دختر 17 ساله: پسر فروشنده مرا به خانه مجردی برد و ....
سایر خبرها
همسرکشی در تصادف ساختگی
اختلاف داشته اند و مجید چند ماهی بوده که به خانه نمی رفته است. در ادامه مادر سعیده از دامادش شکایت کرد و گفت: مجید پیش از آنکه با دخترم ازدواج کند یکبار ازدواج کرده بود و فرزند هم داشت. وقتی به خواستگاری سعیده آمد ادعا کرد که عاشق دخترم شده و همسر اولش را طلاق می دهد، اما بعد از اینکه ما قبول کردیم او همسر اولش را طلاق نداد. با این حال دخترم اعتراضی نکرد و از او صاحب 3 فرزند نیز شد.
اجیر کردن کارگر گاوداری برای قتل صاحب کارش
سراغم آمد و شروع به بدگویی از شوهرش کرد. او می گفت همسرش خیلی بداخلاق است و مدام او را کتک می زند و آزارش می دهد؛ گفت که مهریه اش را به اجرا گذاشته و با او درگیر است. بعد هم از من خواست در مقابل دریافت پول، شوهرش را بکشم. اول قبول نکردم اما وقتی مبلغ پول را گفت وسوسه شدم و یک روز که امیر به گاوداری آمده بود با چاقویی که مخصوص ذبح دام بود او را کشتم. متهم در مورد نحوه دستگیری اش گفت
بیوگرافی و زندگینامه سارا رسول زاده + عکس های شخصی
سارا رسول زاده متولد سال 68 و آخرین فرزند یک خانواده ی شش نفری است. او اصالتا تبریزی است. والدین سارا دو اصل را در تربیت فرزندان خود همیشه مدنظر داشته اند: برخورداری از تحصیلات عالیه از دیدگاه مادر و مشغولیت به یک رشته ورزشی برای سلامتی از دیدگاه پدر. بر اساس همین دو اصل سارا رسول زاده از همان دوران کودکی با هندبال آشنا شد و یکی از علاقه مندی هایش تداوم تحصیلات دانشگاهی است. او چندین
جنایت اشتباهی برادر کینه جو
چاقو به او زدم. کی متوجه این اشتباهت شدی؟ بعد از قتل به محل حادثه رفتم تا سروگوشی آب بدهم، اما چیزی دست گیرم نشد. تا اینکه 4روز بعد برادرم را در خیابان دیدم. یک دفعه جلوی من ظاهر شد و من حسابی غافلگیر شدم. به او گفتم که من تو را کشته ام، چطور زنده ای؟ و ناگهان متوجه شدم که ای دل غافل، من فرد دیگری را با برادرم اشتباه گرفته ام. نمی دانید چه حالی شدم. عذاب وجدان به سراغم آمد و تصمیم به
واپسین نبردهای یک قایق
شدن منور تمام اشیا و جلیقه نجات نیروها روی آب دیده می شد. جلیقه های سفید و آبی که روی آب شناور بودند عراقی ها را حریص کرده بود همچنان تیراندازی کنند. سرگردان و حیران و تابع موج آب جابجا می شدم. به سمت کشتی به گل نشسته رفتم. سعی کردم خودم را به آن جا برسانم. خودم را استتار کردم تا هدف قرار نگیرم. حدود یک یا دو ساعت شروع به حرکت کردم. آسمان به قدری از تیر و منور روشن بود که استفاده از
دامادم قلبم را شکست و غرورم را جریحه دار کرد
دزدگیر نداشت. با خجالت زدگی و شرمساری به منزل دخترم رفتم تا از دامادم برای خرید باتری خودرو مبلغی قرض بگیرم ، اگرچه به دامادم قول دادم خیلی زود و با اولین کرایه هایی که از مسافران بگیرم پولش را باز می گردانم اما او طوری با حقارت پول را به طرفم پرت کرد که قلبم شکست و غرورم جریحه دار شد. چند ساعت بعد دخترم گریه کنان با من تماس گرفت که با این کار او را نزد همسرش سرافکنده کرده ام
ازدواج پنهانی که به طلاق رسید
برای رسوایی یک خائن! / درخواست عجیب زن تهرانی از قاضی وی در ادامه در حالی اشک می ریخت، گفت: یک ماه بعد به طور اتفاقی پدرم شناسنامه ام را دید و شوکه شد. هنوز تصویر چهره اش را نمی توانم فراموش کنم. آنقدر حالش بد شد که نمی دانست چه بگوید و مجبور شدم ماجرا را برایش تعریف کنم. بعد از چند ساعت هم صدایم کرد و گفت من به تصمیمت احترام می گذارم، اما تا زمانی که خانواده حسن موافقت نکنند، من او ر
سکوت قناری و کنجکاوی همسایه راز 4 مرگ را فاش کرد
خانه هستند. برای اطلاع از حال و احوال آنها خودم را به طبقه بالا رساندم. قسمتی از در ورودی خانه شان شیشه ای است و زمانی که از شیشه نگاه کردم متوجه شدم که دو برادر داخل پذیرایی خوابیده اند. اما هر چه به شیشه زدم، دیدم که تکان نمی خورند و همین مسأله مرا ترساند. موضوع را به همسایه ها خبر دادم و با کمک آنها شیشه را شکستیم که ناگهان بوی گاز شدیدی به مشام رسید. با ورود به خانه با جسد دو برادر مواجه شدیم. با مرگ دو پسر جوان به دستور بازپرس واحدی اجساد به پزشکی قانونی منتقل شد و تحقیقات برای علت گاز گرفتگی ادامه دارد. ...
