سایر منابع:
سایر خبرها
گفت و گو با دکتر خسرو قبادی، جانباز دوران دفاع مقدس(بخش سوم) کار خدا بود که من سالم تا عقب آمدم و دوام ...
برای من ترس آلود بود! معرفی کردم به گردان تا بفرستندش دفتر قضایی. آنجا 23 روز اضافه خدمت برایش بریدند! درهرصورت وقتی ایشان آمد با خودم گفتم این آدم با آن کاری که من بار او کردم، یک گلوله دیگر به من می زند؛ اما جالب اینجاست این آدم به تنهایی بیشتر از همه آن 10 -12 نفر من رو کول کرد و به عقب آورد. کول کرد آورد تا اولین برانکارد رسید شاید حدود 1000 متر را ایشان به تنهایی روی دوشش مرا آورد. من فکر می کردم ایشان بچه بهشهر مازندران است و دیگر او را ندیدم و پیدا نکردم تا اینکه دو سال پیش از یکی از دوستان در یکی از روستاهای بابلسر پرسیدم که گفت بچه محل ماست. الان تلفنی با او در تماس هستم. گفتم خیلی ...
با دلم کار کردم تا در روز قیامت چیزی برای ارائه دادن برای بچه های مظلوم غزه داشته باشم
طور که بابک خواجه پاشا گفت، از روز اولی که صحبت کردم با دلم کار کردم تا در روز قیامت چیزی برای ارائه دادن برای بچه های مظلوم غزه داشته باشیم. وی افزود: خوشحالم که در ایران و در جشنواره فجر هستم. از منوچهر محمدی که در طول فیلم مانند پدر کنار ما بودند و کوچک ترین جزئیات را زیر نظر داشتند تا حل شود، تشکر می کنم. او به این پروژه بسیار ایمان داشت. این فیلم نتیجه ایمان همه عوامل بود. من یک جزء کوچک از این پروژه هستم و از همه بسیار یاد گرفتم و با افتخار می گویم من در سرزمین فرشته ها حضور داشتم. سرزمین فرشته ها سرزمینی است که به صلح و مادرانگی ایمان دارد و همه این ها در سرزمین ما هم وجود ...
زیارت عاشورا رمز موفقیت این شهید بود
خاصی بر خواندن زیارت عاشورا دارد. باز عزیزی را می شناسم که از زمان آشنایی با عباس دایماً در حال تولیدات رسانه ای پیرامون شخصیت و اندیشه ناب شهید عباس است و این ها همه از جاذبه آن چهره نورانی و آن چشمان پاکباخته ای است که هرگز به حرام خدا آلوده نشد و جز به یاد عشق الهی، نگریست. برگرفته از کتاب تاثیر نگاه شهید روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر راوی: محمد رضا زارعی؛ دوست شهید بیشتر بخوانید: گره گشایی شهید مدافع حرم در عالم رویا دلنوشته شهید مدافع حرم برای کودکان یمنی و سوری تعداد ویژگی های خوب شما مهم است؟ شهید مدافع حرمی که برای ساخت فیلم زندگی اش کمک کرد توصیه شهید مدافع حرم به یک خانم در خواب! شهیدی که خودش سخنران مراسم تشییع را انتخاب کرد شهیدی که دوست داشت مردم بیشتر آن را بشناسند ...
موجی که دیگر نمی شد جلویش را گرفت، حتی با ردیف ماشین های ارتشی
خانه بیرون زدم. امروز یکشنبه 8 بهمن است. نتوانستم طبق برنامه صبح زود به میدان شهیاد برسم. دیشب از شدت حرص و خودخوری خوابم نبرده بود. دلم برای پیمان می سوخت و نمی توانستم تلویزیون را خاموش کنم. می نشست و تماشا می کرد. نه اینکه گوش نکند یا نتوانم قانعش کنم، نه. روزهای قبل خودش خاموش می کرد. ولی حالا حوصله اش سر می رفت و می نشست به تماشا. این بچه ها را معتاد کرده اند بزرگترها را هم معتاد کرده اند تلویزیون؛ تلویزیون ایران این روزها این روزهایی که، خون کف کوچه ها و خیابان ها راه افتاده و سرتاسر ایران را خون گرفته این روزها که تلویزیون های سرتاسر جهان دست کم برنامه ای فیلمی، خبری گزارشی از ایران و ...
