سایر منابع:
سایر خبرها
شبنم مقدمی و برادرش و یک دنیا خاطره
اینکه من ازدواج کنم وقت مان را مرتب با هم می گذراندیم. کلی از سفرهای ایرانگردی مان با هم بود و حتی به نوعی همکار هم بودیم. بهنام مقدمی: شبنم نقشی بسیار ویژه در رشد من داشت. درست در سنینی که شخصیت من شکل می گرفت، همیشه کنار خواهرم بودم و اوقات مان را با هم سپری می کردیم. من سعی می کردم بزرگ تر از سنم رفتار کنم و به این قضیه دامن می زدم تا از نظر رفتاری و شخصیتی به خواهرم و سن ایشان نزدیک تر
پرخوری ما هم از اعصاب ماست!
هفته نامه سلامت: دخترم فقط 23 سال داشت، با اندامی متناسب و بدون ذره ای اضافه وزن، اما اغلب اوقات با ولع غذا می خورد و همیشه گرسنه بود. او عادت داشت بعد از اتمام غذا به دستشویی برود و مسواک بزند، اما چند وقتی بود که متوجه شدم مسواک زدنش بیش از حد طولانی می شود. هر بار پشت در دستشویی می رفتم، صدای شیر آب و گاهی سرفه او را می شنیدم و بعد از بیرون آمدنش خیالم راحت می شد که اتفاقی نیفتاده است.
اغلب اش خاطرات سانسور و اعتراض است، تا ویژگی های دنیایی که باید ساخته شود/ گفتگوی داریوش مهرجویی و مسعود ...
اصلاً به سینمای این مملکت نمی پردازید. مثلاً گاو و قیصر هر دو فیلم هایی اعتراضی هستند. فکر نکنید ما این چیزها را نمی فهمیم. آقای ثابتی فعلاً وقت رسیدگی به این کارها را ندارد. علی حاتمی گفت حرف شما درست نیست. اصلاً سینمای من، سینمای ملی است. این هم نمونه اش؛ بعد میز جلویش را خلوت کرد و روی میز ضرب گرفت و شروع کرد به خواندن پیش پرده فیلم حسن کچل! مهرجویی: من هم در آن جلسه بودم؟
8 ساعت زیر تیغ آفتاب، بدون محدودیت سنی
مادربزرگم که صبحانه بخورم، ولی کسی را به خانه مان راه نمی دهم، چون ما تنها هستیم. من 36 سال دارم و دو تا هم نوه دارم. ما زود ازدواج می کنیم چون از چهل سالگی به بعد زندگی روی سر پایینی است و آدم باید تا وقتی که جوان است و انرژی دارد زن بگیرد و زندگی کند. ما دخترهایمان را هم زود شوهر می دهیم که تا جوان هستند و حوصله دارند زندگی شان را راه بیندازند. من خیلی سال است که توی کوره کار می کنم، دستم را
واکنش امید نوروزی به بازگشت بنا
دیگر به این ر قا بتها اعزام خواهیم شد. فرنگی کار وزن 66 تیم ملی در ادامه درباره حضورش در تیم ملی و ر قا بت با دیگر مدعیان برای شرکت در ر قا بتهای المپیک نیز، خاطر نشان کرد: من بارها گفته ام تا زمانی که من در 66 کیلوگرم کشتی می گیرم به هیچ کشتی گیر ی اجازه نمی دهم که جای من را در المپیک و مسابقات جهانی بگیرد، اما اگر امسال هم در مسابقات جهانی نتوانستم شرکت کنم به علت سوء استفاده برخی ها
عمل "پیوند قرنیه" هر 15 ماه یک بار؛ اهدای سلول های چشم همسرم هم افاقه نکرد
64 ازدواج کردم، روز بعد از عقد به اهواز رفتم و مجروح شدم، خیلی سخت گذشت، مدام چشمانم بسته بود فقط وقت هایی که بیرون می رفتم چشمانم را باز می کردند. به یاد دارم هوا گرگ و میش بود، رفتم داخل که از کنار یک نفر رد شدم فقط می توانستم حس کنم یک نفر نشسته، وقتی آمدم گفتند پدرت آمده؛ هیچکدام همدیگر را نشناختیم من که پدر را نمی دیدم و پدر نیز به دلیل جراحت مرا نشناخته بود، حدود 10 روزی تربت بودم
زنی که دیر به خانه بیاید، باید او را کشت!
