سایر منابع:
سایر خبرها
عشق شوری در میان ما نهاد
زدید که حساسیت زا باشد؟! اصولا من حرف زیاد می زنم!(می خندد) مثلا محرم از تلویزیون با من تماس گرفتند که چرا نهضت امام حسین(ع) هنوز بعد از هزار وچهار صد سال زنده است؟! گفتم به دلیل این که دنبال پورشه و برج و مازراتی نبود. حرف بدی زدم؟! واقعیت را گفتم اما این حرف من را هم پخش نکردند! *چند سال تنها زندگی کردید؟! به سال نرسید. چندماه بین ازدواج اول و دوم من فاصله بود
قتل به خاطر عکس خانوادگی
جلسه دادگاه در مورد روز قتل گفت: در خانه مشغول استراحت بودم که متوجه درگیری در خیابان شدم. وقتی بیرون رفتم متوجه شدم پدرم در حال نزاع است من هم در دفاع از او مقتول را با چاقو زدم. مهلت به قاتل خواستگار دومین قاتل که توانست از اولیای دم مهلت بگیرد خواستگار خواهرش را به قتل رسانده است. پسر جوان در جلسه دادگاه در دفاع از خود گفت:تیرماه سال 87 متوجه شدم خواستگار خواهرم برای
شهباززاده: دل نازک شده بودم!
بزنم. * سؤال بعدی ما هم مالی است. چند وقت پیش گفته شد به خاطر مشکلات مالی و دلخوری از پرداخت نشدن مطالبات خودت خواهان رضایتنامه هستی اما چند روز پیش گفتی اصلاً حرف تو، بحث پول نبود و بابت چیز دیگری دلخور شدی. اجازه بدهید این بحث را دوباره از سر نگیریم. چند روز پیش گفتم دلخوری ام از باشگاه به خاطر پول نبود و اتفاقی افتاد و رفتاری دیدم که ناراحت شدم اما اصلاً دوست نداشتم این بحث
جراحی بدون تیغ و خون
موضوعاتی نظیر دنیای ارواح، بیگانگان فضایی و یا جادوی وودو علاقه ای نداشتم اما یک بار وقتی وارد خانه ای پر از ارواح شدم، دریچه جدیدی در برابر چشمانم گشوده شد. به این ترتیب با بعد دیگری از زندگی آشنا شدم. آیا تاکنون تجربه ماوراءالطبیعه ای داشته اید که زندگی شما را دگرگون کرده باشد؟ بله، آن موقع من و همسرم به خانه جدیدی نقل مکان کرده بودیم، پس از مدتی متوجه شدیم که اوضاع عادی نیست
روایتی کم نظیر از یک تخریب چی/تصاویر
گردان و تخریب چی لشکر ویژه 25 کربلا در جبهه های غرب و جنوب حاضر بودم، سال 65 بود، بعد از اتمام مرخصی ام به اتفاق یکی از دوستانم، آقای علی یحیی پور عازم شلمچه شدم تا در عملیات کربلای پنج شرکت کنم. * بچه هایی که اسم شان در لیست نبود بعد از رسیدن به شلمچه به اتفاق او به هفت تپه رفتیم، در آنجا رسته ام را تغییر دادم، آقای یحیی پور قبلاً در عملیات والفجر هشت غواص بود، به اتفاق ایشان
قتل به بهانه حق تقدم
جوان آغاز شد. در حالی که تحقیقات در این باره ادامه داشت تیم جنایی متوجه شد خودروی مرد 36 ساله در پارکینگ پلیس است. با به دست آمدن این سرنخ تحقیقات در مورد علت توقیف خودرو آغاز و ماموران متوجه شدند وانت به علت درگیری راننده با مرد موتورسواری به پارکینگ منتقل شده و مرد موتورسوار به اتهام نزاع به دادسرای ناحیه 18 منتقل شده و در بازداشت است. روز گذشته موتورسوار به دادسرای جنایی
راز جنایت هولناک در هدیه تولد دختر جوان
برای دخترم بودم گوشی را خریدم و از چیز دیگری خبر ندارم. راز یک جنایت با مشخصاتی که پدر سمیرا در اختیار کارآگاهان مبارزه با جرایم جنایی پلیس آگاهی تربت حیدریه قرار داد، مرد 41 ساله ای که فروشنده گوشی تلفن همراه بود شناسایی و در اقدامی غافلگیرانه دستگیر شد. وی در بازجویی های نخست به جنایتی هولناک اعتراف کرد و گفت: دو سال قبل، برادرم مصطفی، همراه با دوتن از دوستانش به نام های
ماجرای بی قراری استاد قرائتی روی صندلی اتوبوس!