زیباترین شعر سیمین بهبهانی با صدای بهشتی استاد کاکاوند: فعل مجهول، فعل آن پدری است،که دلم را ز درد پر ...
، انتقام جو ، گفتم : " بچه ها گوش ژاله سنگین است !" دختری طعنه زد که :" نه خانم ! درس در گوش ژاله یاسین است " باز هم خنده ها و همهمه ها تند و پیگیر می رسید به گوش زیر آتشفشان دیده من ژاله آرام بود و سرد و خموش . رفته تا عمق چشم حیرانم ، آن دو میخ نگاه خیره او موج زن ، در دو چشم بی گنهش رازی از روزگار تیره او آنچه در آن نگاه می خواندم قصه غصه بود و حرمان بود ناله ای کرد و در سخن آمد با صدایی که سخت لرزان بود : " فعل مجهول ، فعل ...
اتهام سرقت فیلمنامه یک فیلم در جشنواره فیلم فجر/ 80 درصد فیلم نهایی برگرفته از فیلمنامه من است
دو زنگ زدم که متاسفانه تا به امروز نه آقای علی اکبری دیگر تلفن مرا پاسخ داده اند و نه آقای مددکار . 5- بلافاصله با مشاوران حقوقی حرف زدم و اظهارنامه ای به شماره 1404220010316796 به تاریخ 20/02/1404 در دفتر الکترونیک قضایی ثبت کردم . با دوست فیلمسازی که در جریان بود تماس گرفتم و گفتم که اظهارنامه قضایی داده ام و او با خنده گفت : بابا این فیلم ساخته شده و خانم گیتی قاسمی و رویا جاویدنیا بازی می کنند و خود تهیه کننده را چند روز پیش دیده است و گفته " عجب فیلمنامه ای بود ! هر چه به این پسره جلیلی گفتم که نمی خواهی نویسنده اش را در جریان ساخت فیلم بگذاری، خندیده و طفره رفته است ! " بلافاصله با خانه ...
روایت عجیب حبس مادر توسط پسرش
اش رفتم، اما وقتی چند ساعت بعد قصد رفتن داشتم، مانعم شد و مرا در اتاق حبس کرد. تا روز سوم که مأموران آمدند و نجاتم دادند. فکر می کنم این کار را از روی علاقه انجام داد تا از او دور نشوم. پسر 20 ساله نیز در تحقیقات گفت: وابستگی شدیدی به مادرم داشتم. بعد از جدایی او از پدرم کمتر می دیدمش و دچار افسردگی شدم و قرص مصرف می کردم. به مادرم زنگ زدم و گفتم دلم برایش تنگ شده. وقتی آمد و خواست برود، جلویش را گرفتم و او را در اتاق زندانی کردم، چون فکر می کردم با این کار برای همیشه کنارم می ماند. سرهنگ مرتضی نثاری، معاون مبارزه با جرائم جنایی پلیس آگاهی تهران بزرگ، با تأیید این ماجرا گفت: بررسی ها نشان می دهد پسر جوان سوءنیتی نداشته و مادرش نیز او را بخشیده است. با این حال، به دلیل مشکلات روحی و ابتلا به افسردگی، مقرر شد این فرد تحت درمان قرار گیرد. ...
تشریفات عروسی عصمت بانو، بانوی نیکوکار محله لادن مشهد
پایگاه بسیج مسجد ولی عصر (عج) در خیابان گلدیس رفتم. آنجا در زمینه ازدواج آسان فعال است. گفتم برای تعدادی عروس وسیله دارم، اگر خانواده ای هست، معرفی کنید. موضوع وقتی جالب می شود که حرف یخچال نو عصمت خانم هم به میان می آید. او تعریف می کند: قبل از همه این اتفاق ها، همسرم برایم یک یخچال فریزر خریده بود، ولی، چون قد آن بلند بود و دستم به طبقه های بالایی اش نمی رسید، دلم با آن نبود. همان موقع به حسن آقا گفته بودم اجازه می دهید این یخچال را بدهم به یک عروس؟ او نه مخالفت کرد و نه موافقت؛ فقط گفت هر کاری دوست داری بکن. گذشت تا اینکه وقتی می خواستیم وسایل آن متوفا را با توجه به نیاز خانواده ها ...
اکرم بیرانوند همسر دروازه بان کشورمان: علیرضا از من می ترسد! علیرضا زود از دستم عصبانی می شود دلیلش را ...
