سایر منابع:
سایر خبرها
احمدی نژاد: غرب بیشتر از ما به دنبال امام زمان (عج) است
خداوند اراده می کرد معدوم بود، نه اینکه متلاشی شود بلکه انگار که از اول در عالم نبوده است. خداوند آن چیزی را که خلق کرده دوست دارد و می خواهد همه هدایت شوند، نه اینکه عده ای حتما جهنمی شوند. خداوند یکی از بهترین بندگان خودش را انتخاب می کند تا فرعون را هدایت کند. خدا در وصف حضرت موسی می فرمایند تو را برای خودم آفریدم و برگزیدم، موسی کلیم الله بود. اما برای هدایت فرعون خداوند روز اول به موسی نگفت
زورگیری جدید تنها با یک میخ!
آغاز شده بود. علی ادامه داد: زورگیر گفت میل خودت است. الان 10 ثانیه مانده. من تیزی را می کشم، گازش را می گیرم و می روم. آنوقت تو می مانی و ماشینت. زورگیر شروع به شمارش کرد. چهار، سه. دو شماره مانده بود تا تیزی را روی ماشین بکشد که علی تسلیم شد. اگر میخ روی ماشینش خط می انداخت، باید پنج میلیون تومان خرج خودرو می کرد و ماشینش 30 میلیون تومان از قیمت می افتاد. علی می گوید: یک چشمم به چراغ
بنیاد در آینه مطبوعات
دشمنی های چپ و راست، با تکیه بر ایمان به خدا و با اسلحه شهادت، خط راستین اسلام انقلابی را پیاده می کند . او بعد از 23 سال هجرت، به وطن باز می گردد. همه تجربیات انقلابی و علمی خود را در خدمت انقلاب می گذارد؛ خاموش و آرام ولی فعالانه و قاطعانه به سازندگی می پردازد و همه تلاش خود را صرف تربیت اولین گروه های پاسداران انقلاب در سعدآباد می کند. سپس در شغل معاونت نخست وزیر در امور انقلاب شب و روز
روایت همسر وزیر دولت پهلوی از رفتار آیت الله محمدی گیلانی با حکم مصادره خانه اش
خمینی نوشتم و استدعای استرداد خانه مان را کردم. بعد از جا بلند شدم تا مرخص بشوم. حاکم شرع با علاقمندی پرسید: همشیره، این وقت شب چطور به تهران برمی گردید؟ یک دفعه یاد راننده بیچاره افتادم که در خیابان منتظرم بود. با عجله جواب دادم: دوستی در اتومبیل انتظارم را می کشد. به علاوه خداوند خودش مرا حفظ می کند! حاکم شرع برای نخستین بار تبسّم کرد. همشیره
عیددیدنی شاه نوه با ژ-3
قبل از شهادتش به زیارت شاه عبدالعظیم رفتیم. رو به من کرد و گفت: احتمال دارد که همین روزها من به شهادت برسم. مراقب فرزندانمان باش. تربیت آنها را به تو می سپارم. گفتم: چرا الان این حرف را زدی؟ آیا اتفاقی قرار است بیافتد که من از آن بی اطلاعم؟ بهرام جواب داد: نه. بر دلم افتاده است که زمان زیادی به پایان عمرم باقی نمانده است. ناخودآگاه گفتم: توکل بر خدا. خدای ما هم بزرگ است. این همه خانواده شهید، ما
اسم هیچ بازیکنی بزرگتر از پرسپولیس نیست
با ما لج کرده بود و شک نکنید حتی با نگاهی که کروش به او می انداخت، اخراجش می کرد. عجیب بود که مسئولان تیم هم اصلاً جلو نمی آمدند. من کاری به دیگران ندارم ولی به نظرم کار بدی نکردم. فقط آن لحظه به این فکر کردم که اگر کروش اخراج شود، خیلی به ضرر ما خواهد بود. شک نکنید اگر این اتفاق می افتاد در 90 دقیقه با نتیجه سنگین بازی را می باختیم. خدا را شکر کروش بود و توانستیم دو بار بازی
ماجرای گریه هاشمی برای عزل بنی صدر/ هلوکاست رسانه ای علیه مهناز افشار/ احمدی نژاد با نظر رهبری مخالف بود ...
