سایر منابع:
سایر خبرها
یادواره 14 هزار شهید کارگر کشور در شهرکرد برگزار می شود
چهارمحال و بختیاری، در خانواده ای کشاورز، به دنیا آمد. این سردار شهید، ششم بهمن 1360، با سمت فرمانده تیپ 17 علی ابن ابیطالب(ع) و فرمانده محور شوش، در جاده دزفول – شوش، بر اثر اصابت ترکش خمپاره، به درجه رفیع شهادت نائل شد. از سردار شهید ترکی هرچگانی سه فرزند دختر به یادگار مانده است. 7361/6027
مذاکرات من و خدا 1+1/ مردم یمن تاوان چه چیزی را میدهند؟/ نماز خوب است اما نه مثل پیتزا!
وجوددارد که باید دید جوابی در برابر آنها داریم!!!! وای کاش داشته باشم تابیش از این مدیون خون آنها نگردیم. مدیون جانبازی که روزرها را با بیماری و به سختی شب می کند و هر لحظه درآروز و انتظار شهادت است نگردیم.آمین! وبلاگ ماه بانو نوشت: کدام فاطمه؟! کدام زهرا؟! رفته ایم خانه یکی از اقوام. چند روزی است که مادر شده و خانه اش پر ازمهمان است. به دعوت مادربزرگ نوزاد
طلبه ای که با سوختن خود روشنایی و آگاهی بخشید
کمش به او اجازه اعزام ندادند و لذا با چهره ای آشفته و گریان به منزل رفت و پس از اصرار به پدر و مادر و دستکاری در شناسنامه خود، مجددا به بسیج رفت و موفق شد برای اعزام به جبهه ثبت نام کند. فردای آن روز با دیگر همرزمانش عازم جبهه های غرب کشور شدند. استعداد خدادای سید محمدتقی قبل از شهادت در مدرسه علمیه مشغول به تحصیل بود، وقتی می خواست به جبهه برود، مسئولین مدرسه و دوستانش به
راویان نور:راوی اول شهید شکرالله آباش
/> همه رزمنده ها در حال و هوای خاصی قرار داشتند. کسی دلش نمی خواست از آن شور و حال بیرون بیاید. شهید آباش که بیشتر دعاها را از حفظ داشت، بلافاصله در آن تازیکی دعا را با صوت دل نشین و حزن انگیزی ادامه داد. بعد از گذشت چند دقیقه که چراغ آوردند، شهید اباش از آن برادر خواست تا بقیه ی دعا را بخواند، ولی ایشان قبول نکرد و گفت خودت دعا را تمام کن. شکرالله قبل از شهادت چهره ای نورانی داشت
من شهرام جزایری به اقتصاد باز خواهم گشت
دبستان بله. پدر و مادرت اهل کجا هستند؟ مادر من اصالتا تهرانی است. مادربزرگ من زنی بسیار متدین بود، اهل محله سنگلج. هنوز هم خانه خاله و دایی هام همون نزدیکه بازار تهرانه. این از مادرم، اما پدرم اهوازی و اصالتا عرب است. کجا با هم آشناشدند؟ مثل اینکه مادر من سوپروایزر بیمارستان جندی شاپور بوده و پدرم می ره اونجا، همدیگرو اونجا می بینن. حالا یا دعوا کرده
آخرین دوران رنج
با این همه، جهان را این سان که او دیده است ندیده اند. جنگیدن تجربه آشکار مرگ است و رنج. رنج چاه آشیانه خورشید است. جنگ عالم توهمی عادات را ویران می سازد و انسان را با حقیقت وجود خویش که مرگ است روبرو می کند. ارنست یونگر در هجده سالگی نظم بورژوازی را انکار می کند، از مدرسه می گریزد و به لوژیون اترانژه می پیوندد و یک سال بعد، در سال 1914، داوطلبانه وارد جنگ می شود. از این لحاظ می توان او را با سنت
سردار شهید ابراهیم کشاورز ؛ از تدریس در جبهه علم تا عروج در جبهه عشق + تصاویر
می نشاند و نیروهای تحت امرش نیز حرمت و احترام ویژه ای برای شهید کشاورز قائل بودند و بسیار وی را دوست داشتند. این جوان مومن ، پاک و این پرستوی مهاجر و رزمنده دلیر اسلام ، پس از سالها تلاش و جهاد با خصم دون در مورخه 11 آبان 65 در شهرک دوئیجی بر اثر اصابت گلوله توپ دشمن به محل استقرار لشکر به درجه رفیع شهادت نائل آمد و در تاریخ 23 آبان همان سال پس از تشیع باشکوه امت حزب الله در گلزار
