سایر منابع:
سایر خبرها
قتل دوست صمیمی به خاطر فحاشی در اینستاگرام
مقابل خانه آمد. انگار هنوز در حالت گیجی و خواب و بیدار بودم. می خواستم درِ خانه شان را هل بدهم و داخل بروم، اما او مانع من شد و پایش را لای در گذاشت. نمی دانم چه شد که با هم دست به یقه شدیم و یک دفعه چاقویی را که دستم بود به گلویش زدم. این قدر در حالت منگی بودم که تصویر درستی از آن لحظه در ذهنم ندارم. بعدا که کمی حالم بهتر شد، به ذهنم فشار آوردم و یادم آمد در آن حالت چطور به مقتول ضربه
چشم به در و گوش به زنگ
سمیرا منشادی | شهرآرانیوز؛ زنگ خانه شهید محمدرحیم رحمانی قوچانی را که می زنم و همسرش از پشت آیفون با لحن گرم و دل نشین مادرجان خطابم می کند، احساس می کنم زنگ خانه مادرم را زد ه ام. در راهرو سنگ فرش شده راه می روم تا به در ورودی آپارتمان برسم. بانوی خوش رو و مهمان نواز چادر را روی سرش مرتب می کند و با لبخندی که تمام صورتش را پوشانده است به استقبالم می آید و می گوید: خوش آمدی مادرجان . به داخل خانه
از واقعیت فرار نمی کنم
آینده ام را با او می دیدم. پیک موتوری یک رستوران بودم. یک روز که در حال بردن غذا بودم، دختر مورد علاقه ام را همراه پسری دیدم. سد راه شان شدم. آن دختر مدعی شد پسر جوان مزاحمش شده است. پسر جوان شوکه شده بود و می گفت دوست پسر او است. خشم جلوی عقلم را گرفته بود، چاقویی که در جیبم بود را بیرون آوردم و چند ضربه به آن پسر زدم. بعد دختر مورد علاقه ام را سوار کرده و مقابل خانه شان رساندم و به رستوران بازگشتم
امان از وقتی که دلت گرفته باشد و خاطره هم بخوانی
.... مهدی را روی دستش نشاند و همین طور که از پله ها پایین می رفتیم گفت بابایی! تو روز به روز داری تپل تر می شی. فکر نمی کنی مادرت چطور می خواد بزرگت کنه؟ و سفت بوسیدش. چند دقیقه ای می شد که رفته بود. ولی هنوز ماشین راه نیفتاده بود. دویدم طرف در که صدای ماشین سرجا میخ کوبم کرد. نمی خواستم باورکنم. بغضم را قورت دادم و توی دلم داد زدم اون قدر نماز می خونم و دعا می کنم که دوباره برگردی. پ. ن: امان از وقتی که دلت گرفته باشد و خاطره هم بخوانی، امان از وقتی که تو آن مهدی باشی" در ادامه این پست را مشاهده می کنید: انتهای پیام/ ...
