سایر منابع:
سایر خبرها
ماجرای جوان ایرانی که گرفتار داعش شد
ترکیه ای بلد بود به من گفت این چند نفر داعشی هستند و برای نفوذ به اروپا می روند و تصمیم دارند تو را بکشند. کمی عقب تر بایست تا ببینم می توانم نجاتت بدهم یا نه؟ آرام آرام خودم را عقب کشاندم ولی در آن بیابان مگر راه فراری بود؟ پلیس هم فاصله زیادی با ما داشت و کاری هم از دست شان برنمی آمد. مرد سوری آن جمعیت را همراه خود چند ده متری آن طرف تر برد و مشغول صحبت با آنها شد. پس از چند
جوان ایرانی که در مرز یونان گرفتار داعش شد
دیدم آوارگان و مهاجران سوری از طریق ترکیه به اروپا می روند تصمیم گرفتم که خودم را به منطقه ادرنه - شهرمرزی نزدیک به یونان- برسانم و همراه آنان به یونان بروم. موضوع را با یکی از دوستانم درمیان گذاشتم و قرار شد او هم مرا در این سفر همراهی کند. 3هزار دلار ردیف کردم و به شریکم گفتم که می خواهم به آلمان بروم و اگر برنگشتم حق شراکتم را بدهد به خانواده ام. بعد از اینکه ساک و وسایلم را
سرگذشت جوان ایرانی که گرفتار داعش شد
نیرو های اطلاعاتی هستی! به بغض افتادم و گفتم نه من مهاجرم و می خواهم برای ادامه زندگی به اروپا بروم. بابک حرف هایش را قطع می کند و آب می نوشد و می نشیند روی چهارپایه و عرق سردی را که روی پیشانیش نشسته پاک می کند. انگار هنوز هم یادآوری این خاطرات برایش آزاردهنده است و ترسناک. نجات از دست تکفیری ها بین مردهای سوری که قیافه شان به داعشی ها شبیه بود بحث شده بود و حرف هایی
نماز جماعت مختلط با امام جماعت زن+عکس / نحوه پرداخت وام 25 میلیون تومانی خودرو / سرگذشت جوان ایرانی که ...
گفتم نه، آذربایجانی، آذربایجانی! با شنیدن صدای مرد عرب 20 - 30 مرد عرب زبان که قیافه شان خوفناک بود دورم جمع شدند. آنها را در طول مسیر بارها دیده بودم، زن و بچه ای همراهشان نبود. به ترکی گفتم که می خواهم به اروپا بروم. یکی از آنها که ترکیه ای بلد بود از من پاسپورتم را خواست و من به دروغ گفتم، ندارم. بعد ادامه داد که اگر پاسپورتی از داخل کوله ام پیدا کند مرا برهنه خواهد کرد و سرم را خواهد
مردی که پشت همه خودپردازهاست
گفت مهرداد کلیپ خودت را دیده ای؟ گفتم کدام کلیپ و او ادامه داد که منظورش همان کلیپی است که من در آن دیالوگ های دستگاه های خودپرداز را می گویم. دوستم می گفت که این کلیپ به سرعت در حال منتشر شدن است و مردم در هر جای ایران و حتی خارج از کشور این کلیپ را می بینند. من که زیاد اهل حضور در فضای مجازی و صفحه های اجتماعی نیستم، از او خواستم کلیپ را برای خودم هم بفرستد. دوستم همین کار را کرد و متوجه شدم همان
اسدا.. یکتا:نمی دانم با این همه پول که ارشاد به من می دهد چه کنم؟!!