است. دزدی کرده و خسارت زده، می گوئیم جبران کند، بعد صلح کنیم. گفت: حالا فهمیدم. تنظیم باد در رمی جمرات در اعمال حج، در رمی جمرات، باید هفت سنگ پرتاب کرد. من شش سنگ زده بودم و دیگر سنگی برای پرتاب نداشتم. در اثر ازدحام جمعیّت داشتم خفه می شدم و یک سنگ می خواستم. به هرکس گفتم: آقا! من قرائتی هستم، یک سنگ به من بدهید من اینجا گیر افتاده ام. هیچ کس به من کمک نکرد.
کشورهای مسلمان به صورت گروهی مراسم حج را اداره کنند
تنها گریه می کردند و امیدشان را از دست داده بودند. وی ادامه داد: در زمان قتل عام حجاج بیت الله الحرام و در جریان برائت از مشرکین در سال 66 و خیانت فراموش ناشدنی دولت عربستان، بنده خودم در مکه بودم و کشتار را از نزدیک مشاهده کردم که حدود 400 جنازه بر زمین افتاده بود و وهابی ها با سطل های آجر بر بالای اسکلت پارکینگ نیم ساخته نزدیک پل حجون رفته بودند و آجر بر سر حجاج می ریختند.
صحبت های ملی پوشان کشتی آزاد پس از مسابقات جهانی
های نسبتاً خوبی بگیرم و همه مدال و سهمیه المپیک را کسب کنم. - همه از شما و بقیه بچه ها انتظار مدال طلا داشتند اما چه شد؟ هدف خود من هم طلا بود و برای کسب مدال طلا راهی مسابقات شده بودم ولی تجربه کافی نداشتم و اولین بار بود که در مسابقات جهانی حاضر می شدم. یک رقابت بسیار سنگین و فشرده با رقیب اوکراینی ام داشتم ولی اسم من را بالافاصله خواندند و فرصت نبود تا خودم را بازسازی کنم. ولی
بازگشت پسر معلول به خانه پس از 4 سال
شدم پسرم که معلولیت ذهنی دارد ناپدید شده است. همه جا را دنبال او گشتم اما اثری از او نبود. به پزشکی قانونی، پلیس و حتی بهشت زهرا رفتم اما خبری از پسرم به دست نیاوردم. چندبار هم در روزنامه ها آگهی گم شدن پسرم را منتشر کردم اما بی فایده بود. آخرین بار هشتم شهریورماه و در حالی که ناامید شده بودم آگهی گم شدن فرزندم را در یک روزنامه چاپ کردم که یک روز بعد مردی با من تماس گرفت و گفت پسرم در
لیلا رجبی، با ازدواج کلا عوض شد!
کمک می کنم. خانم رجبی شما خیلی ایرانی شده اید و حتی به اشعار فارسی هم علاقه دارید. لیلا: من در ابتدا خواندن فارسی را برای این یاد گرفتم که خبرهای ورزشی را بخوانم. از روزنامه ها شروع شد و بعد شعرهای فارسی. من کلا به شعر علاقمند هستم و الان هم شعرهای فارسی را خیلی دوست دارم و از شاعران فارسی هم فروغ را خیلی دوست دارم. محیط خانه شما پر از بحث و گفتگوهای ورزشی است؟ لیلا: بیشتر
مهدی پاکدل؛ بازیگر، کارگردان و خواننده!
