سایر خبرها
کارگاهی برای بافتن امید و اشتغال| روایت زوج مهاجر از احیای یک هنر سنتی در مشهد
سال ها با همه سختی ها و کمبود ها در کنار من بوده و با ایثار و فداکاری وصف ناشدنی، باری از روی دوش زندگی برداشته است. زندگی مشترک این زوج پرتلاش حالا بیست ساله شده؛ 10 سال زندگی در افغانستان و 10 سال دیگر، با همتی خستگی ناپذیر و دوشادوش هم در ایران. معصومه خانم رضایی که نگاهی از روی مهر و محبت به همسر خود دارد، از روز های ابتدای زندگی مشترک و شروع آموزش و یادگیری می گوید، اینکه همسرش حق استادی هم به گردن او دارد. در حال حاضر هم اگرچه معصومه خانم خود نقش استادی خانم های هنرجوی اینجا را به عهده دارد، تأکید می کند که همه کار ها و سفارشات را با مشورت حسین آقا و با همفکری و تبادل نظر هم ...
ستاره سادات قطبی؛ 27 سال داشتم که با شهرام شکیبا آشنا شدم، به پسر شهرام گفتم علی ،من مامانت نیستم،اما ...
خانمی کنم. وقتی به شهرام محرم شدم،خوشحال بودم اما ... تمام دلشوره های عالم اومده بود سراغم.شهرام یه پسر ده ساله داشت. قبل از اینکه برای اولین بار ببینمش هی از خودم میپرسیدم اگه نخوادت چی؟ اگه دوستت نداشته باشه چی؟ اگه بداخلاقی کنه چی؟ اگه اگه اگه ..... . روز اول که میخواستم ببینمش قلبم تندتر از همیشه میتپید،دست و پاهام میلرزید، شهرام رو دوست داشتم اما بهش گفته بودم اگه علی نخواد همه چی تمومه . دیدمش،بغلش کردم،وای اینکه امیرعلیه خودمه . . میخواستم عین پروانه دورش بگردم،میخواستم محکم بچسبونمش به ...
قصه عشق محمود پاک نیت و مهوش صبرکن: در خانواده مرفهی بزرگ شده بودم 18 سال بیشتر نداشتم اما به عشق محمود ...
، همبازی بودیم. من نقش پسر کارگر را بازی می کردم و همسرم نقش شازده خانم را بازی می کرد که یکدل، نه صددل عاشقش شدم و بعد از 2 سال هم ایشان جواب مثبت به من دادند و ما زندگی مشترک مان را شروع کردیم. مهوش صبرکن : در زمان ازدواجمان من 18 سال بیشتر نداشتم اما به عشق آقای پاک نیت نسبت به خودم ایمان داشتم. مراسم ازدواجتان را چگونه برگزار کردید؟ محمود پاک نیت : شهریور سال 1358 جشن عروسی مان را در خانه فرهنگ شماره یک شیراز برگزار کردیم. اقوام و بچه های تئاتر همه دعوت بودند. معمولا بچه های تئاتر شیراز در این مکان فرهنگی عروسی شان را برگزار می کردند. مراسم خوبی ...
زنی که برای رهایی از همسر قاتل اجیر کرد
هیچ کدام از ما قصدمان کشتن همسرم نبود. من زندگی خوبی با همسرم داشتم و 37 سال باهم زندگی کرده بودیم. من در کار فروش لباس بودم و همسر متهم مشتری ام بود. از آن طریق با او آشنا شدم اما مدتی بعد همسرش فوت کرد و من هم کارم را عوض کردم و پرستار خانگی شدم. متهم همیشه به درمانگاه می آمد و درخواست تزریق آمپول تقویتی می کرد تا اینکه یک شب با اصرار من را سوار ماشینش کرد تا حرف بزند. از من خواست از همسرم جدا شوم و با او ازدواج کنم. من قبول نکردم و گفتم همسرم را دوست دارم و نمی توانم از او جدا شوم. وقتی می خواست به زور آزارم دهد فرار کردم ولی گوشی تلفنم در خودرواش جا ماند و به عکس ها و فیلم های خصوصی ام ...
