سایر منابع:
سایر خبرها
ابتکار: دختران نمی خواهند همه مسابقات را در ورزشگاه ها ببینند/ سالم ترین فضاها را در فضاهای ورزشی داریم
رویکردی که مبتنی بر رویکرد دینی ماست اقدام کنیم. ما اعتقاد داریم رویکردهای دینی ما، منش بزرگان دینی ما، منشی بوده که بیشترین اثرگذاری را در بخش فکر و اندیشه و روح و روان جامعه داشته است. فرمایش شما را با این نکته تائید کنم که هر افراطی تفریطی دارد. من که آن زمان بچه سال بودم ولی فیلم ها را دیده ایم و خوانده ایم که اوایل انقلاب برخی آستین کوتاه را رنگ می زدند و موها بیرون می آمد قیچی می
معرفی کتاب: سه دختر حوّا، نوشته الیف شافاک
؛ اما بزرگترین رنج ها را در درون خویش نگه می داشت. هرچند از آن دست زن هایی بود که مدام خودش را بررسی می کرد و مورد نقد قرار می داد. به همین دلیل بود که حال در 35 سالگی درست مثل خاتونی سردو گرم چشیده رفتار می کرد. برای همین هم به هیچ وجه انتظار نداشت که در چنین روز ساده و پیش پا افتاده ای ناگهان با فضای تهی روحش روبه رو شود. بعد از آن، یعنی شاید خیلی بعدترش، با خودش می گفت: تمام این اتفاقات
ادامه فشار معیشتی بر مردم با وجود کاهش قیمت طلا و ارز / پیاده روی اربعین نماد اتحاد و همبستگی ...
دارد وظیفه دینی بقیه است تا به وی کمک کنند برای نمونه وظیفه یک کسبه در بازار اینست که جنس را ارزان و به قیمت روز بدست مردم برساند و از احتکار بپرهیزد ولی اگر کسی این کار رو نکرد قطعا پیمان خود را با خدا و پیامبرش شکسته است . حکم سوم در رابطه با تجارت و فروختن اجناسی است که همسایگان ما قصد خرید آن را دارند در حالی که ما با کمبود و یا احتیاج داخلی آن مواجه هستیم وظیفه انسانی و حکم شرعی
محمدرضا اصلانی:نسل ما ایدئولوگ زده بودند، نسل جدید ایدئولوگ گریز است و جرأت بیشتری برای نوآوری دارد
تلاشی هم نمی کند و همین طور ادامه پیدا می کند یک جامعه تکثیری می شود. تاریخ فقط ثبت تحولات جامعه نیست، بلکه الگوی رفتاری به انسان ها می دهد. می گوید که اگر تو امر متحولی نباشی جزء آدم حساب نمی شوی. این تحول می تواند تحول اخلاقی باشد تحول کاری می تواند باشد و همه این تحولات یعنی خلاقیت، خلاقیت داشته باشد جامعه ای که خلاقیت نداشته باشد جامعه رو به مرگ است. فرض کنید آدمها فرزند نداشتند نسلشان منقرض
اظهارات تکان دهنده ربیعی درباره درخواست های میلیاردی
وگوهاست؟ لازم است توضیح بدهم که این مسئولیت پست سازمانی یا رده تشکیلاتی نیست، این ایده را قبلا هم خدمت آقای روحانی نوشته بودم. یادآوری کرده بودم که ما امروز در جامعه ایران بیشتر از هر چیزی به گفت وگو و به حرف زدن با هم نیاز داریم. من نامه ای را نوشته بودم و درخواستم این بود که وزارتخانه های مختلف (حتی در مقطعی هم این بحث در دولت مطرح شد) با صنوف و اتحادیه ها و ذینفعان آن وزارتخانه به
با علامه سید مرتضی عسکری بیشتر آشنا شویم
های بسیار دور و قبل از هجرت به ساوه، خاندان ایشان در سبزوار زندگی می کرده اند. همه خاندان ایشان عالمان دین بودند. بزرگان این خاندان در عصر صفویه برای اداره امور دینی ساوه به این شهر آمده بودند، و به همین مناسبت به شیخ الاسلام شهرت داشته اند، و برای اولین بار علامه نام فامیلی عسکری را انتخاب کرده است.(1) ایشان می گفتند من هشت ساله بودم که در کتابخانه ی پدربزرگم دو نوشته در مورد تاریخ
قانون اساسی مشروطه، قانون بلژیک بود