نگاه چپ یک جوان به مبینا و محسن در پارک جوادیه جانش را گرفت / سرباز جوان قاتل شد + عکس
پسر جوان پس از به هوش آمدن روی تخت بیمارستان ادعا کرد پسر مزاحم با چاقو به سمتم حمله کرد و نمی دانم چطور دست به قتل زدم. به گزارش گروه حوادث رکنا، عقربه ها ساعت 2:10 دقیقه چهارشنبه نخستین روز بهمن امسال را نشان می داد که ماموران پلیس تهران در جریان 2 جوان در خیابان بعثت قرار گرفتند و تیمی از ماموران برای بررسی موضوع در محل حاضر شدند. ماموران با حضور در محل درگیری با 2 جوان
شهید اتوکشیده ای که 2 مسجد پاتوقش بود
کردند اما کماکان فعالیت هایم ادامه داشت. وی که در سال 62 ازدواج کرده، با بیان اینکه خوشبختانه حاج حسین همان مرد با ویژگی هایی بوده که از خدا می خواستم، افزود: در زمان جنگ که همسرم به جبهه می رفت، توفیق شرکت در فعالیت های جهادی و فرهنگی در پشت جبهه جنگ را داشتم. در سال 63 محمد را باردار شدم، آن زمان خیلی سعی داشتم به خودسازی بپردازم، در طول 9 ماه بارداری محمد یک شب هم بدون وضو نخوابیدم وبدون
نوری حکم جانشینی راه آهن سراسری را به خاطر جبهه ماندن پاره کرد
راه) تماس گرفته و گفته است که حکم نوری را به عنوان جانشین راه آهن سراسری زده است. از من خواسته بودند نوری را تسویه کنم و به تهران برگردانم تا سمتش را تحویل بگیرد. نوری را خواستم. ایشان آمد و تا موضوع را شنید، حکم را با دستش گرفت و نگاهی به آن انداخت. از آنجا که آدم اخلاق مدار و مؤدبی بود، چند بار عذرخواهی کرد و، چون یک دست نداشت، حکم را به دندانش گرفت و آن را پاره کرد. بعد مقابل چشم های متعجبم گفت
گفتگو با سارق طلافروشی جوادیه / سارق مسلح: قرص خورده بودم
، برای همین بی آنکه به او زنگ بزنم از شهرستان راهی تهران شدم اما فامیلم در خانه نبود. به او زنگ زدم و گفت برای انجام کاری به خانه یکی از دوستانش رفته است. دیگر جایی نداشتم بروم، به همین دلیل بی هدف در خیابان پرسه می زدم که پایم به یک نایلون مشکی برخورد کرد. نایلون را برداشتم و دیدم داخل آن یک قبصه سلاح کلت است. اسلحه، پر از گلوله و تعدادی فشنگ هم داخل نایلون بود. تصمیم گرفتم با آن خودکشی کنم و به
اسرار باورنکردنی زندگی زن مشهدی با اجنه
داخل می آمدند خیلی وقت ها برای این که مرا اذیت کنند لباس هایم را از کمد بر می داشتند و می پوشیدند وقتی می خواستم بخوابم سرو صدا راه می انداختند، در کابینت ها را باز و بسته می کردند و ظروف را جابه جا می کردند وقتی با آن ها حرف می زدم و می گفتم چرا مرا اذیت می کنید خواهش می کنم دست از سرم بردارید!،پاسخ می دادند تو بیجا کردی که بچه های ما را در حمام کتک زدی! سر دسته آن ها جنی پیر بود که از همه ترسناک
اخبار حوادث امروز (7بهمن 99) از صادر شدن حکم نهایی برادر جهانگیری تا خودکشی همزمان دو دختر در گرگان
کانکسی دزفول بر اساس اعلام آموزش و پرورش استان خوزستان یکی از مصدومان حادثه آتش سوزی کانکس معلمان سردشت دزفول شب گذشته بر اثر شدت جراحات وارده درگذشت. نداشتن جای خواب پسرجوان را مجبور به اعتراف به قتل کرد پسری 20ساله در اداره پلیس اعتراف کرد که در جدال با زورگیران دست به جنایت زده است اما 24ساعت بعد در دادسرای جنایی منکر قتل عمدی شد و گفت این داستان خیالی را ساخته
مصطفی بعد از قتل یک ماه با مادرش در خیابان بود / آزادی پس از 16 سال کابوس +عکس
