سایر منابع:
سایر خبرها
زن جوان:شوهرم مرا مجبور می کرد از زنان غریبه ای که به خانه می آمدند پذیرایی کنم
. او که 35 ساله بود از طریق یکی از بستگان دور پدرم به خانواده ما معرفی شد. با توجه به این که من اولین فرزند خانواده بودم و پدر و مادرم تجربه ای در این باره نداشتند، بدون انجام هیچ گونه تحقیقاتی و تنها با اعتماد به حرف های خواستگارم که ادعا می کرد دامدار و کشاورز است، به عقد او در آمدم. بالاخره شش ماه بعد از برگزاری مراسم عقدکنان، او مرا برای آغاز زندگی مشترک به اتاقک کوچکی برد که در یک
پدر و مادر از قصاص پسرشان گذشتند
بود و از آنجا که ما خانواده ای معتقد هستیم پدر و مادرم از این موضوع خیلی عذاب می کشیدند. نریمان چند بار هم به خاطر همین موضوع بازداشت و زندانی شده بود، اما پس از آزادی دوباره کارش را ادامه می داد. دوسال پیش او را در حین جابه جایی مشروبات الکلی بازداشت کردند. نریمان انتظار داشت که پدر و مادرم به او کمک کنند تا آزاد شود، اما خانواده ام وقتی او با خانه تماس گرفته بود تا خبر دستگیری اش را بدهد حضور
رابطه نامشروع شوهرم با زنان غریبه در مقابل چشمان من!
همه آن فضولات انباشته شده را به فاصله دورتری منتقل کردم و تنها به آینده ای روشن می اندیشیدم ولی خیلی زود همه آرزوهایم بر باد رفت و زندگی ام در مسیر نابودی قرار گرفت. چند ماه بعد، هنگامی که پسرم را باردار بودم رفتارهای فریمان به یک باره تغییر کرد زیرا پای نصرت (برادرشوهرم) به زندگی ما باز شد. او هر روز زن غریبه ای را با خودش به منزل ما می آورد و شوهرم نیز مرا وادار به پذیرایی از او می کرد. آرام
بوسه مرگ کرونایی بر گونه 2 خواهر کرمانی
روزش بودم تا اینکه متوجه شدم خاله ام با علائم تنگی نفس و سرفه به بیمارستان منتقل شده است. یک روز بعد از انتقال خاله 62 ساله ام به بیمارستان، خبر فوتش تن همه اهل خانواده را لرزاند، اما از این موضوع به مادرم چیزی نگفتیم و قرار شد چند روز بعد که حال مادرم بهتر شد این موضوع را به او اطلاع بدهیم. صبح سرد یک روز پاییزی متوجه سرفه های پیاپی مادرم شدم، برای همین بدون معطلی او را به
درخواست قصاص کوری چشم برای پسر همسایه
ای به چشم شاکی زده است. متهم 28ساله دیروز برای تحقیق به دادسرای امور جنایی تهران منتقل شد و با وجود شواهد منکر ضربه زدن با چاقو به چشم شاکی شد. او درگیری را قبول داشت اما کورکردن شاکی را نه. وی گفت: من از دعوای مادرم و همسر شاکی خبر نداشتم. آن روز از محل کارم به خانه برگشتم و چون چند نفر از بستگانم مهمانمان بودند کنارشان نشستم و شروع کردیم به صحبت. ناگهان صدای داد و فریاد مادرم را از داخل کوچه
با لحاف دوز 73 ساله و فراری از بازنشستگی/خدای کوک های زعفرانیه و خلازیر یکی است
شود و می گوید: خواب آرام و وجدان بیدار روزی شان باشد. سفره ما با خنده پر می شد 73 سال دارد، همه بچه هایش را راهی خانه بخت کرد. همسرش چند ماه قبل فوت کرده است و می گوید: فقط زنم نبود؛ مثل پدر و برادر، پشت و پناهم بود. رفیق شفیق روزهای سخت زندگی ام بود. چین و چروک زیر چشم هایش نم می شود. نگاهش را می دزدد که معلوم نشود مردی دلتنگِ یار سفر کرده اش شده: یکبار هم از من چیزی نخواست که
کوری چشم بر سر ریختن آب!