های جدید و برنامه هایش برای ادامه مسیر در عالم سینما گپ و گفت مفصلی داشتیم. چطور شد به فکر ساختن فیلم و کارگردانی افتادید؟ از دوران نوجوانی به فیلم بینی حرفه ای تبدیل شدم و مرتب به سینما می رفتم. عاشقانه سینما را دوست داشتم و خدا را شکر هنوز هم این حس را دارم. از پانزده سال پیش که برای ادامه تحصیل به تهران آمدم، برای گذران زندگی کار تدوین انجام می دادم و از همان زمان بود که دغدغه ساخت
قتل هولناک یک نوزاد توسط مرد معتاد
به دنیا آمد. هرچند او مدعی بود بچه از من است؛ اما بعد از انجام آزمایش دی ان ای متوجه شدم بچه مال من نیست. در این مدت همسرم به خاطر مصرف مواد زندانی شد. بچه با من زندگی می کرد، من در طبقه پایین خانه پدری ام بودم و وقتی زنم زندانی شد مادرم از بچه مراقبت می کرد. روز حادثه به من گفت از بچه مراقبت کن تا من کاری انجام دهم. متهم در ادامه گفت: بچه را که روی زمین گذاشتم، گریه کرد. من هم عصبانی
توصیه هفته قبل رهبری به یک آزاده +عکس
شما دیدن کند. اسم هایتان را بنویسید. من متوجه اوضاع شدم و به بچه ها گفتم این ها دروغ می گویند اسم های خودتان را اشتباه بنویسید اما کسی گوش نکرد. اسم خودم را اشتباه نوشتم سپس آنها به صورت هر کدام از ما 150 بار با دمپایی پلاستیکی زدند و هر چند روز یکبار آنها را می بردند و حسابی شکنجه می دادند اما چون من اسمم را اشتباه نوشته بودم نمی دانستند من هم جزو آنها بودم. یکی از بچه ها به خنده می گفت: عجب زرنگی
رای جوانان ایرانی ثروت مهم تر از آزادی است
نسبت به غرب داشتند و مشتاق ارتباط بودند. از این راه با ایرانی های محافظه کار آشنا نمی شوید و باید خودتان تلاش کنید در ایران با مردم وارد صحبت شوید، مثلأ در بازار، مغازه ها یا چای خانه ها سر حرف را باز کنید و امیدوار باشید که کسی را پیدا کنید که بتواند خوب انگلیسی صحبت کند. چه انتظاری از فرهنگ ایرانی داشتید؟ من یادم می آید که مجله تایمز سال 2009 مطلبی در مورد "دو ایران" نوشته
قتل زن همسایه برای سرقت طلا
خانه اش شدم و طلاها را سرقت کردم اما وقتی می خواستم فرار کنم او من را دید و شناخت. من که خیلی ترسیده بودم با چاقو او را به قتل رساندم. با ثبت اعتراف متهم، پرونده برای رسیدگی به شعبه 113 وقت دادگاه کیفری استان تهران به ریاست قاضی عزیزمحمدی ارسال شد و متهم در این شعبه با تکرار اعترافش و به دلیل درخواست اولیای دم به قصاص محکوم شد. با تایید این حکم در شعبه اول دیوان عالی کشور، متهم در یک قدمی چوبه دار قرار گرفت.
اعلام آمادگی شاکی برای نجات متهم از مجازات مرگ
متوجه شدم سربازی دنبال من است و بعد هم دستگیر شدم؛ قصدم کشتن یا آسیب زدن به کسی نبود . پرونده با پایان تحقیقات و صدور کیفرخواست به شعبه چهار دادگاه کیفری استان تهران رفت و با توجه به درخواست اولیای دم و اعتراف مجدد متهم، رأی بر قصاص او صادر شد. رأی صادره مورداعتراض متهم قرار گرفت اما تأیید شد. روز گذشته جلسه رسیدگی به اتهام ایراد جرح عمدی به یکی از سه مرد جوان برگزار شد. در ابتدای جلسه
این سرگذشت یک دختر فراری در دهه 90 است!
