سایر منابع:
سایر خبرها
قصه عشق محمود پاک نیت و مهوش صبرکن: در خانواده مرفهی بزرگ شده بودم 18 سال بیشتر نداشتم اما به عشق محمود ...
به نام شاتره با خانمم آشنا شدم. من و همسرم آنجا با هم، همبازی بودیم. من نقش پسر کارگر را بازی می کردم و همسرم نقش شازده خانم را بازی می کرد که یکدل، نه صددل عاشقش شدم و بعد از 2 سال هم ایشان جواب مثبت به من دادند و ما زندگی مشترک مان را شروع کردیم. مهوش صبرکن : در زمان ازدواجمان من 18 سال بیشتر نداشتم اما به عشق آقای پاک نیت نسبت به خودم ایمان داشتم. مراسم ازدواجتان را چگونه برگزار کردید؟ محمود پاک نیت : شهریور سال 1358 جشن عروسی مان را در خانه فرهنگ شماره یک شیراز برگزار کردیم. اقوام و بچه های تئاتر همه دعوت بودند. معمولا بچه های تئاتر شیراز ...
ستاره سادات قطبی؛ 27 سال داشتم که با شهرام شکیبا آشنا شدم، به پسر شهرام گفتم علی ،من مامانت نیستم،اما ...
خانمی کنم. وقتی به شهرام محرم شدم،خوشحال بودم اما ... تمام دلشوره های عالم اومده بود سراغم.شهرام یه پسر ده ساله داشت. قبل از اینکه برای اولین بار ببینمش هی از خودم میپرسیدم اگه نخوادت چی؟ اگه دوستت نداشته باشه چی؟ اگه بداخلاقی کنه چی؟ اگه اگه اگه ..... . روز اول که میخواستم ببینمش قلبم تندتر از همیشه میتپید،دست و پاهام میلرزید، شهرام رو دوست داشتم اما بهش گفته بودم اگه علی نخواد همه چی تمومه . دیدمش،بغلش کردم،وای اینکه امیرعلیه خودمه . . میخواستم عین پروانه دورش بگردم،میخواستم محکم بچسبونمش به ...
رابطه جنسی رهبر داعش با همسرانش به وسیله قرعه کشی توسط دخترش تعیین میشد! + فیلم / هیچ وقت نام مادرم را ...
به گزارش سرویس سیاست پایگاه خبری ساعدنیوز ، أمیمه البغدادی دختر ابوبکر البغدادی گفت: پدرم شب ها همسر مشخصی داشت اما روزها با همه بود و با قرعه کشی با همسرانش رابطه جنسی داشت و قرعه کشی برعهده من بود اما هیچ وقت اسم مادرم را در قرعه کشی نمی نوشتم. وقتی پدرم را در تلویزیون دیدم که خلافت داعش را از مسجد النوری در موصل اعلام کرد، بسیار شوکه شدم. او یک هفته پس از این خطبه به خانه بازگشت. پدرم وقتی 12ساله بودم مجبورم کرد تا با منصور، محافظ شخصی اش ازدواج کنم. منصور در بمباران رقه کشته شد. نزدیک ترین شخص به پدرم برادرم حذیفه بود؛ او هم عقاید پدرم بود و خودش را منفجر کرد. دسترسی به سایر اخبار سیاسی ...
رضا داوودنژاد: بعد از رفتنم خانواده ام به آرامش رسیدند! غزل خیلی وابسته بود اما به حد گریه و زاری نرسید
بچه دار هم شدند ولی من هیچ وقت ازدواج نکردم و با اینکه از خانواده ام جدا شده بودم همچنان در کنار همدیگر بودیم. مثلا من با مادربزرگم 2روز یک بار صحبت می کنم، یا با عمه ام رابطه نزدیکی دارم، با پدر، مادر و خواهرم هم که خیلی بیشتر. ما هرموقع که وقت کنیم دور هم هستیم. این دورهمی ها جزء برنامه های اصلی زندگی مان است. و شب عروسی گریه نکردی؟ رضا: نه اصلا گریه نکردم. غزل دورشدن از پدرومادرش برایش آسان نبود و خیلی جای خالی پدرومادرش را احساس می کرد اما به حد گریه وزاری نرسید. من اولین بار که خانه گرفتم و از خانه پدرم وسایلم را جمع کردم که به خانه خودم ببرم، این اتفاق برایم افتاد. مادرم و خواهرم گریه کردند اما فقط همان یک بار گریه کردند چون زمانی که در خانه بودم خیلی شر بودم و همه را اذیت می کردم! بعد از رفتنم خانواده ام به آرامش رسیدند! منبع: برترین ها برای مشاهده سایر مطالب هنرمندان با سرویس هنر و رسانه ساعدنیوز در ارتباط باشید. ...