علیرضا لطف داشتند و ابراز علاقه می کردند. واقعیت این است که من بعضی وقت ها ناراحت می شدم، ولی رفته رفته برای خودم این قضیه جا افتاد که با این موضوع کنار بیایم. از نظر من حس بسیار خوبی است که همسر آدم تا این حد محبوب باشد و در واقع متوجه شدم که ناراحتی من بی مورد بوده است. الان نزدیک به ده سال است که واقعا خسته نمی شوم و دوست دارم که علی با مردم و طرفدارانش وقت بگذراند و به احساسات آن ها جوا بدهد. شاید باورتان نشود، ولی الان بعضی وقت ها در جا های شلوغ که ممکن است کسی برای عکس یا امضا گرفتن جا بماند، به علیرضا می گویم آن آقا یا خانم از قلم افتاده و برو و با او عکس بگیر. به نظرم این لطف و محبتی که ...
جنایت بعد از ضبط صدای رفیق
پیمان هستم و نیاز به کمک دارم؛ اما خودش نمی تواند سراغم بیاید و شماره تو را به من داده است. من به جایی که آن دختر می گفت رفتم و دیدم که آن دختر و دوستش باحالت مستی خیلی بدی در خیابان سرگردان بودند. دختر جوان می گفت دوستت نامرد است و وقتی به او نیاز دارم به کمکم نیامده است. من هم او را به خانه اش رساندم و گفتم تو نباید روی پیمان حساب کنی؛ چون او زن و بچه دارد و درگیر زندگی اش است و هر زمان تو بخواهی نمی تواند از خانه به خاطر تو بیرون بیاید. در این حین با آن دو دختر درد دل کردم و گفتم پیمان باید دست از این کارها بردارد و بارها به خودش هم گفته ام. نوید نمی دانست که آن دو دختر در حال ضبط ...
حلقه صالحین دور تابوت عرفان
زیست خالصانه مختصری بخوانید از نوجوان دهه هشتادی محله سی متری جی تهران که از سرگروهی صالحین پایگاه بسیج شهید عربلو واقع در مسجد امیرالمومنین(ع) به معراج شهدای تهران رسید. نوجوانی که نوع شهادتش، گواه زیست خالصانه او بود و بار دیگر به همه مدعیان صف اول ثابت کرد عرفان دهه هشتادی ها کم از نوجوانان هشت سال دفاع مقدس در دهه 60 نیست. همان ها که امام خمینی(ره) عزیز به مرام و معرفت شان اقتدا می کرد و در آن جایگاه معنوی عظیم، خود را شاگرد و مرید مکتب حسین فهمیده های این آب وخاک می دانست. آنچه دوستان و مربیانش نقل می کنند گواه آن است که او از همان ابتدای شیوع کرونا و در سنی بسیار کم ، پس از آغاز ...
نیروی هوایی ارتش در پیروزی انقلاب اسلامی چه نقشی داشت؟
به گزارش خبرگزاری مهر، این کتاب شامل خاطراتی از نقش نیروی هوایی ارتش در پیروزی انقلاب اسلامی است که هر یک از روایان از زوایای متفاوت مشاهدات خود را بیان کرده اند. در بخشی از این کتاب می خوانیم: به پادگان رسیدم دیدم بچه های الکترونیک منتظر ورود کارکنان کادر هستند به محض اینکه کنارشان رسیدم بغض شان ترکید و مثل کسی که بعد از مدت ها پدرشان را دیده باشند اتفاقات شب گذشته را تعریف کردند، به آنها گفتم منتظر باشید بر می گردم به ساختمان الکترونیک جنگ افزار که آن زمان درس آن را تدریس می کردم. رفتم و وسایلم را گذاشتم روی میز و داد زدم آن هایی که مسلمان هستند و غیرت دارند ...
قطعه 15 بهشت رضا(ع) مشهد؛ جایی که داغ مادران تازه است
فاطمه زهرا (س) برگزار شد . پسر کوچکم هادی چهل روزه بود که خبر شهادت پدرش را آوردند. او هیچ وقت پدرش را ندید. اینها را همسر شهید عباسعلی گلدوی می گوید. فرخ خانم هر هفته به همراه فرزندان و نوه ها به سر مزار شهیدش می آید. این همسر شهید، با گذشت چهار دهه از رفتن همیشگی همسرش، هنوز هم به وقت گفت و گو بغض کرده و چشمانش به اشک می نشیند. او تعریف می کند: همسرم نظامی بود و در ارتش خدمت می کرد. به محض شنیدن خبر حمله دشمن به کردستان عراق رفت و تا زمان شهادت همان جا بود. خانم گلدوی که با همسرش پسرعمو، دخترعمو بودند، به وقت شهادت همسرش 28 سال داشت و صاحب سه فرزند. او تعریف می کند ...
