سایر منابع:
سایر خبرها
ثروت اندوزی دلیلِ امروزیِ دختران برای روسپیگری
آمریکاست اما مسلمان و به احتمال زیاد شیعه است. وقتی ما از شیعه صحبت می کنیم منطقا آن را یا مقایل دیگر مذاهب یا فرقه های اسلامی مانند سنی قرار می دهیم. انتخاب این جمله با چه ضرورتی همراه بوده است؟ اسکورت سرویس همان فاحشه گری رسمی است. ممکن است این نام برای دولت ها گران تمام شود که همین واژه ی اسکورت سرویس آن را می پوشاند مهدی نقویان:از آن جا که دنبال آن بودم تا انگیزه های افرادی
ربیع استقبال در خزان اصفهان
آن دو پیکر پاکی که برای امنیت این روزهای میهن رفته اند، آماده می شود. مارش استقبال که زده شود، همه خود را خواهند رساند، امروز بعد از سی سال خزان، ربیع مادر شهید اصغر ربیعی است، طلوع به سر رسیدن انتظارهای مادر مدافع حرمی است که پسرش در کسوت روحانیت آبان 94 شهید شده و امروز آمده تا دیگر زنگ خانه دل مادرش را فرو نریزد، امروز شب مادر شهید علی اصغر شبانی به سر می رسد. جمعیت
طلبه مجروح: 6 ضربه قمه به من وارد شد/ با هیچ فردی خصومت و دشمنی نداشته ام
به گزارش ملیت به نقل از تسنیم، در روزهای اخیر خبری مبنی بر اینکه یک طلبه جوان سیستانی الاصل ساکن تهران از جانب فردی مورد حمله وحشیانه قرار گرفته در رسانه ها منتشر شد که خبرنگار تسنیم جهت روشن شدن ابعاد این موضوع و جویا شدن شرایط جسمی این طلبه به گفت وگو با وی پرداخت. مصطفی سندگل قلعه نویی اظهار داشت: چند روز قبل زمانی که به همراه همسرم از خانه خارج شدیم، موجه شدم جوانی با حالتی
چند روایت از مصیبت دیدگان خطای پزشکی
گذشته مرور می کند: در این یک سال هیچوقت نتوانستم از جلوی بیمارستانی که همسرم در آن فوت کرد رد شوم. با اینکه نزدیک خانه مان است حتی گفتم شاید اگر بروم داخل بیمارستان ماجرا برایم حل شود اما هرگز نتوانستم. در دادگاه جرایم پزشکی فهمیدم پزشک همسرم قبلاً هم پرونده داشته چرا من به عنوان خانواده بیمار قبلاً نباید بدانم این پزشک چه خطاهایی داشته. در پرونده کاریش چه گذشته. چرا یک پزشک نباید درباره اشتباهاتش
خواب کودک و راه های آموزش خواب شبانه به نوزادان
او انجام می دهید چراغ را روشن نکنید و با نوزادتان صحبت یا بازی نکنید. – تمام کارهایی که در طول شب انجام نمی دهید را باید در طول روز انجام دهید. – در طول خواب های روزانه او، خانه را زیاد از حد ساکت نکنید، پرده ها را تاریک نکنید و موقع عوض کردن پوشک، حسابی با او حرف بزنید و بدنش را ماساژ بدهید. – از تمام ثانیه های بیداری نوزاد در روز برای برقراری ارتباط با او، صحبت کردن، نوازش
فیلم های حاشیه دار سینمای ایران
/> ماجرا چه بود: افخمی یک بار تولید این پروژه را استارت زد، اما به دلیل مهیا نشدن امکانات از ساختش صرف نظر کرد تا اینکه دوباره و بعد از ساخت گاوخونی تصمیم گرفت آن را از سر بگیرد. پروژه سال 83 کلید خورد، اما فیلمبرداری افخمی با وسواس زیادی مراحل پس تولید را شروع کرد، روند پیشرفت به قدری کند بود که آرام آرام اختلافات از همین جا کلید خورد. سفر افخمی به کانادا و رها شدن فیلم اختلافات را علنی کرد.
