سرو قهوه با چشمان بسته | این کافه را یک زن و شوهر نابینا اداره می کنند
سایر منابع:
سایر خبرها
اولین قهوه خانه تهران چه زمانی تاسیس شد؟ / از قهوه خونه قنبر تا قهوه خونه جیب برها
/> نظیر این قبیل قهوه خانه ها زیاد است و ذکر جزئیات تمام آن ها مسلما از حوصله ی شما خارج است و البته تصدیق می کنید که کلانتری ها این محل های مخفی را نمی دانند و الا چطور ممکن است جلوی این جرم آشکار را نگیرند؟! در بعضی قهوه خانه ها نقل می گویند و شاهنامه می خوانند. چطور است ما هم برای رفع خستگی یک مجلس نقل گوش کنیم و بعد به گردش قهوه خانه ها ادامه بدهیم. نگاه کنید! قهوه
عشق چگونه مکرر می شود؟/راوی آن قدر گریه می کرد که مستاصل می شدم
اشک ها تمامی نداشت و خانم موسوی آن قدر گریه می کرد که خسته می شدم و تمرکزم را از دست می دادم. در آن برهه از فضای عادی زندگی خودم هم جدا شده بودم و نمی دانستم چه کنم و مصاحبه را چگونه پیش ببرم. نگران ایشان هم بودم چون جراحی قلب باز هم انجام داده بود و می ترسیدم از این مصاحبه ها زخم تازه ای بر وجودش بنشیند. من هیچ وقت از همسرم متنفر نشدم. اما یک بار او را در خواب دیدم و با گلایه پرسیدم، شما
همسرم، همسنگر من است
در بخش آب رسانی فعالیت کردم تا اینکه به پدافند منتقل شدم. این جانباز 70 درصد به خاطرات ازدواجش اشاره کرد و گفت: دو سال بعد از جانبازی، در تاریخ 06/02/1366 با خانم ربابه شیدا ازدواج کردم و ثمره این زندگی مشترک 40 ساله، دو فرزند به نام های سمیه و سعید است. دخترم ازدواج کرده و یک نوه دوقلو دارم. همسرم به نوعی همسنگر من در جنگ و جبهه بوده است. از او برای تمام زحمتاش و هم پا بودنش در تمام
کلبه ی قیصر در قُرق شعر
گفت وگوی تفصیلی نشریه تقاطع شماره 40| هربار که با امیر عاملی برای هماهنگی مصاحبه تماس می گرفتم، پیشامد یا شاید بهانه ای از جانب او باعث می شد تا زمان گفت وگو به آینده ای نزدیک اما نامعلوم موکول شود. دوماه من تماس گرفتم و هر بار با پاسخ هایی از این دست رو به رو گشتم: قزوین نیستم. ، قزوین بودم کاش زودتر تماس می گرفتید. ، امروز برای جراحی دندان رفتم تهران. ، برای فیزیوتراپی که آمدم قزوین با شما تماس می گیرم. و... اما سرانجام در یک شب تب دار شهریوری با او در دفتر کارش در قزوین قرار گذاشتم. اگرچه بیش از دو دهه است که امیرعاملی عطای کار فرهنگی و هنری در قزوین را به لقا ...