مصطفی 25 ساله ناپدری خود را به طرز هولناکی به رساند و دستگیر شد. به گزارش رکنا، رسیدگی به این پرونده از اردیبهشت سال 83 به دنبال درگیری خونین در صالح آباد آغاز شد.در آن درگیری مصطفی 25 ساله با به سینه ناپدری 40 ساله اش به نام احمد زد و گریخت. ناپدری که به بیمارستان منتقل شده بود تسلیم مرگ شد و مصطفی یک ماه بعد از سوی پلیس ردیابی و بازداشت شد. وی به اعتراف کرد و در
اعتراف به قتل برای جای خواب
به گزارش گروه وبگردی باشگاه خبرنگاران جوان ، ساعت 3 بامداد دوشنبه 6 بهمن مرد میانسالی هراسان با پلیس تماس گرفت و گفت: من نگهبان ساختمانی در نزدیکی راه آهن تهران هستم. داخل اتاقک نشسته بودم که ناگهان پسر جوانی هراسان چندین بار به شیشه اتاقک نگهبانی زد. آن موقع شب، دیدن پسر جوانی با آن وضعیت برایم عجیب بود. در را برایش باز کردم وی مضطرب و نگران برایم تعریف کرد که با چند نفر درگیر شده و یکی از آن ها
جدال خونین دو دختر تهرانی بر سر یک پسر/ ملیکا چاقو را به گلوی مهسا فرو کرد
به گزارش سلام نو به نقل از رکنا، ملیکا 19 ساله بود که متهم به قتل مهسا شد.او حالا اگر نتواند وجه المصاحه دیه را تامین کند،اعدام می شود. سه سال قبل دختر جوان 21 ساله ای به نام مهسا مقابل در خانه شان واقع در اسلامشهر با ضربه چاقو از سوی دوستش مجروح شد و ساعتی بعد جان خود را از دست داد. به این ترتیب پرونده قتل مهسا روی میز بازپرس جنایی قرار گرفت.در بررسی های اولیه مشخص شد دو
مادر سربازی که از نماینده مجلس سیلی خورد: شب از گریه نخوابیدم اما به پسرم افتخار می کنم / پسرم از یک ماه ...
منابع غیر رسمی بالاخره نتیجه داد، یک اسم با شماره تلفن همراه این سرباز که خاموش بود و شماره تلفن منزلش در آمل که با اولین زنگ برداشته شد، صدای بغض آلود اما بسیار مهربان یک بانوی مازندرانی که دائم مرا فرزند خود خطاب می کرد حکایت از این داشت که بالاخره به مقصود رسیدیم. مادر این سرباز آملی در ابتدا می گوید: چون گوشی مدرن ندارد خبر سیلی خوردن فرزندش را یکی از بستگانش در فضای مجازی دیده و به او
ادعای قتل برای خوابیدن در کلانتری!
سرویس حوادث جوان آنلاین: ساعت 3 بامداد روز یک شنبه پنجم بهمن ماه نگهبان کارگاهی در نزدیکی میدان راه آهن با اداره پلیس تماس گرفت و گفت که پسر 20 ساله ای پیش او آمده و مدعی شده است که در نزاع خونینی مرد جوانی را به قتل رسانده است. با اعلام این خبر تیمی از مأموران پلیس تهران راهی کارگاه مورد نظر شدند. نگهبان کارگاه به مأموران گفت: دقایقی قبل در حالی که داخل اتاقک نگهبانی ام خواب بودم
اخبار حوادث روز، 99/11/07
شده است. مردی که در یک درگیری و برای انتقام با اسیدپاشی موجب سوختن دو نفر می شود. البته در گزارش آمده مرد متهم در دادگاه، منکر اسید پاشی شده است... در ادامه گزارش های اخبار حوادث آمده؛ پسری جوان برای اینکه بتواند جایی برای خواب پیدا کند به ایستگاه پلیس رفته و به دروغ به قتل اعتراف کرده است. بعد از هماهنگی های قضایی پسر 20 ساله بازداشت و برای تحقیقات به اداره آگاهی منتقل شد
درخواست عجیب شهید مدافع حرم قبل از آخرین اعزام
زهرا را شیر می دادم و تلویزیون هم نگاه می کردم. علی یکی از اتاق های خانه را نمازخانه کرده بود و می گفت: اینجا نمازخانه خانه است. همیشه سجاده و رحل و قرآنش یک گوشه پهن بود. قبل از خواب یک جزء قرآن می خواند و هرشب بلااستثنا قبل از اذان صبح بیدار می شد و نماز شب می خواند. آن شب بعد از عبادتش با چشم گریان آمد پیشم، زانو زد جلوی من و نگاهم می کرد. ترسیدم. پرسیدم: علی چیزی شده؟ گفت: نه. گفتم
اعتراف دروغ به قتل جوان خواب آلود در تهران + عکس