سیروس متهم است نامزدش را به قتل رسانده است. از زندگی اش و نحوه قتل نامزدش می گوید: یک سال قبل از وقوع این حادثه با پریسا در یک پارتی آشنا شدم و سرانجام با هم ازدواج کردیم. خانواده ام راضی به این ازدواج نبودند، ولی من با وجود چنین شرایطی با پریسا نامزد کردم، چون او دختر بسیار زیبایی بود، هرچند به خاطر رفتارهای نامناسبش گاهی با هم اختلافات شدیدی پیدا می کردیم ولی بازهم نمی توانستم او را فراموش کنم
از حکمت طواف پسر به بهانه خانه کعبه تا بوسه مادر بر گلوی سرباز ولایت
. حالا که آنها رفته اند من یک چیز از مردم می خواهم و آن حفظ وحدت است، دست از اختلاف ها باید برداشت، اگر رضای خدا را در نظر بگیریم، می بینیم اختلاف داشتن هیچ چیزش خدایی نیست، باید ببینیم رهبر انقلاب چه می گوید، حول محور نظرات ایشان بچرخیم. مادر شهید یحیی سرپرست می گوید: پسرم خوش روزی بود برای همین هم به شهادت رسید، آخرین بار که داشت می رفت خم شدم پوتینش را بوسیدم، هفت مرتبه دورش
راز قتل معلم در نامه های قاتل
لازم نیست برای یافتن من تلاش کنید. از شهر زنجان خارج شده ام و هر وقت احساس کردم که باید بازگردم به خانه ام باز می گردم. در گفت وگو با این خانواده متوجه شدم این نامه به داخل خانه هایشان افتاده بود. آنها چون متن نوشته شده تایپی بود و امضایی از برادرشان در آن ثبت نشده بود کمی دل نگران بودند و نمی توانستند باور کنند که این نوشته از طرف برادرشان باشد. احتمال می دادند بلایی سر او آماده باشد
گفتگوی خواندنی بادندانپزشک بهایی که شیعه شد
پدرام نوایی نوبری متولد 1365 از بدو تولد در تبریز ساکن بودم و بر حسب این که پدر بزرگم قبل از انقلاب از دین مبین اسلام خارج شده و به فرقه ضاله بهاییت روی آورده بودند، پدرم نیز بر عقاید این فرقه باور داشتند و بنده هم به خاطر بهایی بودن پدر و مادرم بهایی بودم. سال 1387 پس از اخذ دیپلم جهت ادامه تحصیل در رشته دندانپزشکی عازم کشور آذربایجان شدم و در سال 93 پس از پایان درسم، به میهن عزیزم بازگشتم و هم
گزیده ای از برترین نقل قول های بیل گیتس، ثروتمندترین مرد دنیا
، دوران نوجوانی، دهه بیست و سی خود را با آن گذراندم. حتی مطمئن بودم تا زمانی که تمام تمرکزم روی کارم قرار دارد نباید ازدواج کنم. در باب دولت دولت ها ابزارهایی قدرتمند هستند و بدون توجه دائمی افراد مطرح و تاثیرگذار دولتی قادر نخواهید بود که امور را به بهترین شکل ممکن به انجام برسانید و برای درک این مساله به سطح بالایی از واقع گرایی نیاز خواهید داشت. در باب مقایسه توسعه و
روایت زنانه رانندگی در تهران
سختی با کشیده شدن ماشینم به سپرِ ماشین آن ها از دستشان فرار کردم. وقتی رسیدم خانه هنوز می لرزیدم. با اینکه آن ها کار اشتباهی کرده بودند، تا مدت ها به خاطر این اتفاق اذیت شدم. همین تجربه ها باعث شده که الان سعی کنم از تنش دور شوم و کمتر خودم را درگیر چنین مسائلی کنم. او ادامه می دهد: نزدیک خانهِ پدر و مادرم کوچه یک طرفه ای هست که ماشین های زیادی به خلاف وارد آن می شوند و من قبلاً با آن
بانوی امدادگر و پرستار دفاع مقدس
ی هفدهم شهریور، درباره ی حضرت امام (ره) مطالعه ی بیشتری کردم و مقلد ایشان شدم. عشق به ایشان و ایمان به صداقت و درستی کلام حضرت امام برای مردم اهمیت ویژه ای داشت. برای همین با وجود اینکه همزمان با کار، مشغول تحصیل هم بودم، تصمیم گرفتم در این راه وارد شوم. شما درباره ی روزهایی صحبت می کنید که حدوداً بیست و چهار سال داشتید و ازدواج نکرده بودید. این حضور داوطلبانه با مخالفتی از سوی خانواده
6 باور غلط دختران در ازدواج/ماشین مدل بالاتر زندگی بهتر!