اعضای خانواده اوجالان در مصاحبه ای خواستار آزادی او شدند + فیلم
در قانون تضمین شود و آزادی فیزیکی آقای اوجالان فراهم آید. بدون این گام ها، موفقیت روند صلح دشوار خواهد بود. او افزود که تاکنون اصلاح قانونی مشخصی انجام نشده و این وضعیت غیرقابل قبول است. محمد رشید اوجالان، پسرعموی 83 ساله عبدالله اوجالان، گفت آخرین بار او را در سال 1975 دیده است. او با یادآوری خاطرات کودکی گفت: ما در روستا با هم وقت می گذراندیم. یک بار اسلحه ای داشتم و به عبدالله گفتم نشانه گیری کنیم. من زدم، اما او نتوانست و گفت این کار من نیست. آن زمان عبدالله حدود 10 سال داشت؛ زرنگ، پرانرژی و بسیار پرتلاش بود. او با تأکید بر اینکه عبدالله اوجالان همواره برای ...
فیلم/ عادل فردوسی پور: من 10سال پیش رفته بودم مراسم ختم فامیلم عمه خودم رو با یک خانوم دیگه اشتباه گرفتم ...
عادل فردوسی پور، چهره ی سرشناس دنیای گزارشگری و ورزش، در گفتگویی صریح و صمیمی، پرده از یک خاطره ی باورنکردنی برداشت. او در این سخنان، ماجرای اشتباھی غیرمنتظره خود در مراسم ختم یکی از نزدیکانش را روایت کرد. این اتفاق که به گفته خودش مربوط به 10 سال پیش است، روی لب حاضران لبخندی نشاند. عادل فردوسی پور که با جذابیت خاصی خاطراتش را تعریف می کند، در این گفتگو گفت: 10 سال پیش وقتی در مراسم ختم یکی از اقوام در کرمان بودم، دچار یک اشتباه خنده دار شدم. عمه خودم را با یک خانم دیگر اشتباه گرفتم! این خاطره به وضوح نشان دهنده ی صمیمیت شخصیت وی و توانایی اش در همراه کردن مخاطبان با داستان های ...
خوراکچی: شمسایی به خاطر ما روی سکو نرفت!
تیم ما مقابل 16 هزار و پانصد تماشاگر پرشور حریف توانست کار بزرگی انجام دهد. درست که با پنالتی بردیم اما تیم اندونزی اصلا تیم دست و پا بسته ای نبود، ژاپن را به زانو کشانده بود و بقیه رقبا را شکست داده بود و به فینال رسیدند. * چقدر شناخت از این تیم داشتید؟ ما قبل از این مسابقات بازی هایشان را رصد کرده بودیم و هم حین بازی ها. واقعا آنالیز خوبی نسبت به این تیم داشتیم و بچه ها هم الحق والنصاف با تمام وجود بازی کردند و اتحاد و همدلی در تیم ما موج می زد. حضور آقای تاج هم در اندونزی نشان داد که خیلی به فکر بازیکنان هست و با توجه به کرسی ای که در ای اف سی دارد، دوست داشتیم جام قهرمانی را ...
دعوتنامه های خارجی را نپذیرفت و در راه وطن شهید شد
متولد سال 1364 در شهرستان میانه و به گفته خانواد ه اش، ایشان از چهار برادر دیگرش متفاوت بود. سال 95 زمانی که آقا میثم 31 سالگش بود با هم عقد کردیم. من هم روز خواستگاری در اولین نگاه متوجه مهربانی اش شدم. آرامش کاملاً در ظاهرشان موج می زد و همین امر توجه من را به خودش جلب کرد. بعد از صحبت با ایشان متوجه شدم که حتی فراتر از تصوراتم نسبت به او علاقه مند هستم. ایشان فردی خانواده دوست و بسیار مسئولیت پذیر باصداقت و مهربان بود. در شغل شان هم متخصص، کاربلد و وقت شناس بود. در محل کارش فرمانده سایت بود. شخصیتی صبور، پرتلاش و پیشرو داشت. همیشه یک قدم جلوتر از دیگران بود و تا رسیدن به هدف از پای نمی نشست ...
