سایر منابع:
سایر خبرها
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
می بایست یکی دو سال در خانه بخوابد و راه نرود. شهر شمس، لنگرود است و شاعر برجسته ی ایران می گوید در تمام مدتی که مجبور بوده خانه نشین باشد، فقط صدای باران و قورباغه ها و آوای شغال ها را می شنیده است. با صدا همه چیز را تجسم می کرده است. کتاب داستان های 55 کلمه ای به ترجمه اسدالله امرایی را می خوانم. تینا میلبرن نوشته است: صدای در زندان را شنید که خشک بسته شد. آزادی برای همیشه رفت...
دختر سِت پوشی که سرباز حاج قاسم شد
دهیم، این دیگر معنایش تقلب است... ما با اینکه در دوخت مزونی مانتوها، داریم به طور خاص و مشخص برای همان مشتری کار تولید می کنیم. یعنی طبق اندازه های او پارچه را برش می زنیم و دقیقاً طبق مدل درخواستی او کار دوخت را انجام می دیم، اما باز هم اگر بعد از دریافت مانتو بگوید آن را نپسندیده، مانتو را از او پس می گیریم. فقط این بار خودش باید هزینه پست را بدهد. تصور نکنید ما دغدغه مالی نداریم و به
اتفاق جالبی که سر نماز حاج قاسم رخ داد/معمایی به نام پدر
اجازه گرفتم و گفتم اگر اجازه بدهید محمد جواد می خواهد احترام نظامی بگذارد. آقا خطاب به محمد جواد گفت: بله بفرمایید سردار. خانواده شهدا به ترتیب اسم و به نوبت جلو می رفتند و با آقا دیدار می کردند. وقتی نوبت ما شد آقا دید که دارم می روم سمتشان گفتند با بچه سخته بلند نشوید، گفتم: نه می خواهم اذان و اقامه بگویید برای محمد حسین. آقا گفتند اگر اینطور است بیایید. آقا را که دیده بودم همه خواسته ها یادم رفته بود و دیدارشان نهایت خواسته ام بود. از ایشان خواستم برای عاقبت بخیری بچه ها دعا کند تا راه پدرشان را ادامه دهند. یک قرآن هم مزین به خط خودشان هدیه دادند. انتهای پیام/ ...
قتل وحشیانه دختر 10 ساله به دست نامادری اش
نام عسل داشت . اگرچه من نگهداری و مراقبت از عسل را نیز پذیرفتم ولی او هیچ وقت به حرف من گوش نمی کرد! در این لحظه قاضی پرسید مثلا در چه امور مهمی به حرف هایت توجهی نمی کرد؟ که متهم به قتل پاسخ داد: همین طوری گوش نمی کرد وقتی می گفتم: برو داخل اتاق! نمی رفت! ... تا این که روز حادثه نیز همین اتفاق افتاد. روز جمعه بود که من و فرزندانم منزل مادرم در شهرک شهید باهنر مهمان بودیم. عصر حدود ساعت
آخرین التماس های اشک آلود عسل کوچولو به نامادری/مادر مرا ببخش!
خبرمهم: ناگفته های قاتل عسل کوچولو در بازسازی صحنه جنایت دل ها را تکان داد
ویرگول ها را جابه جا می کنم...