من خواست یک بزرگترم را همراه خودم ببرم تا رضایتنامه امضا کند. می دانستم که خانواده ام مخالفت می کنند، پس به آنها حرفی نزدم و خودم سراغ مدیر تئاتر رفتم. گفتم خودم بزرگتر خودم هستم! شما با من کار دارید، با خانواده چه حرفی می خواهید بزنید؟ وی هم حرف من را قبول کرد و مرا به یک گروه تئاتر معرفی کرد و کار من شروع شد. حضور من در آن گروه باعث شد چندتا تماشاگر به کار اضافه شود و از بودن من راضی بودند. یک شب
اسدا.. یکتا: فردین پیغام داد که بیا کمکت کنم اما پیغام دادم از شما به ما رسیده
نشد. یا برای سریال "مختارنامه” از من تست گریم هم گرفته شد. سر لوکیشن هم حاضر شدم اما بعد از مدتی دیگر خبری از آنها نشد. این مدل کار به من پیشنهاد می شد اما خودم هنوز نمی دانم چرا دیگر صدایم نمی کردند. *شنیده ام فردین به شما کمک می کرد... نه، چنین چیزی نبوده. یکبار فردین به من پیغام داد که سراغش بروم. می دانستم که وی دست به خیر دارد و بچه های قدیمی سینما را دور خود جمع کرده و
نریمان جهان: می گویند گلزن خوبی هستی
به گزارش "ورزش سه" سامان نریمان جهان که یکی از مهره های موثر تراکتورسازی محسوب میشود، چند بازی را در اختیار این تیم نبود اما او از فردا می توانند مجددا استارت کارش را بزند. نباید جام حذفی را از دست بدهیم خدا را شکر دو روزی است با تیم تمرین کرده ام. امیدوارم فردا چه از اول بازی در زمین بودم چه نیمه دوم به زمین آمدم به تیمم کمک کنم تا بتوانیم بازی را ببریم و جام حذفی را به هیچ وجه از دست
شهید حاجیه عروسی که شوهر شهیدش را از گمنامی در آورد
آورم.....گفتم: مامان بگو چی شده؟ مامان کنارم نشست. جعبه شیرینی را جلویم گرفت وگفت: امروز یک حاج خانم آمداینجا. پیش خودم گفتم اشتباه آمده. ما که دختر دم بخت نداریم.گفتم: حاج خانم، اشتباه نیامده اید.حاج خانم گفت: نه من آمده ام خواستگاری دختر شما. البته دختر وپسر کار خودشان را کرده اند.اما گفتم طبق رسم ورسوم پیش بروم. بگذاردل من وشما هم خوش باشد. خنده ام گرفت. مطمئن شدم اشتباه آمده. اما او قبول نمی
اظهارات عابدزاده درباره درگیری اش در ورزشگاه آزادی/به من گفت می اندازمت بیرون!
ایران آنلاین / احمدرضا عابدزاده درباره درگیری خود در جایگاه ویژه پیش از آغاز دربی 81 اظهار داشت: روز پنجشنبه به سازمان لیگ رفتم و چند بلیت جایگاه گرفتم تا با دو سه نفر از دوستانم برای تماشای دربی به ورزشگاه برویم، وقتی وارد جایگاه شدیم به رفقای خودم گفتم لطفا در صندلی های پایین جایگاه بنشینید که اگر پیشکسوتان برای تماشای بازی آمدند در ردیف های بالا بنشینند تا حرمت شان حفظ شود. بعد خودم روی صندلی
رونالدو: من بهترین بازیکن جهانم، حتی خیلی بالاتر از لیونل مسی
چیزهای را می بیند که قبلا نمی دید. من بازیکنی هستم که خواستم همیشه بهتر شوم. یعنی پای چپ، راست بهتری داشته باشم و بازی باسرم هم بهتر باشد. و دیگر این که آدم مرتب با تجربه تر می شود. وقتی شما 22، 23 سال سن داری، بلافاصله بعد از بازی فوری می روی غذا بخوری و ساعت 3 هم به منزل بروی. حالا دیگر چنین رویه ای نیست. اکنون زودتر به منزل می روم تا خودم را برای روز بعد بهتر آماده نگه دارم. در پایان
بازسازی صحنه وحشیانه قتل مرد طلافروش