حنانه دختری از بهشت
خوانم به خوبی می توانم درس های دیگر را یاد بگیرم و همه درس های کلاس اول را با نمرات عالی قبول شدم. درباره بازی و عروسک هایش می گوید: بهترین عروسکم خرسی است که اسم او را ببو گذاشته ام. وقتی قرآن حفظ می کردم شب ها عروسک هایم را دور خودم جمع می کردم و برای آنها قرآن می خواندم. عید هر سال از پدر و مادرم و همچنین خواهرانم و برادرم عیدی می گیرم. پدرم از میان قرآن به من پول می دهد و مادرم برایم لباس می خرد
این مربی تربیتی به دانش آموزان قرآن درس می داد
...، شنا و غواصی آشنا شد و به عنوان یکی از کادرهای گردان امام سجاد (ع) در پادگان شهید باکری با انواع سلاح های سبک و سنگین آشنا شد. شهید اسماعیلی پس از خدمات شایان توجه و ابراز رشادت و شجاعت سرانجام در تاریخ 25 دی ماه 1365 در منطقه عملیاتی شلمچه بر اثر اصابت ترکش خمپاره به فیض شهادت نایل آمد. * بخشی از وصیت نامه شهید: خدایا ببین فرزندان ابراهیم چگونه اسماعیل وار به قربانگاه آزمایش می شنابند، ببین که اسطوره های شهادت چگونه حیات را به بازی گرفته اند، ببین که با پرتاب آیه آیه وجودشان در بستر جاری زمان چگونه حیات را تفسیر می کنند. انتهای پیام/ ...
دو حسین در قتلگاه مین
. وقتی با نام حسین او را صدا می زدند احساس می کرد که تازه متولد شده است. تعدادی از دوستانش در عملیات والفجر مقدماتی به شهادت رسیده بودند اما او شهید نشده بود. با وجود اینکه عید سال 1362 مادرش دوست داشت فرزندش در کنار خانواده باشد، اما او بهار را در اردوگاه تخریب چنانه کنار همرزمانش سپری کرد. نامه به مادر روز 14 فروردین سال 62 مأموریت سه ماهه او در جبهه تمام شد بود
مردی که اشک ها را در چشم هایش نگه می داشت
به گزارش گروه فضای مجازی خبرگزاری فارس وبلاگ بیمارستان دریایی نوشت: 21 فروردین 1378 از مدرسه رسیدم خانه، اخبار می گفت علی صیاد شیرازی توسط منافقین شهید شده، مادر گریه می کرد؛ من هم فقط گفتم فروردین چه ماه بدیه! انگار چینی ضعیف روحم که با شهادت سید مرتضی آوینی ترک برداشته بود حالا خورد شده بود. نمی دانم چطور دستم را گرفتم به نرده های راه پله و با بهت نشستم در پاگرد پشت بام و گریه کردم
شهدا در روز مادر چه هدیه ای می دادند؟ +تصاویر
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا ،به نقل از عصر هامون ، وقتی که قرار بود برای مادر هدیه ای بگیرند، با خواهرها و برادرها پول هایشان را جمع می کردند و می خریدند، از یک شاخه گل و یک جعبه شیرینی گرفته تا لباس و ظرف و ظروف و هر چیزی که مادرشان لازم داشت. آن روزها هم گذشت، این بار مادر بود که با تمام وجودش، عزیزترین هایش را به پروردگارش هدیه داد. در سالروز ولادت حضرت زهرا(س) و بزرگداشت روز زن، به
ماجرای بازیکن تیم سپاهان که در جبهه شهید شد
مناجات و گریه بود. مادر به او گفته بود: اخر در این سن و سال چقدر نماز و دعا می خوانی و گریه می کنی؟ تو جوانی هنوز گناه نکرده ای گفته بود: مادر ، اینها عصای دست پیری است. با بچه های تیم رفته بودند اردوی شمال . روی ماسه های کنار ساحل نوشته بود مرگ برشاه همه بچه ها و مسولین تیم می دانستند کار چه کسی بوده اما هیچکدام حاضر نبودند کاپیتانشان را از دست بدهند. کاپیتانی که بچه ها با صدای اذان او صبح ها بیدار می