کوچه می پاشد که مقداری زیادی از آن روی مادرم می ریزد و همین موضوع باعث درگیری آن ها می شود. وقتی متوجه درگیری آن ها شدم، همسرم را آرام کردم و از او خواستم موضوع را فراموش کند، اما خبر نداشتم که درگیری آن ها کوری چشم مرا به دنبال دارد. وی ادامه داد: چند ساعتی از مشاجره لفظی آن ها گذشته بود و به خیال اینکه درگیری تمام شده است به کوچه رفتم و جلوی خانه ام نشسته بودم که دقایقی بعد بهمن پسر
ماجرای زنی که دزد شد!
مادرم از من متنفر بودند، حاضر نشدند سرپرستی مرا به عهده بگیرند، به همین دلیل آواره و سرگردان شدم و هر روز به منزل یکی از بستگان مادرم می رفتم. اگرچه من به خاطر اشتباه بزرگ ترها همواره تحقیر می شدم و مورد سرزنش قرار می گرفتم اما چاره ای جز گریه و سکوت نداشتم تا این که بالاخره مادربزرگم سرپرستی مرا به عهده گرفت. چند سال بعد در حالی که قدم در پانزدهمین بهار زندگی ام گذاشته بودم، مرا به
بخشش فرزند خطاکار
: کامران آبروی ما را برده بود و پدر و مادرم را اذیت می کرد. روز حادثه در خانه بودیم که ناگهان از بیرون به خانه برگشت و در حالیکه به شدت عصبانی بود، گفت آخرین باری که دستگیر شده است، پدر و مادرم او را لو داده اند. کامران به همین بهانه به پدرم حمله کرد و او را با مشت و لگد کتک زد. متهم در خصوص قتل گفت: جلو رفتم تا کامران را آرام کنم. از او خواستم از خانه بیرون برود، اما حریفش نشدم. او
جزئیات قتل هولناک برادر در حمایت از پدر
زندان محکوم شد. تا اینکه با شروع کرونا، به زندانی ها مرخصی دادند و برادر من هم از زندان آزاد شد. از وقتی به خانه آمده بود با همه درگیری داشت مخصوصا با پدرم. او خیلی پدرم را اذیت می کرد. روز حادثه به خانه آمد و فحاشی کرد. او به پدرم فحش می داد و می گفت که تو من را لو دادی، بعد به سمت او حمله کرد و ضربات زیادی بر بدن نحیف پیرمرد زد.من برادرم را گرفتم و او را کتک زدم و از خانه بیرونش کردم. درحالی که
کووید- 19 دنیای قشنگ مدرسه را از بچه ها دزدید
سرویس سبک زندگی جوان آنلاین: در ابتدا، پاندمی به بحران نگهداری از بچه ها تبدیل شد. مدرسه را امروز تعطیل می کردند و فردا هم ممکن بود تعطیل باشد. چه کسی باید کارش را کنار می گذاشت تا از بچه ها مراقبت کند؟ چه کسی باید همه قرارهایش را لغو می کرد؟ بعد معلوم شد قرار نیست مدرسه ها باز شود، یک هفته، شاید هم دو هفته، بعد شد یک ماه و در نهایت تا پایان سال تحصیلی. چیزی نگذشت که فهمیدیم از سفر های تابستانی هم خبری نیست. حالا تابستان به پایان رسیده و می بینیم بچه هایمان را از بسیاری چیز ها محروم کرد
تا آخر عمر در کنار سارا و مهسا هستیم / از این انتخاب پشیمان نیستیم
، مطلع شدیم که دختربچه دیگری مبتلا به همین عارضه است و مشتاق بودیم تا برایش خانواده پیدا کنیم ولی بعدا تصمیم گرفتیم که خودمان بچه را بزرگ کنیم واکنون خانواده ما صاحب سه فرزند است. عابدشاهی درادامه می گوید: بزرگ کردن سه بچه که هرسه نفر آنها اختلاف سنی کمی با یکدیگر دارند کار سختی است اما من و همسرم هیچ وقت احساس خستگی نکردیم.خیلی از خانواده ها اعتقاد دارند که برای پذیرفتن فرزند خواندگی باید
ماجرای درخواست یک شهید از حضرت زهرا(س)