داماد عصبانی با قمه جان پدرزنش را گرفت
...، می توانستند با کمک گرفتن از ریش سفیدان فامیل رضایت بگیرند. روز حادثه چه اتفاقی افتاد؟ در ادامه متهم به جایگاه رفت و در تشریح ماجرا گفت: چند ماه قبل به خاطر مشکلات مالی مجبور شدم خانه ام را تحویل دهم و وسایل مان را به خانه مادرم و پدرزنم بردیم. بعد از آن همسرم به خانه پدرش رفت و پیغام داد که دیگر نمی خواهد با من زندگی کند. دختر 4 ساله ام پیش مادرم بود. وی افزود: روز قبل از حادثه و در زمانی که خانه نبودم، همسرم با پدرش به خانه مادرم رفته بودند و با توهین و فحاشی مدارکش را برداشته بود. وقتی برگشتم و متوجه ماجرا شدم، موضوع را به برادرم گفتم. البته از برادرزن ...
واکنش محمدحسین میثاقی به صحبت های سروش رفیعی: حال نداری برو بشین خونه! + فیلم
هستند و می گوید تنها من بودم که درست درمان درس نمی خواندم برای همین پدرم سخت گیری می کرد. در انتخاب رشته کنکور به جای مکانیک قزوین اشتباها کد رشته ریاضی کرمانشاه رو زدم و از قضا قبول شدم و با اصرار پدرم در دانشگاه کرمانشاه ثبت نام کردم چند روز بعد پدرم اثاث خانه را جمع کرد و اینطور شد که 4 سال ناله و نفرین خواهر و برادرم بدرقه راهم بود. یکبار تهران بودم که که پدرم فرم تست صدا از کرمانشاه برایم گرفته بود وقتی برگشتم رفتم و تست صدا و تصویر دادم و قبول شدم و کارم از رادیو کرمانشاه شروع شد. سپس با گروه اجتماعی شبکه کرمانشاه برای گزارش گرفتن همکاری کردم. ...
گفت و گو با دکتر خسرو قبادی، جانباز دوران دفاع مقدس(بخش سوم) کار خدا بود که من سالم تا عقب آمدم و دوام ...
، من 84 روز روی یک تخت بودم. چند درصد هستید؟ - من 50 درصد هستم. 84 روز فقط روی تخت بودم در شهر یزد، در 23 سالگی در دی ماه 65 من مجروح شدم همان شب ساعت ده یا ده و نیم برادرم حسن قبادی به شهادت رسید که کوچک تر از من بود. حالا این را هم بگویم به هرحال این دونفری که مانده بودند یکی مصطفی آقامیری که طلبه بود و بعداً سال 66 شهید شد. یکی هم آن معلمی که من هیچ وقت بعد از آن صحنه ندیدم هست. وقتی آن دو نفر زخمی شدند و رفتند این دو نفر کنار برانکارد نشسته بودند. به آنها گفتم که بابا نمی توانید من را ببرید! بگذارید در یک چاله ای. چاله هایی که با اصابت خمپاره به زمین نمناک نمکی ایجاد می شد ...