ماجرای جالب ازدواج سردار سلیمانی با همسرش؛ حاج قاسم: دخترم چریک است
سردار سلیمانی آنجا سخنرانی کند ما هم حضور داشتیم. خودم را به یکی از نزدیکان او رساندم و گفتم حرفی دارم. سردار سلیمانی تا کنون منزل شهدای مدافع حرم در شهر های مختلف رفته، اما تا به حال به خانه هیچ یک از شهدای استان البرز نیامده است. از او خواستم پیام مرا به حاج قاسم برساند. مدتی گذشت تا اینکه 8 فروردین سال 98 مردی با خانه ما تماس گرفت و گفت قرار است فردا سردار سلیمانی به منزل شما بیایند. باورم نمی شد و بسیار هیجان زده و خوشحال بودم. به فرزندانم و عروس ها و داماد ها زنگ زدم و گفتم فردا چنین مهمانی داریم هر کدام دوست دارید بیایید او را ببینید. بچه ها که همه مشتاق دیدار این ...
پابه پای یک انتظار چهل و دو سالۀ ادامه دار!
و خبری که به ما رسید، بچه نه ماهه من تلف شد و مرده به دنیا آمد. پس هم همسرتان رفت، هم یادگارش! دو داغ در یک زمان! (صدای گریه و بغض در هم آمیخته می شود) همسرم گفته بود اسمش را بگذاریم مجید. گفتم اگر دختر شد، گفت به آن هنوز فکر نکردم. با توجه به اینکه گفته بودند مفقودالاثرند، منتظر برگشت شان نبودید؟ چرا. چندماهی منتظر ماندیم. گفتیم حتما اسیر شده یا حتی مجروح و توی بیمارستان است. پس امید را داشتید...؟! بله تا حدوی. این امید تا کی با شما بود؟ تا روزی که یکی از همرزمانش که از اتفاق او هم در همان عملیات مجروح ...
بنیتای 8 ساله از قایق سواری در تهران گفت
هم کلی حرف می زدیم، من را قلقلک می داد، روی شانه هایش می گذاشت و کلی شیطونی می کردیم. با اینکه سکانس های زیادی باهم هم بازی نبودیم ولی واقعا در کار حس کردم مامانم هستند. آقای پیمان قاسم خانی هم خیلی به من کمک کرد، خیلی حواسش بود که من خسته نشوم و حوصله ام سر نرود. مثل فرشته بود و آرزوهای من را در پشت صحنه فیلم برآورده می کرد مثلا ازم می پرسید دوست داشتی الان چی می خوردی، می گفتم مثلا پیتزا و آرزویم را برآورده می کرد یا مثلا در سکانس های خیابانی و وقتی در ماشین بودیم همیشه حواسش به من بود که خسته نشوم یا حوصله ام سر نرود و نفهمم که الان چند ساعتی در ماشین هستیم و اصلا پیاده نشدیم تا پاهایمان ...
پدری مهربان، مردی شریف!
سر تا آن سر ایوان سفره ای پهن شود برای مهمان ها! از قضا حس مان درست بود همسر شهید می گفت: شهید کیومرث آذری سفره دار بود آشنا و ناآشنا را به خانه دعوت می کرد، شاید دستش تنگ بود اما هیچ کس را دست خالی راهی نمی کرد! مهمان دوست داشت و دلش می خواست همیشه خانه رفت و آمد باشد. می گفت: ما یک درخت خرمالو داریم اما نشد فقط خودمان از ثمرش بخوریم همه خرمالوها را تقسیم می کرد بین همسایه ها دخترش می گفت: بچه که بودم سقف مدرسه مان خراب شد بابا خودش آمد سقف را تعمیر کرد و از آن به بعد من شدم محبوب خانم مدیر و افتخار مدرسه، من هم به بابا افتخار می کردم که مدرسه را تعمیر کرده و ...
وقتی کودکمان از مکان های مذهبی فرار می کند!
