سایر خبرها
جزئیاتی درباره یک انجمن عجیب و متفاوت
شویم. عبدالله هستم یک پرخور. من عاشق کباب بودم. یک جور اعتیاد انگار. اصلا اگر یخچالمان خالی بود حالم بد می شد. موقع غذا باید تلویزیون خاموش می شد. اصلا میهمانی می رفتم که غذا بخورم. اگر می فهمیدم در مجلسی غذای خوب نیست نمی رفتم. محل کارم خارج از تهران است اما این همه راه می کوبیدم بیایم تهران خانه و ناهار بخورم و بعد برگردم. چه خسارت ها که از این پرخوری ندیدم. این روزها عبدالله
طلاق مرد میانسال از همسر جوان بخاطر پول
/> وی افزود:از طرفی مدتی بود که از همسرم جدا شده بودم و تنهایی داشت مرا آزار می داد. برای همین به همسر دومم پیشنهاد ازدواج دادم و او هم قبول کرد. من هم که خیلی خوشحال بودم خیلی زود او را به عقد خودم در آوردم و بعد از مراسم عروسی مجلل و باشکوه زندگی مشترک ما آغاز شد. من همیشه سعی می کردم تا هرچه همسرم می خواهد در اختیارش قرار دهم تا او هیچ وقت رهایم نکند. ولی همه تصوراتم اشتباه از آب درآمد.
عکس هایی از سوگواری که جایزه جهانی گرفتند
متوجه آن شدم؛ در بعضی عکس ها لحظه هایی ثبت شده است که کسی متوجه آن ها نیست. انگار خود شخص هم متوجه نمی شود در چه حالتی قرار دارد و نمی توان این حالت را نشان داد مگر این که از زاویه خاصی بنشینی و منتظر باشی تا بتوانی آن را ثبت کنی. با دیدن تعدادی از عکس ها متوجه شدم آن ها در این حالت تبدیل به چیز دیگری می شوند و از هرچه تا کنون با آن در ارتباط بودند، فارغ هستند. چند سال رفتم و آمدم تا این لحظه ها
سه نکته برای زن و شوهرها
! کدامین کتاب را سراغ دارید همانند آیین نامه راهنمایی و رانندگی نکات کلیدی زندگی را در خود جمع کرده باشد؟ مرحوم فلسفی نوشته اند برخی ها وقتی می خواهند دامداری درست کنند حتما مشورت می کنند ولی چون می خواهند زندگی تشکیل دهند هیچ گونه مشورت و خواندن هیچ کتابی را لازم نمی دانند! به دلیل همین ناآگاهی ها برخی از مزدوجین چند صباحی بعد از جشن ازدواجشان با سرعتی باور نکردنی به سمت طلاق می
تابلوهایم الهام گرفته از تکه دوزی مادرم و عالم خواب است
. یک نکته جالب دیگر از ایده پردازی بگویم که ما هشت خواهر و برادر هستیم که اکثراً کارهای هنری می کنیم؛ همه ما این کارها را از مادرم یاد گرفتیم. بعد از 73 سال که از عمرم می گذرد به فکر مادرم هستم (خنده). زن های قدیم چهل تکه درست می کردند و با دست به هم می دوختند؛ خیلی جالب است که مادرم آن زمان چهل تکه را که مردم روی میز و لحاف می کشیدند، آن را قاب کرده و روی دیوار زده بود. این
آیت الله خزعلی متاثر از علمای ربانی ود
مدتی که در حوزه مشهد مقدس بودند، بسیار تحت تأثیر معنویات و ارشادات آیت الحق حضرت حاج شیخ مجتبی قزوینی قرار می گیرند به طوری که فرموده اند: "بنده از هنگامی که با مرحوم حاج شیخ مجتبی قزوینی، این مرد صالح والای بدیع آشنا شدم، مقید بودم مطالب و اشارات ایشان را عمل کنم." آیت الله خزعلی تأکید می کنند: "حاج شیخ مجتبی از نخبه ها بود و ارتباط وسیعی داشت و از مرحوم سید موسی زرآبادی که خویشاوندی داشته
صمدی: گول خوردم پدر آن دیگری را از جشنواره فیلم فجر کنار گذاشتم