سیلی به شوهر؛ دلیلی برای درخواست طلاق
او گفت: من ترک هستم و اهل قوچانم ولی در مشهد به دنیا آمدم. لیسانس دارم و اولین فرزند خانواده هستم. از کودکی اهل ورزش بودم و در چندین رشته ورزشی فعالیت حرفه ای داشتم و مدرک هم دارم. در دانشگاه تربیت بدنی درس خواندم. پدر و مادرم همیشه با هم به خوبی زندگی می کردند. من تا به حال دعوای آن ها را ندیده ام. تقریبا 3 سال پیش زمانی که در کلینیک ورزشی کار می کردم، دختر خانمی چند جلسه ای برای فیزیوتراپی پدرش آمده بود که من با آن دختر دوست شدم. تقریبا یک سالی با هم دوست بودیم. مادرش ابتدا راضی به ازدواج ما نبود. اما بالاخره با اکراه رضایت داد. ما فقط چند ماه عقد بودیم و بعد هم با کلی قسط و قرض ...
گفتگو با خواهر شهید شعبانی/ گفت روی سنگ قبرم بنویسید فدایی سیدعلی
خودم را سرگرم کرده بودم تا اینکه بعدازظهر همان روز به صداوسیما حمله شد. پدر که از محل کار برگشت و به مادرم گفت: حاج خانم، دل من هم شور می زند، بیا برویم ببینیم می توانیم از آقامهدی خبری بگیریم. می خواستیم به سمت محل کار برادرم برویم که دیدیم دو تا از همکاران بابا با ماشین وارد کوچه ما شدند. پدرم تا آنها را دید، متوجه شد و گفت: احتمالاً خبری برای ما آوردند. وقتی آمدند و وضعیت ما را دیدند، گفتند که آقامهدی مجروح شده است، در حالی که مهدی همان لحظه ابتدایی حمله به شهادت رسیده بود. یک هفته ای طول کشید تا پیکرش را شناسایی کردند و مراسم تشییع و تدفین حاج مهدی بلافاصله بعد از ...
قتل مرد متأهل به خاطر دختر مست
. متهم در تحقیقات درباره درگیری مرگبار گفت: من و سعید 8 سال دوست و هم باشگاهی بودیم. او چند وقت قبل ازدواج کرد، اما ارتباط مان ادامه داشت. یک شب در خانه بودم که دختری به من زنگ زد و مدعی شد دوست سعید است و کمک خواست. آدرسش را گرفتم و به آنجا رفتم. 2 دختر مست گوشه خیابان بودند که سوارشان کرده و به خانه شان رساندم. یکی از آنها در مسیر از سعید گلایه کرد و گفت ببین دوستت ما را مست رها کرد. به او گفتم اشتباه کردی روی سعید حساب باز کردی. او زن دارد و دست از سرش بردار و اجازه بده به زندگی اش برسد. وی افزود: همین باعث اختلاف من و سعید شد. او ناراحت بود که چرا به آن دختر گفتم زن ...
قطعه 15 بهشت رضا(ع) مشهد؛ جایی که داغ مادران تازه است
طاق نصرتی که برای آنها بسته بودند و چراغانی کوچه، دل گرم به آمدن بابا شدم؛ اما او هیچ وقت نیامد و آرزوی دیدنش به دلم ماند و حسرتی شد برای من. رقیه خانم همسر شهید، ادامه صحبت های دخترش را گرفته و با آهی بلند می گوید: 25 سال چشم به راه مرد خانه ام بودم. تا اینکه پانزده سال قبل خبر پیدا شدن پلاکَش را آوردند و در روز شهادت حضرت زهرا (س)، تشییع پیکر شهدای گمنام برگزار شد و سنگ قبری برایش در قطعه شهدای بهشت رضا (ع) درست کردند. مرضیه، دختر شهید، در حالی که اشک در چشمانش جمع شده، در ادامه صحبت های مادر می گوید: حالا دیگر می دانم پدرم شهید شده و با آمدن به کنار مزارش، دلم آرام می گیرد. یک دنیا حرف نگفته در دل دارم، من فقط با بابای شهیدم درددل می کنم. اینجا که می آیم، به اندازه تمام روز های تنهایی ام، برای بابا حرف دارم. بعد از گفتن گفتنی ها، دلم آرام می گیرد و سبک بال به خانه برمی گردم . ...