هایی از آن مورد استفاده قرار گرفته است. جاسبی در این مصاحبه می گوید، سال 1361 ما جلسه ای با آیت الله خامنه ای دبیرکل وقت حزب داشتیم. من همین طوری از ایشان سؤال کردم آقای خامنه ای حالا خودمانیم چطور شد که امام با عزل بنی صدر مخالفت کردند؟ چون بالاخره اگر امام موافقت نمی کردند حزب هم اقدامی نمی کرد علیه بنی صدر و در اصل این اجازه امام بود که حزب هم توانست علیه بنی صدر اقدامی انجام دهد.آقای خامنه ای
مردم درباره موسسات مالی ورشکسته چه می گویند؟/ از دعا برای خوب شدن اوضاع تا ناله و نفرین ابدی
پروژه بازدید بفرمایبن تا متوجه این عزم و اقتدار ملی بشوید، با تشکر. مخاطب دیگری هم در کامنت خود دست به دعا برداشته که کار شرکت پدیده، بیش از این گره نخورد: مشکلات پدیده دقیقا از وقتی شروع شد که دادستان مشهد ورود پیدا کرد.و بخاطریک تخلف کوچک که الان کاملا رفع شده.همه جا اعلام کرد که پدیده کلاهبرداره.پولتون رو بیرون بکشید.و از اونجایی که پدیده همه پول ها رو صرف ساخت وساز میکنه باپرداخت وجوه
ستایش نامادری
به نام پروردگار عالم که چوپان من است ستایش نامادری نویسنده:سیروس قزلباش تقدیم به بانو (میم) ستایش برای جشن تولد 7سالگی اش لحظه شماری می کرد مادرستایش پیشنهاد داده بود تا جشن را در ویلای شخصی خودشان در ده بالای یزد برقرارکنند ومقداری وسایل جشن تولد وبادکنک وتزئینات آماده کرده بودند وچون ستایش گیتار زدن را دوست داشت مادر کیک به شکل گیتار برایش سفارش داده بود . ستایش دختری باموهای فر وجثه ای کوچک که دماغی گرد وچشمانی درشت داشت و دماغش با صورت گردش تناسب داشت وبشتر شباهت به مادر میداد. پدرستایش یک بازاری سرشناس بود که دارای چند کارگاه تولید ترمه بود که حتی به کشورهای حوزه خلیج فارس صادر میکرد ترمه بافی از چند نسل به او رسیده بود وی علم ترمه بافی را به روز کرده بود ودستگاهای جدید ونقش های کامپیوتری باعث شده بود که نه تنها در یزد بلکه درکشور هم به عنوان یک کارآفرین خوب وتولید کننده عالی شناخته شود. شهرتش اول ترمه باف بود که فامیلی خود را به دانافر تبدیل کرده بود.اقای دانافر مردنسبتا خوبی بود قدی تقریبا بلند با موهای صاف ولاغراندام وکمی سبزه با دماغی کشیده والبته انقدر ابروی پرپشتی داشت که ستایش گاهی به شوخی می گفت: – بابایی می خواهی ابروهاتو ببافم هاها – توکه بلد نیستی بگومامانت بیا ببافه هاهاها – شما پدرودختر چی میگن پشت سرمن. – هیچی بابا دخترت هوس کرده ابروهای بابایی را ببافه – راستی خوب گفت یادت باشه این ابروهای پرپیچ وخمو واسه جشن کوتاه کنی – باشه بابا باشه خانوم جون – البته بابایی یک روز قبل از جشن کوتاه کن چون زود دوباره در میان هاهاها – هاهاهاهاها دخترکم یکی ی دونه بابا ان خانواده خوشبخت بودند اما کسی که از فردای خودش خبر ندارد. آخرهفته بود آنها وسایل جشن تولد را در صندوق عقب ماشین شاسی بلند وسفیدخود جا دادند وبه همراه همسایه خود تصمیم گرفتند به ویلا بروند همسایه آنها اصالتا اهل شهرستان بافق بودکه سالیان سال به یزد مهاجرت کرده بودند دختر بزرگ همسایه سمیه نام داشت وهنوز ازدواج نکرده بود اما خواهرهای دیگرش ازدواج کرده وخانواده تشکیل داده بودند . قرار بود صبح زود ستایش وپدر ومادرش زودتربروند وهمسایه انها چند ساعت بعد حرکت کنند وبه ویلا بروند تا در چیدمان جشن تولد ستایش به انها کمک کنند. صبح اقای دانافر باهمسروستایش حرکت کردند وشهرستان تفت را پشت سر گذاشتند ودرحال بالا رفتن ازگردنه ده بالا بودند.