مورد انتخاب بازیگران کودک و نوجوان فیلم اظهارداشت: حدود 400 کودک و نوجوان برای انجام تست به دفتر ما آمدند و دو نوجوان برادر و پسر عمو شهاب در روزهای آخر بود که انتخاب شدند. اما خود شهاب تنها چند روز قبل از فیلم برداری به همراه پدر و مادرش به دفتر ما آمدند و من با ورود او به دفتر احساس کردم پسر بچه 6 ساله ای را که می خواستم هم باهوش ، با استعداد و هم حرف شنوی داشته باشد را پیدا کردم . حالایک پسر که
رفیق دوست: خدا نکند احمدی نژاد برگردد
از جنگ افروزها بودم (خنده). به من گفت برو در وزارتخانه ات بنشین. بعد ستاد را با دولت میرحسین موسوی تشکیل داد. موسوی شد رئیس ستاد جنگ و بهزاد نبوی جایگزین من در لجستیک شد. خب آنها هم فضا را به سمتی بردند که جنگ تمام شد. با همه این حرف ها معتقدم که در زمان خوبی آتش بس صورت گرفت. * این طور نبود که بگوییم امام موافق ورود به خاک عراق نبودند. وقتی ایشان اجازه ادامه جنگ را دادند ما لب مرز بودیم
یادم باشه حتماً وقتی خواستم ازدواج کنم ....
/> . . حشرۀ سبزِ سنگ خوار ! ♦◊♦◊♦◊♦◊♦◊♦ مطالب طنز و خنده دار ♦◊♦◊♦◊♦◊♦◊ یادم باشه حتماً وقتی خواستم ازدواج کنم یکی از شرایط این باشه که همیشه کنترل تلوزیون دست من باشه ! ♦◊♦◊♦◊♦◊♦◊♦ طنز نوشته های خنده دار ♦◊♦◊♦◊♦◊♦◊ اعتراف میکنم که: وقتی کوچیک بودم حدودا 6 ساله بودم داداشم چند ماهه بود.یه روز که مامانم نبود دیدم داداشم داره گریه
اعتراف زندانی فراری به قتل پیرمرد تنها
شدم. در جریان رفت و آمد های دوباره ام به خانه مقتول، وسوسه شدم اموالش را سرقت کنم. روز حادثه به عنوان مهمان به خانه او رفتم و کاسه ای خرمالو برایش بردم و با هم گپ زدیم. ساعاتی در خانه اش بودم که همان موقع تصمیم گرفتم علاوه بر سرقت اموالش، او را به قتل برسانم. به وی حمله کرده و او را با دستانم خفه اش کردم. بعد با برداشتن چوبدستی ای که در خانه بود، ضربه ای به سرش زدم. با اطمینان از قتل پیرمرد، دست
گفت و گوی خواندنی با مجری چالشی صداوسیما
اولین و شیرین ترین این بازخوردها می گوید: فردای شبی که اولین برنامه پخش شد، پدرم به من تلفن کرد و گفت : چی شده؟ چرا داری این کار را می کنی؟ چرا با نظام درافتادی؟ من رفتم مسجد همه می گویند پسرت با نظام درافتاده. بنده خدا مدام می گفت: این کار را نکنی و به نظام ضربه نزنی. من هم گفتم: نگران نباش پدر. به خدا اینطوری نیست. یا مردم که مرا بعد از اولین بخش صرفا جهت اطلاع در خیابان می دیدند، می گفتند هنوز زنده
راز سجده آخر زیارت عاشورا / طریقه خواندن صد لعن و صد سلام
لعن و صد سلام بخواند، بسیار عالی است. مثلاً از منزل که به طرف محل کار می روید با تسبیحی که در دست دارید، صد لعن و سلام می گویید و تا ظهر هر وقت فرصت کردید و لو اگر با فاصله باشد این ارجح است. به نقل از ضیاء الصالحین ص 195 و انیس المقلدین ص 8، امام هادی علیه السلام فرمود: پدرم نقل فرمود: علی ابن موسی الرضا جد بزرگوار ما سیدالشهدا را در روز عاشورا این گونه زیارت فرمود؛ ظاهراً زیارت عاشورا
توهین مدیر بانک ملت به یک فرزند شهید/ کشته شدن پدر و مادرت یک اتفاق بوده نه شهادت! از موقعیتت سواستفاده ...