پایگاه تحلیلی خبری هم اندیشی: محبوب شهبازی از مدیران بنیاد شهید و امور ایثارگران در خاطره ای از دوران دفاع مقدس گفته است: 14 - 13 ساله بودم با شهادت چند نفر از هم بازی هایم جنگ برایم ملموس شد سال های 65 - 64 اوج جنگ بود و من در پایگاه بسیج محله مان فعال بودم هر روز که از جنگ می گذشت با حضور هم محلی ها، دوستان، اقوام و همسایگان در جبهه، جنگ برایم ملموس تر می شد. به گمانم اردبیل بیشترین
جزئیاتی از زندگی و مرگ تلخ خانواده ایران نژاد
شهروند در ادامه نوشت: از ماجرای واژگونی قایق مهاجران کُرد در میان کانال مانش 13 روز می گذرد. وقتی خبر مرگ پدر، مادر و سه کودک کُرد در یکی از پر رفت وآمدترین آبراه های جهان در همه دنیا پیچید، خانواده رسول و شیوا هم لحظات تلخی را سپری کردند؛ دقایق و ساعت هایی که انتظار کشیدند تا خبر درست نباشد. یک اشتباه یا یک دروغ خبری از آن سوی مرز می توانست دو مادر و مادربزرگ چشم انتظار را شاد کند اما
روایت فارس من | از رنجی که دانش آموزان افغان می برند
به اشتراک بگذاریم. روایت شانزدهم درباره مصائب دانش آموزان کم برخوردار و افغان است؛ از زبان یکی از معلم. اول| در کلاس 42 نفره ای که من دارم، یک نفر هست که گوشی ندارد. خانواده اش یک گوشی دست دوم داشتند که نتوانستند تعمیرش کنند. توان مالی خرید گوشی هم ندارند. پدر خانواده در ماه 2 میلیون درآمد دارد. کارگر است و همسرش هم سرطان دارد که هزینه داروهای او هم هست. اجاره خانه هم باید بدهند. سه تا
به سخنان آبرومند امام گوش دهید
برسانید و در آخر سلام مرا به خانواده ام برسانید. و به مادرم بگوئید اصلاً برای من گریه نکنید و هر وقت بیاد من افتاد بگوید خدایا اسلام ما را نگهدار. ای خواهران و ای برادران من فقط به سخنان آبرومند امام گوش دهید. از بدهکاری من صد تومان به محمد باقر بدهکارم آن را بپردازید برادر ابوالقاسم دست راستم و پشتم بعد از خودم تو بودی مرا حلال کن هر کس از من بدی دیده است مرا حلال کند مخصوصاً مادرم. الا ان الله هم الغالبون خدایا خدایا تا انقلاب مهدی(عج) خمینی را نگهدار جان نثار شیر علی جعفری انتهای پیام/ ...
قتل مادر در یک تصادف عمدی
پسری که با همدستی دوستش مادر خود را به قتل رسانده است، در زندان در انتظار برگزاری جلسه محاکمه به سر می برد. او اعتراف کرده اختلافات مالی باعث شد دست به این جنایت بزند. این پرونده زمانی تشکیل شد که پسری جوان نزد مأموران پلیس استان فارس رفت و از ناپدیدشدن مادرش خبر داد. او که نگران به نظر می رسید، به مأموران گفت: مادرم طبق معمول برای خرید از خانه بیرون رفت، اما هر چه منتظرش ماندم، برنگشت
کور شدن چشم مرد تهرانی در دعوای 2 زن همسایه
که با آنها در حال صحبت بودیم که ناگهان صدای فریادهای مادرم را شنیدم که همگی از خانه خارج شدیم که دیدیم زن همسایه و 2 مرد دیگر که میله آهنی به دست داشتند مادرم را به باد کتک گرفتند که با آنها درگیر شدیم و خودمان نیز کتک خوردیم . وی افزود: نمی دانم چه کسی مرد همسایه را با چاقو هدف قرار داده و در این درگیر ما نیز زخمی و تحت درمان قرار گرفتیم. بنا بر این گزارش، بازپرس پرونده با توجه به تناقض گویی های متهم دستور بازداشت موقت بهرام را صادر کرد و تحقیقات در این پرونده ادامه دارد. منبع: رکنا ...
