سایر منابع:
سایر خبرها
شهیدی که از مادرش فقط کفش آدیداس می خواست!
تا مدرسه رفت تا ببینه اون کیه نتونست بشناسه. زمستان بود. فهمیدم کفش یکی از همکلاسی هاش پاره بوده. برف و باران که می آمد، پلاستیک میگذاشت تو کفشش. اتفاقا خیلی هم آدیداس دوست داشت. فوتبالیست هم بود. یکی روز رضا آدیداس رو پوشید و رفت مدرسه. به دوستش میگه: بیا کفش هامون عوض کنیم! من که نمی خوام فوتبال بازی کنم. تو که بازی می کنی با این کفش ها بازی کن! کفش
اعزام رزمنده جوان به جبهه با اعمال شاقه!
را پایین انداختم و گفتم: بله بابا. سرش را تکان داد و گفت: که می خوای بری جبهه، هان؟! سرم را بالا گرفتم و گفتم: خب آره. ناگهان دیدم کمربند بود که بالا و پایین می رفت و تو سر و کله ام می خورد. همان طورکه می زد، جای کمربند با خون روی بدنم نقش می بست. اگر کسی میانجی گری می کرد او را هم با کمربند سیاه می کرد. مادرم که از ترس نمی توانست کاری کند، اشک می ریخت
من دو تا پسر دارم؛ حاج قاسم و حاج علی/ چشم هایم کور شود از غمشان
. ناهارشو گذاشتم. تا بسم الله گفت و خواست بخوره یکی درو زد. گفت: کیه؟ گفتمش: یما، فقیره گفت: بفرما بگو، بیاد داخل علی اومد تو حیاط. موکت باز کرد. بشقاب برنج و کاسه خورشت و سبزی خوردنش رو آورد و گذاشت جلوی اون بنده ی خدا سید فقیره. یه تنگ آب هم گذاشت. نشست. اما خودش نون و سبزی میخورد. صداش زدم: یما، قوربونت، قابلمه پر از غذاست، یه بشقاب دیگه واست میکشم گفت: من سهم غذامو دادم. این غذای برادرامه. نون
خاطره ای جالب از زبان هموطن مهاجم پرسپولیس درباره روماریو
میدان برود و یک نمایش تهاجمی داشته باشد. در همین ارتباط بد نیست خاطره ای از زبان یوهان کرویف فقید هموطن یورگن لوکادیا در خصوص روماریو ستاره برزیلی سابق بارسا و تیم ملی برزیل را بخوانید. سرمربی سابق بارسا روزی در مصاحبه ای گفت: یه روز روماریو اومد و گفت رئیس! به من مرخصی میدی برم برزیل کارناوال تماشا کنم؟ منم بهش گفتم اگه مقابل رئال مادرید دو تا گل بزنی مشکلی ندارم! روز ال کلاسیکو روماریو تو 20 دقیقه اول دو گل زد و بعدش اومد کنار زمین به من گفت رئیس منو تعویض کن؛ یه ساعت دیگه هواپیمام بلند میشه! ...
سخت بود، اما از دختر یکساله اش گذشت
/> وقتی پیکر شهید پیدا شد، پلاکش همراهش بود. اما تا زمان تشییع به ما خبر نداده بودند که ایشان شناسایی شده است. یعنی هنوز بررسی دقیق نکرده بودند، ببینند این پلاک متعلق به کدام رزمنده است. فردای آن روز تلفن منزل مان مدام زنگ می خورد و می دیدم اهالی خانه پچ پچ می کنند، ولی به من حرفی نمی زنند. به برادرم گفتم پیکر حسین را آوردند؟ برادرم گفت نه! چرا این حرف ها را می زنی؟ تو از کجا می دانی؟ که ماجرای
خاطرات یک گاو به بازار نشر آمد/زندگی یک گاو در جنگ داخلی اسپانیا
مشتاق و کنجکاو پرسید: گرگ؟ چند تاشون رو با شاخ هات نفله کردی؟ باز هم ندای وحشی درونش بود که حرف می زد. راستش فرصت نشد هیچ کدومشون رو نفله کنم، ولی یه لگد محکم نثار رهبرشون کردم و یه دندون هم تو دهنش نموند. گاو خندان با شور و اشتیاق گفت: ای ول! دمت گرم! ناگفته نماند، اون هم یه چیزی گیرش اومد. بی وجدان دمم رو گاز گرفت. ای بابا؛ اون که چیزی نیست!