رضا داوودنژاد: بعد از رفتنم خانواده ام به آرامش رسیدند! غزل خیلی وابسته بود اما به حد گریه و زاری نرسید
بچه دار هم شدند ولی من هیچ وقت ازدواج نکردم و با اینکه از خانواده ام جدا شده بودم همچنان در کنار همدیگر بودیم. مثلا من با مادربزرگم 2روز یک بار صحبت می کنم، یا با عمه ام رابطه نزدیکی دارم، با پدر، مادر و خواهرم هم که خیلی بیشتر. ما هرموقع که وقت کنیم دور هم هستیم. این دورهمی ها جزء برنامه های اصلی زندگی مان است. و شب عروسی گریه نکردی؟ رضا: نه اصلا گریه نکردم. غزل دورشدن از پدرومادرش برایش آسان نبود و خیلی جای خالی پدرومادرش را احساس می کرد اما به حد گریه وزاری نرسید. من اولین بار که خانه گرفتم و از خانه پدرم وسایلم را جمع کردم که به خانه خودم ببرم، این اتفاق برایم افتاد. مادرم و خواهرم گریه کردند اما فقط همان یک بار گریه کردند چون زمانی که در خانه بودم خیلی شر بودم و همه را اذیت می کردم! بعد از رفتنم خانواده ام به آرامش رسیدند! منبع: برترین ها برای مشاهده سایر مطالب هنرمندان با سرویس هنر و رسانه ساعدنیوز در ارتباط باشید. ...
حلقه صالحین دور تابوت عرفان
ارباب بی کفن سینه می زد و اکنون در جوار امامزادگان عبدالله و زید(ع) آرمیده است. به مامان چیزی نگو! علیرضا دربانی (برادر بزرگ شهید) برای مان از شنبه بیستم دی ماه می گوید: آن روز من زود از بازار آمدم و بعد از نماز مغرب، موتور را برداشتم و با برادرم به آرایشگاه دوست مان در خیابان 13متری حاجیان رفتیم. مادرم تماس گرفت و گفت نگران است و خواست زودتر به خانه بگردیم. ما هم حرکت کردیم. موتورمان در کوچه ممی نژاد بود. اول عرفان نشست پشت موتور و من هم کنارش ایستادم. همه چیز آرام بود که یکباره دسته ای دختر و پسر به سمت ما دویدند. عرفان هول کرده بود و هرچه هندل می زد موتور روشن نمی شد. من به ...
رابطه جنسی رهبر داعش با همسرانش به وسیله قرعه کشی توسط دخترش تعیین میشد! + فیلم / هیچ وقت نام مادرم را ...
به گزارش سرویس سیاست پایگاه خبری ساعدنیوز ، أمیمه البغدادی دختر ابوبکر البغدادی گفت: پدرم شب ها همسر مشخصی داشت اما روزها با همه بود و با قرعه کشی با همسرانش رابطه جنسی داشت و قرعه کشی برعهده من بود اما هیچ وقت اسم مادرم را در قرعه کشی نمی نوشتم. وقتی پدرم را در تلویزیون دیدم که خلافت داعش را از مسجد النوری در موصل اعلام کرد، بسیار شوکه شدم. او یک هفته پس از این خطبه به خانه بازگشت. پدرم وقتی 12ساله بودم مجبورم کرد تا با منصور، محافظ شخصی اش ازدواج کنم. منصور در بمباران رقه کشته شد. نزدیک ترین شخص به پدرم برادرم حذیفه بود؛ او هم عقاید پدرم بود و خودش را منفجر کرد. دسترسی به سایر اخبار سیاسی ...
ریما رامین فر: دیگه توی سریال پایتخت بازی نمیکنم
ام بوده، به همین خاطر وقتی ازدواج کردم آن چیزی که برایم از بازیگری مهم تر بود، همسر امیر جعفری بودن و بعد از آن مادر شدنم بود؛ به همین خاطر هیچ وقت بازیگری برایم آنقدر مهم نبوده که بخواهم به خاطر آن برای همسر و پسرم کم بگذارم. در کل من فرد خانواده دوستی هستم و بودن در کنار خانواده ام به مراتب بیش از هر چیز دیگری برایم ارزشمند است. نکته جالب در مورد تولد همسرم امیر و پسرم آیین این است که هر دو متولد شهریورماه هستند؛ آیین شش شهریور سال 1386 به دنیا آمد و امیر هم متولد دهم این ماه است؛ با این اوصاف باید به من حق بدهید که عاشق ماه شهریور باشم. البته من خودم متولد فروردین هستم. پای مادر ...
