سایر منابع:
سایر خبرها
فروش دختر نوجوان در ازای 16 میلیون تومان!
شیوه ازدواج کردند و الان در افغانستان و مشهد به زور با مردانی که هیچ علاقه به آنها ندارند، زندگی می کنند. پسر 25 ساله را که قرار بود با دریافت پول به خانه اش بروم، دوبار دیده بودم و می دانستم در مشهد دستفروش است و جوراب می فروشد. هیچ حسی به او نداشتم و نمی خواستم در برابر پول زن کسی بشوم که دوستش ندارم به همین دلیل با پدرم مخالفت کردم که او کتکم زد و گفت تو را فروخته ام و باید زن پسر جوراب فروش شوی
توهم شیشه ای پدر به دست پسر شکست
مشاعیرش را از دست داده بود من در حیاط خانه به این ور آن ور فرار می کردم ولی او همچنان دست بردار نبود ندانستم که چه شد چشمم به کارد بزرگ آشپزخانه افتاد بلا فاصله آن را بر داشتم و ضرباتی پی در پی و دیوانه وار به پدر وارد کردم ،بهت زده بودم وقتی به خودم آمدم ، دیدم پدرم آغشته در خون در کف اتاق پهن شده دیگر نفس نمی کشد ترسیده بودم ، نمی دانستم چه کنم با خودم فکر کردم کسی از او خبر ندارد او را سر به نیست
دو شهید با یک وصیت نامه/ پدرم وقتی خبر مفقودی محمدرضا را شنید خدا را شکر کرد
برد تا او فردی انقلابی تربیت شود. سه خواهر و سه برادر بودیم. پدر و مادرم کار می کردند و من هم به عنوان فرزند ارشد، وظیفه داشتم از خواهر و برادرانم مراقبت کنم. به همین دلیل رابطه ای صمیمی میانمان به وجود آمد. از همان دوران کودکی اخلاق و منش غلامرضا، علاقه و توجه من را به خودش بیشتر کرد. او تا کلاس پنجم ابتدایی درس خواند اما به خاطر وضع مالی خانواده مجبور به ترک تحصیل شد
مصاحبه خواندنی و جنجالی لیلی گلستان (1)
کاوه را بفرستد آن جا. کاوه هم یک مدت طولانی آن جا ماند و درس هم خواند ولی یک روز دیدیم در خانه را زدند و کاوه آمد داخل. فرار کرده بود از مدرسه. پول هم که نداشت، رفته بود کنار جاده دست تکان داده بود، ماشین ها از راه ترکیه به ایران رسانده بودندش. جلوی در خانه بود با موی بلند دوره، دوره هیپی ها و بیتل ها بود دیگر! پدر من دیوانه شد. آن زمان هنوز تلفن و این ها نبود، نامه بود. تا نامه برد و
شانه بر خاطرات تلخ
آمی اسمیت، عکاسی است که برای تهیه مستند از کودکانی که در اردوگاه های پناهندگان در اردن زندگی می کنند، به این کشور سفر کرده است. او به گاردین می گوید؛ باوجود شرایط سختی که در این اردوگاه ها وجود دارد، مردم به شدت در تلاش اند، یک زندگی معمولی داشته باشند. سالی پس از، ازدست دادن پدر و سال های کودکی اش داستان یک زندگی شیرین را برای عروسکش بازگو می کند. پروژه محبت که توسط یک سازمان خیریه اردنی راه
می خواهم برای فرزندم شناسنامه ایرانی بگیرم
کردند که برای درس خواندن باید به یک دانشگاه معتبر در خارج از کشور بروم و من با این رؤیا بزرگ می شدم و زندگی می کردم. از ده یا دوازده سالگی زبان انگلیسی را خیلی خوب صحبت می کردم. تک فرزند خانواده بودم و پدر و مادرم تمام هم و غم خود را معطوف من کرده بودند (مادرم کارمند وزارت بهداشت و پدرم پزشک است). پس از اینکه دوره کارشناسی را در ایران به پایان بردم امکانات ادامه تحصیل در یکی از دانشگاه های معتبر
نابغه ای که توسط رژیم پهلوی به شهادت رسید