...> دیگر کارم از سرخ و سفید شدن گذشته بود. کم کم همه فهمیده بودند که نباید چیزی بهش بگویند. یکبار ناچارا رفته بودیم. میخواستم پدرش نمازش را بخواند تا ما را برساند خانه. جلوی در گفت: مامان بریم خونمون! بعدش هم شروع کرد به گریه کردن. خودش را انداخت زمین و زمان را به زمین دوخت. آخرسر وعده ماشین دیدن توی گوشی بهش دادم تا راضی شد برویم داخل. کل آن نیم ساعت را هم غر زد و روی مخ ام رژه رفت. از همان موقع ها که اینطور شده بود، خیلی پیش می آمد که دلم بخواهد برویم. ولی محمد حسن مخالف بود و من امیری پسر سه ساله ام را به رسمیت پذیرفته بودم؛ نمی رفتیم. می ماندیم توی خانه. مخصوصاً ...
از لباس گرم برای رزمندگان تا کلاه پاکبانان | روایت زندگی خانم معلم محله جنت مشهد که 5 دهه مهربانی بافت
شده است چهره تک تک روستاییان کردیان را به یاد بیاورد، می گوید: آخرین بار هم، چون می دانستند ازدواج کرده ام، رضایت دادند. ولی رفتن از روستا باعث نشد ارتباط من با آنها قطع شود. سیزده سال آنجا زندگی کرده بودم. همان سال یکی از دانش آموزانم که حالا برای خودش خانمی شده بود، ازدواج کرد و من برای شرکت در مراسم او رفتم. همین موضوع باعث شد ارتباط طاهره خانم با روستا در قالب برگزاری مراسم عروسی، ختم، حاجی که از مکه آمده یا به دنیا آمدن بچه شاگردانش همچنان حفظ شود؛ از وقتی که فضای مجازی به وجود آمد، گروهی تشکیل دادند و من را عضو آن کردند. تابستان امسال برای دورهمی با شاگردانم در سال 67 به روستا ...
شیخ محمود حلبی: ما قصد نداریم با این بابا[شاه] دربیفتیم
چند جایی بود تعداد کمی از روستائیان بهایی شده بودند، ولی تعداد آنان از میزان انگشتان دست تجاوز نمی کرد . بعد از اینکه من منتقل شدم به تهران، فردی به نام قندی به من تلفن زد که ما امشب در فلان جا دعوت داریم، انجمنی آنجا تشکیل می شود خیال می کرد که من هنوز هم عضو انجمن هستم گفتم باشد من می آیم. جلسه در زعفرانیه در یکی از خانه ها بود. من بلند شدم رفتم، ببینم این جا چه خبر است. این جا مثل سبزوار و نیشابور است یا خیر؟ وقتی که به آن مجلس وارد شدم ارزیابی که نسبت به فرش های آن جا کردم، دیدم که آن موقع میلیون ها تومان فرش آنجا پهن کرده اند. یک ساختمان پر از فرش های پرقیمت و پر از جمعیت هم بود و خوب انجمن حجتیه است. من در دلم این شد که به خدا قسم امام زمان پای خود را در این خانه نخواهد گذاشت. آخرین جلسه ای بود که دیگر من به انجمن حجتیه رفتم. قبلاً در سبزوار هم به این نتیجه رسیده بودم که این انجمن به درد ما نمی خورد. دیگر آنجا نرفتم. ...
میهمانی لاله ها در گلزار شهدای بهشت زهرا (س)
نوید شاهد خراسان شمالی ، روایت اشک ها و بغض های فرمانده ای است که این بار نه از مأموریت، که از داغ فرزندگونه یکی از نیروهایش می گوید؛ جوانی 25 ساله که در شب های پرالتهاب دی ماه، جانش را از دست داد. لابه لای این روز های پرحادثه و غریب، بغض فرمانده ات آتشی به جانم زد. همه عناوین و رسته های شغلی به کنار، انگار بابا برای علی جانش روضه می خوانَد؛ رفتی همه امیدم... رفتی یل رشیدم! با هق هق می گوید: من داغدارم خانم... علی جانم رفت. پنجشنبه شب خونین هجدهم دی ماه که رسید، گفتم: بالابلند بابا، علی جانم تو نرو...، اما تو گفتی: نه سرهنگ، اگر من نروم شهر به هم می ریزد. دردت به جان ...