. روی رفتن به مدرسه را نداشتم، کیف پشتی را برداشتم و بی هدف از خانه خارج شدم و دیگر دوست نداشتم به خانه بازگردم. وقتی به خودم آمدم که به پارک رسیده بودم. آرام روی صندلی نشستم و کتابم را بی هدف ورق می زدم که ناگهان حضور جوانی را در کنارم احساس کردم. بدون مقدمه و بی آنکه من را بشناسد علت کبودی صورتم را پرسید و من که تا به حال با پسری در خلوت حرف نزده بودم از خجالت رویم را برگرداندم و به او
درآمد ماهیانه یک زن خیابانی از تن فروشی (+18)
؛ کمبود محبت.آهی می کشد و می گوید: بالاخره هر کسی توجیهات خودشو داره.به خانه فریبا رسیده ایم؛ یک واحد سرایداری در یک آپارتمان . خانه 90 متری فریبا زیباست و در کمال تعجب، تمیز و مرتب. دو اتاق خواب دارد؛ یکی نزدیک در ورودی و یکی هم آخر راهرو.به اطراف خانه نگاهی می اندازم. باورم نمی شود در جایی ایستاده ام که تنها راجع به آن شنیده بودم. فریبا از اتاقش بیرون می آید. معصومه گفته بود 40 سال دارد
مجری نیمرخ سکوتش را شکست
سال 73 برای نیمرخ به کارگردانی محمد حسن زاده انتخاب شدم. درباره سبک هم باید بگویم من خیلی دوست نداشتم مثل بقیه اجرا کنم و علاقه مند بودم اجرای متفاوتی داشته باشم. در اجرای آن زمان هم من طبیعتا از تئاتر کمک گرفته بودم. *آن زمان مجریان مطرح تلویزیون چه کسانی بودند؟ - زنده یاد رضا صفدری که شب های تابستان را اجرا می کرد، زنده یاد منوچهر نوذری، حسین پاکدل گوینده پخش شبکه
پایان پرونده قتل میانجی در یافت آباد
به گزارش بولتن نیوز به نقل از روزنامه ایران، اواخر اردیبهشت ماه سال 90 مأموران پلیس در جریان جنایتی در خیابان نسترن یافت آباد قرار گرفتند . تیم جنایی با حضور در محل با پیکر بی جان پسر جوانی به نام پیمان که با ضربات پیچ گوشتی از پای درآمده بود، روبه رو شدند . در ادامه تحقیقات میدانی مشخص شد که عامل جنایت برای یک خانواده ایجاد مزاحمت می کرد و پیمان –مقتول - و چند بچه محل دیگر برای تذکر
ماجرای غوزه باز کردن روحانی در شب های زمستان
سالگی، یک بار مادرم از خانه بیرون رفته بود و من با پدرم بودم، بهانه گرفتم برای چیزی که می خواستم و پدرم به من نداده بود و لذا گریه می کرد. به یاد دارم پدرم به من گفت: مادرت نیست، اگر می خواهی گریه کنی برو در آن اتاق بنشین و هر چه خواستی گریه کن. اگر گرسنه شدی هم سفره ی نان آنجاست و هم ظرف آب، یادهم هست مدتی گریه کردم و چون پدرم توجهی به من نکرد، خودم را به خواب زدم! وقتی مادر برگشت و از
روزی که عیدی ام را از امام رضا(ع) گرفتم
شدم، به محض مرخص شدن از پسرم خواستم مرا به مشهد و به حرم آقا ببرد. روز تولد صاحب الزمان(عج) بود. از آقا همان جا زیر لب خواستم آقا! عیدی منو بدین. یکی از خادمان حرم که شال سبزی هم بر گردن داشت، تا مرا دید بسراغم آمد، آقای مجیدی از بچه های رادیو مرکز مشهد بود، احوالپرسی کرد و گفت: آقای صباغی! چرا زیر بغلتان را گرفته اند، بلافاصله ادامه داد: عیدی تو گرفتی؟ گفتم، از کجا فهمیدی که من از آقا چی می
"احد عظیم زاده" مولتی میلیاردر ایرانی از زندگی اش می گوید
همچنان ادامه داشت تا این که مجبور به ترک تحصیل شدم . غصه یتیمی چون باری سنگین به دوشم بود. (بغض می کند) یتیم هیچ کس را ندارد. کارمند، کارگر، بانکی، کاسب و هرکس دیگری شب که به خانه اش می رود دستی به سر و روی بچه اش می کشد. اما یتیم این محبت بزرگ را ندارد. شب ها، شب های جمعه پاهایش را در بغل می گیرد و به انتظار می نشیند. در انتظار آن کس که دستی به سرش بکشد ... در این فکر بودم که
آدم کشی برای خودنمایی!
