سایر منابع:
سایر خبرها
گفتگویی متفاوت با مرحوم علی آهی، فقیه مداحان : زندگی مداح نباید حسرت انگیز باشد/مداحان مروج تصوف، ادبیات ...
شده بود، در ادامه مطالعه بفرمایید؛ ***** حاج آقا آهی! عشق به امام حسین(ع) در شما چگونه و از چه زمانی شکل گرفت؟ پدرم متولد محله پامنار بود؛ من نیز در همان پامنار به دنیا آمدم. در خانه ای که زندگی می کردیم 13 خانوار دیگر هم زندگی می کردند. مادرم همیشه شب های جمعه برای زیارت به سیداسماعیل می رفت. 10 ساله بودم که کتاب خزان الاشعار را آورد و زنان را جمع کرد و از من
همایون، با تپلی از ایران تا دور دنیا
، سخت ترین کار دنیا راستش همیشه به غذا علاقه زیادی داشتم و دلم می خواست وارد این کار بشوم. در واقع هرجا که برای خوردن غذا می رفتم همیشه از پخت غذا یا سرویس های شان ایراد می گرفتم که چرا غذاهای شان این طوری یا آن طوری است. به خودم گفتم شخصا باید دست به کار شوم و غذاهای باکیفیتی دست مردم بدهم. البته وقتی وارد این کار شدم، دیدم یکی از سخت ترین کارهای دنیاست. شما روزانه با بیش از 200 تا 300
با کارت خبرنگاری به لبنان رفتم/ ماجرای حضور در درس های خصوصی علامه فضل الله/ آشنایی ام از اتریش زیاد است
غرب که برای خود تاریخی طولانی پیش و پس از اسلام دارد در لبنان از نزدیک و به شکل ملموس آشنا شدم و با آن زندگی کردم و به نظرم این دستاورد بزرگی برایم بود. در آنجا در رایزنی فرهنگی مشغول بودم، و تنها برگه رسمی ای که با خود داشتم یک کارت خبرنگاری بود. به خاطر اینکه اگر کشته شدم دست کم معلوم شود مسئولیتی داشته ام ، سال 72 به لبنان رفتم. آن دوران مصادف با دورانی بود که در بیروت تنها 2 یا 3
خاطره رهبر انقلاب از استاد فلسفه شان
درباره ایشان چنین می گویند: مرحوم آشیخ مجتبی نه فقط امام را قبول داشت، از امام ترویج میکرد تا وقتی زنده بود . پایگاه اطلاع رسانی KHAMENEI.IR به مناسبت سالگرد رحلت این عالم ربانی خاطره ای از رهبر انقلاب را در تجلیل از این عالم ربانی منتشر کرده است: *هر آنچه شنیده بودم به داستان دیدم حاج شیخ مجتبی مرد بسیار مُلّایی بود. هم مُلّا بود، هم علاوه بر مُلّایی از لحاظ قوت شخصیت بنده غیر
خاطره بازی با نصرت ا... وحدت در بهار 90 سالگی
فرهنگ اختلاف نظرهای بسیاری پیدا کرده بود. نزدش رفتم و به او گفتم که ناراحت نباشد؛ نمایشنامه ای نوشته و نقشی دارم که فقط و فقط باید خودت بازی کنی. تصمیم داشتم که تئاتر را خارج از ایران برگزار کنم. فردین استقبال کرد ولی آن زمان مشغله ای داشت که قرار شد بعد از اینکه کارهایش را انجام داد به آمریکا بیاید تا تئاتر را به روی صحنه ببریم. من در آمریکا بودم که متاسفانه سه ماه بعد از گفت وگوی من و فردین خبر فوت