تحمل می کردند. ایشان چگونه در سن کم به این توانایی بالا رسیده بود که عصبانی نمی شد و یا دست و پای اش را گم نمی کرد؟ محبوبه به دلیل جو سیاسی خانه و اینکه پدر و عموی ام به شکلی جدی درگیر مبارزات بودند، پیشاپیش خیلی چیزها را می دانست. من نوجوان بودم که پدرم را همراه با آقای گلزاده غفوری دستگیر کردند و حدود یک ماه در زندان بودند، بنابراین ما در خانواده های که اساساً مخالف رژیم شاه بودند
دو اثر داستانی منتشر شد
دانم چرا هروقت سرم را می گیرم زیر دوش آب یاد پدرم می افتم که شیر آب داغ را باز می کرد و به زور نگه ام می داشت زیر دوش آب داغ حمام عمومی، گردنم را محکم می گرفت و اجازه نمی داد تکان بخورم. نگه ام می داشت زیر ریزش آب داغ، می سوختم و جرات نداشتم حرفی بزنم، تا چند روز تمام تنم می سوخت، هر وقت اعصابش از زندگی به هم می ریخت یا هر مشکلی برایش پیش می آمد می گفت وسایل حمام را آماده کنید برویم حمام، حتی اگر
روایتی از شهادت نوبتی یک پدر، مادر و دو برادر
نهضت عاشورایی خمینی است که فرزندان و همسرش را راهی کرد و در نهایت جهاد و ایستادگی به مزد الهی دست یافت. زنی شهیدپرور که پس از شهادت دو فرزند و همسرش، در نهایت خود نیز به شهادت رسید. آنچه در پی می آید روایتی فاطمه تلخابی از بازماندگان خانواده است که پیش رو دارید. شهید علی تلخابی پدر خانواده: تا نهضت امام به ثمر ننشیند آرام نمی نشینم پدرم شهید علی تلخابی در تاریخ 1309 در تلخاب
عقد موقت با یک دانگ کامیون /عجیب اما واقعی
زنگ خورد و پسر جوانی به تلفن جواب داد و گفت من پسر منوچهر هستم و پدرم سه روز پیش در جاده بندرعباس تصادف کرده و فوت نموده و هر چه خواست خودم رو معرفی کنم ، این کار رو نکردم . نمی دونستم چه کار کنم ، از طرفی صاحبخانه روزی دو یا سه بار در خانه رو می زد و از من اجاره عقب افتاده اش رو طلب می کرد. به این فکر افتادم که با مرگ منوچهر شاید بتوانم مبلغی به عنوان ارثیه از خانواده اش بگیرم و با
زندگی خصوصی محافظ خوش تیپ رییس جمهور
می شود. مثلا اینکه پدرش شب تاسوعا شهید شده و رنگ صورتی را دوست دارد، خوب یادش هست وقتی نمازش تمام می شود سه بار سرش را به چپ و راست بر می گردانده. عمق نگاه این سه تن که عاشق عبدالله هستند دلتنگی هست اما عجز نه. محدثه گه گاه بغض می کند و می گوید: دلم برای زینب می سوزه. اقلا من چند سال بیشتر از او کنار پدرم بودم و خاطرات زیاد تری دارم. در و دیوار خانه آنها پر بود از عکس های مرد خانه
نقطه عطف بزرگ در زندگی "آقا محسن"
یک روز درحالی که کنار جاده ایستاده و به چوب دستی چوپانی ام تکیه داده بودم، ماشینی ایستاد و یک نفر از آن بیرون آمد و گفت: پسر بیا جلو ببینم. بعد پرسید: شما برای چه اینجا هستی؟ الآن تمام بچه های هم سن و سال تو در مدرسه سر کلاس درس هستند؟ گفتم: دارم گوسفندها را می چرانم. گفت: اشتباه می کنی تو باید به مدرسه بروی. گفتم: آقا نمی شود، پدر و مادرم ناراحت می شوند. گفت: نخیر! تو باید به سر کلاس بروی وگرنه
یادی از عمورجب جانباز +تصاویر
بخت می رفتند و منبع درآمدی نداشته اند، منزلش را بفروشد و اینک مستأجر است و در پیری مشکل اصلی او که مسکن است همچنان حل نشده است. 28 سال از اتفاق آن روز می افتند و محمدرضا از شرایط پدرش می گوید: پدرم فوق العاده مظلوم است. او در این سال ها مهجور مانده و پس از گذر روزگار تازه پارسال داستان زندگی اش رسانه ای شده است. اما پدر هیچگاه در مقابل این کم لطفی ها کمر خم نکرده است و بی
روایت پلیس از آسیبهای ناشی از عدم حمایت خانواده ها از زنان مطلقه
