سایر منابع:
سایر خبرها
نمی شود بنویسم در سه راه مرگ شلمچه چه گذشت
. اصلا نمی فهمیدم کجا هستم و چه می کنم. فقط به صدای جیغ آنها گوش می کردم که جلوی چشمانم داشتند می سوختند و من فقط تماشاچی بودم. رو کردم به آسمان. به هر کجا که احساس می کردم خدا آن جا نشسته و شاهد این اتفاقات است. از ته دل فریاد زدم. چشمانم را بستم، دهانم را باز کردم و ... کفر گفتم. عربده زدم و با های های گریه، گفتم: خدایا ... اگه منو شهیدم کنی، خیلی نامردی. اون دنیا آبروت رو جلوی
معصومه ماندگار
آن لحظه فقط با خدا معامله کردم. قرار بود معصومه، عروس زندگی ام شود اما تقدیر به گونه ای رقم خورد تا او فرشته نجات چهار بیمار نیازمند باشد. تنها چیزی که این روزها به من آرامش می دهد، این است که می دانم قلب او در سینه انسانی می تپد که زندگی اش به مویی بند بود . با رضایت من و مادرش قلب ، کلیه ها و کبد معصومه به بیماران نیازمند اهدا شد. عروسی خوبان سحر قرایی، خواهر نوعروس فداکار
یادداشت های دارن هاردی برای درآمد بیشتر
کاری پدرم، که قبلا مربی فوتبال او بود، به منزل ما آمده است. روی مبل نشسته بود. به همراه من سری به اتاقم زد و با دیدن پوسترها گفت: پس عاشق فراری هستی، درست است؟ تا حالا به این فکر کردی که چطور باید یک فراری بخری؟ جواب دادم: نه راستش! من فقط یک پسربچه رنگ پریده دوازده سال بودم. ادامه داد: خب اگر چنین چیزی می خواهی، باید حسابی کار کنی. به او گفتم که کار می کنم؛ چمن می زنم و میخ جمع می کنم
امسال در حج 96 چه گذشت؟
تغییراتی است که سوری ها را بیرون راندند. تعدادی کتاب گرفتیم که حساب و کتابش تا بعد از نماز ظهر طول کشید. من ناقصی های مجله و چندین کتاب را گرفتم. حوالی دو بود که به هتل رسیدیم. گرمی هوا امروز به نهایت خود رسیده بود. واقعا راه رفتن در آفتاب اصلا مقدور نبود. این گرما را در ایران نمی شود درک کرد. دست کم در شهرهایی که من بوده ام. عصری حوالی مغرب بود که باز سری به متحف مدینه منوره زدم. یک اختلاف
سلفی ماشینی دختر مهران مدیری! + عکس
های کوتاه، این آرامش را بعنوان خصلت ذاتی اش به ما معرفی کند. اما برق چشمانش و لحظاتی که با برادرش اختلاف نظر پیدا می کند، دستش را رو می کند و معلوم میشود که هوش و نبوغ خانوادگی به همراه آن انرژی ژنتیک، به او هم رسیده. به محض ورود به دفتر ما یکی از مجله های شماره گذشته را برمی دارد و با توجه ورق میزند، یکی از عکس های پدرش در سریال مرد هزار چهره را می بیند و طوری که ما نشنویم
دچار آلزایمر فرهنگی شدیم/ نسل آرزوهای بلند و دیوارهای کوتاه بودیم
زیرا جلال برایم حکم برادر داشت. یک نامه به جلال نوشتم و گفتم "اگر تهران سرد است خرمشهر مردم گرمی دارد، بیایید اینجا." جلال برایم جواب داد" از وقتی از مدارسه مرا بیرون راندند خیال سفر دارم اما کی و کجا نمی دانم ". یک روز دیدم زنگ در خانه را زدند. آقای هوشنگ پورکریم بود. گفتند "مرا آقای آل احمد فرستادند، ایشان در هتل آناهیتا هستند" .من راهی شدم. دیدم جلال 2 کتاب در دست دارد، او را بغل کردم .اشک را در
شنبه های شلوغ شاهین شهری ها، روز به روز شلوغ تر می شود
سر در گم زندگی شان پیدا کنند. تجمع مردم از پیاده راه خیابان شروع می شود، مرد جوانی روی صندلی نشسته و به مراجعه کنندگان برگه ملاقات می دهد، مراجعه کنندگان از هر قشری که انتظارش را داشته یا نداشته باشیم آمده و به دنبال دریافت برگه ملاقات با حاجی دلیگانی هستند. آن هایی که نمی دانند علت حضور مردم چیست شاید فکر کنند که تعداد مراجعه کنندگان همین ده بیست نفری باشد که در پیاده راه
چه بوی علفی می آید ...