90/ گفت وگویی منتشر نشده از ناصر حجازی
گلری اش خوشتان بیاید؟ زمان من بهرام مودت استیلش خوب بود. رشیدی خوب بود. بعد بهروز سلطانی خوب بود. بعد از انقلاب آمد و چهره شد. او هم یک ذره هم مثل من کله شق بود گذاشتنش کنار، بعدش عابدزاده بود. 90: چه فاکتوری بود که شما را متمایز می کرد از بقیه گلرها؟ مثلا خیلی می گویند عابدزاده خونسردی قابل توجهی داشت و روحیه بسیار مناسب. همیشه می خندید. به هر حال هر گلری یک فاکتوری دارد که ممیز اوست
امام و دستمال سرخ ها
مرحوم تیمسار ظهیرنژاد از قبل گذاشته شده بود. به دژبانی خودم را معرفی کردم و گفتم از دستمال سرخ ها هستم، از طرز نگاهش متوجه شدم که از قبل منتظر آمدنم بوده است، سریع هماهنگ کرد و با همان موتور تا ساختمان فرماندهی رفتم. داخل که شدم بی معطلی به اتاق فرماندهی راهنمایی شدم و خود مرحوم ظهیر نژاد با روی باز از من استقبال کرد. گرم روبوسی کرد و به اصطلاح در تحویل گرفتنم سنگ تمام گذاشت. با صحبت های
داستان قهر آیت الله طالقانی و خروج از تهران به روایت رفیقدوست
افروز مسئول امور پرسنلی، آقای محمدعلی بشارتی مسئول اطلاعات، آقای الویری مسئول روابط عمومی و من هم مسئول تدارکات. اولین مأموریت را هم به من دادند که برو جا پیدا کن. چون در حکم حضرت امام تأکید شده بود که ما زیرنظر دولت موقت هستیم، لذا به عنوان مسئول تدارکات باید به سراغ دولتی ها می رفتم. ابتدا به سراغ آقای ابراهیم یزدی - که آن روزها معاون نخست وزیر در امور انقلاب بود - رفتم. به او گفتم
می گفت با قرآن سیر شوید/ منشی امیرالمومنین شده ام
گفت: مادر، پنج دفعه؛ به حق پنج تن، از ته دل دعا کن که وقتی گمنام شهید شدم، بدنم مثل آقا امام حسین بشود . مشمول ذمه ام می کرد، زمانی که به مسجد (گلزار شهدا)می روم، به عکس شهدایی که در آنجا گذاشته اند، بگویم: شما چرا علی را نمی خواهید؟ ! بعد بگویم که جایی برای او باز کنید . من هم شب های جمعه به مسجد (گلزار شهدا) می رفتم و با دلی تنگ می گفتم: ای شهدای بزرگ، ای دوستان عزیز علی آقا
حاج علی آهی: ان شاءالله اهل بیت(ع) دست من را در قیامت بگیرند
پدرم در مغازه اش نشسته بود و من دنبال کاری رفته بودم که پیرمردی به من خبر داد، پدرت مُرد. برگشتم و پیرمرد به من گفت: از پدرت پرسیدم که خدا با آدم گنه کار چه کار می کند؟ او جواب داد: خدا ارحم الراحمین است و بعد از گفتن این جمله مُرد. به همین سادگی. آدم در دم مرگ کلمه لا اله الا الله را بگوید خیلی مهم است و در روز قیامت (نَدْعُو کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ) مردم را به امام شان فرامی خوانند
تو اتوبوس نشسته بودم ...