ستایش عقب نشسته بود وکمربند را بسته بود پدر هم ازترس جریمه کمربندرا بسته بود اما مادر ستایش که زنی گوشت الود وچاق بود بابستن کمربند احساس خفگی میکرد بنابرین عادت نداشت کمربند را ببند. انها درحال رفتن به سمت ده بالا بودند باد نسبتا سردی در حال وزیدن بود پاییز نزدیک بود اخرهفته همیشه جاده تفت بخصوص ده بالا شلوغ واتومبیل های زیادی به ان سو در حرکت هستند وبه ندرت اتومبیلی از ده بالا می اید پلیس راهنماورانندگی هم قبل ازصبحگاه تا ساعت 9 صبح در جاده مستقر نمی شود جاده باریک وهر خودرویی سعی می کند از دیگری گوی سبقت را برهاند وپدر ستایش هم مرتب سبقت بیجا میگرفت وخوشحال می شد که با هر گاز دادنش ده ها ماشین را جا میگزارد مجری رادیو یزدگرچه لعن جدی به خود نمیگرفت اما گاهی رانندگان را به صبوری واحتیاط دعوت میکرد. اقای دانا فرباز درحال سبقت بود که کامیون خاورنارنجی رنگی که شاید متعلق به 40 سال پیش بوداز سمت ده بالا دود کنان باسرعت به سوی اتومبیل هایی که روبرویش بودند می تازاند.صدای اهنگ قدیمی راننده خاور را تا ده اتومبیل میشنید راننده درحالی که زیرشلورراهرایی برپا وزیرپوش رکابی برتن داشت یک پا روی گاز وپای دیگر جمع شده روی صندلی ودستها را در فرمان براق وبزرگ فروبرده بود وبا بازوهایش فرمان را مهار می کردهمانطور میگازاند وبالا خره بی احتیاطی وغرور راننده کامیون که دوست نداشت کسی در لاین او حرکت کند قرعه بدشانسی را برای خانواده ستایش ورق زد.در حرکتی ثانیه ای در حالی که پدر ستایش باز درحال سبقت بود وفکرمیکرد یک ماشین دیگر را هم می تواند رد کندهدف خاور تندروشد صدای برخورد دواتومبیل خرد شدن شیشه ها جاری شدن خون فریاد وجیغ وبا حسین ویا ابوالفضل در جاده میپیچید وچون کلید اربگ اتومبیل اقای دانافر در حال آف بود اربگ ها هم عمل نکرده بودندوکمربند خانم دانافرهم که بسته نبود جان ان زن مهربان گرفته شد هنوز صدای ترانه دلخراش خاور که معلوم نبود چی میخواند درحالی که اب از جلوبندیش می ریخت وبخار بالا گرفته بود در حال پخش بودوراننده خاور هم براثر دیررسیدن آمبولانس ووقانونهای دست وپاگیر که تا ساعتی طول کشید همسفر مادر ستایش شد... ستایش شوکه شد واز ترس بیهوش شده بود وپدرش حتی حس بازکردن کمربند را نداشت . بیمارستان ،سردخانه ؛بازداشت اقای دانافر،ازهمه بدتر مشکلات روحی روانی ستایش را رها میکنیم وبه یک سال بعد میرویم تا خواننده هم مثل من زیاد غم ها را مرور نکند... یکسال بعد ستایش با وجود عمه ها وفامیل وبخصوص سمیه دختر همسایه قبول کرده بود مادرش فرشته شده وبه اسمان رفته .سمیه خود را به انها خیلی نزدیک کرده بود ستایش را به پارک وسینما وبازارمیبرد وعمه ستایش هم به خانه انها امده بود واز ستایش نگهداری میکرد پدر ستایش افسرده شده بود ساعت ها در اتاق به عکس زن مرحومش خیره می شد خواهر ش تا می توانست با کمک سمیه همسایه انها از ستایش وپدرش مراقبت میکردند .خانه اقای دانا فر دریکی از جاهای خوب صفائیه بود . سمیه خود را در دل ستایش جا کرده بود وعمه ستایش هم مناسب میدید که برادش با سمیه ازدواج کند پدر ستایش میلی به ازدواج دوباره نداشت اما صحبت های دوست وفامیل وخواهروبرادر واشتیاق ستایش،بالاخره پذیرفت. وازدواج ارام وبی سروصدایی انجام شد ورسما سمیه همسر اقای دانافر شد ... چند روز گذشت که پدر ستایش در خواب کابوس میدید درخواب سمیه را میدید که با چشمان خونی باچاقو ستایش رادنبال میکند وقتی از خواب میپرید زود به اتاق دخترش میرفت دختر را که سالم میدید اهسته کنار تختش مینشست و انگشت هایش را در موهای خودش فرو میبرد واهسته اشک میریخت زنش هم وقتی قصد همدردی داشت اورا دور میکرد امازن چیزی در اب میریخت وبه پدر ستایش میداد خیلی در کارش وارد بود معلوم نبود چه دارویی به اومیدهد که تا صبح اورا خواب میکند .