/> شنیدن این حرف ها برایم زجرآور بود، وضعیتم در خانه پدری هم خوب نبود. از مردم یک جور حرف می شنیدم و از خانواده خودم طوری دیگر، این حرف ها وقتی به گوش پدر ، مادر و برادرم رسید، حساسیت هایشان بیشتر از قبل شد و دیگر قدغن کردند که از خانه بیرون بروم. منزوی شده ام، مادرم شب و روز مدام سرکوفت می زند که نان خور اضافه، دلمان خوش بود که شوهر کردی رفتی. حالا باید خرج تو را هم بدهیم،شنیدن این
روزی که امام(ره) با تاکسی به منزل برگشت/ شهید بهشتی حتی یک ثانیه هم تأخیر نمی کرد
برای شما شناخته شده بود؟ بله. خواص ایشان را می شناختند. از کارهایی که پدر و مادرها در آن دوره؛ روی آن حساس بودند، انتخاب دوست بود . پدر دستم را در دست حاج صادق امانی گذاشت و این آشنایی سبب شناخت بیشتر ما از امام شد. سال 1333 یا 1334 بود. آن زمان هفت ساله بودم . از همان سن نزد حاج صادق امانی می رفتم. او هم از علاقمندان سر از پا نشناخته حضرت امام بود. نوارهای امام را آن موقع برای
شیخی که مشروب فروشی را کتاب فروشی کرد+تصاویر
احمد کافی به شیوه های گوناگون به خانواده های بی سرپرست و محروم کمک می کرد و با کمک خیّران صدها خانواده بی بضاعت را تحت پوشش داشت. شیخ در زمان تبعیدش به ایلام برای تأسیس حوزه علمیه در این شهر و ساخت و بازسازی چند مسجد، مدرسه و حمام در شهرهای مختلف استان ایلام پیشقدم شد. از اینها گذشته او در شهرهای مختلف بنای 72مهدیه را با کمک اهالی پی ریزی کرد. شیخ کافی سال 1356 به فرمان امام خمینی
طلبگی 5 برادرم، آروزی براورده شده پدرم است/5 روز زندان برای رد کردن تحریرالوسیله امام از نجف به ایران
تنظیم : منیره غلامی توکلی به گزارش پایگاه خبری تحلیلی طنین یاس ، سید محمد رضا سعیدی، فرزند حجت الاسلام سید احمد سعیدی در دومین روز از اردیبهشت ماه سال 1308 به دنیا آمد. با اینکه در دوران طفولیت مادرش را از دست داد اما به خاطر استعداد سرشاری که داشت و زحمات فراوانی که تحمل کرد مدارج و مراحل علمی را با سرعت پیمود. ادبیات عرب را در مشهد آموخت و از دروس فقه و اصول معارف استادان
هزینه های سفر مسابقات داخلی و خارجی را پدرم پرداخت می کند
گلایه ورزشکار موفق سمنانی از عدم حمایت مسئولین: به گزارش خبرنگار قومس ، فرقی نمی کند دختر باشی یا پسر، زن باشی یا مرد، رسیدن به قهرمانی و حفظ آن به قدری سخت و طاقت فرساست که مجبور می شوی برای تمرین و آماده سازی و برای آن که از غافله حریفان جا نمانی از شهر، کشور، پدر، مادر و خانواده جدا شوی و علاوه بر سختی های تمرین، دوری عزیزانت را نیز به جان بخری. علیرضا میرحاج 12 ساله بیش
مادر 2 هزار کودک یتیم و بیمار
با همه خدماتمان معتقدم هنوز نتوانسته ایم عاطفه شکست خورده کودکان را جبران کنیم. چون ما به آنها آذوقه و مبلغی می دهیم تا بتوانند ادامه تحصیل داده و زندگی خود را بگذرانند اما واقعاً نمی توانیم دست گرم پدر را بر سرشان بکشیم، به همین دلیل گاه مخالف افزایش تعداد مددجوها هستم. گرچه حتی با حامیان به خانه هایشان می رویم و شاید باورتان نشود، برخی مواقع بانوانی با انگشتر برلیان در دست خانه های بچه های نسیم شهر را تمیز می کنند اما خودم شب ها خواب ندارم. چون می ترسم که از بچه ای غافل شده باشیم البته تا جایی که بتوانم تلاش می کنم و خسته هم نمی شوم و فعلاً هم به مرگ فکر نمی کنم. چون هنوز مطمئن نیستم تمام کارهایم خدایی بوده باشد. ...