سخنرانی تاریخی امام خمینی(ره) در محکومیت لایحه ننگین کاپیتولاسیون
/> سایر ممالک خیال می کنند که ملت ایران است؛ این ملت ایران است که این قدر خودش را پست کرده است؛ نمی دانند این دولت ایران است؛ این مجلس ایران است. این مجلسی است که ارتباط به ملت ندارد؛ این مجلس، مجلس سرنیزه است! این مجلس چه ارتباطی به ملت ایران دارد. ملت ایران به اینها رأی ندادند. علمای طراز اول، مراجع- بسیاری شان- تحریم کردند انتخابات را؛ ملت تبعیت کرد از اینها، رأی نداد لکن زور سرنیزه اینها را آورد بر
فضای مجازی؛ بلای زندگی 30 ساله
دهید؟ محمود کیسه نایلونی مدارکش را روی زمین گذاشت و گفت: 30 سال پیش با هم ازدواج کرده ایم. دوره جنگ بود و شرایط اقتصادی مردم خوب نبود، اما من برایش سنگ تمام گذاشتم و جشن مفصلی گرفتم. آن وقت ها جدا از کارمندی، یک مغازه کوچک زرگری داشتم که عصرها به آنجا می رفتم و مشغول کار می شدم. در تمام آن ده، دوازده سال اول زندگی وضعمان خوب بود و درآمد خوبی داشتم، اما بعدها به خاطر نوسانات ارزی ضرر کردم
هیچ آشنایی و خصومت شخصی با ضارب نداشتم/ براساس نظر پزشک امکان فلج شدن بخشی از صورتم وجود دارد
علمیه چیذر با اشاره به شب وقوع حادثه، افزود: به همراه همسرم در حال خروج از منزل بودیم و متوجه شدم که فرد ضارب در جلوی درب پارکینگ نشسته است و چند قدمی از او دور نشده بودم که دیدم به سمت من می آید، وقتی به من رسید گفت کجا بودید! من منتظرت بودم! من با شنیدن حرف های او متعجب شدم، زیرا ما هیچ گونه آشنایی، ارتباط و یا برخورد خاصی با هم نداشتیم و انتظار نداشتم که او بگوید من منتظرت بودم، در همین فکر بودم
همه مصائب دختری که در 3 سالگی بی پدر شد/ شرط همسر شهید هادی باغبانی قبل از شهادت
این قدر راحت در مورد شهادت هادی حرف می زد و به جای شهید می گفت کشته شده، خیلی ناراحت شدم. برخی از مردم، شهید هادی را از مستند بی بی سی شناخته اند، واکنش این مردم به مستند چه بود؟ خیلی ها مثل من خوشحال شدند ولی برخی می گفتند ای کاش فیلم هایش را با خودش نمی برد. شما احتمالا در زمان جنگ تحمیلی یک کودک بوده اید، تصور آن روز های شما با واقعیت این روز های یک خانواده
مجازات پدری که پسرش را از بالای پل پرت کرد چیست؟
که با من زندگی می کرد همواره با سوال هایش ذهن مرا آشفته می کرد. او مدام بهانه می گرفت و می گفت: چرا مادرم را طلاق دادی؟ این چه زندگی است که برای ما درست کردی؟ و ... از این حرف های او آزرده خاطر می شدم و رنج می کشیدم تا این که تصمیم گرفتم او را به قتل برسانم. آن روز (29 شهریور 95) حدود ساعت 2 بعدازظهر پسرم را به بهانه گردش سوار موتورسیکلت کردم و از بولوار دانشجو وارد بزرگراه فجر شدم چون
عروسک بازی بچه ها، تفسیر خاصی دارد؟