مثلا بگویند؛ به به، چه جمله جالبی یا احسنت، چقدر شما انسان فهمیده ای هستی ولی تا پایت را از در اتاق بیرون بگذاری، شروع کنند به مسخره کردنت؟ چرا هیچوقت به حرف های من توجه نمی کنی؟ همیشه همین طوری بودی. وقتی می گفتم آرایش غلیظ اذیتم می کند، فقط برای خودم که نبود. برای خودت هم بود... . ... اصولا هر اتفاق ناخوشآیندی شاید در ابتدا این طور نبوده باشد. منظورم این است که ماهیت بعضی از مسائل ربطی به
تأثیر مستقیم چخوف بر نیما و شاملو
خواننده یا کارگردان را به انحراف بکشاند. مثلاً دختر می گوید که ما باید صلیب خودمان را بر دوش بکشیم. این جمله سنگینی است. اما طنز چخوف هم در این است که این دختر جوان هنوز تشخیص نمی دهد چگونه باید صلیب خود را بر دوش کشید. انگار پوزخندی برای تماشاچی است که او را چه به این حرف ها! زنجانپور همچنین درباره اولین اجرای خود از کارهای چخوف گفت: از اتفاق، اولین بار در سال 1366 آخرین کار چخوف، باغ
یازده فرهاد با یک جواد فولادین
! دشمن را، گفته اند و گفته ایم که بیچاره و ضعیف و حقیر نتوان شمرد! شهرهای سفید و سرخ، فرقی ندارند! هر لحظه می تواند به رنگی درآید، عین بت های عیار! مناطق سفید در چشم به هم زدنی، منطقه خطرناک و قرمز رنگ می شوند! باید مراقب بود! ورزشگاهی پر از طلب و توقع برد اهواز که روزگاری شهر دوم آبی های فوتبالشهر ایران بود، حالا بیشتر از همه شهرهای دیگر، دل بسته است به رنگ قرمز! فولاد جای
خداداد عزیزی: دوست دارم فقط تا 70 سالگی زندگی کنم!
به خاطر شماره پیراهن دعوایم شد؛ آقای ابراهیمی، تدارکات تیم ملی به خوبی یادش است. آن روز ایشان پیراهن های تیم ملی را آوردند و اصلا به من لباس نرسید و این در حالی بود که خودشان تقسیم کردند. که همان جا من برگشتم و یک عده از بچه ها گفتند چه شده که آقای ابراهیمی گفتند به او لباس نرسیده. بعد آقای بلاژویچ و چلنگر حرف زدند و گفتند چه شده که گفتم به من اصلا لباس نرسیده است. بلاژویچ گفت خودم می دهم یک دست
روزنامه نگاری و غم نان وحید اقدسی
کردن رفیق دیرین، از اوضاع فعلی ام جویا شد و سراغ کاروشغلم را گرفت. گفتم که روزنامه نگارم. استیکر خنده فرستاد و خواست که شغل اصلی ام را بگویم. بعد که فهمید واقعا پای شغل دیگری در میان نیست، پرسید یعنی واقعا از همین راه روزنامه نگاری زندگی را می گذرانی؟ (همراه با استیکر تعجب). البته چنین سؤال و جوابی چندان برایم تازگی ندارد و همواره خودم را آماده چنین مواجهه هایی کرده ام؛ چه در این مملکت، آن قدر
دعوا نکنیم، حرف بزنیم
همه سطوح جامعه بیشتر از بالا به پایین و یک طرفه است. گفت وگو بین اعضای خانواده چه تاثیری در بهبود شرایط خانواده دارد، به خصوص بین پدر و فرزندان و مهم تر بین فرزند دختر و پدر؟ وقتی والدین و بچه ها حرف زدن با یکدیگر را بلد باشند، مسلما خشونت کمتر می شود، چون بسیاری از مسائل و ابهامات در همین مکالمات رفع می شود. این را هم بگویم که مردهای ایرانی کمتر اهل حرف زدن هستند و به شکل
لزوم قانونگذاری برای جلوگیری از دخترکشی