شهید فاتح فاتح دل ها شد
اول ماه محرم مجلس روضه ای که مادر ما برگزار می کردند را ایشان پیش می بردند. تمام روضه های خانه را شهید فاتح می خواندند. جای دیگر منبر نمی رفتند، حالا حساب همین تواضع بود یا مشغله کاری زیادشان، نمی دانم اما غیر از خانه خودمان جای دیگری روضه نمی خواندند. صدای فوق العاده ای هم داشتند. همه اقوام و خویشاوندان در خانه جمع می شدیم و هیأت ما را ایشان می گرداند. فقط این را هم اطلاع دارم که صبح های جمعه هم
به نامم می بالم چراکه...
دلیل انتخابشان چه بوده است؟ یکی از مادران مهربان این سرزمین که تمام آرزویش خوشبختی فرزندانش است، نام یکی از پنج دختر خود را فاطمه نهاده است، وی در گفت وگو با خبرنگار ایسنا درباره انتخاب این نام زیبا برای فرزندش اظهار کرد: من قبل از اینکه بدانم جنسیت فرزندانم چیست نیت کرده بودم که اگر خداوند به ما از در رحمت نگاه کرد و فرزند دختری به ما عطا کرد نام یکی از آنها را فاطمه بگذارم. وی ادامه
ادای دین به قدس ایران
وسط های جلسه دکتر روحانی که آن زمان معاون من بود، گفت که خبرهایی از جبهه رسیده که صدام آماده شده است تا از چند منطقه حمله کند، موضوع را به خبرگان اطلاع دادیم و همان روز مسئله تمام شد و خوب هم تمام شد. آیت الله هاشمی رفسنجانی دومین خاطره خود را به حضورش در انتخابات ریاست جمهوری سال 84 اختصاص داد و گفت: در آن سال واقعا راضی نبودم که برای ریاست جمهوری حاضر شوم، مقامات مختلفی می آمدند و سخنرانی
قلبی که شفا گرفت و شفیع صاحبش شد
طور که مادر گفت، وی بیمار بود و امام رضا(ع) و حضرت معصومه(س) وی را شفا دادند، از این شهید عزیز یک دختر و یک پسر به یادگار مانده که هر دو ازدواج کرده اند. قلبی که شفا گرفت و شفیع صاحبش شد این شهید عزیز در عملیات والفجر 1 در سال 1361 بر اثر اصابت گلوله از پشت به قلبش به شهادت رسید. در واقع قلب این شهید یک بار از اهل بیت(ع) شفا گرفت و بار دیگر شفیع صاحبش شد. قاری
بانوان شهرداری ساری مراسم تجلیل از خود را به فرصتی برای سپاس از عبوری تبدیل کردند
کردن صبحانه تا ساعت هفت که باید به مدرسه برود چون یک معلم است غذای ظهر را هم آماده کرد . چون پدر و مادرم پیش ما زندگی می کنند و او باید از آنها هم پذیرایی کند . پس زن مسلمان ایرانی اگر اراده کند می تواند ؛ نقش خود را در خانه و جامعه به صورتی شایسته انجام دهد . عبوری با اشاره به نامگذاری روز زن ، کرامت انسانی و حقوق شهروندی تشکیل سراهای تداوم در مناطق مختلف شهر از سوی شهرداری را
مسابقه با خود یا دیگری؟ موفقیت یا رضایت؟ / مصطفی ملکیان
در یک خانواده فقیر. شما پدر و مادر فرهیخته دارید، پدرتان استاد دانشگاه است و مادرتان پزشک، و من در خانواده ای به دنیا آمدم که پدرم معتاد بوده و مادرم بی سواد. محله ای که شما در آن به دنیا آمده اید با محله ای که من در آن به دنیا آمدم متفاوت است. معلمان و مربیانی که شما با آنها سر و کار پیدا کرده اید، با معلمان و مربیان من خیلی متفاوت بوده اند. من در کوچه با کسانی بازی می کرده ام و شما با کسانی دیگر