گرفتم و باز حالم بد شد. یعنی قفلی زده بودم دیگه. گوشه خیابون می نشستم و زل می زدم به آدما. ولی فازشو گرفتم. سرکار نمی رفتم و افتاده بودم به دله دزدی. صندوق صدقه خونه رو بزن، جیب آقا رو بزن، جیب مامان رو بزن اینو بزن اونو بزن یک سال گذشت. عطا بعد از این وضعیت و وابستگی به مواد با بهروز قناری رفیق می شود و باهم پشت موتور حشیش می زنند و می چرخند. گاهی توی پارک گاهی ته کوچه. از بچه های محل
کلاس اول ابتدایی تریاک کشیدم
زدند. از یک جایی به بعد دیگر خودخواسته نمی خواستم به مدرسه بروم و پای مواد می نشستم. وقتی خانه می رفتم مدام از خودم می پرسیدم که چرا زندگی من این طوری است؟ چرا من را کتک زدند؟ چرا به من خندیدند؟ یک دفعه به خودم می آمدم و می دیدم که نشسته ام پای مواد. تریاک شد هرویین و هرویین شد کراک و بعد شیشه. برای چه؟ فقط برای اینکه تنهایی ام را پر کنم. شاید باور نکنید ولی من در خانه کارتن خوابی می کردم. مادر بود
در انتظار روز فریادم
خانه یکی از دوستان رفتیم، همان شبی که این شعر را به مستر آمریکایی ندادم! در یک اتاق دیگری نشسته بودیم و برای هم شعر می خواندیم. گفت این شعر را بخوان. گفتم: امشب را رها کنید، جای این شعر اینجا نیست. من نمی دانستم آنها مأمورهای ساواک هستند. اینها سخن چینان بودند، مأموران آن دو نفر بودند، خانه حیاط داشت، یک مرتبه دیدم در را یک نفر باز کرد 2 نفر رفتند در اتاق مستقر شدند. گفتم: آنها که بودند؟ گفت: آنها
حدادعادل:نرم افزار احمدی نژاد را نداریم/روحانی زیاد لبخندمیزند/حقوقم8میلیون است/هدیه پرحاشیه به ظریف
گذاشت. بنده از کسانی هستم که از روز اول گفتم من دلواپس هستم. اگر همه مخالفان سیاسی ما این دلواپسی را فحش کنند و به ما بدهند، باز بنده مُصر و معتقد هستم و استدلال دارم که آنهایی که می گفتند ما دلواپسیم حق داشتند. این که عده ای گفتند ما نگران هستیم و اسم نگرانی شان را هم دلواپسی گذاشتند، عده ای هم گفتند ما دل آرامیم. حالا دل آرام ها چه کسی حق داشت؟ امروز ببینید حق با دلواپسان بود یا دل
رمزگشایی از معمای قتل بنیتا +عکس
ابزارفروشی رها کنم. حتی وقتی دستگیرم کردند و جای ماشین را نشان ماموران دادم فکر می کردم حتما بچه پیدا شده. من حتی ماشین را طوری پارک کردم که یکی از راه های خروجی ابزارفروشی مسدود شد. او سپس بار دیگر مدعی سرقت ضبط صوت خودرو توسط مهدی شد و گفت: در جلسه قبلی گفتم ضبط را خودم دزدیدم اما دروغ گفتم. این کار را مهدی انجام داد. من فقط به خاطر این که مهدی سر این موضوع زندان نرود و به خاطر بچه هایش، سرقت
شهادت مصطفی بهانه پرواز مرتضی شد
شده است. نگاه کردم دیدم چفیه ای روی صورت سید انداخته اند. با صدای بلند فریاد زدم چرا ماتتان برده و نشسته اید. آخر دشمن به پشت سرشان رسیده بود و اگر به بچه ها می رسید، همه را به اسارت می برد. گفتم یاعلی بلند شوید. جنازه سید را ببرید عقب. تا بچه ها دست بجنبانند، مرتضی آمد و پیکر رفیقش را انداخت روی کولش. آن قدر دشمن به ما نزدیک شده بود که با توسل و توکل و زمزمه دعای وجعلنا از تیررس و رصد قناسه و