نام هایی که از یاد نمی روند
ابوالفضل (ع) و امام حسین (ع) است. مصطفی، پسر چهارساله ام را در حادثه ای در جوی آب روان هُل داده بودند، من او را از سیل آب گرفتم و سریع به بیمارستان گرمسار منتقل کردیم. در مدتی که پسرم بستری بود، شبی خواب دیدم به پادگان رفتم، درخت ها سربه فلک کشیده بودند و نگهبان اجازه نداد وارد باغ شوم. برادرم از آخر باغ دوید و به اندازه یک کبریت نزدیک شد. گفت: چرا این جا ایستادی؟ گفتم: این سرباز اجازه نداد وارد شوم. گفت: بفرمایید. به خانه اش رفتم. وسط خانه حوضی بود و ملائکه گفتند: بفرمایید. با برادرم احوال پرسی کردم. او جویای حال پدر و مادر شد. از پنجره نگاه کردم، دیدم چند رأس گوسفند ذبح می کنند. پرسیدم ...
پابه پای یک انتظار چهل و دو سالۀ ادامه دار!
چراغ خانه پسرم خاموش شود . مادر به شدت معتقد بود که حسن آقا برمیگردد. این موضوع چندماهی ادامه پیدا کرد و من همچنان خانه آنها بودم تا اینکه یک روز به مادرم گفتند اگر حسن برنگشت، من یک پسر دیگر هم دارم. فرشته عروس من است. نظر خودتان چه بود؟ من دلم می خواست برای همیشه دختر آن خانواده باشم اما خب سر یک دو راهی بزرگ مانده بودم. نه دلم میخاست از آن خانه و آدمهایش که پر از مهرومحبت بود و خاطراتی که داشتم، دل بکنم، نه ماندن بدون حسن آقا، برایم دیگر خیلی راحت بود. با این حال تا دوسال بعد از شهادت همسرم همچنان خانه پدری شان ماندم. پدرومادر مجدد اما آمدند دنبالم که من را ببرند. مادرم ...
مستانه مهاجر: از پژمان بازغی بدم میومد تدوینگر بودم گفتم بازغی اگه فیلمت دستم بیوفته میدونم چیکارت کنم ...
به گزارش سرویس هنر و رسانه پایگاه خبری تحلیلی ساعدنیوز مستانه مهاجر در سال 1384 وقتی 31 ساله بود با پژمان بازغی (متولد سال 1353) ازدواج کرد که ثمره ی این زندگی دختری به نام نفس بود که در سال 87 به دنیا آمد. مستانه مهاجر: مستانه مهاجر همسر پژمان بازغی درباره ماجرای عاشق شدن و ازدواجش گفت :من اصلا پژمان بازغی را دوست نداشتم و به نظرم اصلا بازیگر خوبی نبود و وقتی او را میدیدم اصلا حس خوبی نداشتم. در یک جشنواره هم من و هم پژمان فیلم داشتیم و هر دو در آنجا حضور داشتیم . وقتی من مشغول صحبت با دوستم بودم پژمان برای صدا زدن آن دوست مشترک نزد ما آمد و دوستم ما را به هم معرفی کرد و به پژمان ...
ساعاتی با خانواده سردار شهید جواد کشاورز ، رئیس پلیس موادمخدر مشهد که به دست اغتشاشگران به شهادت رسید | ...
پینت بال و گاز اشک آور بود. جواد با زحمت توانسته بود نیروهایش را از مهلکه بیرون بیاورد. آن شب رفته بود تا چند نفر از لیدر های خودفروخته را شناسایی کند. بیست و یکم دی ماه بود. از صبح دو بار با جواد صحبت کرده بودم. گفته بود امشب اوضاع آرام تر است، اما باز هم بهتر است که بیرون نروید. صبح همان روز پیگیر حقوقی فروشگاهم بودم که اغتشاشگران به آتش کشیده بودند. همسرم پرستار بیمارستان است چند باری تلفنی صحبت کرده بودیم. حال جسمی و روح خوبی نداشتم. آن روز مرخصی گرفته بود و با سرم به خانه آمده بود تا وضعیتم بهتر شود. ساعت حوالی 9 شب بود. همسرم سوزن سرم را به دستم زد و من روی تخت دراز کشیده بودم ...