قاتل عوضی بازداشت شد
؟ من سارق نیستم و اشتباهی مرا دستگیر کردند. چرا؟ من وقتی فهمیدم مرد کارتن خواب را اشتباهی به جای برادرم به قتل رسانده ام تصمیم به خودکشی گرفتم و 100 عدد قرص خوردم، اما فوت نکردم و وقتی پس از سه روز از خواب بیدار شدم در توهم همان قرص ها به خانه همسایه رفتم و فکر کردم خانه خودمان است. من آنجا برای خودم چایی درست کردم و خوردم و بعد هم در حال آشپزی بودم که زن
همسر شهید: کسی نباید خبردار میشد که من همسر شهید هستم!
از من به فکر خانواده ام بود. حتی بها فامیلم هم رسیدگی می کرد. کل فامیل با ازدواج ما مخالف بودند اما بعد از مدتی طوری شد که حال حاج احمد را قبل از حال من می پرسیدند. خبر پیچید و اقوام و همسایه ها همه می آمدند خانه ما برای تسلیت. کار من شده بود گریه و زاری. همسایه مادرم گفت چرا بی تابی می کنید؟ قبل از این که حاج احمد را خاکسپاری کنند برو بنیاد شهید و خودت را معرفی کن. من نمی دانستم چه
بالاخره پدرم بازی مرا تماشا کرد/رفتار نفت آبادان فراموش نمی شود
تیم منطقه خودمان شدم. بعد این کم کم به تیم تهران، به سطح ملی رسیدم. بعد از 2 یا 3 سال به تیم ملی جوانان، بعد هم به تیم ملی بزرگسالان آمدم. *اولین قراردادحرفه ای را با چه تیمی امضا کردید و مبلغ قراردادتان چقدر بود؟ اولین قرارداد حرفه ای را سال 1387 با تیم مهرام امضا کردم البته آن سال بیشتر قرار بود به شکل جوایز باشد و اولین سالی بود که در بخش بانوان وارد شدند و 400 هزار تومان
ناگفته های دختر چنگیز جلیلوند از زندگی پدرش
به مدارس معمولی نمی روند، تدریس می کردم و بعد برای تدریس به دانشگاه تگزاس در دالاس رفتم. همزمان در کلاس های سینمایی شرکت کردم و تدوین یاد گرفتم، آنهم به خاطر پدرم و پسرم. پسرم در دانشگاه کلمبیا، کارگردانی خواند و مستندی درباره خانواده ما می سازد. او خیلی ایران را دوست دارد و به اینجا آمد و با پدرم ملاقات کرد. پدرم هر موقع به آمریکا می آمد حتما مهمان خانه ما بود و اوقاتش را با ما می
هرگز نمی توان گفت تاریخ اجتماعی ایران را می شناسیم
حالا بودم. راستش تدریس و از سویی فعالیتم در عرصه نشر اتفاقی و بر اساس یکی- دو پیشنهاد رخ داد. نه، بعد از اتمام کارشناسی ارشد بلافاصله بازنگشتم بویژه که چهار سال با همسر مصری ام ساکن مصر بودم تا اینکه به ایران برگشتم و طلاق گرفتم. مدتی بعد مجدد ازدواج کردم و بعد از وقفه ای طولانی و دوری از درس و کار برای تدریس به دانشگاه تهران رفتم. وقتی به عنوان مربی برای تدریس در گروه تاریخ مشغول شدم
حضور در پارتی شبانه برای دختر جوان گران تمام شد
دختر 24 ساله ای که با تلاش کادر درمانی بیمارستان امام رضا(ع) مشهد از مرگ حتمی نجات یافته بود، در حالی که دادخواست شکایت از دو برادر را در دست داشت، درباره ماجرایی که او را تا سر حد مرگ کشاند به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری میرزاکوچک خان مشهد گفت: بعد از آن که تحصیلاتم در مقطع دبیرستان به پایان رسید دیگر ادامه تحصیل ندادم و به امور خانه داری پرداختم ولی مدتی بعد تصمیم گرفتم شغلی برای خودم دست و
سرهنگ علیه رنج فراموشی