تحقیق بگویید؟ بله این مقاله را حدود سال 79 برای مجله قوه قضائیه نوشتم، اکثر قضات هم آن را خواندند، هنوز هم قابل دسترس هست. البته همانطور که گفتم این پدیده استثنا ندارد و کم و زیاد در همه استان ها هست، اما در آن مورد که من روی آن کار کردم درباره خوزستان بود. در این منطقه قتل را یاری می کنند یعنی پدر، برادر و پسرعمو دختر را به دلایل مختلفی مانند مسائل ناموسی می کشند. در این موارد مثلا پسرعمو که
قتل بخاطر پشیمانی در معامله زمین میان دو دوست
موبایل فروشی اش می بردم تعمیر می کرد و هیچ پولی نمی گرفت. روز حادثه چه اتفاقی افتاد؟ برای خوردن صبحانه نان تافتان خریده بودم و به خانه اش رفتم، محمد دوباره شروع به صحبت کرد که چرا قولنامه را نیاوردم و آن را پاره نکردم و جر و بحث مان بالا گرفت و من می گفتم که محمد اگر زمین ارزان می شد تو باز زمین را به همان قیمت فروخته شده از من پس می گرفتی یا نه؟ ابتدا درگیری فیزیکی پیدا کردیم، جلوی در
نامی که در صحیفه اخلاق و ایثار دفاع مقدس ماندگار شد
دیگران بگویم که این کارو نکنند. دمیدن روح در سپاه سوسنگرد موسوی ادامه داد : وقتی سپاه سوسنگرد به علی هاشمی تحویل داده شد، اوضاع نابسامانی داشت و در آنجا فقط هشت نفر نیروی بی روحیه وجود داشت که نصیرن نیز از بومی های منطقه بودند درحالی که حمیدیه، بستان، هویزه و کلّهور زیر نظر سپاه سوسنگرد بود. در واقع سپردن سپاه سوسنگرد به علی هاشمی او را از کارهای عملیاتی دور کرد و به شهر کشاند
جفت هیچ! / روایتی از کسانی که زندگی شان را به پای قمار از دست داده اند
نزدیک دیده، بیست وهشت ساله بوده است. خودش این طور تعریف می کند: برادرم که فوت کرد. در جریان برگزاری مراسم، برادرگفته پدرم -که عمو صدایش می زدیم- رفت وآمدش به خانه ما بیشتر شد. تا پیش از این، عیدبه عید او را می دیدیم، اما سر این ماجرا دردهایمان بیشتر شد. سن وسالش زیاد بود و جای پدرم حساب می شد. همان روز ها فهمیدم که خانه اش، نزدیک اتوشویی من است. یکی دوبار آمد مغازه و از هر دری حرف زدیم. اصرار کرد که
حرف های نیکبخت درمورد میهمانی جنجالی: همه تست تب سنجی دادند و لوازم ضدعفونی هم داشتیم
از دوستان دارند با موبایل شان فیلم می گیرند، اما از نظرم اشکالی نداشت. مراسم تولد یا عروسی؟ با یک برنامه ریزی دقیق به همسرم گفتم برایت مراسم تولد گرفته ام. منزل یکی از دوستانم که مساحت بزرگی دارد را آماده کردم، ولی خانواده خودم و همسرم را در جریان قرار دادم و بنا شد به همسرم چیزی نگوییم تا سورپرایز شود. در این اوضاع خطرناک کرونا ریسک بزرگی نکرده ای؟ فضا بزرگ بود
ساخت قطعه آمدم ای شاه پناهم بده افتخار هنری من است
ایشان گفتم: فعلاً چای بخوریم و برویم خانه، گاهی کاری نتیجه نمی دهد . ایشان هم خیلی ناراحت بود، چای را که ریختم و آمدم، دیدم کریمخانی دارد گریه می کند تعجب کردم و گفتم: استاد، چرا گریه؟ گفت: چرا پس از این همه سال کار کردن، نمی توانم برای این کار بخوانم؟ . با لهجه آذری حرف می زد و ادامه داد: پس از این همه که برای اربابم حسین(ع) خواندم، یعنی قابل نیستم که برای امام رضا(ع) بخوانم به او گفتم
فروش طلا برای تامین اجاره خانه/ 40 متر زیرزمین؛ ماهی 2 میلیون تومان!