بچه های محل، او را با چاقو زدم، در حالی که من آن مرد را قبلا نمی شناختم و او را ندیده بودم! این گزارش حاکی است: متهم به قتل پس از اعتراف به جنایت و با صدور قرار بازداشت موقت از سوی قاضی حسینی، در اختیار کارآگاهان اداره جنایی آگاهی قرار گرفت تا زوایای دیگر این پرونده جنایی مورد بررسی های دقیق پلیسی قرار گیرد.
تمام جهیزیه ام در صندوق پیکان جا گرفته بود
. منزل مان درب ورودی و پنجره نداشت، دیوار ها کوتاه بود. حقیقتاً آن خانه قابل سکونت نبود. در آنجا با یک خانواده دیگر ساکن شدیم. مدرس با اشاره به دلتنگی ها و دوری از همسرش، بیان کرد: به جز دلتنگی هیچ اعتراض دیگری در مدت کوتاه زندگی مشترکمان نداشتم. در تمام دوران زندگی مان 3 روز مستمر در کنار هم نبودیم. همیشه نگرانی و تنهایی همراهم بود. در هنگام نماز خواندن و خواب می نشستم و نگاهش می کردم
دوبار به احمدی نژاد رأی دادم؛ متأسفم
حالا هم در مجلس بحث های تند که می شود در حرف زدنم تاثیر می گذارد. من دیگر توانایی جوانی خود را ندارم. حالا چرا به احمدی نژاد رای دادید؟ مثلا محسن رضایی به تفکر شما نزدیک تر نبود؟ من آن زمان احمدی نژاد را اصلا قبول نداشتم و همه جا هم گفتم. اعلام کردم یک روز زمامداری احمدی نژاد را به صلاح مملکت نمی دانم، اما مساله ای وجود داشت. من با آقای موسوی کار کرده بودم. همان سال یک سخنرانی
توکلی: احمدی نژاد برای مخالفانش حیثیت نمی گذاشت
خداوند مصلحت ندیده و من نمی توانم کارهای سخت را بر عهده بگیرم. هر چند ظاهرم نشان نمی دهد اما همین حالا هم در مجلس بحث های تند که می شود در حرف زدنم تاثیر می گذارد. من دیگر توانایی جوانی خود را ندارم. ** اعلام کردم یک روز زمامداری احمدی نژاد را به صلاح مملکت نمی دانم، اما مساله ای وجود داشت. من با آقای موسوی کار کرده بودم. همان سال یک سخنرانی در اردیبهشت 88 در دانشگاه امام صادق داشتم که
احمد توکلی: دوبار به احمدی نژاد رای دادم اما متاسفم
گذارد. من دیگر توانایی جوانی خود را ندارم. حالا چرا به احمدی نژاد رای دادید؟ مثلا محسن رضایی به تفکر شما نزدیک تر نبود؟ من آن زمان احمدی نژاد را اصلا قبول نداشتم و همه جا هم گفتم. اعلام کردم یک روز زمامداری احمدی نژاد را به صلاح مملکت نمی دانم، اما مساله ای وجود داشت. من با آقای موسوی کار کرده بودم. همان سال یک سخنرانی در اردیبهشت 88 در دانشگاه امام صادق داشتم که این دو را با