گفت و گو با دکتر خسرو قبادی، جانباز دوران دفاع مقدس(بخش سوم) کار خدا بود که من سالم تا عقب آمدم و دوام ...
می کنیم؟ بگذریم؛ من به آقای عمویی گفتم بس است. دیگر خسته شده ای به تنهایی مرا بیش از همه کول کردی. چند بار به او گفتم بابا منو بگذار، اما قبول نمی کرد. دشمن هم می زد می دانید شرایط عادی نبود شما وقتی سه روز چهار روز غذای خوب نخوردی! خواب نداشته ای؛ بعد هم عملیات انجام داده باشی خسته و کوفته ای. تازه وقتی خط تثبیت نشده و داری به عقب برمی گردی خستگی چندبرابر می شود. من خودم هم بارها آزمودم، در چنین شرایطی شما بیش از صد متر نمی توانی کسی را ببری؛ یعنی نمی شود اصلاً انرژی ندارد این که می بینید میگم چند نفر عوض کردن واقعاً خسته کوفته، نخورده، نخوابیده بودند دیگر انرژی نداشتند. خودت هم به ...
سیلی به شوهر؛ دلیلی برای درخواست طلاق
او گفت: من ترک هستم و اهل قوچانم ولی در مشهد به دنیا آمدم. لیسانس دارم و اولین فرزند خانواده هستم. از کودکی اهل ورزش بودم و در چندین رشته ورزشی فعالیت حرفه ای داشتم و مدرک هم دارم. در دانشگاه تربیت بدنی درس خواندم. پدر و مادرم همیشه با هم به خوبی زندگی می کردند. من تا به حال دعوای آن ها را ندیده ام. تقریبا 3 سال پیش زمانی که در کلینیک ورزشی کار می کردم، دختر خانمی چند جلسه ای برای فیزیوتراپی پدرش آمده بود که من با آن دختر دوست شدم. تقریبا یک سالی با هم دوست بودیم. مادرش ابتدا راضی به ازدواج ما نبود. اما بالاخره با اکراه رضایت داد. ما فقط چند ماه عقد بودیم و بعد هم با کلی قسط و قرض ...
لوح| ایستاده برای ایران
بر خاطرات همسران شان روایت می کند. همسران شهدا با بیانی شیوا و رسا روایت های تلخ و شیرین زندگی شان را بیان کردند و حضور همیشگی این شهدا را حتی بعد از شهادت شان بازگو کردند. همچنین این اثر به سختی هایی که خانواده ی این شهدا بعد از شهادت چشیدند نیز می پردازد و به این موضوع اشاره می کند که بعد از شهادت شهید، همسر شهید به همراه فرزند/فرزندان خود به محل اقامت خانواده ی پدری خود بازگشتند. هر بخش از کتاب به یک شهید می پردازد که قسمت اول زندگی نامه، و قسمت دوم آن بخش گزیده ای از خاطرات همسر شهید است و هر بار شاهد روایت های جدید و متفاوت از خاطرات همسران شهدا هستیم. نویسنده با قلمی داستانی ...
می گفت روی سنگ قبرم بنویسید فدایی سیدعلی!
جوان آنلاین: باز هم قطعه 42. باز هم روضه های باز. این روز ها بیشتر به قطعه 42 سر بزنید. قطعه ای که داغ شهادت عزیزان شان با فتنه و آشوب امریکایی – صهیونیستی به دست ایادی داعشی و مزدورشان تازه شده است. میان قطعه 42 گلزار شهدا می نشینم، همه توجهم به سمت دو پسر بچه بازیگوش می رود که با سلاح های اسباب بازی شان میان قبور شهدا این طرف و آن طرف می دوند. پر از شور و نشاطند. گهگاهی اسلحه اسباب بازی شان را برمی دارند و هدف هایی را در اطراف نشانه می گیرند و... بعد هم که گویی تیر های خیالی شان به هدف می خورد
هدایای فوق لاکچری و گران قیمت شب عروسی فرح و محمدرضا پهلوی/ از دستبند الماس خواهر شوهر فرح تا کیف مجلسی ...