مالک کلنجار رفتم و آخر سر گفت اگر نمی خواهم فایلش را ثبت کنم، مهم نیست؛ چون می رود در سایت دیوار آگهی می دهد. علی ادامه می دهد: صاحبخانه ها به حرف ما گوش نمی دهند و هر جور دل شان می خواهد قیمت می گذارند؛ مثلا یک نفر برای خانه 70متری 15 سال ساخت، 240 میلیون تومان رهن در نظر گرفته بود. قیمت رهن این خانه در سال گذشته 130 میلیون تومان بیشتر نبود. من نمی دانم چرا مسئولان هیچ کاری نمی کنند
تو نشانه ای!
ماه بانو صالح نژاد / اشاره: به مناسبت یک تولد زیبا، میهمان ایران زمین که در شهر قم ماندنی شد و سبزترین نقطه از آن منطقه را ساخت با حضورش. شورای عالی انقلاب فرهنگی براساس پیشنهاد فرهنگسرای دختران، روز تولد حضرت فاطمه معصومه را به عنوان روز ملی دختران تصویب و اعلام می کند. اما این نام بر این روز شاید چندان و به اندازه بهانه نامگذاری اش، زیبا نباشد. آخر تعریف دختر در این خاک، آن قدر نتایج
روایت فارس من | رودررو با مرگ؛ فراز و نشیب های زندگی یک پزشک جوان
مدرسه ما یکی دو نفر بودند که پدرشان پزشک بود. از طرف مدرسه گفته بودند به پدر بگویم چند روز رایگان بچه های مدرسه را ویزیت کند. به بابا که گفتم قبول کرد. یادم هست اتاقی در اختیار بابا گذاشتند و او هم بچه ها را معاینه می کرد. من هم کلاس درس را می پیچاندم و می رفتم کنار بابا می نشستم. خیلی خوشم می آمد و می خواستم مثل او باشم. خیلی از شغل ها خانوادگی است و به بچه ها به ارث می رسد. من هم وارث شغل پدر شدم
بگذارید اصفهان را با اعلام علامه بشناسیم...
با اینکه روی مسائل دینی تأکید بسیار داشتند، هرگز برای مقید کردن ما ناآگاهانه روی این مسائل پافشاری نمی کردند؛ فقط می گفتند من تا اینجا می دانم که فلان کار درست نیست، دیگر خودتان می دانید و خدا. او ادامه داد: یک بار کاری می خواستم بکنم و میسر نشد به همین خاطر به پدر گفتم مثل اینکه خدا محلم نگذاشت. ایشان گفتند، بنده ای که نماز اول وقتش را به تأخیر می اندازد و با این کار به خدا می گوید نه
اسکوچیچ: آمدنم به تیم ملی ایران شبیه یک فیلم سینمایی بود
به گزارش ورزش سه، دراگان اسکوچیچ سرمربی تیم ملی که به تازگی از ایران بازگشته و ماموریت مهمی در فوتبال ایران برای رساندن تیم ملی به جام جهانی عهده دار شده، در شروع حرف هایش با محمد میثاقی مجری برنامه فوتبال برتر گفت: در اوضاع سختی قرار داریم. امیدواریم در این وضعیت بتوانیم شادی را به مردم ایران هدیه کنیم و مردم ایران سلامت باشند. او در مورد قراردادی که با تیم ملی ایران امضا کرد، عنوان
معمای پول زور
به گزارش بخش ورزشی سایت خبرمهم ، حواشی برکناری ناگهانی هاشم اسکندری از فدراسیون بولینگ و بیلیارد در حالی ادامه دارد که اهالی این رشته همچنان از پشت پرده های این ماجرا می گویند. حرف وحدیث ها بر سر تخلفات مالی است؛ تخلفاتی که گفته می شود طی 9 سال مدیریت اسکندری در این فدراسیون صورت گرفته، اما بعد از سال ها تازه برملا شده است. اولین بازیکنی که به صراحت در مورد وضعیت نابسامان فدراسیون بولینگ و
آخرین التماس های اشک آلود عسل به نامادری