قتل مادر با همدستی دوست صمیمی
دو نفری سوار بر خودرو جلوی در خانه کشیک دادیم. وقتی مادرم از منزل بیرون آمد، تعقیبش کردیم و در فرصتی مناسب و در حالی که کسی در خیابان نبود، به او کوبیدیم و فرار کردیم. بعد من برای اینکه باعث شک نشوم، به مأموران خبر دادم مادرم تصادف کرده است.کارآگاهان بعد از شنیدن حرف های این جوان تحقیقات خود را برای دستگیری نیما پی گرفتند و فهمیدند او از مجرمان حرفه ای است که علاوه بر مشارکت در این جنایت در چند
دختر جوانی که خواستار مستقل شدن بود توسط پدرش کور شد
کند. مردم و اقوام معتقدند پدر خاطره که مخالف کار کردن دخترش بیرون خانه بوده، او را به طالبان لو داده و آنها هم چشم های زن را گرفته اند. نکته اینکه خاطره ازدواج کرده بود و همسرش مشکلی با کار کردن او نداشت. رفتن سوی چشم ها به معنی پایان رویاهای خاطره است که از چند ماه پیش در بخش جنایی پلیس غزنی مشغول کار شده بود. او می گوید: کاش می گذاشتند یک سال کار می کردم و بعد این بلا را سرم می آوردند
بهلول قاتل شیما کیست؟+ عکس
ظهر پنجشنبه. جزئیات تکان دهنده قتل شیما 15 ساله توسط بهلول اعتراف تلخ بهلول قاتل شیمای 15 ساله بهلول معروف به محمود پس از فرازونشیب های فراوان حالا اعتراف کرده است؛ اعترافی تلخ که دل خانواده این دختر را بیش از هر وقت دیگری به درد آورده است. اشک پشت اشک. عزاداری می کنند. از غروب پنجشنبه پارچه سیاه به در خانه زده اند و دوستان و آشنایان با ماسک های روی صورت برای
گپ و گفتی با سه عکاس مشهدی درباره کرونا
انتقال انرژی مثبت و می خواستم با هنرجویانم صادق باشم برای همین دوشنبه ها را تعیین کردم که تا زمان شروع کلاس هایم هر کسی مایل بود به خانه ام بیاید. فکر می کردم این یک روز در هفته، فقط تا شروع کلاس هایم است، اما این دورهمی ها تا یک سال و 10 ماه بعد از فوت مادرم برپا بود تا شب تاسوعای پارسال که درخواست کردم به احترام آن ایام کسی نیاید. هرچند جامعه عکاسان در مشهد گروه ها و جزیره های جدا
چرا همسرت از فرزندت مهم تر است
به زندگی و خانواده خود اطمینان خاطر پیدا می کنند. ما تمام روز را به بچه ها صرف می کنیم و به همین دلیل دقیقاً در ساعت 21 هر روز از فرزندان ما می خواهیم به اتاق خود بروند و در همین راستا من و همسرم چند بار در ماه قطعاً یک تاریخ را برای خود تعیین می کنیم تا با هم به بیرون برویم . به خاطر اینکه برای یکدیگر اهمیت قائلیم و برای این دلایل است که ابتدا همسر من برای من مهم است و بعد فرزندانم.