اندر احوالات آقای همسایه
خانه آنها رفتم. قرار شد برای خواستگاری رسمی اقدام کنند. اعتراف می کنم که یک دل نه صد دل عاشق شده بودم و نمی فهمیدم چه کار می کنم. الهه اشک هایش را پاک کرد و گفت: خانواده مجید معتقد بودند قبل از ازدواج باید با روحیات همدیگر بیشتر آشنا شویم. چون پدر و مادرش پشت این ماجرا بودند و با حرف های شان مرا دلگرم به آینده ای رویایی و خوب می کردند فریب خوردم و افسار اسب سرکش احساساتم را به
جنون شیشه
کنیم،در آینده ای نزدیک مرا به همراه خود به کشورش خواهد برد و در آن جا زندگی آزاد و آبرومندانه ای برایم فراهم خواهد کرد سرانجام اردشیر از شرایط نابسامان خانواده ام،سوء استفاده کرد و به خواستگاری ام آمد،ولی پدرم به هیچ عنوان راضی نشد که من و او با هم ازدواج کنیم. افسوس که فریب وعده های دروغین اردشیر را خورده و به پیشنهاد او از خانه فرار کردم. حدود یک هفته بعد به خانه بازگشتم و
درخواست اشد مجازات برای پدربزرگ و عموها
پدر و برادرم نیما، دست و پایش را بستیم. او سعی می کرد خودش را نجات دهد. من سر و گردنش را محکم نگه داشته بودم که دیدم بی حال شد و صورتش به کبودی رفت. لحظاتی بعد متوجه شدیم که نفس نمی کشد و فوت شده است. ترسیدیم او را به بیمارستان برسانیم به خاطر همین جسد را به شورآباد منتقل و میان زباله ها رها کردیم و به خانه برگشتیم تا اینکه بازداشت شدیم. نیما گفت من به تنهایی در قتل برادرم نقش داشتم و پدر و برادرم
ناگفته هایی از کاسب امین محله رستم آباد
تا به نیازمندانی بدهد که توان خرید لباس ندارند. شب عید که می شد حاج ناصر علاوه بر حبوبات و کالاهای مورد نیاز مردم به فقرا پارچه هم می داد و مغازه او بیش از 50 سال خانه امید نیازمندان بود. خدابیامرز در تمام طول زندگی یا به مستمندان کمک می کرد یا مشغول عبادت و خواندن قرآن و مفاتیح بود. نماز شب حاج ناصر ترک نشد در تمام سال هایی که وارد خانواده حاج ناصر شدم تحت تأثیر اشتیاق و همت او
برادر شیخ النمر ممنوع الخروج شد
الدیمقراطیه : برخی معتقدند اعدام پدر شما با گروهی دیگر از محکومانی که به دلایلی و محکومیت های قضایی صورت گرفته تلاش برای وانمود ساختن این مساله است که شیخ نمر النمر به اختلافات طایفه ای دامن می زده است و دیگر اتهامات از این دست که شما و دیگران دیگر از این اتهامات مطلع هستید، شما به عنوان خانواده شیخ نمر النمر که از بستگان درجه یک شیخ بودید و هستید در این رابطه دست به چه اقداماتی خواهید زد؟ محمد
آموزش کودکان در بازار هوش برتر
از عوامل مختلفی است، از جمله شرایطی که با کم شدن تعداد فرزندان به موازات افزایش آگاهی پدر و مادرها از مسائل مختلف زندگی به وجود آمده است. محدود شدن ارتباط والدین با کودک، ارتقای آگاهی اجتماعی و فراتر رفتن نگاه ها از چهارچوب های سنتی باعث شده پدر و مادرها تمرکز و سرمایه بیشتری را به پرورش فرزند خود اختصاص دهند. مسئله این است که یگانه فرزند خانواده باید بتواند تمام کاستی هایی را که