گاهی هم ستایش نیمه شب بیدار میشد ونامادری را میدید که به حیاط خانه میرود ووقتی برمیگردد چشمانش سرخ است... درهرتقدیربا وجود خوابهای وحشتناک که پدرمیدید بیشترموقع که سرکاربود به بهانه مختلف سراغ ستایش را میگرفت گاهی که بیرون میرفتند انها را تعقیب میکرد وبیشتروقتها ازخواهرش میخواست انجا بیاید اما خواهرش که عمه ستایش باشد به پدرستایش میگفت چون تصادف ومرگ همسر وفوت راننده کامیون برایش سخت بوده باعث کابوس وتوهم می شود ومیگفت که فشارروحی روانی باعث خواب بد دیدن ومشکوک شدن است ... به هرحال سال مادر تمام شده بود وستایش به نامادری عادت کرده بود .جشن تولد ستایش همان روزها بود اما به دلیل سال مادر ومراسم دیگرتولد اورا کمی عقب انداختند یک هفته نشده بود که ناگهان ستایش براثردل درد شدید راهی بیمارستان شد وبستری گردید ستایش را به اتاق عمل بردند تا دکتر معالج ستایش که یکی از نزدیکان انها بود اورا عمل کند .نامادری فرصت رامناسب دید با اتومبیل مشکی رنگ هاچ بک درحالی که عینک دودی زده بود وارد حیاط بیمارستان شد قبل از پیاده شدن در ایینه ماشین نگاهی به خودش انداخت تصمیم عجببی گرفته بود باید کار ستایش را تمام میکرد اهسته از ماشین خارج شد از دری که پرستاران ودکتران وارد میشوند وارد بیمارستان شد خیلی زود به اتاق دکتری رفت روپوش پزشکی برتن کرد دستکشی پوشید تا اثری ازخون روی دستش نماند ماسکی بر صورت زد به طوری که اصلا معلوم نبود او همان نامادری است کمی استرس داشت اما درنگ نکرد وقتی متوجه شد ستایش بیهوش است کنارتختش رفت استرس عجیبی داشت پیشانیش عرق کرده بود بوی اتر والکل ومواد ضد عفونی مرتب به مشامش می رسید صدای بوق بوق دستگاه پزشکی به گوشش می رسید نفس عمیقی کشید چاقویی برداشت واصالت بافقی بودنش را نشان داد باچاقو شکم دخترک بی مادر را پاره کرد دستکش هایش به خون اغشته شد روده دختر را بیرون کشید وتکه کرد وسوی انداخت نفس درسینه حبس شده بود چهره همسرش را پشت پنجره حس می کرد گاهی به چهره دخترک نگاه میکرد اما وقتی کارش تمام شد سراسیمه از اتاق بیرون رفت دراتاق کناری دستکش را درسطل زباله انداخت روپوش را اویزان کرد سراسیمه انجا را ترک کرد وبا ماشینش به بیابان رفت کنار بیابان ایستاد بیرون امد داشت گریه میکرد ازته دل فریاد می زد وعقده های دلش را خالی میکرد گاهی چهره مادرستایش را میان ابرهای سپید حس میکرد که به اولبخند میزند معلوم نبود چرا اینقدر اسم پروردگارعالم را می اورد معلوم نبود چه چیز ازخدای مهربانش می خواهد معلوم نبود چرا چهره مادر ستایش را با خنده حس میکرد ... از سوی دیگر تیم پزشکی بیمارستان که متوجه وضعیت بیمارشده بودند اقدام لازم را بعد از ان کار انجام دادند تکنسین بیهوشی با دستگاه کار میکرد پرستاران خون شکم را پاک کردند وکارهای لازم انجام شد وشکم دختر بخیه زده شد وتیم هرکاری ازدستشان برمی امد انجام دادند وستایش با مراقبت های ویژه بهبود یافت .