پسر 20 ساله که به تهران سفر کرده بود وقتی دید جایی برای خواب ندارد در یک ماجرای عجیب خود را معرفی کرد و بازداشت شد. به گزارش خبرنگار جنایی رکنا، ساعت 3 بامداد یکشنبه 5 بهمن امسال نگهبان یک کارگاه در نزدیکی راهن تهران در تماس با ماموران پلیس از حضور یک قاتل در اتاقک نگهبانی اش خبر داد. بدین ترتیب تیمی از ماموران پلیس تهران برای بررسی موضوع به اتاقک نگهبانی رفتند و با پسر 20
تأیید حکم قصاص پسر خاله جنایتکار
من به فریبا علاقه مند بودم، نمی توانستم به راحتی از کنار آزار و اذیت های او بگذرم. آخرین بار وقتی دختر بزرگ آنها به من گفت که پدرش فریبا را کتک زده خیلی عصبانی شدم و به دنبال تلافی کارش بودم. شب حادثه به خانه آنها رفتم و بعد از مهدی خواستم مرا به خانه ام برساند. حوالی اتوبان امام علی با چاقو چند ضربه به او زدم که جان باخت. سپس او را به سمت جاده ورامین بردم. نگران بودم که اثر انگشتم روی ماشین مانده
رابطه جنسی امیر با دخترخاله الهام
پیامک مشکوک که بین الهام وپسرخاله اش به نام امیر رد و بدل شده بود پی برد. به این ترتیب امیر 24 ساله که در نمایشگاه خودرو کار می کرد ردیابی و بازداشت شد. پسرجوان به خاطر عشق به دخترخاله اش دست به قتل زد امیر گفت: شوهر دخترخاله ام مرد بد اخلاقی بود. او همیشه دخترخاله ام را اذیت می کرد و من خیلی به دختر خاله ام و دختران او علاقه مند بودم. آخرین بار وقتی دختر دوازده ساله آنها به من گفت
اعتراف عحیب عامل تیرباران شرور: آدمکشی برای خودنمایی!
را شکستم و جوانی را زخمی کردم که 4 میلیون هم دیه دادم! هیچ وقت تصمیم نگرفتی از خلاف و شرارت دست برداری؟ بار ها تصمیم گرفتم، اما نمی شد! در واقع مردم نمی گذاشتند، هر جا دعوا می شد به من زنگ می زدند، من هم به خاطر خودنمایی و غرور به کمک آن ها می رفتم و دیگران را کتک می زدم! به مدت دو سال همه چیز را کنار گذاشتم، ولی مدام خبر می آمد که فلانی پشت سرت حرف می زند! چند بار نادیده گرفتم، ولی آخر
پایان عشق ممنوعه با قتل زن متاهل
ادامه داد: روز حادثه به او زنگ زدم و گفتم می خواهم او را ببینم. به مقابل خانه اش رفتم و زنگ که زدم در را باز کرد. من عصبانی بودم و با او درگیر شدم. صورتش را به دیوار کوبیدم و بعد خفه اش کردم. وقتی دیدم نفس نمی کشد تازه فهمیدم که چه اشتباه بزرگی مرتکب شده ام. تصمیم گرفتم صحنه سازی کنم تا انگیزه قتل را سرقت نشان بدهم. به همین دلیل دست و پایش را با شال و روسری بستم و جسد را زیر تخت گذاشتم. سپس طلاهایش را
پروین: از خُماری وحشت داشتم/روز عروسی دیگران عزای من بود
پرید چراکه سواد درست و حسابی نداشت و هیچ جا به او کار نمی دادند. بیست ساله بود که سه فرزند قد و نیم قد داشت و با اندک خرجیِ بخور و نمیر شوهر که یک روز بود و سه روز نه، روزگار می گذراند، زندگی آن قدر روی بدِ خود را به آنان نشان داده بود که مرد خانه اش راهی جز دست به دامن شدن به کار خلاف و موادفروشی برایش نماند. خودش می گوید که شوهرم هزار جا را سر زد و کسی به آدم بی سواد کار نمی
دهقان فداکار مشهدی جلوی یک فاجعه تلخ را گرفت / مسافران قطار در آستانه مرگ
قطار را نجات دادم اطلاعی ندارم که چند مسافر در قطار حضور داشته است. مادر محمد مهدی عباسی نیز به خبرنگار رکنا گفت: محمد با من موضوع شکستگی ریل را درمیان گذاشت زمانی که از پرس و جو کردم و از حادثه مطمعن شدم به ایستگاه راه آهن زنگ زدم و اطلاع دادم. وی ادامه داد: پس از اطلاع رسانی مسئولین شرکت راه آهن آمدند و ریل ترمیم و تعویض شد همچنین از محمد مهدی تجلیل کردند.