. مراسم در کاخ گلستان برگزار شد و بیش از 400 مهمان به جشن دعوت شدا بودند و شاه با خونسردی و خوشحالی می خندید و سیگار می کشید. فرح دیبا درباره مراسم عقد می گوید: بر خلاف رسم که عروس باید بعد از سه بار به سوال عاقد که آیا مایل است با داماد ازدواج کند یا نه پاسخ دهد، من همان بار اول بله را گفتم. آنجا بود که فهمیدیم هیجان زیادی یکی از مهم ترین رسوم ازدواج را از یادمان برده! بله من برای شاه حلقه ازدواج نخریده بودم! یعنی با خودمان گفتیم که برای شاه چه حلقه ای می توانیم بخریم! آقای زاهدی همانجا حلقه را از دستش باز کرد و به من داد. حلقه ای که پادشاه تا آخرین روز حیاتش در دستش بود و حالا در دست من است. ...
قطعه 15 بهشت رضا(ع) مشهد؛ جایی که داغ مادران تازه است
طاق نصرتی که برای آنها بسته بودند و چراغانی کوچه، دل گرم به آمدن بابا شدم؛ اما او هیچ وقت نیامد و آرزوی دیدنش به دلم ماند و حسرتی شد برای من. رقیه خانم همسر شهید، ادامه صحبت های دخترش را گرفته و با آهی بلند می گوید: 25 سال چشم به راه مرد خانه ام بودم. تا اینکه پانزده سال قبل خبر پیدا شدن پلاکَش را آوردند و در روز شهادت حضرت زهرا (س)، تشییع پیکر شهدای گمنام برگزار شد و سنگ قبری برایش در قطعه شهدای بهشت رضا (ع) درست کردند. مرضیه، دختر شهید، در حالی که اشک در چشمانش جمع شده، در ادامه صحبت های مادر می گوید: حالا دیگر می دانم پدرم شهید شده و با آمدن به کنار مزارش، دلم آرام می گیرد. یک دنیا حرف نگفته در دل دارم، من فقط با بابای شهیدم درددل می کنم. اینجا که می آیم، به اندازه تمام روز های تنهایی ام، برای بابا حرف دارم. بعد از گفتن گفتنی ها، دلم آرام می گیرد و سبک بال به خانه برمی گردم . ...
قتل مرد متأهل به خاطر دختر مست
. متهم در تحقیقات درباره درگیری مرگبار گفت: من و سعید 8 سال دوست و هم باشگاهی بودیم. او چند وقت قبل ازدواج کرد، اما ارتباط مان ادامه داشت. یک شب در خانه بودم که دختری به من زنگ زد و مدعی شد دوست سعید است و کمک خواست. آدرسش را گرفتم و به آنجا رفتم. 2 دختر مست گوشه خیابان بودند که سوارشان کرده و به خانه شان رساندم. یکی از آنها در مسیر از سعید گلایه کرد و گفت ببین دوستت ما را مست رها کرد. به او گفتم اشتباه کردی روی سعید حساب باز کردی. او زن دارد و دست از سرش بردار و اجازه بده به زندگی اش برسد. وی افزود: همین باعث اختلاف من و سعید شد. او ناراحت بود که چرا به آن دختر گفتم زن ...
تشریفات عروسی عصمت بانو، بانوی نیکوکار محله لادن مشهد
توزیع کنیم، به یکی از همان ها زنگ زدم. خانمی آمد و قرار بود وسایلی را که از قبل تعیین کرده بودیم ببرد، ولی وقتی چشمش به یخچال خودم افتاد، گفت جهیزیه دخترم یخچال ندارد. گفتم این یخچال نو است، فقط جعبه ندارد. همان را دادم و خادم مسجد هم با وانتش وسیله ها را به مقصد رساند. یک روز بعد، همان خانم به من زنگ زد. صدایش می لرزید. می گفت یخچال را که گذاشته ام گوشه خانه؛ دخترم مدام دورش می چرخد و دعا می کند. می گفت تا آن روز دخترم را این قدر خوشحال ندیده بودم. بعد از آن تازه عروس، در میان این رفت وآمدها، دختر دیگری هم به عصمت خانم معرفی شد؛ دختری که پدر و مادرش در زندان بودند و دستش خالی بود ...
نام هایی که از یاد نمی روند
...، خواهر شهید احمد رامزی ولادت: 4/8/1345 – اهواز، استان خوزستان شهادت: 2/8/1361 – منطقه عملیاتی کوشک نحوه شهادت: اصابت ترکش مزار شهید: شوشتر، گلزار شهدا شهید احمد، بیشتر اوقاتش را در پایگاه مسجد محل شوشتر می گذراند و فعالیت داشت. گاهی شب ها هم پست می داد و به خانه نمی آمد. مادر می گوید: یک روز با لباس بسیجی آمد و دمِ در اتاق ایستاد. درحالی که تفنگش را به شانه اش تکیه داده بود و به درِ اتاق تکیه کرده بود، از رفتن به جبهه حرف می زد. دفاع از دین و کشور را وظیفه می دانست و برای رضای خدا می جنگید. گفت مادر، خدا باید راضی باشد. برگه ای در دستش بود و گفت این رضایت ...