نامادری وقتی فهمید خطر رفع شده دیوانه وار خنده میکرد مثل ادم های روانی رقص وشادی عجیبی میکرد وخود را به بیمارستان رساند ستایش هنوز بیهوش بود اما دیگر خطری تهدیدش نمی کرد ... چند روز بعد ستایش را به خانه اوردند عمه وبچه های عمه تا چند روز کنار ستایش بودند تا اینکه ستایش کاملا خوب شد ونامادری تصمیم گرفت با اینکه یک ماه از تولدش گذشته جشن مفصلی برایش بگیرد نامادری به پدر ستایش میگفت با جشن تولد روح مادرش شاد می شود بنابراین با کمک اقوام وسایلی تهیه وچون ستایش به گیتار علاقه داشت وکلاس گیتار میرفت نامادری هم مثل مادرستایش کیک به شکل گیتار برایش سفارش داده بود... جشن تولد در ویلای شخصی در ده بالا گرفته شد زیرا مادر ستایش خیلی انجا را دوست داشت . نامادری لباس زیبایی مثل پرنسس ها با کلایی مخروطی گرفته بود که ستایش خیلی در ان برازنده شده بود .مهمان زیادی حتی فامیل های نامادری هم از بافق برای تولد ستایش امده بودند. هشت تا شمع روی کیک گیتار را ستایش چند بارفوت کرد تا خاموش شدند این بار همه تولدت مبارک را خواندند نامادری گل های زرد فصلی را در گلدانی قرار داده بود که درعکس بسیار زیبا معلوم می شدند . هدیه ها یکی پس از دیگری باز میشد وستایش با هرهدیه لبخندی میزد بعد ازاینکه اخرین هدیه بازشد ستایش وپدر کمی درگوشی صحبت کردند وبعد ستایش جلو امد وبه نامادری گفت : – مادریک هدیه میخوام بهت بدم – عزیزم الان موقع گرفتن هدیه است نه دادن. – این فرق میکنه ی نامه هم نوشتم اگر بد خط نوشتم ببخشید – عزیزم دخترگلم مگه نمیدونی من هم خطم بده. همه خنده ای کردند وستایش پاکت را به نامادری داد وازش خواست بازش کند نامادری نگاهی به پدرستایش انداخت که با سرعلامت دادیعنی بخوان وچشمکی هم زد که ابروی شلوغش پایین بالا شدن .نامادری که ناخن بلندی داشت ولاک زرد خوش رنگی هم روی ناخن هایش برق میزد پاکت را باز کرد وگردنبندی زیبا از طلا در پاکت بود گردنبتد را در دست گرفت وشروع به خواندن نامه کرد بعد خواندن اشک سردی رد سپیدی که از ارایش صورتش تشکیل شده بود برگونه ها افتاد ارایش چشم با اشکها پاک شد نامه را کنارگذاشت دست را دراز کرد سوی ستایش واوهم خود را به بغل نامادری انداخت . مهمانان واقوام کنجکاوشدند وازپدر ستایش خواستند اگر اشکال نداره متن نامه ستایش را بخواند پدرهم جلورفت درحالی که با یک دست شانه همسرش را ماساژ میداد شروع به خواندن با صدای بلندکرد. به نام خدا مامان عزیزم .فرشته خوبم توجای خالی مادرم را که در اسمان فرشته شده را پرکردی این گردنبند مادرم است که باید به گردن تو اویزان شود راستشو بخواهی اول ازت خوشم نمی امد اما وقتی منوبا خودت همه جا میبردی وقتی در درس کمکم میکردی وقتی به مدرسه میبردیم وتا تعطیل میشدم تو حاضربودی موهاموهرروزصبح به ارامی مادرم شانه میکردی ومیبافتی .وقتی شب تو اتاقم می امدی فکرمیکردی خوابم وبوسم میکردی وهرموقع شب حیاط میرفتی ازپنجره نگاه میکردم که دستاتو بالا میگرفتی ودعا میکردی واشک می ریختی ...جای مامانمو پرکردی وازهمه مهمتر تو با مهارتی که داشتی اپاندیس مرا عمل کردی وروده عفونی مرا بریدی ومرا نجات دادی .تا ابد ازت ممنونم. توقابل ستایش هستی توهم بهترین مامان هم بهترین دکتر دنیایی .مامان دکتر.مامان خوبم... وقتی نامه تمام شد احساس مهمانان جریحه دارشد واشک ریختند .نامادری بهتربگویم خانم دکتر که چشم هایش ازاشک قرمز شده بود ستایش را به اغوش گرفت وپدرستایش هم هردو را بغل کرد واول بزرگترها بعد بچه ها شروع به دست زدن کردند .قاب عکس مادر اصلی ستایش درحال لبخند رضایت کننده روی دیوار بود . پایان ...