دعوتنامه های خارجی را نپذیرفت و در راه وطن شهید شد
تو فقط گوش بده و من هم آخرحرفش می گفتم: من هم همچنین. یک روز در صحبت های تلفنی با آقای محمدی دیدم یهویی ایشان خنده اش گرفت. من علتش را پرسیدم و گفتند در محل کار هستم. همکارهایم به من می گویند خوش به حال خانمت، زن ذلیلی (یعنی خانمت را خیلی دوست داری)، ولی اعتقاد شهید بر این بود که دوست داشتن، زن ذلیلی نیست... به امید دیدار وصال دوباره با همسر شهیدم. آقا میثم صحبتی از شهادت به شما کرده بود؟ درون گرایی یکی از ویژگی های شخصیتی آقامیثم بود. اوایل ازدواج مان اصلاً در مورد شهادت حرف نمی زد، اما این اواخر خیلی صحبت از شهادت می کرد. یادم است چند روز قبل از شهادت ...
ماجرای جالب ازدواج سردار سلیمانی با همسرش؛ حاج قاسم: دخترم چریک است
سردار سلیمانی آنجا سخنرانی کند ما هم حضور داشتیم. خودم را به یکی از نزدیکان او رساندم و گفتم حرفی دارم. سردار سلیمانی تا کنون منزل شهدای مدافع حرم در شهر های مختلف رفته، اما تا به حال به خانه هیچ یک از شهدای استان البرز نیامده است. از او خواستم پیام مرا به حاج قاسم برساند. مدتی گذشت تا اینکه 8 فروردین سال 98 مردی با خانه ما تماس گرفت و گفت قرار است فردا سردار سلیمانی به منزل شما بیایند. باورم نمی شد و بسیار هیجان زده و خوشحال بودم. به فرزندانم و عروس ها و داماد ها زنگ زدم و گفتم فردا چنین مهمانی داریم هر کدام دوست دارید بیایید او را ببینید. بچه ها که همه مشتاق دیدار این ...
با جای خالی عزیز... زهرا خانم جانم.. . چه کنم؟!
فاش نیوز - روایت همسرش از آخرین دیدار، حکایت از لحظه ای دارد که آسمانی ترین وداع، در ساده ترین کلمات نقش بست. او که سال ها در کنار همسر روحانی اش، مشق صبر و عشق کرده بود، این بار نه در مقام یک بانوی داغدار، که چون راوی مطلعی می گوید که چگونه شهادت، زیباترین پایان برای زندگی ای سراسر نور بود. بله را که گفتم صدای هلهله و کِل خانم ها بلند شد. آقا عبدالله سرش را آورد نزدیک گوشم: دوست دارم از این به بعد به جای فرخ لقا، زهرا خانم صداتون کنم تا به عشق حضرت، حتی یه بالا چشمت ابروئه هم بهتون نگم. دلم غنج رفت و گونه هایم گل انداخت. لبخندی زدم و سر را زیر انداختم. زیر یک سقف که ...
جنایت بعد از ضبط صدای رفیق/ یک شب در خانه مان بودم که یک دختر به موبایل من زنگ زد و گفت من دوست پیمان ...
چاقو چند ضربه به پیمان زد و فرار کرد. با این اطلاعاتی که به دست مأموران رسید، نوید به عنوان تنها مظنون پرونده تحت تعقیب قرار گرفت و بالاخره دستگیر شد. اعتراف به رفیق کشی نوید در مواجهه با مأموران جنایی به قتل رفیقش اعتراف کرد و در شرح ماجرا گفت: من و پیمان با هم از سال های دور رفاقت داشتیم و مثل برادر بودیم. حدود سه چهار سال قبل بود که پیمان ازدواج کرد و یک دختر دوساله دارد؛ اما دست از شیطنت های جوانی برنمی داشت. من همیشه به او می گفتم که این کارهایت بالاخره کار دستت می دهد؛ اما او گوشش بدهکار نبود. متهم ادامه داد: یک شب در خانه مان بودم که یک دختر به موبایل ...