جنایت بعد از ضبط صدای رفیق/ یک شب در خانه مان بودم که یک دختر به موبایل من زنگ زد و گفت من دوست پیمان ...
چاقو چند ضربه به پیمان زد و فرار کرد. با این اطلاعاتی که به دست مأموران رسید، نوید به عنوان تنها مظنون پرونده تحت تعقیب قرار گرفت و بالاخره دستگیر شد. اعتراف به رفیق کشی نوید در مواجهه با مأموران جنایی به قتل رفیقش اعتراف کرد و در شرح ماجرا گفت: من و پیمان با هم از سال های دور رفاقت داشتیم و مثل برادر بودیم. حدود سه چهار سال قبل بود که پیمان ازدواج کرد و یک دختر دوساله دارد؛ اما دست از شیطنت های جوانی برنمی داشت. من همیشه به او می گفتم که این کارهایت بالاخره کار دستت می دهد؛ اما او گوشش بدهکار نبود. متهم ادامه داد: یک شب در خانه مان بودم که یک دختر به موبایل ...
پابه پای یک انتظار چهل و دو سالۀ ادامه دار!
برای امر خیر است، آدرس خانه مان را از دوستانم می گیرد. بچه ها هم فقط اسم خیابان و کوچه مان را به او می دهند. تا اینکه یک روز که از مدرسه برمیگشتم، سرکوچه مان این خانم را می بینم. از اتفاق آن روز جشن تولد دخترخواهرم بود و من قرار نبود به خانه بروم. آن خانم تا یک جایی دنبال من آمد و با خودم شروع به صحبت کرد. وقتی گفت می خواهند بیایند خواستگاری برای پسرشان، سرخ و سفید شدم. پافشاری کردم که قصد ازدواج ندارم اما ایشان دست بردار نبود. با اصرار فراوان از من خواست که خانه مان را به او نشان دهم. حتی گفت زنگ بزن و برو داخل که من مطمئن بشوم راستش را گفتی و خانه تان همینجاست. بعد از ...
ساعاتی با خانواده سردار شهید جواد کشاورز ، رئیس پلیس موادمخدر مشهد که به دست اغتشاشگران به شهادت رسید | ...
اجاره بود و ماشینش پراید. از اینجا به بعد راوی قصه ما، جلال است؛ برادر بزرگتر جواد. او صبورانه حرف می زند. سخت تر اشک می ریزد و بیشتر خویشتن داری می کند. سال 84 وقتی 24 ساله بود، ازدواج کرد. آن ایام برای ازدواجش با من خیلی مشورت می کرد. خیلی مأخوذ به حیا بود. آن روز ها دلهره و استرس زیادی برای سرنوشت و آینده اش داشت. همسرش پیشنهاد مادرم بود و دختر یکی از اقوام دور. در اخلاق و نجابت هم زبانزد بود. انتخاب های همه ما سنتی و با معرفی مادر بوده است. اجباری در پذیرش نداشتیم، اما پذیرفتیم و همه راضی هستیم. معمولا جوانان در زمان ازدواج بیشتر به فکر محاسن اخلاقی همسر و خانواده همسر ...
دعوتنامه های خارجی را نپذیرفت و در راه وطن شهید شد
صدقات فراوان از خدا سلامتی اش را طلب می کرد، اما تقدیر الهی پرواز میثم را رقم زد. با شهید محمدی پیش از ازدواج آشنایی یا نسبت فامیلی داشتید؟ خیر. ایشان کاملاً غریبه بودند و از قبل هیچ شناختی با هم نداشتیم و از طریق عمه خودم در محرم سال 1395 در مجلس عزاداری امام حسین (ع) آشنایی پیدا کردیم. در همان ماه عزیز قرار دیدار و خواستگاری فراهم شد. آن زمان من در دانشگاه ترم چهارم رشته حسابداری تحصیل می کردم و در همان نگاه اول ایشان را پسندیدم. خودشان نیز همین احساس را نسبت به من داشتند. البته این مطلب را بعد از عقد بیان کردند. بعد از اتمام ماه محرم و صفر تدارک عقد و تعیین مهریه فرارسید ...