دهقانی پوده: مناظره های هسته ای تلویزیون مخرب و آفت مذاکراتند/ توافق مغایر با ارزشهای انقلاب نیست
کنند و برگه های مذاکراتی که تا لحظۀ آخر نباید رو شود، با این سیاست رو می کنند که این امر به ضرر مذاکرات است. زیرا این مسئله باعث می شود که طرف مذاکره کننده غربی با بدست آوردن این اطلاعات، اهداف، تصمیم گیری ها، قصد و نیت تیم مذاکره کننده را از قبل بداند و دربارۀ آنها تصمیم گیری و برنامه ریزی کند. بر این اساس نباید با این مناظره ها این برگ برنده را به رایگان، به دست غربی ها و در مجموع به طرف
با خوش اخلاق ترین راننده تاکسی ایران آشنا شوید+تصاویر
/> اعضای بدن علی جونم را اهدا کردم از رابطه اش با فرزندانش که می پرسم، می گوید، چهار فرزند دارد: سه تا دختر گل دارم و دو تا داماد دکتر. یک ته تغاری مهندس عمران هم دارم. این هم خواستگار مهندس دارد؛ اما قبول نمی کند. فکر کنم او هم منتظر خواستگار دکتر است! آقای دهباشی پسر هم داشته که الان ده سالی می شود که او را در تصادف از دست داده است. مهربانی این راننده تاکسی اینجا هم خود را نشان می دهد. او پس
چگونه خواب روزه دار عبادت است
ضیافت الله می خواهد بند ه اش را مثل خودش کند، نخواب، نخور، نیاشام و ... . آیا حرام نخورم؟ خیر، آن که معلوم است، حلال نخور، تا حال تو حال لاهوتی شود و از این جسم فارغ بشوی، با اینکه درون جسم هستی. خود خدا جسم ندارد، امّا اگر تو که درون جسم هستی، حالت، حال الهی شد، خلیفه اللّه می شوی و آن وقت است که پروردگار عالم، همه امور را به دست تو می سپرد، آن هم مِن الدنیا الی العقبی. اینکه می گوییم
زدم زیر گوش بنی صدر!
دارد حرافی می کند، تا اینکه گفت: هرچه می کشیم از دست امام است. دیگر دست خودم نبود، نفهمیدم، گفتم گور پدر همه چیز چه می خواهد بشود مگر، ما که چیزی نداریم، یک دوچرخه داریم، صبح تا شب هم که داریم کار می کنیم، همین را هم نداشته باشیم؛ خواباندم در گوشش، اصلا تصورش را نمی کرد، گیج شده بود. آقای باهنر داشت از لای در نگاه می کرد تا دید آمد جلوی مرا بگیرد من یک لگد هم انداختم که خورد پشت ران بنی صدر که
منصوریان: نگذاشتم قلعه نویی جای حجازی را بگیرد (1)
. حمید روزبهانی، مجید زارع و علیرضا اسدی هم بازیکنان اصلی ما بودند. بعد دیدم شرایط جوری است که نباید تو ذوقت بخورد. بچه ها را تقسیم کردند و در تمرین هم من را پشت دروازه گذاشتند و گفتند روپایی بزن. آن موقع مد بود؛ می گفتند فلانی جوان است بگذار فعلا روپایی بزند. هزار تا روپایی داشتیم، بغل پا و همه جور تمرین ها را داشتیم. خدا را شکر یک نفر آسیب دید و مربی گفت بگو آن پسر جوونه بیاید. آمدیم و یک
آزمایش اولین موشک پرتابی به ابتکار دکتر چمران/ماجرای کارشکنی"بهزاد نبوی" علیه ستاد جنگ های نامنظم
جلسه برپا شده و برای آن راه حلی در نظر گرفته می شد. دکتر چمران وزارت دفاع را بیشتر دوست داشت. زیرا آنجا را مردمی تر می دانست. به دکتر گفتم آمریکا ما را تحریم کرده و ما از نظر تجهیزات نظامی تحت فشار هستیم. دکتر با لبخند گفت: خدا را شکر. با تعجب نگاه کردم و ادامه داد: من همیشه می گفتم تجهیزات نظامی را خودمان بسازیم، می گفتند حالا که داریم و در صورت نیاز خریداری می کنیم. ولی الان که نمی
آرتور شنیتسلر نویسنده وین است
این طور به نظر می آید که همه قهرمان های آرتور شنیتسلر درون یک رابطه اسیر هستند؛ رابطه ای که دست و پای این آدم ها را بسته و آنها می خواهند از آن بیرون بزنند و خلاص شوند، اما بیرون زدن از این رابطه هم خیلی وقت ها به فاجعه منجر می شود. این را آدم هم در آن دسته از داستان های کتاب که حالت افسانه دارد، می بیند و هم در داستان هایی که به اصطلاح داستان مدرن به حساب می آیند. یکی دیگر از ویژگی هایی که