. وی ادامه داد: حال بدی داشتم. وقتی خودم را به مغازه رساندم چنین صحنه ای را باور نمی کردم. دزدان بیش از دو کیلو طلا و سکه را برده بودند. وقتی فیلم دوربین را دیدم مشخص شد مجید که نمی خواست تسلیم خواسته دزدان شود با ضربه چاقوی آنها کشته شده است. این مرد داغدار درباره دزدان گفت: آنطور که از تصاویر دوربین ها مشخص بود این دو دزد چند روز پیش هم به عنوان مشتری آمده بودند و به همین خاطر مجید ابتدا به
ماموریتی که حاج قاسم به حاج باقر داد/ ماموریت در دل دشمن
بعد دوباره مرا برای بازجویی بردند. خیلی التماس و ناله کردم. گفتم حداقل دست پسرم را جدا کنید به من بدهید برای مادرش ببرم. مادرش چشم انتظار پیکر پسرش است و شب و روز ندارد و مدام گریه می کند، اصلاً جسدش را هم نمی خواهم. یک دستش را بدهید برای مادرش ببرم. روز دوم به همین منوال گذشت و روشنایی خورشید رفت و سیاهی شب بر همه جا چیره گشت، لحظه به لحظه بر غصه ها و دلهره های من اضافه می شد و دلم می خواست هر چه
ماجرای حضور در خانه دبیرکل حزب الله لبنان/ شهید آوینی خیلی تلاش کرد من ژنوساید را بسازم
درویش ساخت، فیلم سیاه راه، فیلم صاعقه ضیاء درّی که اولین فیلم سینمایی درّی بود. *با درویش و دری شروع کردید؟ با کوپال مشکات شروع کردم، بعد با درویش و دری ادامه دادم. می خواستم این را بگویم که همان زمان، نقش اول فیلمفارسی را من قبول نکردم و رفتم در فیلم کیارستمی و یک نقش هفت دقیقه ای را بازی کردم. چرا؟ چون می دانستم که سینمای سالمی است. به هرحال یک دلگیری هایی داشتیم. نمی دانم
گفت و گوی خواندنی با مجری چالشی صداوسیما
نوشتم که الان با ناشران دنبال انتشار آن در حال مذاکره هستم. خاطره ای هم دارد از بعد اتمام ماموریتش در بلژیک. یک بار ساعت 12 شب وارد یک رستوران درجاده چالوس شدم. صاحب مغازه به همکارش گفت: اکبرآقا بیا. این همان آقای نجفی است که از هلند اخراجش کرده اند. من هم گفتم اولا او نجفی نیست؛ نجف زاده است. ثانیا او هلند نبود، فرانسه بود. در ضمن من دلاوری هستم که بلژیک بودم. کار خبر در کشور ما حرفه
نقش آیت الله قاضی در پیروزی انقلاب
به گزارش سرویس خبرگزاری رسا ، استاد محمدحسن عبدیزدانی، از مبارزان دیرپا و پرآوازه انقلاب اسلامی در خطه آذربایجان و شهر تبریز است. وی را سابقه ای است طولانی با شهید آیت الله سید محمد علی قاضی طباطبایی که محمل خاطرات و گفتنی های فراوان بوده و بخشی از آن در گفت وشنود پیش روی آمده است. با تشکر از جناب عبدیزدانی که در سالروز شهادت آیت الله قاضی، این گفت وشنود را پذیرفتند و ساعتی از وقت خویش را بدان اختصاص دادند . شاید در آغاز این
در باب هوشمندسازی مدارس
نمی دیدند و مرتب سرم غرمی زدند. چندباربه سرم زدکه جورابی بر سرم بکشم و صبح زود قبل ازآمدن بچه ها به مدرسه بروم وتخته هوشمند را از جا بکنم و رفیق و یاردیرینه همان تخته سیاه قدیمی خودم را که سالها کنارش جان کنده بودم وهر دوطرف ریه ام از خاک جانسوز گچ های غیر استانداردش پر بود دوباره مهمان کلاسم کنم ولی جرات انجام چنین کاری را درخودم نمی دیدم. هفته بعد صبح شنبه هنگام ورود به کلاس؛ دیدم نیش
سرلشکر صفوی: ساختن انواع بمب های دست ساز و مواد منفجره را در سوریه فراگرفتم/ قرار ملاقات با پسر آیت الله ...