/> ********** اس ام اس خنده دار و جوک ********** امتحان داشتم انقدر درس خونده بودم گفتم دیگه 20رو شاخشه رفتم امتحان همه سوالا رو جواب داده بودم مونده بودم رو یه سوال هرچی فکر میکردم یادم نمیومد انگار تا حالا ندیده بودمش خیلی هم دوس داشتم 20شم جواب سوال اسم یه نویسنده بود همینطوری منتظر معجزه بودم که یه پسره پاشد برگشو بده برگشت گفت بنویس" امیر رادمهر" منم ذوق مرگ شدم پاشدم پشت سر پسره برگه رو دادم
خانه ای که با دعای خیر پدر خریده شد
وقتی با او درباره شغلش صحبت می کنم همیشه خدا را شکر می کند و می گوید: خدا را شکر کاسبی خوب است روزی ما می رسد. هم خانه دارم هم مغازه و هم اتومبیل، بالاخره بازاری ام و درآمدم بد نیست. علیرضا جعفری کاسب 40 ساله ای که از 15 سالگی وارد این شغل شده و بعد از پنج سال شاگردی اوستای خودش شده و حالا 20 سالی می شود که خودش مغازه دار است اما وقتی با او صحبت می کنم می گوید: در همین بازار کسانی
پای صحبت همسران شاهدان عرش نشین
کند، جا خوردم و گفتم: تو خیلی بی انصافی، هر روز می ری تو آتش و من هم چشم به راه تو، آنوقت طاقت اشک ریختن من را نداری و نمی گذاری گریه کنم. حالا خودت نشستی و داری گریه می کنی؟ سر خود را بالا آورد بالا و گفت: فاطمه جان، به خدا قسم اگر تو نباشی من اصلا از جبهه برنمی گردم. ** شهید محمود کاوه بعد از چند ماه انتظار خواستم خبر پدر شدن او را بدهم اما وقتی از منطقه آمد، فورا
شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (39)
/> 4- امروز تو صف نونوایی بودم که یه دفه نونوا گفت: کی سیر خورده؟ منم گفتم: من. گفت: بیا جلو نونتو بدم برو سریع. تا حالا اینجوری تخریب شخصیتی نشده بودم. 5- یه مسواک خریدم 72 هزار تومن. می ترسم یه وقت دندونام برای مسواکه مضر باشه 6- این پسرایی که می گن با سربازی رفتن دو سال از عمرمون هدر می ره، انگار قبلش تو کتابخونه کنگره آمریکا در حال تحقیق بودن 7- مسخره تر
در محضر راست قامتان تاریخ
شویم. گفتم: مرا خجالت نده، شما خسته هستی، تازه از منطقه آمدی. تا استراحت کنی، ظرف ها هم شسشته می شود. نگاهی به من انداخت و گفت: خدا کسی را خجالت بده که می خواهد خانم خود را خجالت دهد. من هم سرم را انداختم پایین و مشغول کار شدم. ** شهید علی رضا یاسینی سال تحویل دور هم سر سفره نشسته بودیم که پدر به ما عیدی داد، بعد علی به همه عیدی داد غیر از من، گفت: بیا بالا توی
یک یاحسین می کشیدند مردم ساعت ها گریه می کردند
: خدا می داند هر وقت منبر می رفتم با وضو می رفتم و بی وضو منبر نمی رفتیم به یاد خدا بودم.هروقت نجف می رفتم آیت الله خوئی اسم من را می برد و می فرمود پاشو بخون ببینم چه می خوانی؟ خدا می داند اگر انسان تقوا داشته باشد به نتیجه می رسد اگر نداشته باشه موفق نمی شود. مرحوم آیت الله میلانی می فرمود فلانی(آهی) که می آید یک سره بیاید پیش من، روزی خدمت ایشان رسیدم گفتم آقا من
ماجرای واگذاری کلینیک درمانی توسط یک پزشک زیر میزی بگیر
من به گروهبان ژاندارمری گفتم خجالت بکشید درمانگاه که جلوی ژاندارمری است خوب جلوی آنها را بگیرید گفت دکتر می دانید که ما نمی توانیم جلوی آنها را بگیریم برای همین باید بروید گفتم من نمی رم کارم اینجاست؛ 5 الی 6 دقیقه گذشت دیدم یکی از این برادران بلوچ اهل سنت که مریض هم بود با ماشین وانت سیمرغش سریع آمد به درمانگاه و گفت دکتر بباید برویم اشرار دارند برای کشتن شما به درمانگاه می آیند چون توعکس شاه را پایین آوردی و عکس امام را زدی برای همین می خواهند تورا بکشند گفتم من نمی رم.