باید بکنیم؟ او می توانست عروسک اش را با خودش به مهدکودک ببرد اما مدرسه، مطمئنا جای خرس عروسکی نیست! حالا همه ما به جنب وجوش افتاده ایم بلکه خرسی را از یاد او ببریم و حتی چند روزی آن را مصلحتی گم و گور کردیم اما او آن قدر جیغ و داد کرد که صدای همسایه ها درآمد و ما هم دوباره پیدایش کردیم... درد دل مستندی که در بالا خواندید، در خانواده های مختلف، مشابه های فراوانی دارد و خیلی از ما دیده
کارآفرینی با لوفا
روزگار بحران را بگذرانند، هر چند روزها بسیار سخت می گذشت. یک شبانه روز تا مدرسه حمید روزهای مدرسه خود را به یاد می آورد و می گوید: بعد از دوران دبستان در روستای ما که همه کپرنشین هستند، مدرسه ای نبود و من ناچار بودم برای ادامه تحصیل به شهر مجاور بروم. یادم هست صبح جمعه از خانه راه می افتادم تا صبح شنبه به مدرسه برسم. حمید تمام این راه را پیاده طی می کرد . مسیر، جاده ای
قرائت عرفانی عاشورا
جه هشتم اطفال اسیر مبران تمام بی دستور نقش بین یکسر غیر جه اهل و بیت اولادِ هاشم یه اَو حسینن نه راکه امت جه کارخانه غیب غفار و غفور مبو جی راکه سر وزی به زو فرزندِ حق تو صرف کری گیان مبو چو دِما سرت بو قلم خواهرت اسیر مبران بی جور عابدین مبو و بند و زنجیر پری قطره آو مبون ناامید خیمه و خرگاشان آهر مدران به
اعتراف به قتل همسر پس از 20 سال
دستبندش بازی می کرد. مویی سفید کرده و ناراحتی، پشیمانی و عذابی که در این 20 سال با او همراه شده در چهره اش نمایان است. از روز قتل همسرت بگو؟ با هزینه کارگری زندگی ام را می گذراندم. همدیگر را دوست داشتیم و با هم دعوای آنچنانی نداشتیم. آن روز بعداز ظهر از محل کارم به خانه آمدم. روی راه پله های منتهی به حیاط با همسرم روبه رو شدم، برسر مسأله ای پیش پا افتاده دعوایمان شد.او را از
فریدون اعلا: دل بسته تاریخم اما عاشق طب خون
و مشکلات دیگر، آن را کسب کرده باشید. بله صددرصد. و البته بیشتر به خاطر پدرتان. بله، همین طور است. باز به گذشته برگردیم. چه سالی درس را تمام کردید و به ایران برگشتید؟ در سال 1965 به ایران برگشتم و عضو هیأت علمی دانشگاه تهران در بیمارستان 500 تختخوابی شدم و می توانم بگویم درواقع نخستین بخش خون شناسی بالینی را راه اندازی کردم. آن زمان توانستم
شیطان سرگردان با شلیک گلوله متوقف شد
به اتهام آدم ربایی و تجاوز به عنف تحت تعقیب قرار گرفت. زن جوان در بررسی های بعدی جزئیات بیشتری از ماجرا را شرح داد. او گفت: ساعت 18 روز جمعه، 13 مرداد ماه از مقابل تالار قصر کیان در خیابان پیروزی سوار یک پراید مسافربر شدم تا به خانه مان بروم. راننده هم مردی جوان بود که بعد از گفتن مسیرم حرکت کرد. او بعد از طی مسافتی ناگهان وارد یک کوچه بن بست شد. بعد با تهدید به من تعرض کرد. او گوشی تلفن همراهم را
عروس و دامادی که خواستار قطع دست دانشجوی دکترای معماری شدند + عکس
/> دومین شاکی تازه دامادی بود که فقط دو روز بعد از برگزاری جشن عروسی به خانه اش دستبرد زده شده بود. این مرد گفت: دور روز از جشن عروسی گذشته بود و من و همسرم عازم سفر بودیم. شب از خانه بیرون رفته بودیم که وقتی برگشتیم متوجه شدیم به خانه مان دستبرد زده شده و پاسپورت، 300 دلار، 500 یوروو همه طلا و جواهرات همسرم که هدیه جشن عروسی مان بود سرقت شده است.ما ناچار شدیم از سفر صرف نظر کنیم. من از سه متهم این