سالروز ازدواج را فراموش کرد به معنی بی مهری او نیست. فانتزی پنجم اگر نگفت دوستم دارد در کنار تمام فانتزی هایی که کلی تر هستند فانتزی های جزئی هم قرار دارند؛ ریزه کاری هایی که اگر مردی به آنها عمل کند به راحتی می تواند زندگی اش و اسباب رضایت خاطر همسرش را فراهم کند. یکی از فانتزی های زنانه شنیدن جمله دوستت دارم است. حتما این حدیث از پیامبر اکرم(ص) را شنیده اید که
معروف را بی دلیل دلشکسته نکنید
قوام همبازی بودم و از این نظر هم جای خوشحالی است که هنوز هم با هم دوست هستیم. بعد از چند سال هم به عضویت تیم هما در آمدم ناگفته نماند که در همان سال جز تیم ملی جوانان ایران انتخاب شدم که چند بازی با کشورهای شوروی، ژاپن و چین در تهران داشتیم و نامزد تیم ملی ایران شدیم که متاسفانه به دلایلی و مسائلی من از آن سال والیبال را نه به صورت خداحافظی ترک کردم و به کویت رفتم. آنجا چهارسال در باشگاه نادی العربی
با علی مسعودی بیشتر آشنا شوید / عکسهای جدید
گفتگو کنند و قانعش کنند تا کاری را انجام ندهد. کتک حرف اول و آخر را در تربیت می زد. اما شیوه مادر من فلفل قرمز بود. مثلا فکر کنید درماه اگر مادر من می رفت 2 کیلو فلفل می خرید. 1 کیلو 990 گرمش را توی دهان من می ریخت. دیگه آخری ها فلفل هم جواب نمی داد. چون جلویش دوتا قاشق فلفل قرمز خوردم تا بفهمد کار از فلفل گذشته است. من از آن بچه هایی بودم که از فردای روز اول مهر پدرو مادرم را می خواستند. بعد بنده
درخواست جدایی از مرد دروغگو
درآمدیم و قرار شد چند ماه بعد هم جشن عروسیمان را برگزار کنیم. در آن مدت آرش همیشه با ماشین مدل بالایش دنبالم می آمد و با هم به تفریح و گردش می رفتیم. چند روز مانده به عروسی هم من جهیزیه مجلل و گرانقیمتم را به همان خانه که آرش نشانم داد بردم و در آنجا چیدم. بعد هم جشن عروسیمان برگزار شد و ما وارد زندگی مشترک شدیم. این زن ادامه داد: تازه بعد از ازدواج بود که متوجه شدم چه فریبی خورده ام. آرش
استقبال بی نظیر علاقه مندان به کتابخوانی از کتاب خوان 131 در همدان
کننده نیروها در خرمشهر شریف قنوتی است و کینه عمیقی از او به دل داشتند آنها فهمیده بودند اگر شیخ را از بین ببرند راحت می توانند خرمشهر را اشغال کنند و به خاطر همین کینه در نهایت بی رحمی آن بزرگوار را به شهادت رساندند و بعد از شهادت شیخ شریف رادیو بی بی سی اعلام کرد اولین خمینی کشته شد. دختر شینا دختر شینا نویسنده: بهناز ضرابی زاده/ ارائه توسط: بهناز ضرابی زاده، نویسنده
خاطره ی آزاده سرافراز حاج محمد محمدی نژاد از اسارت و سرنوشت 72 اسیر عملیات عاشورای 2
مقام معظم رهبری: می دانیم ما که شما در دوران اسارت در زندانها در اردوگاهها ی دشوار و زیر آن فشارها یکی از چیزهایی که شما را ،دلهایتان را زنده نگه می داشت پر امید نگه می داشت ،یاد آن چهره و روحیه پر صلابت امام عزیزمان بود . آن بزرگوار هم [...] مقام معظم رهبری: می دانیم ما که شما در دوران اسارت در زندانها در اردوگاهها ی دشوار و زیر آن فشارها یکی از چیزهایی که شما را ،دلهایتان را زنده نگه می داشت پر امید نگه می داشت ،یاد آن چهره و روحیه پر صلابت امام عزیزمان بود . آن بزرگوار هم خیلی به یاد اسرا بودند ،حال پدری را که