ماجرای جالب ازدواج سردار سلیمانی با همسرش؛ حاج قاسم: دخترم چریک است
آمدنشان در شهر پیچید از استاندار گرفته تا همه مسئولین از ما گلایه کردند چرا نگفتید ما هم بیاییم. عذرخواهی کردم و گفتم ببخشید واقعا هم کمبود وقت بود و هم امکانش را نداشتیم. آمدن سردار سلیمانی به خانه ما یکی از بهترین روز های زندگی مان بود و برکت حضورشان را به عینه در زندگی خودمان دیدیم. سردار به خانواده شهدا به خصوص خانواده شهدایی که نیرو های خود سردار بودند وابستگی و علاقه خاصی داشتند واینطور نبود که بعد از شهادت بچه ها خانواده شان را فراموش کرده باشد. وقتی شنیدیم چنین شخصیتی با همه مشغله هایی که در سطح منطقه و جهان دارد وقت گذاشته و به خانواده شهدا سر می زند برای ما بسیار ارزشمند بود و واقعا فراموش نشدنی بود. احساسمان را نمی توانیم آنطور که بود بیان کنیم. خودمانی بودن و تواضع و محبت سردار مثال زدنی بود. سپس با همه اعضای خانواده عکس یادگاری گرفت و رفت. دسترسی به سایر اخبار سیاسی ...
مستانه مهاجر: از پژمان بازغی بدم میومد تدوینگر بودم گفتم بازغی اگه فیلمت دستم بیوفته میدونم چیکارت کنم ...
به گزارش سرویس هنر و رسانه پایگاه خبری تحلیلی ساعدنیوز مستانه مهاجر در سال 1384 وقتی 31 ساله بود با پژمان بازغی (متولد سال 1353) ازدواج کرد که ثمره ی این زندگی دختری به نام نفس بود که در سال 87 به دنیا آمد. مستانه مهاجر: مستانه مهاجر همسر پژمان بازغی درباره ماجرای عاشق شدن و ازدواجش گفت :من اصلا پژمان بازغی را دوست نداشتم و به نظرم اصلا بازیگر خوبی نبود و وقتی او را میدیدم اصلا حس خوبی نداشتم. در یک جشنواره هم من و هم پژمان فیلم داشتیم و هر دو در آنجا حضور داشتیم . وقتی من مشغول صحبت با دوستم بودم پژمان برای صدا زدن آن دوست مشترک نزد ما آمد و دوستم ما را به هم معرفی کرد و به پژمان ...
با جای خالی عزیز... زهرا خانم جانم.. . چه کنم؟!
فاش نیوز - روایت همسرش از آخرین دیدار، حکایت از لحظه ای دارد که آسمانی ترین وداع، در ساده ترین کلمات نقش بست. او که سال ها در کنار همسر روحانی اش، مشق صبر و عشق کرده بود، این بار نه در مقام یک بانوی داغدار، که چون راوی مطلعی می گوید که چگونه شهادت، زیباترین پایان برای زندگی ای سراسر نور بود. بله را که گفتم صدای هلهله و کِل خانم ها بلند شد. آقا عبدالله سرش را آورد نزدیک گوشم: دوست دارم از این به بعد به جای فرخ لقا، زهرا خانم صداتون کنم تا به عشق حضرت، حتی یه بالا چشمت ابروئه هم بهتون نگم. دلم غنج رفت و گونه هایم گل انداخت. لبخندی زدم و سر را زیر انداختم. زیر یک سقف که ...
روایت زنی که جهان را کیش ومات کرد
از اینکه به بنده هایش از جایی که گمان نمی کنند روزی می دهد. پدرم در بهترین سال های جوانی.ام مریض و از کار افتاده شد وضع مالی خوبی نداشتیم. دوست داشتم کمک حال پدرم باشم. خدا خدا می کردم راهی پیش پایم بگذارد. تابستان سال 1381 یک روز در دفتر هیأت شطرنج بودم یکی از همکاران به آقای پوراسماعیل که آن زمان مربی من بود گفت از شرکت مخابرات تماس گرفته و برای آموزش به کارکنان، همسران و فرزندان کارکنان درخواست برگزاری کلاس آموزش شطرنج کرده اند. به نظر شما چه کسی را به عنوان مربی معرفی کنیم؟آقای پوراسماعیل گفت خانم زارع زاده را معرفی کنید چه کسی بهتر از او این همه مقام قهرمانی دارد. اول قبول نکردم گفتم آنها ...