که بچه ها تا دو سالگی شان، هربار مرا می دیدند، نمی شناختند و غریبی می کردند. به محض اینکه بعد از چند روز با من انس می گرفتند، دوباره موعد جدایی فرا می رسید و باید عزم رفتن می کردم. خیلی سخت بود. اوایل جنگ هر 4، 5 ماه یک بار امکان آمدن به خانه و دیدن خانواده فراهم می شد و معمولا مرخصی نمی دادند، اما وقتی جنگ طولانی شد، قانونی اجرا شد که به موجب آن هر 45 روز، 10 روز مرخصی می دادند و با دو سه روز
من عاشق حجاب هستم
شدم. بعد از اینکه تصمیم را برای تغییر دین گرفتم با قطار، یکراست به مسجد کوبه رفتم. وقتی به ایستگاه قطار رسیدم، تا زمانی که شهادتین را بگویم گریه میکردم و با خودم می گفتم بالاخره این روز خاص فرا رسید. سفر شما به اسلام از چه زمانی شروع شد؟ فکر می کنم از سال های نوجوانی بود. من دختر خوبی نبودم و قبلا از خانواده ام متنفر بودم، اما در عمق وجودم آن ها را دوست داشتم. شاید نتوانید
بازداشت آشپزباشی به اتهام قتل همسر
کردم. فرزانه به من گفته بود که حق ندارم به خانه مادرم بروم. می گفت او مرا جادو می کند، به همین خاطر هر وقت به خانه مادرم می رفتم با هم درگیر می شدیم. البته او بعد از فوت تنها فرزندمان که نارس به دنیا آمده بود، مشکل اعصاب و روان هم پیدا کرده بود. فروردین امسال فرزند ما نارس به دنیا آمد و چند روز بعد در بیمارستان فوت کرد و برادر همسرم نیز به خاطر بیماری در همان روز فوت کرد. روز حادثه به
انگشت اتهام مقتول به سوی شوهرش | زن با تینر به دست مرد به آتش کشیده شد
. فرزندمان فروردین ماه نارس به دنیا آمد و زنده نماند. برادرش هم بیمار بود و فوت شد و این اتفاقات او را عصبی و حساس تر کرده بود. بله اما عاشقش بودم. من در یک نمایشگاه اتومبیل کار می کردم؛ سال91 بود و یک روز او به همراه دوستش از مقابل نمایشگاه رد شد و من در نگاه اول عاشقش شدم. هرچند که 12سال از من بزرگ تر بود اما 10، 15روز بعد از نخستین دیدار عقد کردیم. بعد از ازدواج متوجه شدم که او قبلا یک
نقشه پدرشوهر برای عروس بیچاره!
اش به کارشناس اجتماعی کلانتری آبکوه مشهد گفت: 18 سال بیشتر نداشتم که با رجب ازدواج کردم. او مردی مهربان و زحمت کش بود که برای رفاه و آسایش خانواده اش از هیچ تلاشی فروگذار نمی کرد. زندگی من و او با به دنیا آمدن دو فرزند دختر و پسر صفای دیگری یافت به طوری که سفره خوشبختی در منزلم گشوده شده بود، اما این روز های شیرین خیلی زود به پایان رسید چرا که همسرم در جوانی دچار سکته قلبی شد و مرا با فرزندانم
اختلافات زن و شوهر به مرگ انجامید/ جلیل: شهناز مخالف بود به دیدن مادرم بروم
متوجه شدم که شهناز قبلاً با شخصی عقد کرده بود با اینکه این موضوع را از من مخفی کرده بودند بازهم برخوردی نکردم و با این موضوع کنار آمدم. پس اختلافتان سر چه بود؟ پدر و مادر من از هم جدا شده بودند و حتی در زمان ازدواج هیچ کدامشان برای مراسم عروسی من نیامدند. با این حال من گاهی به دیدن مادرم می رفتم. اما شهناز می گفت حق نداری به دیدن او بروی. این موضوع یکی از مشکلات اصلی ما بود
آئینه عبرت: دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم!