آمدند، من از حاج محمد تقی بنکدار که به او حاجی سفارتی می گفتند پرسیدم چطور شد که به شما حاجی سفارتی می گفتند؟ گفت من در بازار شلوغ کن بودم. بازار را به هم می ریختم و حجره ای هم داشتنم. یک روز آقای سید عبدالله بهبهانی و سید محمد [طباطبایی] می خواستند به شاه عبدالعظیم بروند تا در مورد مشروطه بحث کنند. پِی من فرستادند که ما در مسجد جمعه هستیم [بیا و] به فوریت ما را برسان. من آمدم به مسجد شاه، حمام
مردی که با عشق به امام حسین (ع) عارف شد +عکس
متدین، سال ها پیش جوانی شرور و غافل در محدوده بازار تهران زندگی می کرد. از آنجا که آذری زبان بود، بین تهرانی ها با اسم رسول ترک شهرت داشت. رسول جوانی لات، قلدر و لاابالی بود که هنوز همه پل های پشت سر خود را خراب نکرده بود؛ جوانی که هنوز به بخشی از ارزش های پدر و مادرش که در کودکی یادش داده بودند پایبند بود. جوانی که شاید در طول عمر خود حتی یک بار این قاعده معروف را نشنیده بود که اخذ البعض خیر من ترک
گرفتاری های کارگران برای خرید یک اتومبیلِ تولید داخل
ای از ساخته های خودش، خودروهای ایرانی، داشته است؛ او پاسخ می دهد: به هیچ وجه؛ هر چند سال یکبار مبلغی بین 400 تا 700 هزار تومان به عنوان سهمیه خودرو به کارگران خودروساز تخفیف می دهند؛ به طور متوسط هر 7 سال یک بار نوبتِ هر کارگر می شود؛ من شانزده سال در خودروسازی بودم؛ تنها یک بار نوبت من شد؛ گفتند پول برای خرید خودرو بیاور، ما 400 هزار تومان به تو تخفیف می دهیم؛ من هیچ پس اندازی نداشتم؛ نتوانستم
خاطره مداح آذری از مسلمان شدن یک جوان روسی
معروف بود، جرقه حضورم در مداحی پر رنگ تر شد. 10 سال بود که در این مسجد مراسم تعزیه خوانی برگزار می شد. به من گفتند صدایت خوب است و یکی از نقش ها را به من دادند. وقتی در تعزیه ابیاتی را خواندم، صدایم شنیده شد. سال دوم در مسجد عباسیه، در هیئت طفلان مراسم زنجیز زنی بود. شخصی به نام یونس آبادی خودش یک هیئت به خرج خودش تشکیل داده بود. ما در آن هیئت با بچه های کودک و نوجوان نوحه می خواندیم و دسته راه می
لیبرال های وطنی خیلی از افول آمریکا می ترسند
اگر به چوب داده بود یک کاری کرده بود اما چرا نمی توانند و وزرا یکی یکی فرار می کنند به خاطر این است که حرف جایگزینی ندارند . رئیس اندیشکده یقین بیان کرد: همین وزیری که در نامه استعفا شکایت کرده که چرا نمی شود مطلقا اقتصاد بازار آزار را پیاده کرد در کارنامه اش یک نقطه مثبت نداشت و سعی می کرد با جواد طباطبایی ایرانشهری گری را پیاده کند. سروشی که در حلقه کیان زیر نظر خاتمی روشنفکری دینی را
ربیعی:لاریجانی نمی خواست من وزیر بمانم/ شکایت سعید مرتضوی از من به جایی نرسید/بعضی نمایندگان مجلس حاصل ...
علی ربیعی می گوید: نامزد مجلس یک میلیارد هزینه می کند که به پارلمان راه پیدا کند. این پول را باید به دست بیاورد. چگونه؟ به چه کسی باید متکی شود؟ یا به چه چیزی؟ شاید به سوال، شاید به استیضاح. اینگونه بود که ربیعی 5 سال بعد وقتی در مجلس آن جمله معروف را گفت آخرین تیر خود را به سمت غول فساد روانه کرد: پشت این نام یک عباد هست؛ از ربیعی نمی ترسید از عباد بترسید. قصه اخطارها و استیضاح های علی ربیعی در
به یاد مرحوم یدا... صمدی؛شهرِ مهربانِ من، نامهربانی کرد
و تا کفش های شان نیاز به دوخت و دوز پیدا نمی کرد، سراغ پینه دوز نمی آمدند. روزانه یکی- دو مشتری هم کفاف خرج زندگی مان را نمی داد. همه می گفتند: هر کی رفته تهرون، عاقبت بخیر شده. گفتم: تو کتاب هامون نوشته مراغه تاریخ پر افتخار داره، رصدخانه، اوحدی مراغه ای، خواجه نصیرالدین طوسی و... گفت: هیچ کدوم اینا شکم پنج سر عائله منو سیر نمی کردند... برای بعضی ها خوب اند! پاشو برو خونه به درس هات
درباره اثر دیدرو ؛ خرید، خرید تا نابودی!