پاسپورت و عبور قانونی از مرز بود و با توجه به شرایطی که داشتم امکان دستگیری من توسط نیروهای رژیم وجود داشت ، اما این کار تنها راه خلاصی از دست ساواک بود. از آن جا که من قبل از وارد شدن به جریانات و حوادث قم و قبل از تیر خوردنم در تبریز، تقاضای پاسپورت کرده بودم ، دفترچه ی پاسپورت در شهربانی اصفهان آماده بود؛ اما در این زمان که برای خروج از کشور به آن احتیاج داشتم می ترسیدم به شهربانی بروم
واکنش کامران باقری لنکرانی پس از 6 سال
به گزارش پایگاه خبری شباویز ،او در پاسخ به اینکه آیا شما دلخور شدید؟ گفت: بله، شاید بهتر بود ایشان با تعبیر دیگری محبت خود را نشان می دادند. گذشته ها گذشته و این کلام گفته شده و مربوط به شش سال پیش بوده است. لنکرانی در پاسخ به اینکه شما هیچ وقت دلخوری تان را به احمدی نژاد نگفتید؟ افزود: با توجه به اینکه بعد از این ماجرا من حدود 30 روز وزیر بودم و اعتقادم این بود که در ایام مسئولیت
ناگفته هایی از زندگی شهید حسین فهمیده
می کند؟ و ایشان گفت : شهید بختیاری خیلی سراغ شما بودند تا شما را بیابد و من از وی خواستم این شهید گناه دارد و اینگونه نباید شود اما شهید گفت من به محمد حسین قول داده ام. شب قبل از شهادت اصرار کرد روی دست من بخوابد، چفیه اش را روی دست من چهن کرد و سرش را روی دستم گذاشت و گریه کرد، به او گفتم حسین تو که مرد هستی چرا گریه می کنی؟ اما حسین گفت: دلم برای مادرم خیلی تنگ شده و دوست دارم
27 سال عاشقانه های یک مادر با فرزند نوجوانش +عکس
اینکه خبر شهادتش را بدهند کم کم داشتم آماده می کردم. روزی که حسین را به معراج شهدا آورده بودند، شب قبلش خواب دیدم که خبر شهادتش را دادند. در خواب دیدم به معراج شهدا رفته ام و قریب به 30 شهید دیگر هم را به ردیف گذاشته بودند. دیدم که خیلی شلوغ است و همه خانواده ها و بستگان آمده اند، با خودم گفتم که الآن بروم خوب نمی توانم بچه ام را ببینم؛ قرار شد به عنوان نفرات آخر من بروم. بالاخره بعد از
نه به نایلون های پلاستیکی با کمی صرفه جویی
فروشگاه می آورد تا بعد از خرید مجبور نشود پول اضافی برای خرید کیسه نایلونی یا پارچه ای بپردازد. یکی دو بار این مبلغ را پرداختم و یک کیسه نصیبم شد. البته اگر کیسه محکم تر و بزرگ تری می خواستی مجبور بودی مبلغ بیشتری هم بپردازی حدود دو یورو یا همان شش هفت هزار تومان خودمان که اغلب کیسه ای پارچه ای یا مقوایی نصیبت می شد. اوایل با خودم فکر می کردم این اروپایی ها هم عجب موجودات خسیسی
تازه فهمیده ام هندبال یعنی چه
ایران آنلاین / اگر اتفاق ویژه ای نیفتد و برنامه هایش به هم نریزد، امشب از اشتوتگارت جدا می شود تا در کرواسی به تیم ملحق می شود. قرار بود چند روز قبل خودش را به عرفان اسماعیلاگیچ، سرمربی تیم ملی معرفی کند اما شرایط تغییر کرد و حالا که دو هفته ای تیمش مسابقه ندارد، می تواند با خیال آسوده کنار بقیه ملی پوشان قرار گیرد و از حداقل زمان برای هماهنگ شدن با تیم استفاده کند. سجاد استکی از روزی که
از دربار تا بارگاه
گرفته است؟ فروزانفر آن زمان جوانی 30ساله بود و در جواب گفته بود که از نوجوانی کار صنعتی و ظریف کاری می کرده است. بعد توضیح داده که کارش چقدر نیاز به دقت و مهارت دارد و سخت ترین بخش کار هم مربوط به برقکاری آن است؛ مثلا یک جار 100شاخه 200تا سیم دارد و باید طوری بسته شود که در چند فاز برق رسانی کند تا لوستر در چند مرحله خاموش روشن شود. او ادامه می دهد: شاه خیلی زمخت بود و با کارگرها حرف نمی زد
زندگی با طعم تلاش و غیرت
گویند رئیس خودم هستم و نوکر خودم؛ زمانی که در شرکت کار می کردم، هر وقت گرفتاری داشتم مرخصی نمی دادند، اما الان مثل یک مغازه دار اختیارم دست خودم است. این سکو در کنار خیابان مثل مغازه ام می ماند. یک نمای متفاوت کسی که از شغلی مثل چای فروشی چنین پولی در می آورد، مطمئنا شم اقتصادی خوبی دارد. اینجا شایعه ای وجود دارد که می گوید خیلی ها برای خرید و فروش دلار با او مشورت می کنند، اما
آرزوی کربلا داشتم نه هالیوود!