تام کروز چگونه آدام سندلر را به پل توماس اندرسون معرفی کرد؟
. می توانم آن را برایت بیاورم؟ سندلر نیز پذیرفت، هرچند در آن زمان هنوز هیچ شناختی از اندرسون نداشت. سندلر پس از این تماس، برای اولین بار (Magnolia) محصول 1999 را دید و گفت: در ردیف جلو نشسته بودم و پاپ کورن می خوردم و با خودم می گفتم: این آدم می خواهد با من کار کند؟! او بلافاصله با اندرسون تماس گرفت و خواست فیلمنامه را برایش بیاورد. سندلر همچنین درباره تجربه همکاری با فیلیپ سیمور هافمن در (Punch-Drunk Love) صحبت کرد و آن را یکی از فراموش نشدنی ترین تجربه های حرفه ای اش دانست. او گفت که پیش از فیلم برداری، ساعت ها در خانه اندرسون تمرین و صحنه ها را در فضای باز و از زوایای مختلف ...
روایت زنی که جهان را کیش ومات کرد
از اینکه به بنده هایش از جایی که گمان نمی کنند روزی می دهد. پدرم در بهترین سال های جوانی.ام مریض و از کار افتاده شد وضع مالی خوبی نداشتیم. دوست داشتم کمک حال پدرم باشم. خدا خدا می کردم راهی پیش پایم بگذارد. تابستان سال 1381 یک روز در دفتر هیأت شطرنج بودم یکی از همکاران به آقای پوراسماعیل که آن زمان مربی من بود گفت از شرکت مخابرات تماس گرفته و برای آموزش به کارکنان، همسران و فرزندان کارکنان درخواست برگزاری کلاس آموزش شطرنج کرده اند. به نظر شما چه کسی را به عنوان مربی معرفی کنیم؟آقای پوراسماعیل گفت خانم زارع زاده را معرفی کنید چه کسی بهتر از او این همه مقام قهرمانی دارد. اول قبول نکردم گفتم آنها ...
از لباس گرم برای رزمندگان تا کلاه پاکبانان | روایت زندگی خانم معلم محله جنت مشهد که 5 دهه مهربانی بافت
؛ همان اول به دنبال اجاره اتاقی بودم تا بتوانم در آن زندگی کنم. یکی از اتاق های خانه ای در روستا را اجاره کردم. روز اول مدرسه فهمیدم دختر آن خانواده، دانش آموز خودم است. زندگی در روستا برای دختری کم سن وسال پر از تجربه بود. ولی شیرینی تدریس در روستا در ارتباط گرفتن با مردم آنجا برای طاهره خانم معنا پیدا کرده بود؛ دو سه ماه از حضورم در روستا می گذشت که دیگر همه اهالی من را می شناختند؛ شاید یکی از دلایلش این بود که معلم های مدرسه مرد بودند و تعدادی از آنها در همان روستا یا اطراف آن زندگی می کردند و تنها کسی که از شهر دیگری آمده بود، من بودم! او ادامه می دهد: وقتی از مدرسه به ...
شوهرم عاشق زنی 10 سال بزرگ تر از خودش شده
خوب و آرامی بسازیم. نامزد شدیم، اما در دوران نامزدی چیزهایی فهمیدم که زندگیم را لرزاند. فهمیدم خانواده همسرم فقط برای اینکه او را از زنی دیگر جدا کنند مرا انتخاب کرده اند؛ زنی که از او 10 سال بزرگ تر بود و بدتر از همه اینکه او هیچ حسی به من نداشت. من یک ابزار بودم، نه انتخاب قلبی. در زمان نامزدی فهمیدم که او دوباره به رابطه قبلیش برگشته و آن زمان همه اعتمادم درهم شکست. با خودم می گفتم من در این بازی چه نقشی داشتم، فقط یک وسیله بودم؟! نامزدم روز به روز سردتر شد؛ بی تفاوت و گاهی بی رحم. تحقیر شدم. بی صدا گریه کردم. به کسی نگفتم، چون می ترسیدم بگویند تحمل کن درست میشه چون درست نشد. کار به جایی رسید که بالاخره تقاضای طلاق کردم و برای همه تحقیرها و کتک هایش نیز پرونده قضایی تشکیل شد. بررسی های روان شناختی این ماجرا با دستورهای تجربی و تخصصی سرگرد احسان سبکبار رئیس کلانتری شفای مشهد به مشاوران زبده دایره مددکاری اجتماعی سپرده شد. ...