انقلاب در گارد گارد در انقلاب
، با سنگ ها و صخره ها بدنسازی کردم. برای ساختن خانه، تخته سنگ های بزرگ را جابه جا می کردم، دوچرخه را روی شانه هایم می گذاشتم و کوهپیمایی می کردم، با جوانان بزرگ تر از خودم کشتی می گرفتم و حتی شکار می رفتم. خب گام اول برای رسیدن به آرزوهایتان را چگونه برداشتید؟ خانواده موافق بودند؟ هرگز در عمرم از دستورات پدر سرپیچی نکردم. تنها جایی که اطلاع ندادم سربازی رفتن بود. چون هنوز
نامگذاری همنام طفل شیرخواره سیدالشهدا(ع)
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، در سال 1349 فرزندی در قم پسری به دنیا آمد که والدینش به عشق شیرخواره امام حسین ( ع) نام او را اصغر گذاشتند. پدر کشاورز بود و از اول صبح به امید خدای مالک زمین و آسمان، بیل غیرت به دوش می گرفت و تمام هم وغم خودش را صرف کسب روزی حلال می کرد . مادر علی اصغر ، همدوش پدر برای گذراندن امورات 5 فرزندشان علاوه بر خانه داری با بافتن فرش کمک خرج خانه می شد .
تونی موریسون : خوردن غذای خوب و دیدن دوستان خوب انگیزه نوشتن شد
دهید؟ منظور من اتفاقات بزرگی که باعث نابودی زندگی شان بشود نیست اما فکر می کنم پدر و مادرها همیشه این ترس را دارند که کاری انجام دهند که فرزندانشان را بترساند. موریسون : من هیچ وقت این نگرانی را نداشتم. وقتی بچه دار شدم با خانواده خودم زندگی می کردم و بعد هم که به مدرسه رفتند. من هرگز آنها را آزار ندادم. البته خطاهایی هم داشته ام که اجتناب ناپذیر است. در حال حاضر 84 سال دارم و به نظرم در
من خدا را دارم
دستانشان را بی حرکت و ریه هایشان را برای کشیدن نفس هایشان تنگ کرد و گیسوهایشان را برای همیشه خشکاند. آن روز مدرسه شین آباد یک بار سوخت و دخترکان دانش آموز شین آبادی هرروز صدهابار می سوزند. آمنه راک، یکی از دخترانی است که زبانه های آتش مدرسه شین آباد بیشترین آسیب را به وی رساند. تمام درد و رنج حاصل از 85درصد سوختگی را با جسم کوچک 13ساله اش تحمل می کند و همچنان امیدوار است و روند درمانی خود را طی می کند.
خاطرات پر احساس یک آزاده
در اطراف بغداد اسیر بودیم، هیچ کس از ما خبری نداشت و درواقع جزء مفقودین محسوب می شدیم. بعد از مدتی با اعتصاب غذا و اعتراض هایی که کردیم ما را به اردوگاه موصل 1 منتقل کردند. در زمان اسارت ما تنها همین زندان در موصل وجود داشت اما بعد از مدتی که تعداد اردوگاه ها زیاد شد، نام این زندان را موصل 1 گذاشتند و همه دوران اسارت ما در همان اردوگاه گذشت. خانواده چشم انتظار اسارتم 9 سال و 11