فرزندانش با این شکل از او دور شده باشند راحت میشد فهمید خود آن بزرگوار در نامه ای که برای یکی از اسرا نوشته بودند این حالت را تشریح کرده اند نشان داده اند که ایشان واقعا داغدار فقدان این عزیزان هستند . حقیقتا جای امام این روزها خالی است البته روح بزرگوار و پر فتوح آن جلیل قدر متوجه به ماست شادی ملت ما موفقیت های ملت ما پیروزی های اسلام و مسلمین روح امام را مانند ارواح طبه ی همه ی اولیا ء، شادمان و مسرور می کند. خدارا شکر میکنیم که ثابت کردکه آن دست قدرتمندی که ار روز اول پشت سر این انقلاب و کشور بود همچنان پشت سر این انقلاب و کشور هست. آزاده سرافراز حاج محمد محمدی نژاد شب عملیات عاشورای 2 به تاریخ 64.5.23 در منطقه چنگوله و در میان دره و تپه ماهور هایی که چادرهای تیپ 72 زرهی محرم مستقر بود اعلام کردند که به چادر تعاون مراجعه کنید . دوستان وسایل غیر ضروری و وصیت نامه ها را بنویسند و تحویل دهند همه ما شروع به نوشتن نمودیم آنچه به ذهن می رسید سفارش به یاری امام و رزمندگان و هم امورات خانواده و روحیه آنها شد. در صورت شهادت ما ، وصیت را نوشتیم چند مرحله اراده کردم به نوشتن توصیه ای در خصوص اسارت و دلداری خانواده که اشاره ای به مصائب حضرت زینب (س) دوباره برگه های اسارت را جدا نموده و مجددا این کار را چندین مرتبه تکرار کردم و در نهایت با توجه به تاکید فرماندهان که وقت حرکت است با عجله گفتم که من اسیر نمیشوم چه لزومی دارد در این خصوص چیزی بنویسم .تقدیر که اسیر شویم روز اول اسارت : بعد از به محاصره در آمدن هر یک از همراهان چیزی می گفت . یکی پیشنهاد داد دو دسته بشویم .یک دسته بجنگند و بصورت تاکتیکی دسته دیگر عقب نشینی کنند . دسته دوم شلیک آتش کنند دسته اول عقب بنشینند. و به همین منوال از محاصره خود را برهانیم . دیگری می گفت بیایید همه با هم از داخل شیار بیرون آمده به دشمن شلیک کنیم و درهمان حین هم عقب نشینی کنیم هرکسی زنده ماند، سهراب کاو سوار گفت آقای شاهین آقای یازده و آقای... شما می دانید من چندین مرحله اسیر شدم و فرار کردم رفتم تو صف غذای عراقی ها و ... اما این صحبت هایی که شما گفتید همه مصداق خود کشی است. برادران، من الان میتوانم فرار کنم اما خودم را مدیون این همه بچه کم سن وسال میدانم . بگذارید هرچه بر سر اینها آمد به سر ما هم بیاید . بچه ها، برادران خودتان را برای اسارت آماده کنید اسارت دری دارد که احتمال دارد یک روزی باز بشود .فکر کنم عزیز قبادی بود پیراهن خود را درآورد و زیرپوش سفید را به عنوان تسلیم بالا گرفت دشمن هم دست از تیراندازی برداشت و به صورت اسلحه آماده شلیک به سمت ما حرکت کرد. اینجا بود که من که بیسیم چی بودم با مرکز که مسئول محور جناب مرتضی میریان بود تماس گرفتم و اعلام کمک مجدد کردم و گفتم این آخرین تماس من است داریم آماده اسارت میشویم بیسیم را خاموش قطعه ای را جدا و رموز را زیر خاک مخفی کردم که دست دشمن نیفتد، عراقی ها بالای سر ما رسیدند و ما را به خط پشت سر هم دستها روی سر به اسارت گرفتند. ( یا زینب کبری س) وسط راه در یک سر بالایی تپه ای برگشتم برای آخرین بار ایران را نگاه کردم که یک تانک مان نزدیکی میدان منهدم و در حال سوخت بود و آثار نیروی کمکی پیدا بود ” ولی آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا ” دیگر دیر شده بود ما را پشت یک تپه که جاده ای بود و آخر خط ماشینی عراقی برای بردن یک نیروی عراقی آمد ما را به خط کرده اسلحه گرفت مسلح کرد و با نهایت خشم که ما را به دیوار تپه به تیر ببندد صدای ماشینی آمد برگشت دید یک جبپ آمد توقف کرد و یک جوان خوش تیپ پایین آمد و گفت ( های شینو ) چیه چکار میکنی؟