فریدون و حامد از یدالله می گویند/ سپهر سحابی از پنجره خانواده
اصفهان از کدام راه باید رفت و من این بار درست پاسخ دادم . می پرسم مادرتان هم باسواد بودند؟ بله، اما نه به اندازه پدرم . دلم می خواهد بدانم دکترسحابی همسر را چگونه خطاب می کرد. فریدون می خندد و به حامد نگاه می کند. حامد این سؤال را جواب می دهد: به شرایط بستگی داشت. در محیط خانوادگی ما همه مادر صدا می زدیم و پدربزرگ هم از زبان ما، مادر خطابش می کردند، ولی به صورت خصوصی معصومه خانم می گفتند. و
پای مادر را ببوس همه کارها درست می شود
. مادرم منبع آرامش و بزرگواری است؛ خودش می شکند تا فرزندش نشکند و واقعاً چه کسی بجز مادر حاضر به خرج کردن ذره ذره وجودش برای فرزند است؟ کسی که خودش را فدا و همه وجودش را وقف عشق می کند؛ در این راه کم کم خموده و ناتوان می شود اما خم به ابرو نمی آورد. وقتی با تمام وجود و از اعماق قلبت در راهی قدم بگذاری خستگی برایت بی معنا می شود؛ در دنیای من، مادرم یگانه گوهر هستی است که محبتش تابع هیچ فرمول و شرط
لحظه دیدن سربریده همسرش در دستان تکفیری ها+ تصویر
دختر ویک پسر است. شهید اسکندری یک سال قبل از ازدواج با من، یعنی در سال 1359 در جبهه ها حضور پیدا کرده بودند. برای همین از همان ابتدای زندگی مشترکمان می دانستم زندگی با ایشان ورود به جهاد است. البته عبدالله در زمان مبارزات انقلابی هم فعالیت های زیادی داشت برای آگاهی مردم و دوستان نسبت به امام و آرمان های انقلاب همه تلاش خود را کرده بود. ایشان بعدها برایم تعریف کردند که آن ایام اعلامیه های امام را
میزبانی 25 ساله یک مادر از زائران قطعه 53 بهشت زهرا(س)
. چهار سال تمام شیر خورد تا به غذا خوردن افتاد. غلامرضا سومین فرزند خانواده برزگر ها بود. فرزندی که در 19سالگی به شهادت رسید و مادرش را برای همیشه مهمان بهشت زهرا(س) کرد. در ادامه مادر شهید از معصومیت و وابستگی به شهیدش می گوید: غلامرضا که می خواست به مدرسه برود، تا 40روز همراهش می رفتم و در کنارش می نشستم. خیلی به هم علاقه مند بودیم و به هم وابستگی داشتیم. امروز هم همین وابستگی است که من
دغدغه های مادرم را دنبال کردم وبه مادری دختران بی سرپرست رسیدم
: علی در 10 دی ماه سال 66 به جبهه رفت و من ماندم و سه فرزندم. پسر 5 ساله و دو دختر 3 ساله و 8 ماهه و خانه ی پدر که هنوز از داغ مادر تاریک است. وی افزود: در 31 شهریور ماه همان سال خبر شیمیایی شدن علی را به من دادند و شبی که از جلسه ی سالگرد مادرم به خانه آمدم بعد از شنیدن خبر جنگ تن به تن در عملیات سوسنگرد برایم حتم شد که دیگر علی را نخواهم دید و در روز 10 مرداد خبر شهادت همسرم؛ دومین
مادران شهدا سرمنشأ صبر معنوی هستند
خاطراتی از دوران نوجوانی شهید محمدرضا بهفر پرداخت و افزود: شهید همیشه می گفت انقلاب و اسلام قلب و مادرم چشم من است، بدون چشم می توانم زندگی کنم اما بدون قلب لحظه ای نمی توانم زنده بمانم . مادر شهید بهفر در ادامه سخنان خود بیان کرد : محمدرضا که در هنرستان فنی رازی در رشته مکانیک مشغول بود سال 61 سنگر جبهه را بر سنگر مدرسه ترجیح داد و در گروه تخریب لشکر عاشورا مشغول شد و در عملیات مسلم بن
ناگفته های مادری با 56 فرزند/ روزی که تمام گل و گیاه خانه خشکید!