اطلاعات روز# فرزند یک شهید از اهانت یکی از مدیران بانک ملت خبر داد و اظهار داشت: در صدد پیگیری حقوقی این موضوع هستم. این وی گفت: مدیر بانک ملت بعد از اطلاع از شهادت پدر و مادرم در عملیات مرصاد من را به سوء استفاده از موقعیت ایشان متهم کرد و گفت: کشته شدن آنها در عملیات مرصاد یک اتفاق بوده نه اینکه شهید باشند! فرزند شهید ادامه داد: پدر و مادرم در عملیات مرصاد به
مهم ترین هدفم کسب سهمیه المپیک توکیو است
کیلوگرم عضو تیم ملی نیز با ناداوری به فینال نرفت و بازی را واگذار کرد. مرادی در ادامه افزود: برنامه بعدی ما به احتمال زیاد حضور در تورنمنت آذربایجان تا 40 روز آینده است تا در رده بزرگسالان کسب تجربه ای برای ملی پوشان باشد و مسابقات قهرمانی کشور نیز آذر ماه برگزار می شود وی بیان کرد: در تورنمنت احمد کومرت نخستین کسی بودم که از تیم ملی به فینال رفتم و امید وارم در مراحل بعدی
جانبازی در سن 15 سالگی
داشتم و سال 62 بود؛ همه فکر کردند شهید شدم و مرا به سردخانه بردند که بعد متوجه شدند این طور نیست؛ با یک آمبولانس ابتدا به پایگاه و مدتی دزفول بردند و در اثر تصادف آمبولانس، کتف سمت راستم نیز آسیب دید. بعد از 45 روز که در بیمارستان ژاندارمری تهران بیهوش بودم ، فهمیدم نابینا شدم و تمام بدنم پانسمان است و درد بسیار شدیدی داشتم. * زندگی دوباره پس از جانبازی 12 مهر سال
پسرک گل فروش
متوجه شدم خواستگار داره. من هم ماجرا را دوباره به خانواده ام گفتم و دوباره مخالفت های داداشم و پدرم و مادرم شروع شد. خانواده نسترن هم با اصرار می خواستند او ازدواج کند.روز بعد به من پیام داد که ازدواج کرده و دیگه فراموشش کنم.دنیا رو سرم خراب شد. دوباره به خانواده ام گفتم جدی نگرفتند و خندیدند. اعصابم بهم ریخته بود. نفهمیدم چکار دارم می کنم و دوباره دست به خودکشی زدم و سه روز کما بودم
ابهت یانکی ها را همراه بالگردشان غرق کردیم
مسئول گردان شان بودم درخواست می کردند حتماً آنها را هم به عملیات ببریم، خیلی های شان داوطلب شده بودند و شوق و اشتیاق رویارویی با شیطان بزرگ را می شد در نگاه های شان به وضوح دید. از قبل خبر داشتید که قرار است با امریکایی ها درگیر شوید؟ از شرایط آن لحظات بگویید. روز قبل از عملیات ما، ناوچه های سبلان و سهند نیروی دریایی ارتش در تنگه هرمز با امریکایی ها درگیر شده بودند. آن روز و
آذار و اذیت 17 زن و دختر تهرانی در صندلی عقب خودرو /عکس
پراید مشکی رنگ به اتهام تجاوز شکایت کرد. لیلا 32 ساله در شکایتش گفت: 25 خرداد از خانه ام در تهرانسر خارج شدم. قصد داشتم به سه راه آذری بروم که یک خودروی پراید مشکی رنگ مقابلم توقف کرد. در میانه راه راننده مسیرش را به سمت اسلامشهر تغییر کرد. وقتی به او اعتراض کردم، پسر جوانی که جلو نشسته بود، با تهدید چاقو مرا به زیر صندلی برد. آنها به بیابان های فیروزبهرام رفتند و پس از مصرف شیشه در خودرو مرا
افزایش مرگ آمریکایی ها به دلیل مواد مخدر و الکل