آخرین نفری که از شهادت "وحید بابایی" خبردار شد
خوابش اینگونه بیان می کند: آن شب در روستا برف زیادی باریده بود. در خواب دیدم که سر خروسی بریده شده و تمام خونش روی دامن من ریخته است. در حالیکه بسیار پریشان و سراسیمه بودم وحید گفت: مادر این خروس نیست. این خون من است که دامن پاکت را رنگین کرده، بعد از خانه بیرون رفت. شوهرم را صدا زدم و گفتم: نگذار وحید برود، هوا سرد است، بلایی به سرش می آید. شوهرم بیدار شد و بعد از اینکه منو به آرامش دعوت
ابراهیم شجاعتش را از مادر به ارث برده
دستگیری می رود اما می تواند خودش را از دست نیرو ها خلاص کند. مادر از تظاهرات و راهپیمایی هایی می گوید که خانوادگی به همراه همسایه ها شرکت می کردند. تعریف می کند: صبح بعد از نماز حرکت می کردیم. از این مسجد به آن مسجد می رفتیم و مردم با جمعیت همراه می شدند. بعد می رفتیم سمت میدان شهدا، خیابان تهران و... . صبح حرکت می کردیم و شب می رسیدیم خانه. من سعی می کردم در این راهپیمایی ها کنار همسر و پسرم
انگلیسی حرف زدن با مادر در خواب
فهمیدم. وقتی دید انگلیسی نمی فهمم به فارسی سوال کرد که چرا دیر سر کلاس آمده ام. گفتم: اطلاع نداشتم. ایشان گفتند ما در این کلاس انگلیسی حرف می زنیم، تو هم باید انگلیسی یاد بگیری. باری، گوشه ای نشستم و درس را گوش می کردم که و من که گمان کرده بودم ماندی مهمل ساندی است خنده ام گرفت، همین باعث شد که آقای صدیق اعلم مرا از کلاس بیرون کردند و بنده هم انگلیسی یاد نگرفتم! اما در سال 1309 شروع کرد به یاد گرفتن
مادر سربازی که از نماینده مجلس سیلی خورد: شب از گریه نخوابیدم اما به پسرم افتخار می کنم / پسرم از یک ماه ...
از این سرباز از منابع غیر رسمی بالاخره نتیجه داد، یک اسم با شماره تلفن همراه این سرباز که خاموش بود و شماره تلفن منزلش در آمل که با اولین زنگ برداشته شد، صدای بغض آلود اما بسیار مهربان یک بانوی مازندرانی که دائم مرا فرزند خود خطاب می کرد حکایت از این داشت که بالاخره به مقصود رسیدیم. مادر این سرباز آملی در ابتدا می گوید: چون گوشی مدرن ندارد خبر سیلی خوردن فرزندش را یکی از بستگانش در فضای