مهرعلیزاده: وزیر ورزش قول داد مشکل ما را حل کند
چند کارگروه تشکیل دادیم تا ببینیم چگونه می شود این ورزش را جهانی کرد. به این نتیجه رسیدیم تنها راه اینکه این ورزش توسعه یابد این است که این رشته در سطح جهان رقابتی شود. در نهایت بعد از یک سال و نیم در سال 82 اولین نشست بین المللی ورزش های زورخانه ای را تشکیل دادیم. اساسنامه ای طراحی شد و مقام های ورزشی 22 کشور آمدند و این رشته را به عنوان یک رشته جدید پذیرفتند و ذیل اساسنامه را امضاء و انتخابات
قتلگاه سید
کرده بودند و الا خدا می داند چقدر زن و بچه از زیر این آوارها بیرون می آمد! اندکی بعد در حالی که هوا کاملا تاریک بود، راه افتادم سمت مسجد. به بیمارستان رسیدم، بیست سی نفر با لباس پرسنل بیمارستان و تخت و برانکار منتظر رسیدن آمبولانس ها بودند! در فاصله کمی نشستم و با همسرم تماس گرفتم! نگران بود و گریه می کرد! هر چند وقتی فهمید نزدیک بودم به ماجرا، حالش بدتر شد و... بماند. خبری از آمبولانس
تشکر ویژه کریم باقری از هواداران پرسپولیس
باشگاه های عرب برگزار شد و السد هم از قطر در مسابقات بود. ما قهرمان شدیم و من بهترین بازیکن جام باشگاه های عرب شدم. امیر کنونی قطر در آن زمان جایزه بهترین بازیکن را به من دادند البته در آن زمان، پدرشان امیر قطر بود. شب و خاطره خوبی بود. *فکر می کنید لیگ برتر امسال چگونه بگذرد؟ -لیگ هر سال سخت است و سخت تر هم می شود. به هر حال تیم ها هزینه می کنند. کار برای پرسپولیس هم مانند همه فصل
سرو قهوه با چشمان بسته
شب نزد خانواده می ماندم و روز بعد به بندر می رفتم. سال1393 سرمایه ام 3میلیون تومان بود و مدت ها این کار را انجام دادم تا اینکه فکر کردم به حوزه قهوه ورود کنم، چون قهوه یک ماده غذایی محسوب می شود و به اصطلاح مصرفی است. 14سال است من را نبرده مسابقات شطرنج زمینه ساز آشنایی زوج روشندل شد. خسرجی می گوید: من بچه اهواز هستم و برای شرکت در مسابقات شطرنج به مازندران آمدم و در این رقابت ها
خفه کردن زن 68 ساله با دست | تحت فشار بودم، مرا ببخشید! | می ترسم همسرم طلاق بگیرد! + عکس
معرفی کرد که دختر خوبی است. من هم به خواستگاریش رفتم. چند وقت نامزد بودید؟ حدود 2 سال در عقد بودیم که بعد ازدواج کردیم و زندگی مشترکمان آغاز شد. آن زمان چه شغلی داشتی؟ بعد از ترک تحصیل شاگرد آرایشگری شدم و در واقع آرایشگر بودم. الان هم همین شغل را داری؟ نه، بعد از ازدواج به قهوه فروشی روی آوردم و به مدت 5 سال قهوه می فروختم ولی چون اجاره مغازه نمی دادم، پدرزنم مرا
سراینده تداعی : پرستاری و شاعری؛ سعی می کنم در اتاق عمل به شعر فکر نکنم
آنها را به هیچ استادی نشان نمی دادم. تنها کسی که تشویقم می کرد، معلم ادبیاتم بود. خیلی وقت ها هم روی شعر سهراب سپهری نقیضه می نوشتم. این علاقه به شعر جسته و گریخته ادامه داشت تا اینکه با مؤسسه شهرستان ادب و دوره آموزشی آفتابگردان ها آشنا شدم. آنجا بود که شعر برایم جدی تر شد و فهمیدم دوست دارم شعر را جدی تر دنبال کنم. * درباره اردوهای آفتابگردان ها بیشتر توضیح می دهید؟ فکر
یزدی های زرتشتی و مسلمان خوزستان
گیرد و محمدحسین به حالت قهر از خانه و خانواده دور می شود. به کجا؟! این بار هم به دیاری دور دست از اوشیی و یزد که نه پدر و مادر و نه خود محمدحسین نوجوان روزی آنجا را به چشم ندیده بوده اند: اهواز. این که محمدحسین نوجوان حدود 100 سال قبل فاصله ترسناک حدود 1000 کیلومتری یزد تا اهواز آن روزگار را با چه خشم و در عین حال چه دلهره ای طی کرده چندان روشن نیست، اما پیداست که قطعا سفری پراضطراب بوده که هم روح و