کند، گفت: من کاملاً با اظهارات دکتر پینسکی موافقم زیرا خودم نیز در دام همین اعتیادهای مرگبار که در میان طبقه متوسط جامعه آمریکا شایع شده است، گرفتار شده بودم. من اکنون کتابی درباره زندگی خودم منتشر کرده ام که این عنوان را برای آن انتخاب کرده ام: من الان باید مرده باشم. حقیقت این است که کمک پزشکان و اعضای خانواده ام مرا از مرگ نجات داد. وی درباره ماجرای زندگیِ خود افزود: پس از آن که عمل
نگاه برخی شهروندان آزارم می دهد- راضیه کباری*
شدند تا نماینده شورای شهر. دلشان و دلمان به این خوش بود که روزی این تلاش ها ثمر خواهد داد و مردم با دیدی واقعی به ما نگاه خواهند کرد، اما امروز... پدرم سخت بیمار بود. من که قبل از نابینایی، پرستار بودم کار درمان او را خود، پیگیری می کردم. آن روز برای تهیه لوله ساکشن راهی خیابان شده بودم، دست پسر 7 ساله ام را گرفته بودم و از این داروخانه به آن داروخانه می رفتم. در نهایت شنیدم که باید به
بازداشت مظنون به قتل زن جوان
جنایت را این گونه تعریف کرد: کریم شب به خانه ما آمد و شام خوردیم، من داشتم تلویزیون نگاه می کردم که خوابم برد و نمی دانم چه کسی مرا به داخل اتاق مادرم برد و روی تخت او خواباند. من بیشتر شب ها کنار مادرم می خوابیدم. صبح که از خواب بیدار شدم خیلی دیرم شده بود و به سرویس مدرسه نرسیدم، به همین دلیل صد تومان پول از کیف مادرم برداشتم و با اتوبوس به مدرسه رفتم. بعد از ظهر از مدرسه برگشتم و هرچه زنگ زدم
گروگانگیری 6 ساعته به خاطر گردنبند طلا
طی نکرده بودیم که کریم پارچه ای را جلوی دهانم گرفت و از هوش رفتم. وقتی به هوش آمدم داخل خرابه ای بودم و کریم و سیروس در حال خوردن مشروب بودند. در حالی که هوشیاری کامل نداشتم آنها به سراغم آمدند و مرا به شدت کتک زدند. گردنبند طلایم و 500 هزار تومان پول نقدی را که همراهم بود، به زور از من گرفتند. بعد هم با تهدید خواستند با خانواده ام تماس بگیرم تا کارت عابربانکم را برایم بیاورند اما وقتی فهمیدند که
دعای عارفانه ات در عرفات به حق به عروج عرفانی ات انجامید
مهیای چهارساله ات که هنوز نمی داند غم فراق پدر چیست؟ چگونه جواب های سؤال ریحانه 9 ساله ات را بدهد که مدام بهانه دوری از پدرش را می گیرد؟ از چرایی پرکشیدنت می پرسد؟ می پرسد مادر، تو گفته بودی پدر به دیدار خانه خدا می رود و باز می گردد؟! نگفتی خودش نیز محو جلوه خدا می شود... می دانی که دختر پدری است... حال و روز جامانده گروه تواشیح را از این سفر معنوی نگو، ششمین نفر با خود مرور می کند که
اشک شوق زن اعدامی برای آزادی 2 دخترش
مزاحم تلفنی داشت. من هم برای این که بتوانم به او بفهمانم مزاحمان تلفنی برای آینده او هیچ سودی ندارند با شماره ناشناس با مرد مزاحم طرح دوستی ریخته و با او قرار گذاشتم. بعد از اولین ملاقات رابطه من و حامد آغاز شد و من وقتی متوجه شدم او زن و بچه دارد، تصمیم به اخاذی گرفتم. البته قبل از شروع رابطه ام با حامد تصمیم به قتل شوهرم داشتم و یک بار به او مرگ موش داده بودم. رابطه من و حامد ادامه داشت و هر روز
ترس؟ خوردنیه؟