گزارشگری که نیم قرن پیش در پادگان کشف شد
گویم هر متنی را که به شما دادند حتما یک بار قبل از اینکه روی خط برود، بخوانید. روزی که ما استخدام شدیم اینترنت و ماهواره و تکنولوژی های دیگر وجود نداشت، اما حالا خیلی بهتر شده است و در روز 10، 15 روزنامه و چندین خبرگزاری وجود دارد و اشتباهی که در گزارشگری کنید گران تمام می شود و کارتان مشکل است. شما گفتید روی پول گزارشگری و مجری گری نمی شود حساب کرد، چرخ زندگی تان با این وضعیت
پای دردل معاون امور عمرانی استانداری یزد
مشکلی وجود دارد، و این به نظرم آفتی برای یزد شده است، همیشه یزد را بدون مشکل نشان می دهند. یعنی بی مشکلی خودش آفت می شود و مشکلات اساسی که باید اتفاقا آنها را صریح با عدد و رقم نشان دهیم و به فکر حل ان مشکل بیافتیم آن را نشان نمی دهیم،هر وقت با مدیری حرف می زنیم، می گوید همه چیز آرام هست! همه چیز خیلی خوب است! و اصلا آدم یک چیزی بدهکار هم می شود ، در صورتیکه حقیقیت اینها نیست. نه اینکه بگویم دروغ
یک ساعت خادمی بانو را با دنیا عوض نمیکنم
عقیق :به راستی باید گفت، ای بانوی کرامت، تو نشانه و آیت بزرگ خدا هستی که عارفان بزرگوار و عرشیان خاک نشین خاضعانه بر ضریح منورت بوسه می زنند، و شاهان، غرور و تکبر را زیرپا گذاشته، سر تسلیم بر آستانت فرود آورده اند. خادمان و زائران حرمت کبریایی ات، از هر قماش و نژادی و بر هر کرسی که تکیه داده باشند در برابر عظمت تو سر فرود آورده و با دل و جان تو را می خوانند و بی محابا فریاد می زنند "یا فاطمه
وحید شمسایی: مشروط سرمربی تیم ملی فوتسال نمی شوم
گروه ورزش تیتریک ، وحید شمسایی در گفتگوی پیش رو به مسائل مختلفی از جمله حضورش در تیم ملی فوتسال پرداخت و تاکید کرد که هیچ وقت به صورت مشروط سرمربی تیم ملی نخواهد شد. شمسایی با رد شرط کمیته فوتسال برای قهرمانی در جام باشگاه های آسیا و حضور در تیم ملی، گفت: اگر بخواهم روزی به تیم ملی بیایم، بدون شرط و شروط و با یک قرارداد سفت و محکم خواهم آمد. شمسایی همچنین با بیان اینکه افتخار می کند با
شهیدی که در 20سالگی مفقودالاثر شد
و بعد بمیرم. پدرش تا زمانی که به رحمت خدا رفت منتظر آمدن پیکر فرزندش بود، موقع مرگش گفت دیدارمان به قیامت افتاد، مادر نفس عمیقی کشید و گفت شاید دیدار من هم با شیخ عباس به قیامت بیفتد. باخبر بودن پدر از مفقود شدن فرزندش مادر شهید مفقودالاثر می گوید: زمانی که شیخ عباس به جبهه می رفت پدرش گفت نرو می دانم جنازه ات به دستم نمی رسد ولی با گفتن یک جمله که پس پیکر حضرت زهرا کجاست؟ پدرش
آغاز فروش اقساطی پژو 206 صندوقدار +شرایط
داره ارزون میشه چند وقت دیگه بابا مردم عزیز خداوکیلی از عربا کمترید؟ جریان گرونی مرغ یادتونه تو یک روز قیمتشو اوردن پائین. همین شماها هستید که باعث این گرونیا شدید دیگه. نخرید بابا .اینهمه نخریدید دیدید که به دست و پای مردم افتاده بودن و وام 25 ملیونی میدادن...دیدید که...حالا هم تا یکی دو ماهه که خط تولید بنز و پژو و هیوندای تو ایران راه بیفته دیگه کسی به ماشینای بی کیفیت اینا نگاه نمیکنه که...نخرید تروخدا نخرید تا ارزونش کنن...پولتون مفت نیست که
روایت تلخ از تجاوز 6 مرد سنگ دل به دختر 11 ساله از زبان شاهدان عینی
/> شبیه فیلم های ترسناک آمریکایی می ماند که می ترسی اما می دانی دروغ است. ترس آمده است. با همه وجود،ذهن، از پذیرش آنچه گفته شد سر باز می زند، کاش نه او 7 ساله بود و نه این تصویر حقیقت داشت. کاش دروغ بود اما تصویر خط بطلانی بر خیال پردازی های ذهن مغشوش است. پرونده اش لای پوشه های مددکاری است. شاهد حادثه، همه کابوس هایش را نگفت. بعضی حرف ها را نمی شود گفت. بعضی حرف را نمی شود نوشت.