، محمد حمیدی از بچه های عرب خوزستان ترجمه می کرد، او گفت اینها پسر خاله یا عمه من رو تو سنگر کمین کشته اند باید به انتقام او اینها رو بکشم . باهاش صحبت کرد این افسر قانع نشد در نهایت با تندی اسلحه را از او گرفت ما را حرکت دادند به سمت پشت خط خودشان که یکی دیگر از عراقی ها امد و یک اسیر کوتاه قد و ضعیف را بلند کرد که اسمت چیه : جمعه . تو عربی گفت : آره. چرا به جنگ ما عرب ها آمدی ؟ میخواهیم تو رو بکشیم که باز تعدای از ما با خواهش و تمنا نگذاشتیم و حرکت کردیم از داخل دره و راه باریکی که اطراف آن میدان مین و سیم های خاردار بود یک لحظه متوجه عبور مورچه ای از عرض معبر شدم با خودم گفتم خدایا به عظمتت شکر این مورچه الان از من آزادتر و قوی تر است و من از این مورچه هم ضعیفتر و اختیاری از خود ندارم . ما را به جلوی سنگرهای خودشان بردند اکثرا مجروح و تشنه بودیم که سربازان عراقی از آن آب تانکرها که داغ هم بود به ما دادند و از نان خشک ها به بچه ها میدادند. خودم دیدم لباس های تن خود را پاره میکردن و زخم بچه ها رو می بستن این یک شگفتی بود تا الان میخواستند ما رو بکشند. گذشت تا اینکه در این حین ایران یک آتش تهیه را ریخت و نزدیک بود که ما با توپخانه ایران با دستان بسته کشته شویم .انها هم ما را رها کرده به سنگرهاشان پناه بردند، ولی واقعیت این است وقتی اسیر میشوی با سن و سال کم ماه وسط تابستان گرمای عراق و خستگی و... فکری برای فرار برای ما نمانده بود در نهایت آتش فروکش کرد دیدیم یکی از پاسداران که لباس خاکی بر تن داشت و آرم سپاه بر سینه و نزدیکی آرم هم تیر خورده بود را عراقی ها زیر بغلش را گرفته و آوردند و روی زمین انداخته که دیدیم شهید مومنی از بچه های گراب بود که بعدش هم شهید شد. مجروحین سخت را سوار آمبولانس کرده و بقیه را که زنده و سر حال تر بودن را سوار ایفا یا ریو کردن (خاور مانندی ) ساعت 2 بعد از ظهر بود دو نفر مسلح همراه ما را به یک بیابان 20 کیلومتری برده حدودا 3 ساعت تو این گرما، خسته ، زخمی این ماشین از این طرف بیابان ما را می برد به قسمت دیگر وهمین کار را ادامه داد. خاک لوله می شد میامد داخل خفه می شدیم . جاده پر دست انداز، خلاصه ما را زجر کش کردن تا اینکه ماشین از حرکت افتاد و خراب شد .بیسیم زدند و ماشین دیگری امد. با ماشین جدید یک سرباز فارس زبان از منافقین آمده بود. خلاصه مقر سپاه دوم رسیدیم ، پشت گردن ما را میگرفتند از بالای ایفا پرت می کردند و مینداختند پایین ، با دست های از پشت بسته و با این کاری نداشتند تو سالمی ، زخمی ، پات شکسته، دستت تیر خورده یا قسمت دیگری از بدنت و روی اون محوطه و سربازان و فیلم برداران داخلی و خارجی اطراف ما را گرفتند تمسخر کردند و.... ما هم از تشنگی خاک و گرما و خرابی ماشین بی حال بودیم داد میزدیم بر سر خبرنگاران خارجی که به ما آب بدهید ، تشنه ایم کمی آب داغ دادند.