ماجرای واگذاری کلینیک درمانی توسط یک پزشک زیر میزی بگیر
سید بزرگواری به اسم آقای سید علی امامی معرفی کردند و به من گفتند ایشان را به زهک ببرید. شهریاری تاکید کرد: در آن زمان فضای تندی حاکم بود به گونه ای که کسی جرات نداشت اسم حضرت امام را بیاورد بیشتر می گفتند روح خدا؛ درمانگاه بهداشتی و درمانی ما نیز درست روبروی پاسگاه ژاندارمری بود؛ مردم آن منطقه نیز من را می شناختند چراکه من متولد زابل بودم بعد از آن من به بازار رفتم و بازاری ها را دعوت
پژمان جمشیدی؛ مردی که خود را به چالش کشید
میشه! - آره؛ من ورودی 74 بودم. نگه داشتم سال 94 بروم دنبالش! والا آدم بزرگ میشه تازه می فهمه درس خوندن اونقدرا هم به درد نمی خوره! مثلا شیمی به چه دردمون خورد؟ من یادمه شب تا صبح شیمی می خوندم، توی خیلی کشورها اینجوری نیست، استعدادیابی می کنن، بعد اگه رشته ات هنره دیگه شیمی نیاز نیست بخونی... والا عذاب می کشیدم از دست شیمی... جالبه بگم چند وقت پیش رفتم مدرسه بچه های آقای نعمت الله... من تا حالا
حضور اصلاح طلبان در مجلس بستگی به عملکرد دولت دارد
همان سال ها به پیشنهاد دکتر بهشتی پس از طی مراحل اداری و قانونی، به وزارت خارجه رفتم و سپس بعد از دوره اول مجلس شورای اسلامی، با پیشنهاد اعضای حزب جمهوری اسلامی در منطقه نیشابور برای حضور در مجلس دوم ثبت نام کردم و با حمایت مردم به پارلمان راه یافتم. شما اشاره ای به همراهی حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب در قبل و بعد از 22 بهمن سال 57 داشتید، لطفا توضیحی در این رابطه بفرمایید
یک دفعه و دلی گفتم یا علی !
پخش بازی ها از تلویزیون که همه آن را می دانند برای شرایط پخش نامناسب بازی از مردم عذر خواست. فردوسی پور اما در حین گزارش این بازی به یکباره در صحنه ای که زلاتان قیچی برگردان زد، گفت: یا علی! او که هیجان زده شده بود این جمله را غیر ارادی گفت و بعد از بازی در جمع دوستانش درباره این واژه گفت: یک لحظه واقعا ترسیدم و دلی این را گفتم. خودم هم خنده ام گرفته بود که در یک گزارش رسمی یک دفعه کنترلم را از دست دادم ولی خدا را شکر گزارش خوبی شد.
ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (41)
/> تونی مونتانا (آل پاچینو): وقتی بچه بودم، دعا میکردم که خدا به من دوچرخه بده، بعد فهمیدم که تخصص خدا در دادن چیزهای دیگه س، بخاطر همین یه دوچرخه دزدیدم و از خدا تقاضا کردم که منو ببخشه. " scarface " زندگی گاهی خیلی ظالمانه است، نه اونایی که پولدار و مشهورن رو راضی می کنه نه اونایی که فقیر و ناشناخته ان. اما بین این دو گزینه، قطعا پولدار و مشهور بودن خیلی بهتره. تقدیم
90/ عادل باعث شد قیافه ام را تغییر دهم
ندارد چون اگر بخواهم بفروشم همان پول را باید به خودرو دیگری بدهم. 90: آقا قاسم بچه کدام منطقه و یا شهرستان مشهد هستی؟ من بچه کوه امیو هستم و فاصله زیادی با حرم امام رضا(ع) نداریم. 90: اولین باری که حرم رفتی یادت هست چند سالت بود؟ دو روز بعد از بمب گذاری حرم بود که حدود نه سالم بود رفتم پابوس امام رضا. 90: تنها یا با خانواده ؟ با پدر و مادرم رفتم. 90
شهیدی که در سالروز تولدش به شهادت رسید