این بیست ماه یک بار از خدا نخواستم برگردد
کردیم که انگار وداع آخر حاج محمود است. بعد از اینکه لباس هایش را برای ما آوردند دستمال اشک های قبل از عملیات در جیبش بود که آن هم سوغات حاج محمود بود از سوریه. به یاد حضرت رقیه(س) از دو دخترم گذشتم کمی می شد بغض را از لا به لای صدایِ آرامش حس کرد وقتی گفت: 25 اسفند سال 92 رفت و 18 اردیبهشت 93 برگشت. به استقبالش رفتیم فرودگاه. گفتم عزیزجان باز هم میروی؟ گفت برگشتم که دل تو را به دست
روزگاری که تیتر صدای زنده شهر بود
خوردن نخستین کله پاچه از میدان راه آهن پای پیاده راه افتادم. مقصدی نداشتم آن موقع ها تهران با آنچه الان می بینید زمین تا آسمان تفاوت داشت. وقتی به چهارراه حسن آباد رسیدم از جلوی یک مغازه کله پزی رد می شدم که صاحب مغازه صدایم کرد و گفت: بچه جان تا حالا امامزاده هشت گنبد را زیارت کردی؟ گفتم: نه گفت: پس خوش به حالت. هر کس نخستین باری که از این میدان رد می شود اگر نیت کند و هفت بار پای پیاده
تبلور 16 میلیون رای در مقابل 24 میلیون رای، نتیجه تشکیل جمنا بود/ علت مکاتبه با رهبری برای تایید صلاحیت ...
در 4-3 دقیقه بگوید راه حل چیست و از همه بخواهند طی سه دقیقه نقد کند. س: شدنی نیست؟ حدادعادل: خیر. یک همایشی از صبح تا عصر درباره یک مسئله مثلا بهره بانکی برگزار می کنند، آخرش در جمع بندی می مانند. حالا یک ملتی نشسته است و مجری می گوید سه دقیقه شما تمام شد و 10 ثانیه اضافه صحبت کردید و در نهایت از شما کسر می شود. مگر می شود اینگونه روی مسائل کشور صحبت کرد؟ س: ولی
نگاهی به سبک زندگی امام رضا (ع) در کانون خانواده
راه درست زندگی را از چاه ضلالت و گمراهی و بدبختی باز شناسند. حضرت محمد (ص) و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و سایر انبیای بزرگ، از طرف خدا امامت داشته اند و مدافع حقوق شهروندی و سیاسی و اجتماعی انسان های زمان خود و برای آیندگان نیز الگو بوده اند.' این هفته نامه ادامه داده است: ' امامت ائمه اطهار از آل محمد (ص) از سلسله امامت الهی انبیاء و اولیاست و هر کدام از 12 امام معصوم (ع) در زندگی محدود
حقوق من 8 میلیون و 100 هزار تومان است
مبادلات بانکی است. وقتی همه اعتراف می کنند مبادلات بانکی حل نشده است و آمریکا هم بدعهدی می کند و همانطور که ما نگران بودیم و می گفتیم دلواپس هستیم. بنده از کسانی هستم که از روز اول گفتم من دلواپس هستم. اگر همه مخالفان سیاسی ما این دلواپسی را فحش کنند و به ما بدهند، باز بنده مُصر و معتقد هستم و استدلال دارم که آنهایی که می گفتند ما دلواپسیم حق داشتند. من به لحن کار ندارم. این که کسی
روایتی از شهیدی که هیچ گاه لباس نو نپوشید +عکس
حالا اینکه ازاین پسر چه می خواست و چه می دید نمی دانم. شیطنتش زیاد بود. درسش هم متوسط بود. از همان بچگی زیاد سربه سر دوستانش می گذاشت. حتی سر همین جبهه هم زیاد سرکارشان می گذاشت. سابقه نداشت کسی را با خودش به جبهه ببرد. هر وقت دوستانش می گفتند کی جبهه می روی؟ می گفت فردا. طرف وقتی فردا در خانه می آمد. من در را باز می کردم، وقتی سراغ ابراهیم را می گرفت؛ می گفتم ابراهیم دیشب رفته است و می فهمیدند