حسین رضازاده : پدرم راننده کامیون بود ؛ وضع مالی متوسطی داشتیم ؛ 3 فرزند دارم ؛ اگر دخترم بخواهد وزنه ...
به گزارش سرویس ورزش ساعدنیوز ، حسین رضازاده متولد 22 اردبهشت سال 1357 در اردبیل است، او از 14 سالگی شروع به ورزش وزنه برداری کرد. حسین یک برادر و پنج خواهر دارد و پدرش راننده کامیون بوده و الان بازنشسته است.حسین رضازاده و همسرش در مکه با هم ازدواج کردند که این مراسم از تلویزیون هم پخش شد . او سه فرزند به نام های ابوالفضل ، فاطمه و محمدمهدی دارد. - کمی هم در مورد خانواده خودتان می گویید؟ من در اردبیل و در یک خانواده مذهبی به دنیا آمدم و دو برادر و پنج خواهر هستیم. زمانی که 14 ساله بودم، وزنه برداری را شروع کردم.مثل همه بچه ها در کوچه فوتبال یا والیبال بازی می کردم اما این ...
با افتخار راه پدرم را ادامه می دهم؛ شهادت پایان راه ما نیست+فیلم
؛ احساسی که تا آن روز تجربه نکرده بودم. این نگرانی را با مادرم در میان گذاشتم. مادرم سعی کرد من را آرام کند و گفت نگران نباش، من همین حدود نیم ساعت پیش پیش پدرت بودم. وی افزود: هنوز نیم ساعت نگذشته بود که صدای انفجار مهیبی به گوش رسید؛ صدایی که همه چیز را تغییر داد. چند دقیقه بعد یکی از دوستان با مادرم تماس گرفت و خبر داد که سپاه مورد حمله قرار گرفته است. مبین رضازاده با اشاره به لحظات سخت پس از آن تماس گفت: مادرم ابتدا حالش بسیار بد شد و بارها با تلفن پدرم تماس گرفت، اما گوشی او در دسترس نبود. این بی خبری دلهره ما را بیشتر کرد تا اینکه دقایقی بعد اقوام به خانه آمدند و خبر ...
تردید، گلوله و قتل ؛ سناریوی یک جنایت هولناک
اسلحه را داخل ماشینم انداخت که آن را مخفی کردم. بعد از آن، هرچه با تلفن همراهش تماس گرفتم، جواب نداد. پس از دفاعیات بهنام، فرزانه در جایگاه ایستاد و گفت: پیش از این که پرستار خانگی شوم، در کار فروش لباس بودم و آنجا با بهنام و همسرش آشنا شدم. حدود 10 سال قبل همسر بهنام فوت کرد و وقتی من به عنوان تزریقاتی در مطبی مشغول شدم، گاهی بهنام برای تزریق آمپول تقویتی می آمد. یک روز مقابل مطب دنبالم آمد و خواست سوار شوم تا مرا برساند که گفتم خانه ام نزدیک است. آن قدر اصرار کرد که سوار شدم. در ماشین گفت از من خوشش آمده که گفتم من شوهرم دارم و نمی توانم با او باشم. بعد خواست زن دیگری را برای ازدواج ...
خاطرات انقلاب اسلامی در رفسنجان(8)
شهادت پدرم در نجف بودیم. بعد از شهادت ایشان، سال 1349 به رفسنجان آمدیم. در تظاهرات های انقلاب شرکت داشتید؟ خودم هم شرکت می کردم. جوان بودم اما چند فرزند داشتم. پسرم محمد مهدی به تظاهرات می رفت. همسرم (حاج آقای غروی) هم می رفتند. دوران سختی بود. این انقلاب راحت و ارزان به دست نیامد. خیلی ها کشته شدند، بسیاری زجر کشیدند، باید این ها را به نسل جوان گفت تا قدردان باشند. در آن زمان بیشتر زنان خانه دار بودند و در اجتماع کمتر حاضر می شدند. همان مقدار کم هم که در اجتماع بودند، از نظر حجاب در شهرهای بزرگتر مناسب نبود. از فرزندان شهیدتان بگویید. ...