کند. همچنین هدف دیگر از برگزاری این برنامه، پیدا کردن انسان های مشابه بود تا وضعیت آنها نیز مورد بررسی قرار گیرد. تنها تجربه ترس اس ام در این برنامه اس ام گفت: تنها زمانی که به یاد دارم از چیزی ترسیده باشم، وقتی بود که کودکی خردسال بودم و با پدرم برای ماهیگیری رفتم. زمانی که پدرم ماهی را از رودخانه بیرون آورد، ماهی مقابل من پرتاب شد و من حس کردم که می
با شهید دادن حرکت انقلاب تندتر می شود
بشما دارم در مورد خواهرم است که دلم می خواست ایشان بعد از تمام کردن کلاس نهم به قم برود انشاء الله کاری کن که او این عمل را انجام دهد و سفارشی عظیم تری که به شما دارم که مادرم، چون خودت فرزند یک روحانی بوده ای. دلم می خواهد که تو مرا بخاک بسپاری و حتی پدرم خاک و گل بروی قبرم بریزد تا همه بدانند که شما سرشار از شوق هستید و ایمان. فامیل بداند که باید فرزند بدهد و ابرقدرتها بدانند که با شهید
دخترم! فردا وبلاگت را به مدرسه بیاور!
معلوم شد به خاطر کمک مالی که قرار بود همان پدر به مدرسه بکند، مسئولین مدرسه مجبور شدند تمام ذوق و هنر مرا له کنند که مبادا اتفاقی بیفتد. از آن روز به بعد دیگر برای هیچ مسابقه ای، شعرگفتنم نمی آید. بیشتر اوقات، بزرگترها سخت ماها را می فهمند، حالا مسئولین مدرسه که جای خود دارند. کاش زیباشدن را یادمان می دادند! مهناز یکی دیگر از دانش آموزان می گوید: یکی از روزهای سال سوم
اگر سفارت آمریکا تسخیر نمی شد ما هنوز اسیر این کشور بودیم/ از حق خود می گذریم تا انقلاب بماند
. با فوت پدر و بی سرپرست ماندن خانواده ،علی رغم اصرار زیاد مسئولین به بیرجند مراجعت نمود و به فعالیت های آموزشی و عقیدتی بین جوانان سپاه و بسیج و سایر نهادها پرداخت . او با حفظ سمت بارها برای بررسی وضعیت نیروهای لشکر 5 نصر به جبهه رفت. حضور در جبهه مقاومت افغانستان همسر شهید رحیمی می گوید : گاهی پیش می آمد که مدت بیست روز از محل حضورش بی اطلاع بودم . یکی از مبارزان افغانی پس
گفتگو با مادری که معتاد است؛ نگران آینده دو پسر 8 و 10ساله ام هستم
برایش فرق نمی کند دیگران درموردش چه می گویند و به همین خاطر حاضر می شود با خبرنگار ما از زندگی اش بگوید و اینکه لباس سفید عروسی، او را سیاه بخت کرد. ازدواج اجباری او می گوید: پانزده ساله بودم که با کتک های پدر و نامادری ام، مجبور شدم به خواستگاری پسرعمویم بله بگویم. عمویم از دنیا رفته بود و پدرم می گفت عقد پسرعمو و دخترعمو را در آسمان ها بسته اند. از طرف دیگر مادرم که از پدرم جدا
داستانی جالب از ساخته شدن حرم حسین(ع) توسط زید مجنون
مادرم به فدایت، سوگند به خدا تو با آمدنت، قلبم را به نور خدا نورانی کردی و رحمت را با خود آورده ای من هرچه آب را به سوی قبر حسین(ع) روانه می کنم در راه به زمین فرو می رود و حتی یک قطره از آن به قبر نمی رسد گویی من مست و غافل بودم اینک به برکت قدم های تو بیدار و هوشیار شدم. زید گریه کرد و اشعاری خواند و زار زار گریست، کشاورز نیز گریه کرد و گفت: ای زید! مرا از خواب غفلت بیدار کردی و نور