از لباس گرم برای رزمندگان تا کلاه پاکبانان | روایت زندگی خانم معلم محله جنت مشهد که 5 دهه مهربانی بافت
؛ همان اول به دنبال اجاره اتاقی بودم تا بتوانم در آن زندگی کنم. یکی از اتاق های خانه ای در روستا را اجاره کردم. روز اول مدرسه فهمیدم دختر آن خانواده، دانش آموز خودم است. زندگی در روستا برای دختری کم سن وسال پر از تجربه بود. ولی شیرینی تدریس در روستا در ارتباط گرفتن با مردم آنجا برای طاهره خانم معنا پیدا کرده بود؛ دو سه ماه از حضورم در روستا می گذشت که دیگر همه اهالی من را می شناختند؛ شاید یکی از دلایلش این بود که معلم های مدرسه مرد بودند و تعدادی از آنها در همان روستا یا اطراف آن زندگی می کردند و تنها کسی که از شهر دیگری آمده بود، من بودم! او ادامه می دهد: وقتی از مدرسه به ...
پرونده عجیب قتل یک مرد توسط همسر و معشوقه اش
تومان به حسابم واریز کرد. اسلحه متعلق به من نبود و بعد از حادثه توسط سمیرا داخل خودرو من انداخته شد. قاضی از وی پرسید چرا در ابتدا با جزئیات به قتل اعتراف کرده است که پاسخ داد: در بازجویی ها تحت فشار بودم و سمیرا به من گفته بود قتل را گردن بگیرم، چون می تواند رضایت بگیرد، اما وقتی فهمیدم رضایتی در کار نیست، حقیقت را گفتم. سپس سمیرا در دفاع از خود گفت: هیچ کدام قصد قتل نداشتیم. من و همسرم 37 سال زندگی مشترک داشتیم. مدتی فروشنده لباس بودم و از همان طریق با متهم آشنا شدم. بعد از فوت همسرش، به من علاقه مند شد و بار ها پیشنهاد ازدواج داد که نپذیرفتم. یک بار به زور مرا سوار خودرو ...
با افتخار راه پدرم را ادامه می دهم؛ شهادت پایان راه ما نیست+فیلم
؛ احساسی که تا آن روز تجربه نکرده بودم. این نگرانی را با مادرم در میان گذاشتم. مادرم سعی کرد من را آرام کند و گفت نگران نباش، من همین حدود نیم ساعت پیش پیش پدرت بودم. وی افزود: هنوز نیم ساعت نگذشته بود که صدای انفجار مهیبی به گوش رسید؛ صدایی که همه چیز را تغییر داد. چند دقیقه بعد یکی از دوستان با مادرم تماس گرفت و خبر داد که سپاه مورد حمله قرار گرفته است. مبین رضازاده با اشاره به لحظات سخت پس از آن تماس گفت: مادرم ابتدا حالش بسیار بد شد و بارها با تلفن پدرم تماس گرفت، اما گوشی او در دسترس نبود. این بی خبری دلهره ما را بیشتر کرد تا اینکه دقایقی بعد اقوام به خانه آمدند و خبر ...
تردید، گلوله و قتل ؛ سناریوی یک جنایت هولناک
اسلحه را داخل ماشینم انداخت که آن را مخفی کردم. بعد از آن، هرچه با تلفن همراهش تماس گرفتم، جواب نداد. پس از دفاعیات بهنام، فرزانه در جایگاه ایستاد و گفت: پیش از این که پرستار خانگی شوم، در کار فروش لباس بودم و آنجا با بهنام و همسرش آشنا شدم. حدود 10 سال قبل همسر بهنام فوت کرد و وقتی من به عنوان تزریقاتی در مطبی مشغول شدم، گاهی بهنام برای تزریق آمپول تقویتی می آمد. یک روز مقابل مطب دنبالم آمد و خواست سوار شوم تا مرا برساند که گفتم خانه ام نزدیک است. آن قدر اصرار کرد که سوار شدم. در ماشین گفت از من خوشش آمده که گفتم من شوهرم دارم و نمی توانم با او باشم. بعد خواست زن دیگری را برای ازدواج ...