چشم انتظار پشت درهای اردوگاه
، سردرگم و مشوش از این سو به آن سو می رفتند؛ گاهی از نگهبان و گاهی از سرباز وظیفه آن جا پرس وجو می کردند. همه یک سوال داشتند: آقا! بچه من رو گرفتن؟ آوردنش اینجا؟ . از در کوچک ورودی اردوگاه که وارد شدم، تابلوی برنجی کوچکی بالای سر مسئول خودنمایی می کرد: ورود افراد ایرانی اکیدا ممنوع . سالن غلغله بود. برای جوابگویی به آن همه جمعیتِ منتظر، فقط یک مسئول پشت میز نشسته بود. نامه ای نوشته بودم همراه با
به احتمال زیاد آقای خدابخش استاندار شود/ تاکید جبارزاده روی آقای خدابخش است
!!! حالا در خدمتم هر سئوالی داری بپرس جواب می دهم. پس اجازه بدهید ضبط صوت را روشن کنم. - نه ضبط نکن! - پس اجازه بدهید یادداشت کنم!! - نه؛ ضبط هم نکن؛ یاداشت هم نکن؛ فقط گوش کن!!!! - اگر قرار نیست ضبط کنم یا بنویسم چرا می گویید؟!!! برای دانستن خودت می گویم. - چشم اگر اجازه ندهید نه ضبط می کنم و نه یادداشت!! سئوالاتم را می دانست. قبلا پرسیده بودم. ولی باز به صورت جمع و جورتر مطرح
انگیزه ای عجیب برای قتل ابوالفضل
او را کشتم. متهم به قتل درباره انگیزه اش از قتل گفت: خودم دو بار مورد آزار و اذیت قرار گرفته ام، نمی خواستم او در همان بوستان محله مشکلی مثل من برایش پیش بیاید. او را کشتم تا مورد آزار و اذیت قرار نگیرد. بعد از قتل، جسد را در پتو پیچیدم، برادرم که آمد موضوع را گفتم و با قرار دادن جسد در چمدان آن را در جاده رها کردیم. او می گفت به پلیس زنگ بزنیم تا جسد پیدا شود و خانواده اش از نگرانی
همه این توفیقات را صدقه سر حضرت علی اصغر به من دادند/ دختری که دوبار تا مرز خودکشی رفت
بیا داخل. داخل که شدم، شیخ جعفر را دیدم که در اتاق خانه او نشسته است. قلیانی جلوی ایشان قرار داشت که با فقط نی آن بازی می کرد. من دریایی حرف داشتم، ولی بغض کرده بودم و نمی توانستم حرف بزنم. ایشان با نگاهی که به من می کرد، درون من را می کاوید و زیر رو می کرد. این موضوع را احساس می کردم. شاید یک ساعت به سکوت گذشت. بعد ایشان برای تجدید وضو از اتاق خارج شد. به صاحبخانه گفتم بدبختی دارم. یک سوال
یک ریشه، هزار شاخه
تلویزیون ها برنامه را نگاه می کنند. در سالن اصلی بعضی روی پله ها نشسته اند و بعضی هنوز از سرپا ایستادن خسته نشده اند. شیوا دولت آبادی روی سن می آید و از نشانه های اثربخشی ملاح می گوید: من ستایشگر راه دور ایشان بودم. 25 سال قبل در جلسه ای دیدم خانومی لیوان چای خود را آورده، گفتم از لیوان یک بار مصرف استفاده کنید و گفت من شاگرد مه لقا ملاح هستم، لیوانم را همراه خودم می آورم. دخترم از اعضای جمعیت زنان
دفعه آخر گفتم مطمئنم این بار شهید می شوی