. پیش خودم گفتم، بگذار یک بار امتحان کنم! و برای خودم بهانه آوردم که با یک بار معتاد نمی شوم! اما همان یک بار کار خودش را کرد. درد و عذاب شکستگی به سرعت رفع شد و من، فردا و فرداهای بعد هم بنا به پیشنهاد آن دوست غیربومی، هروئین مصرف کردم و متاسفانه به شدت درگیر شدم! حالا این جوان معتاد بعد از آن که از محل کار خود تعدیل شده، روبه روی من نشسته تا از اتفاقات و سرنوشت تغییر یافته
در رسانه | روزهای شاد سمانه با عقد به پایان رسید
گفت قصد من خیر است، دو روز بعد از این ماجرا خواهرش به خواستگاری ام آمد، تمایلی به ازدواج نداشتم اما کنجکاوی در خصوص زندگی مشترک من را حریص می کرد که ازدواج کنم، پدرم با ما زندگی نمی کرد بنابراین بدون سختگیری پذیرفت که با میلاد ازدواج کنم. وی ادامه می دهد: من 13 ساله بودم و اختیار زندگی ام تا آن لحظه دست پدربزرگ و مادربزرگم بود، آن ها گفتند باید اجازه دهید درسش را بخواند یا حداقل مهریه
چوبه دار، انتهای خط متجاوزان شیطانی
یادآوری خاطرات دلهره آور در دخمه شیطانی به گریه افتاده بود ادامه داد :عرفان تهدیدم کرد اگر داد و فریاد کنم چند نفر دیگر از دوستانش هم به آنجا دعوت می کند تا مرا آزار دهند.او بدون توجه به التماس هایم به من تجاوز کرد. حتی می خواست مرا خفه کند .چند دقیقه بعد حامی سراغم آمد و او هم مرا آزار داد . وقتی از آنجا بیرون آمدم ماجرا را به مادرم گفتم تا از آنها شکایت کنم. به دنبال اظهارات دختر جوان وی به پزشکی
سرایداری که معلم شد
دیگر می ترسیدم وارد کار سرایداری بشوم و دیگر نتوانم جایگاه معلمی را به دست بیاورم. آن روزها کار من شده بود رفت و آمد به آموزش و پرورش، یک روز که از این اتاق به آن اتاق می رفتم متوجه شدم اداره آموزش و پرورش کمبود متصدی کامپیوتر دارد برای همین خودم را با انجام کاری در این زمینه نشان دادم و توانستم نظر رئیس اداره را جلب کنم و کمی بعد مرا با حفظ سمت به عنوان متصدی کامپیوتر به عنبرآباد
پیام شهدای مدافع حرم
خبرگزاری بسیج: حجت الاسلام علی شیرازی مسئول نمایندگی ولی فقیه در قرارگاه ثارالله/ خوب دقت کن. صدایی به گوش می رسد. صدا صدای آشناست. صدا صدای مردان مرد است. صدا صدای شهدای مدافع حرم است. با من و ما حرف دارند: آیا می دانی من چرا شهید شدم ؟ آیا می دانی که من هم مثل تو زندگی را دوست داشتم ؟ پدر و مادرم را دوست داشتم . به همسرم عشق می ورزیدم . عاشق بچه هایم بودم. آیا می دانی که من دوست
توصیه های مهم امام خمینی (ره) به زوج های جوان چه بود؟
رهنمودهای ایشان مشخص می شود که منظور از هم کفو و هم شأن بودن، هم فکر بودن است نه اختلاف سنی. چون امام خمینی در سن 28 سالگی ازدواج کرد، در حالی که همسر ایشان فقط 15 ساله بود. با این وجود همسرشان پس از ازدواج و در کنار امام خمینی تحصیلات خود را ادامه داد. همان طور که یکی از فرزندان امام در این باره تعریف کرده است که: مادرم در زمان ازدواج تا کلاس نهم یعنی سیکل درس خوانده بودند که به عقد ازدواج حضرت امام درآمدند، اما در عین حال نزد امام درس عربی می خواندند و تا وقتی که پنجمین فرزند را به دنیا آوردند، مشغول درس خواندن نزد امام بودند. ...
پا در رکاب سلامتی و فرهنگ
. ناچار با اسنپ رفتم عکاسی کردم و برگشتم. چند بار دیگر هم در این برنامه ها عکاسی کردم تا اینکه خانم بهرامی از من خواست برای همراهی با شهردار در پویش ترافیکی یک مسیر کوتاه را رکاب بزنم. من هم قبول کردم و از آن موقع به بعد ترسم ریخت و پای ثابت گروه شدم. او در ادامه در حالی که اشک شوق در چشمانش جمع شده، می گوید: دوچرخه به من زندگی دوباره داد. من که روزی حتی جرأت بیرون رفتن از خانه را
از پسِ تاریکی
بار بی صدا. حرف نمی زدم. زیرِ لب، ملودیِ ترانه هایی را که یادم می آمد، زمزمه می کردم. فکر کردم انگار ترسَ م ریخته یا کم تر شده. همین طور قدم زدم و قدم زدم و چند بار آن مسیرِ موظفی را رفتم و برگشتم، ولی گویا حادثه، آن شب دست بردار نبود و می خواست مرا سکته بدهد. وقتی تا درِ توری استخر رفتم و برگشتم، در حالی که کنار استخر بودم، اتفاق دیگری افتاد. آبِ استخر تا آن لحظه صاف و راکد بود. تکان نمی خورد