فرق دیدرو با ما این است که او فهمید چه بلایی به سرش آمده و حتی درباره اش مقاله هم نوشت؛ در حسرت لباس خواب قدیمی . دیدرو در این مقاله، افتادنش در مسیر مصرف افراطی را این طور توضیح می دهد: آن ردای قدیمی، با خطوط مشکی رنگ بلندی که در انتهایش بود، فایده مشهودی برای من داشت. آن خطوط بلند و کشیده، ادبیات را به رخ می کشیدند، نویسنده را مردی که کار می کند، نشان می دادند. اکنون سیمای ثروتمندی را دارم که به
دلا خون گریه کن چون اربعین است
چه کارنامه ای به اینجا آمده ای، مهم این است که قطره اشکی از چشمانت جاری شود تا ته دلت مطمئن شوی که حتی تو هم با کوله باری از معصیت می توانی به ملاقات امام معصوم بروی. تو هم همان گوشه و کنار بین الحرمین می نشینی. جلوتر و دور ضریح؟ حرفش را هم نزن. اینجا ایستگاه آخر توست. جلوتر همیشه کسانی هستند که با اراده تر و زرنگ تر از تو خودشان را از ساعت ها قبل به این بهشت رسانده اند. آنهایی که لیاقتش
طلای المپیک حق من است، این راهمه می دانند
که حد نداشت ولی امیراقبال شفیع (که خدا پدرش را بیامرزد) به من زنگ زد که بابا می خواهد در برنامه ورزش و مردم با تو حرف بزند. ایشان در برنامه از من پرسید که چه مشکلاتی داری و چه می خواهی؟ این طور نبود که به من بگوید تو دیگر تمام شده ای و باید کنار بگذاری. آن لحظات، انسان به این دلگرمی ها نیاز دارد و من قدر این لحظات و کسی را که به من محبت می کند می دانم. ایشان چندین سال در برنامه های زنده، کارهای من
تکنسین انیمیشن بیشتر نیاز است تا کارگردان
درباره فعالیت های این مرکز می خوانید. در سابقه مدیریتی تان احتمالاً با آقای سرافراز همکاری خوبی را از سر گذرانده اید؟ بله، آقای سرافراز ویژگی خوبی که داشتند این بود که به جوان هایی که پر انرژی و جویای نام بودند اعتماد می کردند. من فکر می کنم وقتی پرس تی وی افتتاح شد، میانگین سنی مدیرانش زیر 30 سال بود. مدیر انفورماتیک آن 25 سال داشت و من مدیر پخش بودم. در این شبکه مدیر هنری اش دو سالی
عبور از گرگ و میش سیاست
عضو برجام می توانند منافع ایران در برجام را به طور کامل تامین کنند، انجام خواهم داد .یعنی تردید داریم می مانیم یا نمی مانیم و اینها می توانند منافع ما را تامین کنند یا نمی توانند. بنابراین، به این ترتیب اولین عدم قطعیت در حوزه سیاست به بازار القا شد. در حوزه اقتصاد عدم قطعیت سم مهلکی است که روی دریافت و ادراک مصرف کننده و انتظارات او اثر فوق العاده عجیبی دارد و تمام آن را زیر و رو می کند.
احمد مسجد جامعی
دوره نیست ولی اعلام پایان سلطنت است اما فضای داستان، شاید به ضرورت زمانه، قاجاری است. در روز شانزده 12 اکتبر به میدان سول (خورشید) معروف ترین میدان مرکزی شهر رفتیم در گذشته در این میدان دروازه ای به سوی شرق بوده امروز از آن خبری نیست و نام خورشید برگفته از آن است. روبروی ساختمان سابق شهرداری دو پلیس ایستاده بودند با لباس های فرم به رنگ زیتونی و کلاه هایی که لبه آنها در پشت بود و بخشی
بستن زبان و گشودن بخت با تخم مرغ
میره. امشب بندازش توی کاسه آب. یک خرده از آب را به هر ترتیبی که شده به زنت بخورون. بقیه رو هم برو بریز روی در و دیوار خونه خواهرش. اونه که زنت رو طلسم کرده. این کارهایی که بهت گفتم مو به مو انجام بده تا مشکلت برای همیشه حل بشه . 12 نفر بیرون دکان ایستاده اند. می خواهند بیایند داخل ولی نه جایی هست و نه وقتی. صدای اذان می آید و دعانویس بی توجه به صدای اذان کار خودش را می کند؛ فقط می نویسد