( لایوم یومک یا ابا عبدالله) که اینجا یکی دو تا از بچه ها شهید شدند و پیکرهای مطهرشان بردند . بعد از این مرحله ما را سوار بر اتوبوس کرده و راهی بغداد شدیم داخل اتوبوس کولر داشت خواب رفتیم بعد از مدتی دیدم یکی جیب هایم را تفتیش میکند بیدار شدم آن منافق فارس همراه عراقی ها بود با فحش و ناسزا هرچه پول و مدارک و مهر نماز و... برد من مجدد خواب رفتم که روبروی من یک نفر اهوازی به نام جمشید عشایری بود (لحظات اسارت تلاش کرد خود را به سنگر کمین دشمن که بالای تپه ای بود و تیر باری و چند جنازه عراقی در آن بود برساند که با شلیک تک تیر انداز عراقی زخمی و غلطان غلطان پایین آمد و مرتب می گفت خدایا منو اسیر اینها نکن من اینها را میشناسم و....) . این منافق بالای سر جمشید رفت توی اتوبوس و پرسید کجایی هستی ؟ فهمید از خوزستان است شروع کرد به اهانت کردن که ناگهان با صدای سر جمشید به سر و صورت این منافق و افتادن او داخل راهروی اتوبوس ما بیدار شدیم و متوجه منافق توی راهرو شدیم. از هر طرف با لگد بهش زدیم داد و فریاد زد و الان دیگر شب بود و به استخبارات یا سواک بغداد رسیده بودیم آمدند به کمک فرد منافق و او جمشید را نشان داد ،جمشید را پایین بردند او رو ب پشت و رو به پایین انداختند روی آسفالت محوطه با پوتین و کفش به سر و کله و کمر او میزدند تا اینکه کمر و گردنش را شکستند او را برگرداندند سرش را بالا گرفتن داد میزد و آب می خواست لیوان آب را نزدیک لب های جمشید می آوردند سر را می کشید بخورد دست و لیوان را عقب می کشیدند این کار را زیاد تکرار کردند باور کنید کربلایی زنده بود برای ما خلاصه ما را از اتوبوس پیاده کردند یک تونل را سربازان درست کرده بودند همه باتوم و کابل به دست، اولی میزد به دومی و همینطور تا آخر و آنجا راهرویی بود و یک اطاق 3 3 که 36 نفر را ریختند انجا تا لحظاتی بعد ما را برای بازجویی بردند بیرون. یک نفر یک نفر باز تکرار همان تونل وحشت و کتک با کابل و باتوم و می رفتیم توی دستشویی. ما چیزی که نخورده بودیم فقط سر را زیر شیر آب برده خیس می کردیم که آرام بگیریم و از آب شیر توالت سیر میخوردیم .بیرون می آمدیم این بار بدن خیس بود و کابل می چسبید به بدن و ما را میزدند تا می رسیدیم به میز بازجویی که فرمانده شما کیست ؟ افراد اسیر کی هستند ؟ چه سمتی دارند ؟ شهر شما چه تاسیساتی دارد؟ و.... که ما به دروغ جواب میدادیم و اگر جواب خوب نبود و می فهمیدند دو سر سیم را به گوش هایت وصل می کردند و شوکی وارد می شد انگار انفجاری در مغز سرت رخ داده و نهایتا به همان اطاق میرفتیم جمشید هم در حال جان دادن استدعای آب داشت یکی از عراقی ها شیلنگ را داخل انداخت رفت آب رو باز کنه یک بعثی رسید و شیلنگ را کشید ، جمشید گفت باشد آب به من ندادید شکایت شما رو به آقام می کنم و انتقام مرا خواهد گرفت و همانجا جان را به جان آفرین تسلیم کرد روحش شاد و راهش پر رهرو باد . این هم مختصری از یک روز از اسارت و سرنوشت ما 72 اسیر عملیات عاشورای 2 درج شده توسط : بهزاد باقری / دبیر سرویس شهدا و منتظران " میرملاس نیوز "bagheri1348@yahoo. ...