/> پس به راحتی با پیشنهاد شما موافقت کردند؟ بله؛ فقط آقا محسن گفت از من خواسته اند هرجایی که حرف اسلام باشد باید برای دفاع از اسلام بروم. شما با این موضوع مشکلی ندارید؟ گفتم نه مشکلی ندارم. و واقعا هم مشکلی نداشتم، چون قول داده بودم و مطمئن بودم این راه محسن را به آرزویش یعنی سعادت و شهادت می رساند. و از چه زمانی طالب رفتن به سوریه شد؟ زمانی که محسن به عضویت سپاه درآمد، تازه موضوع
باید جلوی طراحی های پیش پاافتاده و عادی را بگیریم
کنید؟ زودتر از آن که دیر شود. دوست ندارم سر و صدای زیاد راه بیندازم. در واقع بنگل نمی تواند جلوی بروز هیجان خودش را بگیرد. او در این همین رابطه خاطره ای درباره یکی از طراحانش، طراحی پیشکسوت، که بنگل از او خواسته بود طرحی اصولی و تمام و کمال برایش بریزد، تعریف می کند. طراح به من گفت: بند بندِ وجودم این تقاضای تو را رد می کند. نمی توانم را گفت و مریض شد و به معنای
معرفی برگزیدگان شانزدهمین جشن انجمن منتقدان و نویسندگان خانه تئاتر با طعم انتقاد
کمتر کسی می تواند رد کند. طی یک سالی که از درگذشت محمدرضا رستمی گذشته کارهای زیادی میخواستم انجام بدهم که از جمله آنها تاسیس کتابخانه ای در شهر وی بود که نتوانستم و نمی دانم چرا کارهای بنیادی که به زیرساخت های فرهنگی اختصاص دارد اینگونه با مشکل روبرو می شود. وی ادامه داد: اکنون درگیر پرونده پزشکی همسرم هستم که به دلیل اشتباه پزشکی درگذشت. من امیدوار هستم که همه از کسانی که درگیر این موضوع
مصائب عجیب گروه موسیقی محبوب دهه شصتی ها
شد. می گفتند ما هنوز سیاست هایمان را درباره موسیقی نمی دانیم تا بعد دوباره موسیقی راه افتاد. باز دوباره بعد از اتفاقات 88 مدتها هیچ برنامه و کنسرتی نبود. یا خیلی اتفاقات دیگری که می افتاد و فعالیت ها متوقف می شد. آریان هم که به خاطر شرایطی که داشت و اولین گروه دختر و پسر بود و هزار و یک دردسر داشت. همه اینها را کنار هم بگذارید من می گویم عمر مفید آریان در 15 سال شاید 4 یا 5 سال بود. خاطراتی که می
از استخدام تا ... ازدواج! برنده جایزه بهترین داستان در جشنواره طنز طهران
داشته و الا کسی که چشمانش سالم است او را تایید نمی کند. 2 در خیابان راه نمی رفت، بلکه پرواز می کرد. هنگامی که از خیابان می خواست رد شود، چند بار کم مانده بود تصادف کند. خیلی جسور شده بود و دیگر هیچ چیز برایش مهم نبود. آسمان از نظر او خوشرنگ تر از هر روز دیگر شده بود. حتی اگر رادیو آن روز را برای تهران روزی آلوده اعلام کرده بود. اما اینها مربوط به آمار و این چرندیات بود و برای شهرزاد فقط یک
ملوک زندانی شرف است از شرف او حمایت کنید
... می گوید: زندان بیقراری خاص خودش را داشت. خیلی وقت ها تصویر فرزندانم جلوی چشمانم بود. آرزوی بغل کردن و بوسیدن آن ها بزرگ ترین حسرت زندگی ام شده بود. وقتی فرزندانم به ملاقاتم می آمدند به آن ها می گفتم من از راه راست منحرف نشدم، شما هم خدا را فراموش نکنید. در زندان که بودم قالی بافی و گلیم بافی می کردم تا خرج روزمره زندگی در بیاید اما هزینه ها زیاد بود و همسرم گاهی زیر بار هزینه های زندگی می