، گفت: مادرم در مرداد 66 و همسرم در مرداد 67 به درجه رفیع شهادت نائل آمدند و در طول یک سال، دو بال خود را از دست دادم. امالی با توصیف شخصیت مادر شهیدش که در زندگی زنی شجاع بود، ادامه داد: تمام اعضای خانواده من "پدر، 5 خواهر و یک برادرم" معلم هستند و تنها مادرم معلم نبود ولی توانست کاری والاتر از هر کاری بکند. وی بیان کرد: سختی های زیادی را در نبود مادر و همسرم متحمل شدم اما هیچ
روحانی: بانو ثقفی در کنار امام (ره) با شهامت و ایمان ایستادگی کرد
/> وی ادامه داد: من هم شرایط را گفتم و همسر امام خمینی (س) اشاره کردند پس از آن خانه آرام شد. فردای آن روز جلسه خبرگان داشتیم که وسط های جلسه دکتر روحانی که آن زمان معاون من بود گفت که خبرهایی از جبهه رسیده که صدام آماده شده است تا از چند منطقه حمله کند موضوع را به خبرگان اطلاع دادیم و همان روز مساله تمام شد و خوب هم تمام شد. آیت الله هاشمی رفسنجانی دومین خاطره خود را به حضورش در انتخابات
راز شهادت سردار شوشتری/ نگرش معتدل وحدت گرا شهید خواهد شد/ ره آوردی از سرزمین برادری
زاهدان را مرکز یکی از آن چهار بنماییم! پس زاهدانی با تقسیم مخالف است؛ یعنی قدرت داخلی استان که مثل همه استان ها متمرکز است در مرکز، با تقسیم مخالف است. اما مهم تر از آن بی توجهی به طبیعت و بوم است. یعنی اگر در زمان رضاشاه، دزدآب را تغییر دادی به زاهدان و مرکز نوبنیاد استان ش کردی و همه ی امکانات را ریختی وسط ش، باز هم هشتاد سال بعد هنوز شهر، گرفتاری دارد. شهر باید طبیعی به وجود بیاید و طبیعی
سفیدترین شهر ایران، سفیدِ سفید نیست
کوچک در ورزنه پیاده تند تند راه می رود، با چادر سفید و قدم هایی با فاصله های کوتاه. مادر سه فرزند است و پا به سن گذاشته، آن قدر که رد و نشان پیری روی پیشانی اش پیداست و وقتی می خندد چروک های ریز به چشم هایش حمله می کند، اوست که می گوید: چادر سفید سنت ماست؛ سنتِ مادری. تا بوده همین بوده. من که 50 سالمه از وقتی یادم هست، چادرم سفید بوده، وقتی دخترِ خانه بودیم که فقط سفید می پوشیدیم. نه فقط هم چادر
این شیرزنان هرگز "فراموش" نمی شوند + تصاویر
بیمار شد و برای مداوا به درمانگاهی در میدان مرکزی شهر سنندج مراجعه کرد. چند ساعتی از رفتن ناهید گذشته بود اما از بازگشتش خبری نبود. مادر در خانه نگران و چشم انتظار چشم به در دوخته بود تا دختر نوجوانش برگردد. آن روزها در سنندج امنیت برقرار نبود و این واقعیت، دل مادر را بیشتر می لرزاند. جستجوی خانوادگی با رفتن دختر بزرگ خانواده به سمت درمانگاه شروع شد اما او هم با تمام دل نگرانی ها بعد از