ادبیات، جنگ را جوان نگه می دارد /همه باید با تمام ابعاد جنگ آشنا شوند
جوانان ارائه دهد. آنچه در ادامه می خوانید، گفتاری از این نویسنده است درباره مجموعه همه چیز درباره جنگ که با استقبال زیادی در بین مخاطبان همراه بوده است. در سال هایی که کار کردم، بعضی وقت ها به کلمه هایی برمی خوردم که تنها یک کلمه نبود، بلکه مفاهیم زیادی پشت سر خود داشت. وقتی تا حدودی به این دنیا راه پیدا کردم، متوجه شدم این دنیا چقدر زیبا و شگفت است و چقدر به من کمک می کند، چیزهایی
افشای پشت پرده ماجرای سامسونگ
مشاهده می شد. بنده شخصا شاهد 100 فاکتور صوری بودم. به طور مثال فردی تقاضای وام جهیزیه می کرد پول از بانک دریافت می کرد اما تنها جایی که این پول هزینه نمی شد در خرید لوازم خانگی بود! این یک معضل بزرگاست که مطمئنا ضربه ای به تولید و اقتصاد وارد می کند. با توجه به اینکه هدف دولت از اختصاص این وام حمایت از تولید ملی و ازدواج آسان بود. بنابراین اتحادیه لوازم خانگی تقاضای ورود به این موضوع را
علیرضا مسعودی: ننه ام را برای فینال به خندوانه می آورم!
همانجا هم گفتم یا امام رضا(ع) من بنده گناهکاری هستم شما ضامنم باش که هر چه از شما خواستم به من بدهی تا خدا هم به واسطه شما به من بدهد، به همین واسطه هم اگر خوردم زمین، حکمتی بوده اگر هم بلند شدم حتما به خاطر امام رضا(ع) بوده است. الان هم آمدم تا بگویم یا امام رضا(ع) من را به خودم واگذار نکن. نهایت محبوبیت من شاید یک ماه و دوماه باشد اما باید در این مدت مواظب باشم تا دل کسی را نشکنم و کسی را ناراحت
روایت هایی از ناصرخسرو تا دختر فرهاد میرزای قاجاری؛ عید قربان و ورود به سرزمین منا در 4 سفرنامه
کردم، مناجات می کردند. از شدت خستگی و گرما شام نخوردم. یک شبانه روز مثل آدم مدهوش افتاده بودم. به هر جان کندن که بود، شب را به حرم مشرف شدم. عیال حاجی ایشیک آقاسی باشی حضرت والا که از شیراز آمده بود پیدا شد. مذکور نمود که امروز آمده ام. عصری هم عیال عبدالحسین خان سرتیپ همشیره نواب حضرات شیرازی ها آمدند. خانه ای که به جهت ما کرایه کرده بودند جای نشیمن نوکر نداشت، دیدن کرده، تغییر جا داده، آمدیم خانه
اختلاف نظر با همسرمان را چه طور حل کنیم؟
طاهره مهدوی در این باره افزود: همسر شما نزدیک ترین فرد به شماست و هر کاری که می کند یا انتخابی که انجام می دهد، غالبا روی زندگی شما هم اثر می گذارد و همین تاثیر متقابل، ممکن است سر منشاء اختلافات و ناسازگاری ها شود. وی در ادامه گفت: در هر مقطعی از زندگی اگر بدانید که قرار است با چه حوادثی روبرو شوید، حتما برای مقابله با آن ها آماده تر خواهید بود. در مورد ازدواج افسانه هایی وجود دارد که
پاسخ به شبهه اخلاقی بودن قربان شدن اسماعیل(ع)