روایت زندگی ملای مکتب خانه و یکی از اولین آموزشیاران نهضت سوادآموزی
. معمولا 2 تا 3 نفر از بچه های زبده تر کنار دستم می نشستند و اشکالات بقیه را می گرفتند. نوحه خوانی را هم یاد گرفته بودم و کسی را که علاقه داشت، آموزش می دادم. اوایل همه طیف های سنی، از خردسال تا بزرگ سال را برای آموزش می آوردند، اما بعد ها با فعالیت مهدکودک ها، بچه ها جذب آن ها شدند و بزرگ تر ها می آمدند. مکتب خانه برقرار بود و خیلی از بی سواد ها را سواددار کردم. کلاس ها تا قبل از کرونا برقرار بود و
به روح الله گفتم خوب شد شهید شدی
دنیا آمدم. پدرم از ابتدا پاسدار بودند و جانباز شیمیایی. مادر هم معلم بودند و به نوعی یک خانواده نظامی فرهنگی به شمار می رفتیم. از ابتدا می دیدم که پدر مشغول کارهای نظامی و بعد از آن بسیج و مادر هم مشغول فعالیت های فرهنگی و بسیج بودند در نتیجه با سیره و روش زندگی در خانواده های نظامی آشنا بودم. در خانواده ای بزرگ شدم که از کودکی با سرفه های پدر که شیمیایی بودند متوجه شده بودم جنگی درافتاده است که عده
آرزوی نان رسانی به 100 خانوار
خودم را به ساعتی 80 تا رساندم و بعد از یک هفته میزی به من داد و در خانه به کمک خواهرانم شروع به کار کردم. کار تا ساعت 2 نیمه شب نجمه خانم کمی از ویروس فلج اطفال آسیب دیده است و مثل بقیه خیلی راحت راه نمی رود، اما در این سال ها طبقه بالای بازار رضا (ع) را با کفش هایش صیقل داده است. می گوید: سال 1389 مخراج کاری روی سنگ های تزیینی را آغاز کردیم و کم کم دستگاه فرز و میزی خریدم. یک سال
از بهترین روش های کسب و کار در دنیا، کار خانوادگی است/ در پنجاه سالگی قوی ترین زن جهان خواهم شد
گروه خانواده؛ نعیمه موحد: شرکتی که یک خانم رئیس هیئت مدیره آن است آنقدرها هم متفاوت با مابقی شرکتها به نظر نمی رسد به جز اینکه از اتاق جلسات صدای پرحرارت و اقناع گر یک خانم بیرون می آید. نسیم توکل را بعد از خستگی یک جلسه طولانی ملاقات کردم. درحالی که هنوز سرحال بود و آماده بود برایمان از روزگار زنی بگوید که یک دهه شصتی، مادر سه فرزند، رئیس هیئت مدیره یک شرکت تامین قطعات الکترونیک و دارنده دو
اصفهان| خوب و بد آموزش مجازی دانش آموزان در دوران کرونا/ افت سرعت و قطعی اینترنت صدای همه را درآورد
دانش آموز کلاس دهم هنرستان گفت: ما به دلیل اینکه در رشته کامپیوتر درس می خوانیم هفته ای دو روز برای آموزش های عملی باید به مدرسه برویم، مادرم خیلی نگران است اما این حضور اجباری است چون دروس عملی را نمی توان از طریق آموزش مجازی آموزش داد. اما هم ما و هم کادر مدرسه تمام پروتکل های بهداشتی را رعایت می کنیم با این حال چند نفر از معلم هایمان به کرونا مبتلا شدند و چند روزی کلاس هایمان تعطیل شد.
متهم به قتل شیما اعترافش را پس گرفت
می کردم و می فروختم. پدر شیما گفته وقتی تو دستگیر شدی، دختر جوانی در خانه ات زندانی بود که چند روز بعد از دستگیر شدن تو آزاد شد. آن دختر که بود؟ اینها صحت ندارد. من با پای خودم به اداره پلیس آمدم و کسی مرا دستگیر نکرده. هیچ دختری هم در خانه من نبود. من هر بار که احضار شدم و احضاریه به دستم رسید، با پای خودم به اداره آگاهی رفتم. بار اول که مدت ها قبل بود و من تهران بودم و بار دوم هم
حیدر برای همرزمانش مثل پدر بود
اند و پدر سعی داشت یتیم نوازی کند. با اینکه پدر جانباز بود، شرایط سخت خودش را داشت، فضای خانه ما پر بود از آزادی. همه آزاد بودند. مشورت می کردیم، اما تصمیم نهایی با خودمان بود. همین مسئله باعث شده بود، وقتی اشتباهی از ما سر می زد، خیلی زود پشیمان می شدیم و عذرخواهی می کردیم. خصوصاً وقتی پدر سکوت می کرد و نگاه معنادارش را به ما می دوخت. خوب یادم هست دوران دبستان خیلی بازیگوش بودم. کسی حوصله من را