باشم. قرار بود غش کنم و یکی از محارم ام بایستی مرا در آغوش می گرفت. رنگزن با اشاره به دشواری های این تجربه و راه دشواری که برای رسیدن به کربلا طی کرده است، افزود: سختی راه بسیار بود اما هیچ کدام از سختی ها را حس نمی کردم. زمان بچگی کربلا رفته بودم اما چنین تجربه ای نداشتم. نزدیک کربلا هوا بسیار سرد بود و حاج آقایی به نام شیرازی به ما گفت تا چند لحظه دیگر گنبد امام را می بینید و مرادتان
شاهرخ استخری برای اولین بار از مغازه طلافروشی اش گفت!
اکشن بر می گردیم. باید تلاشهایی شود و کارهایی بکنیم که شاید به نظر بیاید ادای کارهای خارجی باشد. اما باید این راه را برویم. باید آزمون و خطا کنیم. اتفاقاتی در این سریال افتاده که ما تا به حال نداشتیم، مثل بازی روی کانتینر در حال حرکت و یک سری چیزهایی که برای اولین بار در این سریال اتفاق افتاد. سکانس هایی بود که برای از دست نرفتن ریتم خوب کار دو تا سه دقیقه از آن حذف شد
چرا بساط دلالان دارو در ناصر خسرو هنوز جمع نشده؟
و بهداشتی می فروشند. به سراغ یکی از آنها می روم تا تعدادی از اجناس را قیمت و البته خرید کنم. شامپوی آلمانی که می خرم، ارزان تر از داروخانه ها برایم تمام می شود. در مورد برند خمیر دندان Crest از فروشنده می پرسم. خمیر دندان مشابهی را چند روز قب، در غرب تهران 7500 تومان خریده بودم اما همان خمیر دندان اینجا 5000 تومان بیشتر قیمت ندارد. به ناچار نتیجه می گیرم که هنوز هم در بازار تهران
عاشقش بودم اما برای شهادتش اشک نریختم
، خبرش را که شنیدم تاب نیاوردم، موقع بازگشت در فرودگاه به استقبالش رفتم. تا او را دیدم دست انداختم و دکمه هایش را چاک دادم تا ببینم چه بلایی سر مسلمم آمده است. چشمم که به باند های روی تنش افتاد، از حال رفتم. دیدم که اشک هایش روی سرم ریخت و بعد رو به آسمان کرد و گفت: خدایا پیمانه صبرش را بالا ببر. چند بار دیگر هم این دعا را کرد. قبل از کردستان تصادفی کرد و پاسخم باز بی قراری بود. همان جا هم از خدا
جانباز به چه کسی می گویند؟
جبهه، برای همین چفیه ام را خیس کردم و دور صورتم پیچیدم و ماسکم را به او دادم. قرار بود 3-2ساعت بعد برگردیم عقب اما آتش دشمن سنگین بود. مجبور شدیم یک روز با همان وضعیت ادامه دهیم، وقتی عقب برگشتیم، از چشم و گوشم خون می زد بیرون. شیمیایی شده بودم مرا به بیمارستان شهیدچمران اهواز بردند. می خواستند مرا از همانجا به کشور اتریش اعزام کنند اما خودم قبول نکردم. فکر کردم شاید یک چیز سطحی باشد اما گویا ریه ام