نوجوانی می شد گفت جلو نرو باکارهایی که انجام می دادند تو را به این باور می رساندند که آنان سهمی از جنگ دارند کسانی که جنگ را تجربه کرده اند به این سخن من عقیده کامل دارند. بعد از مدتی که در جستجوی او به سنگر کمین رفتم هم رزمش را دیدم که گریه می کند. گفتم چه شده، او جسدش را در مقابل سنگر کمین نشانم داد چشمانش پر از اشک شد. نحوه شهادت را جویا شدم وهمرزمش گفت: در یک نبرد تن به تن
روایت تاجگردون از حضورش در جبهه تا ریاست کمیسیون بودجه مجلس
وزارت اقتصاد و دکتر نوربخش وزیر اقتصاد بودند. من جزو دانشجویانی بودم که به وزارت اقتصاد رفتم و بعد از مدتی در سال 69 مدیر کل دفتر تحقیقات سیاست های مالی وزارت اقتصاد شدم حدود 25 ساله بودم. شرایط کاری شما به چه صورت بود؟ در زمان کار در وزارت اقتصاد قرار بود برای گذراندن یک دوره به آمریکا برویم یادم می آمد برای اخذ ویزا و مصاحبه باید به سفارت آمریکا در وین می رفتیم که یکی از
گفت وگوی جالب با هادی فکور از کفشداری حرم امام رضا(ع) تا مداحی اهل بیت در عمره و عتبات
شنیدن این خبر به حدی مسرور شوی که اشک از چشمانت جاری شود و بعد از مدتی بگویند با استعداد و توانایی که در تو دیدیم به عنوان مداح حرم در خدمت زائران باش و در سایه همین نوکری درخانه امام رئوف برای خدمت به زائران خانه خدا و حرم رسول الله و ائمه بقیع انتخاب شوی و همانجا افتخار دیگری کسب کنی و به یکی از خواسته هایت در اولین نگاهت به بیت خدا برسی و مداح زائران سرزمین وحی شوی تا در جوار بقیع و بین
مصدق می خواست با سلام و صلوات برود!
حائری زاده هستند. باید ببینیم این سه نفر از آقای دکتر مصدق چه می خواستند؟ شما در هیچ جای تاریخ یا اسناد آن دوره نمی خوانید یا نمی شنوید که اینها، پیش آقای دکتر مصدق رفته و برای خودشان چیزی خواسته باشند، زندگی هر سه تای آنها هم نشان داد که هنگام مرگ، چیزی از دنیا نداشتند. در خارج از فضای مجلس هم مرحوم آیت الله کاشانی، از دوره ای به بعد، نماد و شاخص مخالفت با دکتر مصدق است. خب وضع زندگی و بر خورداری
تنها استادم در زندگی ، خدا بود
مدیره اتحادیه صحافان تهران بودم قبل از انقلاب تحولاتی به وجود آمده بود که نمی توانستیم هیچ کار اساسی انجام دهیم چرا که زیر نظر بودیم اما بعد از انقلاب تحولات عجیبی به وجود آمده و در آن زمان در افرادی که مدیر بودند بهای بسیاری داده می شد و بنده هم در آن زمان چند نفر بودیم که همدیگر را در صنف صحافان پیدا کرده و به پیشرفت های بسیاری رسیدیم. حتی در این صنف کارهایی صورت گرفت که سایر صنوف چاپی نیز از کار
نقش جزییات دوست داشتنی در زندگی
داشت دعایم می کرد، بی خداحافظی از مغازه بیرون رفتم؛ اما نه راضی بودم، نه خوشحال؛ چرا؟ من که به عشق خدا و بی چشمداشت خواسته بودم به کسی خدمت کنم و حتی قصد خودنمایی هم نداشتم؛ پس چرا حالم خوب نبود؟ زمان زیادی نگذشت که جواب سوالم را پیدا کردم؛ اما افسوس که دیگر فرصت از دست رفته بود و من سوار مترو شده بودم و با سرعت از او دور می شدم. من یک کل را با شلختگی، بی توجهی، شتاب زدگی و بدون توجه
آرزو دارم نشانه ای از محمد بیاورند
پایان جنگ مفقود شد و هیچ خبری از وی نداشتیم و تا اینکه نامه ای از ارتش به دستمان رسید که ایشان جاوید الاثر شده اند. وی با گریه می گوید: پس از شش ماه از مفقودی اش به بنیاد شهید رفتم و گفتم اینگونه نامه ای در منزل آمده است و شش ماه شده منتظریم و خواب خوش نداریم، آنها گفتند "خبرخوبی نبود و نمی شد حضوری به شما گفت. مادرشهید مفقود الاثرمحمد هریوندی افزود: درهمان عملیات 33 نفر پیش رو