چگونگی شهادت حضرت رقیه(س)
رفت. پاسی از شب گذشت. ظاهراً در عالم رؤیا پدر را دید. سراسیمه از خواب بیدار شد، مجدداً سراغ پدر را از عمه گرفت و بهانه جویی نمود، به گونه ای که با صدای ناله و گریه او تمام اهل خرابه به شیون و ناله پرداختند. خبر را به یزید رساندند، دستور داد سر بریده پدرش را برایش ببرند. رأس مطهر سید الشهدا(ع) را میان طَبَق جای داده، وارد خرابه کردند و مقابل این دختر قرار دادند. سرپوش طبق را کنار زد، سر مطهر سید
طناب دار برگردن قاتل 10 نفر
تنها با من بلکه اگر در رانندگی، خرید یا هرجای دیگر با کسی بحث می کرد، کار به زد و خورد می کشید و دست به چاقو می شد. حتی چندبار هم به خاطر چاقوکشی به زندان افتاد و من همیشه از این اخلاقش وحشت داشتم. 4ماه با هم زندگی کردیم و خودش یکباره گفت دیگر مرا نمی خواهد. او یک روز مرا با خود به خانه پدری ام برد و گفت دخترتان را پس فرستادم و دیگر نمی خواهم با او زندگی کنم. من هم به دادگاه خانواده
برنامه های مسجد، جوانان آن روزگار را جذب کرد
الرحیم. بنده در سال 1325 در منطقه تجریش تهران به دنیا آمدم. در کودکی پدرم را از دست دادم و لذا برای اداره خانواده و تأمین معاش، ناچار شدم تحصیل را رها کنم و در مؤسسه کیهان آن زمان مشغول کار شدم. عصرها هم در کلاس زبانی در چهارراه جمهوری زبان می خواندم. چگونه با مسجد جلیلی و مرحوم آیت الله مهدوی کنی آشنا شدید؟ دوستی داشتم به نام آقای محمد گوهری که خانه شان نزدیک مسجد جلیلی بود و از
گل بود به سکه آراسته شد/ حساب کار در دست سمج ترین حسابدار علی آباد کتول + تصاویر
پرورش گل و گیاه زینتی در حیاط خانه به ذهنش خطور کرد. می گوید: بالافاصله، تصمیمم را با خانواده در میان گذاشتم اما با مخالفت همسرم مواجه شدم. از آنجا که اصرارها از مصمم بودن مریم در به کرسی نشاندن این تصمیمش خبر می داد، همسرش می پذیرد که 350 هزار تومان به وی قرض دهد، با این شرط که طی 2 ماه، باید این قرض ادا شود. دو ماه حیاتی در عرصه کار و اشتغال از همان روز برای مریم آغاز شد. وی
کودک بالاسر جسد مادرش ماند
خسته شدم به خانه یکی از دوستانم رفتم. تقریبا یک شبانه روز از جنایت گذشته بود که به مادر منیر زنگ زدم و ماجرا را گفتم. بعد هم از ترس دستگیر شدن به تهران رفتم، اما از آنجا که خون مقتول همیشه دامن قاتل را می گیرد، پلیس مرا دستگیر کرد. من مطمئن بودم اگر به آن طرف دنیا هم فرار کنم باز هم دستگیر می شوم. همسرم زن خوبی بود و هر چند گاهی اوقات به او حق می دادم، اما پولی نداشتم که بخواهم به او بدهم. من قاتل شدم چون پول کافی نداشتم تا خواسته های زنم را برآورده کنم.
همسر شهید: وقتی اصرار کردم به سوریه نرود گفت نروم آبرویم پیش حضرت زهرا می رود/ در دوران چهارساله عقد، ...