اخلال در نظم عمومی از طریق بلوا و آشوب و ایجاد ترس و وحشت در جامعه(پاورقی)
خودم را تبرئه کنم ولی دیدم هیچ چیز بهتر از راستگویی نیست. قاضی: در ادامه اعترافاتت گفتی از جمله ماموریت هایی که از سوی افراد فوق به وی و سایر معترضین وارد شد این بود که ایجاد درگیری، اغتشاش، تخریب اموال عمومی، متشنج کردن جو در میدان های ولی عصر، فاطمی، دانشگاه شریف، خیابان آزادی، دانشگاه امیرکبیر واگذار شد و تا حدود 500 هزار تومان پیشنهاد پول به شما داده شد. متهم: این را من الان هم
انسان باید در ضیافت الهی قدر خود را بداند
هست به ید قدرت توست، همین. مَعْرِفَتِی یَا مَوْلَایَ دَلِیلِی عَلَیْکَ اصلاً دلیل و برهان این که من به محضر مبارکت آمدم و عاجزانه درخواست می کنم این است که من یک معرفتی پیدا کردم، ولو این معرفت نسبی است، و متوجّه شدم که همه چیز در ید قدرت تو است. متوجّه شدم من میهمانم دائم تو هستم. لذا یک نکته بسیار مهم دیگری که می شود از دعاهای ماه مبارک رمضان و دیگر دعا ها به دست بیاوریم
آیا جان آدم ها به اندازه ی یک دانه قطب نما هم ارزش ندارد؟
/> یکی از بزرگ ترین ضعف های تیپ ما در این عملیات، که بعد به آن خواهیم پرداخت، ضعف سیستم مخابراتی بود که موجب شد تا ما سی دقیقه دیرتر از سایر تیپ های عمل کننده، گردان های خودمان را از نقطه رهایی حرکت بدهیم. این یک فاجعه ی بزرگی بود و حقیقت مطلب را بخواهید، در آن لحظات، من بدنم می لرزید و با یک ترس و دلهره ی عجیبی آن شب دست به گریبان بودم؛ چون درگیری در منطقه شروع و تک کشف شده بود و ما تازه آن وقت بود
توصیه های آیت الله مظاهری برای رمضان
مثلاً خدا می داند فردا کنکور داری باز تا می توانی قرآن بخوان و توسل به قرآن برای کنکور و رفع گرفتاری هایت خوبست و قرآن کمکت می کند. بعد می فرماید: وَ آخَرُونَ یُقاتِلُونَ فی سَبیلِ اللَّهِ فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنْه گاهی در خط مقدم جبهه هستی و تیر مثل باران می بارد در همان موقع هم: فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ تا می توانی قرآن بخوان. لذا از همه و
بایدها و نبایدهای دعا و مناجات خوانی
. خداوند همة عالم را در کرة چشم جمع کرده است و شما می توانید همة عالم را در کرة چشم ببینید. گاهی مخاطب امام (ع) صاحب سر است و باید جوابی به فراخور وضعیت او بدهد. بالاتر از این، کلام امام (ع) به دعا می رسد. دعا آن کلامی است که امام (ع) در مقابل خدا انشاء کرده است؛ اما در دعاها همیشه یک غیری وجود دارد که اجازه نمی دهد، امام (ع) حرف های نهایی خود را با خدا بزند؛ چون دارد آن را مثلاً به
درخواست کنکوری ها از سازمان سنجش
چه وضعشه...تو رو خدا رسیدگی کنین...دارن ایندمونو نابود میکنن بخدا من تو زبان انگلیسی ورقم دست به دست میچرخید همه کسایی که اطرافم بودن با جرئت میگم راحت هر کدام 3.4 نمره ای نوشتن ازش این الان واقعا میتونه معیاری برای آینده دیگران بشه؟؟ واقعن تاثیر مستقیم معدل بی انصافیه این همه تقلب میشه این همه سوالا لو میره من که تلاش میکنم بااونی که مراقب میاد از روبرگه من نگا میکنه جوابو
علم حقیقی، عبودیت و خشوع انسان را افزایش می دهد
شدم. ایشان جواب دادند: فلانی فوت کرده و آقا به خاطر همین ناراحتند. ایشان از اولیاالله بودند. رهبر معظم انقلاب فرمود: آن ولی خدا مدتی قبل از ارتحال پیش من آمد و گفت: من با عناوین مختلفی خدمت کرده ام ولی الان قصد دارم به صورت گمنام امام جماعت یکی از مدارس شوم. وی اضافه کرد: این ولی خدا درک کرده بود که کار دینی و تبلیغ نسل نو خالصانه است از این رو این تقاضا را کرده بود که زمینه را رهبر معظم