از بخشنامه اعدام تا نافرمانی همافران
گفتم ما ان شاء الله امروز رفتیم که دیگه قال قضیه را بکّنیم. به پادگان رسیدم. دیدم بچه های الکترونیک منتظر ورود پرسنل کادر هستند. به محض اینکه کنارشان رسیدم بغض شان ترکید و مثل کسی که بعد از مدت ها پدرشان را دیده باشند اتفاقات شب گذشته را تعریف کردند. به آنها گفتم منتظر باشید برمی گردم. به ساختمان الکترونیک جنگ افزار که آن زمان درس آن را تدریس می کردم رفتم و وسایلم را گذاشتم روی میز و داد زدم آنهایی که مسلمان هستند و غیرت دارند، آنهایی که مملکت شان را دوست دارند، بیایند پایین. جسارت و پررویی را از حد گذراندند و آمدند داخل پادگان نظامی و بچه های ما را کتک زدند. تا کی می خواهید صبر کنید ؟ همین طوری داد می زدم که یکی از دوستانم آمد توی راهرو جلوی دهانم را گرفت و گفت: چه می گویی ؟ ضداطلاعات پدرت را درمی آورد. تو آنجا سابقه داری؛ ول کن این حرف ها. را گفتم ولم کن؛ دیگر از این حرف ها گذشته است. تا کی باید سکوت کنیم؟ انتهای پیام ...
داریوش ارجمند حشمتِ سریال ستایش: فاتحه ارزش های زنانه را به خاطر یک مدال طلا نخوانید/ حرف من با زن وزنه ...
به گزارش سرویس هنر و رسانه پایگاه خبری تحلیلی ساعدنیوز به نقل از فرارو، داریوش ارجمند که در گفت وگویی، انتقاداتی را نسبت به وزنه برداری زنان مطرح کرد و حواشی بسیاری به وجود آورد، می گوید: کج فهمی بود وگرنه من هنوز هم حرفم همان است. من نگفتم وزنه برداری زنان بد است. بد فهمیدند. الان روزگاری است که همه به دنبال گزگ گرفتن برای نشان دادن خود هستند. من حرفی منطقی زدم. راجع به ورزشکاران ایرانی هم حرف نزدم. راجع به بانویی حرف زدم که در لهستان وزنه برداری می کند، به اندازه حسین رضازاده وزنه می زند و قهرمان جهان است ولی، نه رَحِم دارد و نه تخمدان، دائم هورمون مردانه به خودش می زند، ریش درآورده است و ...
از مخفی کردن اسلحه زیر چادر تا تهیه جهیزیه؛ کار انقلابی بی بی نصرت تمامی ندارد
شد یک روز هم نمی توانستی دور از جبهه ببینی اش. هر سه پسرم همین طور بودند. دومی شیمیایی شد. به من نمی گفتند. زخم های بدی داشت می گفتند گال است. نگو زخم شیمیایی بود. بعد ها فهمیدم. هر سه حالا جانباز هستند. یک وقت خاطرم هست با پسر بزرگم رفتم جبهه. لرستان خدمت می کرد. گفت تو بیایی چه کار؟ گفتم من هر کار از دستم بربیاد انجام می دهم. شش ماه فقط نان پختم. مگر کم است. پشت جبهه هم بالاخره نیرو می خواستند. دخترهایم فرهنگی هستند. خانم معلم. یک بچه ام از دست رفت. اما همین شش تا بچه خودم که نبودند حالا بچه های مسجد هم هستند. خیلی سال است که با اینها با هم هرکاری توانسته ایم انجام دادیم. موقع ...
فیلم/ علی پسرناتنی 21 ساله ستاره سادات قطبی: ستاره جونم اگه کم بغلت میکنم چون دیگه خجالت میکشم/ اگه دیگه ...
گرفته گفتم چی شده علی اتفاقی افتاده؟. گفت نه نه ،یه چیزی میخواستم بهت بگم گفتم بگو پسرم سرش رو انداخت پایین ،با حیا و متین اینبار با آرامش گفت: ستاره جون،همه ی ما میبینیم که چقدر شما داری برای ما زحمت میکشی، یه وقتایی خجالت میکشم که نمیتونم کاری برات انجام بدم ،خواستم الان که تنهاییم بهت بگم ،شما هیچوقت نذاشتی جای خالی مادرم رو حس کنم، هیچ وقت نذاشتی آب تو دلم تکون بخوره،همیشه هرچیزی خواستم برام مهیا کردی،الان که 21 سالمه ،اومدم بگم اگه اینکه کم بهت میگم دوستت دارم و کم بغلت میکنم بخاطراینه که خجالت میکشیدم ،الان اومدم این غرور لعنتی جوونی رو کنار بذارم و ...