برای صرف یک چایی در حضور دوستان اگر گز، شکلات، پولکی، قند هرچیزی که بود با چایی می آورد. می گفت: باید برای مهمان سنگ تمام بگذاریم. و بعد از اینکه مهمان ها می رفتند، با هم ظرف ها را می شستیم. اگر مهمان ها از دوستان خودش بودند، حتی اجازه نمی داد ظرف ها را بشویم و می گفت: شما فقط خانه را مرتب کن. در کمک به من در کارهای منزل بین همه، همیشه حرف اول را می زد. سید از نگاه دوستان سید
قصه قبل خواب، دختران انار - قسمت دوم
/> رنگ و رویت چرا این قدر سیاه شده؟ از بس که توی باد و زیر آفتاب ایستادم . چشم هات چرا چپ شده؟ از بس که چشم به راه تو دوختم . پاهات چرا این جور پت و پهن شده؟ از بس که بلند شدم و نشستم . پسر دیگر چیزی نگفت. یک دسته گل نسترن چید و دده سیاه را ورداشت و افتاد به راه . دده سیاه دید هوش و حواس پسر همه اش به گل های نسترن است و مرتب با آن ها بازی می کند و هیچ اعتنایی
لحظات عمر برای شهید یزدیان غنیمت بود/ حق عضویت ماهانه بسیج را به جبهه کمک می کرد
با وجود دردی که داشت جلوی پدر و مادرم خم به ابرو نمی آورد که خدای ناکرده آنها را نگران کرده و برنجاند. وی ادامه داد: این شهید بزرگوار برای تمامی لحظات زندگیش برنامه داشت و در طول شبانه روز تنها 3 ساعت می خوابید و بیشتر وقتش را یا به آموزش دیدن می پرداخت و یا به آموزش دادن، مرتب در خانه ما نوار کاست صدای استاد انصاریان شنیده می شد که او پای سخنان ایشان می نشست و نت و یادداشت برمی داشت
بر داغدیده، شاخه گُل هدیه می برند ... من جای گُل، سرِ تو به دامان گرفته ام
که شاید دوباره برخیزد سر باباش را نشانش داد دید چشمان نیمه بازش را پلک آتش گرفته اش را بست دید نیلوفر است با دستش زخمهای شکفته اش را بست حلقه های فشرده زنجیر دید چسبیده اند بر بدنش تا که زنجیر باز شد ای وای غرق خون شد تمام پیرهنش پنجه بر خاک می زد و می گفت نیمه جانی به دست ها
عشق مرد زن دار به زن شوهردار دردسرساز شد
مشترک من و سعید است. حتی روزهای تعطیل... تنهایی ام در خانه، مرا به سوی ماهواره کشاند و سریال های جذاب و رقص و آواز شبکه های مختلف خلوتم را پر می کرد. چیزی نگذشت که با خرید گوشی تلفن هوشمند، پایم به شبکه های اجتماعی هم باز شد. تمام وقتم صرف حضور در تلگرام می شد. خانه، زندگی، سعید و حتی پسرم، فربد را هم فراموش کرده بودم. شب ها و روزها به همین ترتیب و با بی حوصلگی تمام می گذشت تا اینکه...
رمان هایم انعکاس زندگی من است
این قبیل فکر نمی کنم. کلمه سه گانه نظرتان درباره انتخاب این کلمه در مقام عنوان ترجمه های رمان هایتان چیست؟ این کلمه ای که می پذیرم، بله، چون در هر سه رمان همان افراد هستند و بنابراین به هم می خورند. خب به وضوح بر رابطه شما با جهان تاثیر گذاشت. این واقعه بر ارتباط شما با شخصیت های داستانی تان چه تاثیری داشت؟ جنگ بر من اثر گذاشت، من درباره اش نوشتم. وقتی جنگ تمام شد
پس از سالها امروز بابام را بغل گرفتم
ات شده؛ مادرت را ببین چگونه از دلتنگی هایش می گوید؛ سی سال به انتظارت چشم از در برنداشته؛ خواهرت؛ چگونه همانند زینب(س) به عزا نشسته؛ این قافله چند سالی ست که منتظرت هستند؛ منتظر یک خبر؛ یک نامه؛ یک تلفن؛ منتظر کسی که در خانه را بزند و بگوید منم مادر؛ پسرت؛ آمده ام تا دوباره چادرت را ببوسم؛ اما حالا اینگونه می آیی؛ خوابیده اما بیدارتر از همیشه؛ ایستاده تر از پیش؛ سربلند و پیروز. آنقدر