همه این عزیزان سپاسگزارم. نظر به این که برخی از این اظهارنظرها ناظر به گفتگوی من با سایت ایسکانیوز و متضمن نقدی بر خوانش بنده از این داستان است، برآن شدم در قالب نوشته ای کوتاه هم صورت بندی دقیق تری از موضوع یا موضوعات مورد بحث به دست دهم و هم نکات تازه ای را که از گفتگو با این عزیزان یا مطالعه نوشته هایشان آموخته ام، یا در اثر این گفتگوها به ذهنم رسیده مکتوب کنم. اگرچه امید رسیدن به توافق بر سر
قسمت اول / گفتگو با حبیب پس از بازگشت به ایران
برای من مشکلات متعدد ایجاد کند. . . یک موتورسوار در اثر یک تصادف بسیار بد زمین می افتد و دنده اش یا پاهایش می شکند آن وقت من با یک بار از روی صندلی افتادن به آن میزان آسیب دیدم. . . من درحالی که دنده ام شکسته بودم با کمی جابه جا شدن یکی از دنده های شکسته شده وارد ششم شد. بالاخره سه ماه بعد از بیمارستان مرخص شدم. بعد از آن کم کم وارد استودیو شدم و با دست چپ شروع به کار کردم. در آن سال ها
امین تارخ چطور بازیگر شد؟
زندگی می کردند، کودکی من مثل اغلب بچه های زابل، زیر نور داغ آفتاب سپری شد و مار و عقرب به همبازی های مان تبدیل شده بودند، اما من در دل آن محرومیت به دنبال آرزوهایم بودم. چطور بازیگر شدم یادم است در دوران دبیرستان که دیگر به شیراز هم بازگشته بودیم، یک روز به تماشای نمایشی در مدرسه نشستم، به قدری آن نمایش برایم جذاب آمد، که ناخودآگاه حس کردم، من هم جزوی از آن اثرم و خودم را روی
چگونه با ورشکستگی و بیکاری همسرمان برخورد کنیم؟
، درست زمانی که تازه صاحب فرزند شده بودیم، همسرم ناگهان کارش را از دست داد و بیکار شد. شوهر من کارمند یک شرکت حمل و نقل بود، یک روز در کمال ناباوری، کارفرمایش بی هیچ بهانه ای تنها به خاطر تعدیل نیرو، عذر همسرم را خواست و از او تقاضا کرد هر چه سریع تر برای تسویه حساب به امور مالی شرکت مراجعه کند. همسرم مات و مبهوت و شوک زده به خانه آمد، تا او را دیدم نگران احوالش شدم و شروع کردم به سوال پیچ کردنش، هر
هزار نکته غیرحسن بباید تا شجریان شوی...
هنرمندان بود. به خاطر دارم، من بودم و محمدرضا لطفی و نورعلی خان برومند. محمدرضا شجریان برای تست آمد و خواند. وقتی رفت، نورعلی خان گفت: این صدا استثنا بود. او به ندرت از کسی تعریف می کرد و وقتی کوچک ترین تعریفی از کسی می کرد، یعنی واقعا کار آن فرد بی نظیر بوده است .15 مثال دیگر را می توان از زبان فریدون مشیری شنید که می گوید: قرار بود شبی شجریان همراه گروه پایور کنسرت "شب نیشابور" را بر مزار
کپسول اکسیژن جزئی از اجزای بدنم شده است
/> می سوزم که چرا من نتوانستم با شهدا بروم منی که با آنها بودم... چشمهایش پر از اشک می شود، و یاد آن روزها و آن افراد می افتد، و هی زمزمه می کند که من چرا نرفتم و ماندم.... بعد از چند دقیقه از دوران درمان او می پرسیم و ارتباط کادر بیمارستان با او چگونه بوده، می گوید: برای درمان مدتی رفتم آلمان، من دست کشیدم ولی شلمچه از من دست نکشید! 5 سال در یک اتاقک شیشه ای در آلمان ماندم، بعد 5 سال