حاکی است، در این لحظه قاضی احمدی نژاد پرسید مثلا در چه امور مهمی به حرف هایت توجهی نمی کرد؟ که متهم به قتل پاسخ داد: همین طوری گوش نمی کرد وقتی می گفتم: برو داخل اتاق! نمی رفت! ... تا این که روز حادثه نیز همین اتفاق افتاد. روز جمعه بود که من و فرزندانم منزل مادرم در شهرک شهید باهنر مهمان بودیم. عصر حدود ساعت 6 بعدازظهر وقتی به منزل بازگشتم به عسل گفتم تو به داخل اتاق خواب برو! یک لحظه نگاه کردم
زندگینامه حضرت معصومه(س)
نام شریف آن بزرگوار فاطمه و مشهورترین لقب آن حضرت، معصومه است. پدر بزرگوارش امام هفتم شیعیان حضرت موسی بن جعفر (ع) و مادر مکرمه اش حضرت نجمه خاتون (س) است . آن بانو مادر امام هشتم نیز هست . لذا حضرت معصومه (س) با حضرت رضا (ع) از یک مادر هستند. ولادت آن حضرت در روز اول ذیقعده سال 173 هجری قمری در مدینه منوره واقع شده است. دیری نپایید که در همان سنین کودکی مواجه با مصیبت شهادت پدر گرامی
چو عضوی به درد آورد روزگار
به گزارش ایسنا، روزنامه ایران نوشت: مولود در خانه ای 40 متری زندگی می کند با دو بچه مدرسه ای. روی هم رفته 600 هزار تومان درآمد دارد؛ تازه آن هم با کمک های دولت و بهزیستی. سال هاست که از همسر معتادش جدا شده و هیچ خبری از او ندارد: به خدا همه محل آلارد رباط کریم می دانند با چه سختی زندگی می کنم و شکم بچه هایم را سیر نگه می دارم. از بدبختی ما این کرونا هم آمد و اوضاع را بدتر کرد. مولود از
امرِ شر زیر سایه اخلاق
، در آنجا زندگی می کنند. فارغ از اینکه نمی توان حالا داستان را برای مخاطب لو داد، باید بگویم طرحِ پیچیده داستان طوری است که اصلاً نمی شود در چند خط بازگویش کرد. مثلا اگر بگویم جنایت های وحشتناکی می شود که شمس باید قاتل شان را پیدا کند یک جورهایی خیلی خلاصه اش کردم. چیزی که برایم مهم بود، و به وقت تحریرِ جلد دوم این کتاب یعنی خوابگرد قاتل هم مهم بوده، مسئله قصه ، تعلیق و بازسازی جهانی
می خواستم یک باره دیده شوم / عباس رثایی در عصر جدید خوش درخشید
اجرا از من پرسیدند خجالت نمی کشم که با مثلا یک دختر هفت هشت ساله یا جوان چهارده پانزده ساله رقابت می کنم؛ پاسخ دادم من برای رقابت نیامده ام. هرچند که این حرف ها پخش نشد. من به عنوان یک بازیگر طالب کشف و شهودم. تا دم مرگ دنبال یاد گرفتنم. دیدید که در برنامه هم گفتم من بی سوادم و هنوز اول راهم. پس وقتی شما را به عنوان نفر اول معرفی کردند باید خیلی خوشحال شده باشید، آیا همین طور است؟ نه
وقتی سود سرمایه گذاری در صنعت غذایی معادل درآمد نفتی کشور است! / مافیای واردات سدی در برابر توسعه صادرات ...
دلار به سبد صادراتی اضافه کنیم. خب می دانید چند سال است که روی 50 میلیارد دلار گیر کرده ایم! دلیلش این است که ظرفیت سازی نکردیم. همانطور که گفتم 30 میلیارد دلار حداقل بود، چون بعضی ها تا 5 میلیارد دلار است و اگر برنامه ریزی کنیم می تواند پروژه 5 میلیارد دلاری باشد و این ظرفیت و کشش وجود دارد و واقعا هم به نظر من اگر یک سرمایه گذاری هوشمندانه از همین مبالغ ارزی که در 15 سال اخیر داشتیم انجام می