مادر شهید: حرص می خورم؛ چرا آقا را اذیت می کنند؟!
زیاد بود. یک روز خواهرم، اسم پسرش را برای حج عمره نوشته بود. آقارضا یک زمین داشتند که با دامادم شریک بودند. آن زمین را فروختند و یک میلیون داده بود به دامادمان و گفته بود علی آقا! اسم مامان و بابا را برای عمره بنویس. من از این ثبت نام خبر نداشتم. من گفتم دخترم تازه عروسی کره و ندارم که بخواهم به سفر عمره بروم. یک روز دامادم و آقا رضا گفتند که شما هم برو مکه. تازه به من گفتند که ثبت نام
زنی که لیلا را برای رابطه با شوهرش جور کرده بود
. وقتی دوباره پشت فرمان نشست بوی مشروب فضای اتاق خودرو را پر کرد ولی من به روی خودم نیاوردم! لیلا که خسته شده بود، سرش را روی شانه من گذاشت و به خواب رفت! مسعود وقتی از آینه به او نگاه کرد: با پررویی گفت: عشقم خوابید! با شنیدن این جمله، اخم هایم را درهم کشیدم و خطاب به محبوبه گفتم: مثل این که حال شوهرت خوب نیست! او هم با خنده گفت: مسعود لیلا را خیلی دوست دارد به همین دلیل هم امشب شما را به
لحظه ای بنشین که باران بگذرد...
پدرش، گشاد می کند زیر ابرو های پرپشتش که یواش مامان جان! صدای خنده تون رسید سرِ خیابون و من به زحمت دستم را می رسانم پسِ کله اش که از من بلندتر شده و می نوازمش به ضربه ای که باشه بابا چشم! ... نگاهی به ساعت می کنم؛ دو و پنجاه دقیقه! باید الان رسیده باشد. امروز دوشنبه است و ساعت دو تعطیل می شوند. فاصله مدرسه تا خانه نهایت باشد پانزده دقیقه پیاده است. با دوچرخه که کمتر می شود! کجا مانده؟ دلم
دل نوشته ای برای شهدای گمنام
سنگرها پیدا کنه* * اما او رفت و دیگر هم نیامد* * سال ها بعد، تفحص شد، استخوان های پیکری خودنمایی کرد؛ اما!!!* * در گوشه ای از ایران اسلامی این شعر را خواندند* * دلم گرفته، بازم چشام بارونیه، وای، وای، وای* * خبر آوردند بازم تو شهر مهمونیه، وای، وای؛ وای* * شهید گمنام سلام، خوش اومدی، مسافر من، خسته نباشی پهلوون* * شهید
آمارهای فضایی از تعداد کاربران پیام رسان های داخلی
اگر چه با همه این محدودیت ها تعداد کمی از مردم به اجبار به پیام رسان های داخلی روی آوردند اما هنوز هم مردم ترجیح می دهند که از همین پیام رسان های خارجی فیلترشده استفاده کنند. با این اوصاف نماینده های پیام رسان های داخلی، آمارهای عجیب و غریبی از استفاده کنندگان از این پیام رسان ها خبر می دهند
عاشقانه شهید مدافع حرم برای همسرش: خیلی خوشحالم می گویی برو!
به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، همسر شهید مدافع حرم علی عابدینی درباره روزهای اعزام همسرش به خط مقدم مبارزه با داعش گفت: از اوضاع سوریه باخبر بودم، اما نمی دانستم می خواهد برود. عادت نداشت وقتی می خواهد جایی برود به من زود بگوید، معمولاً می گذاشت نزدیک رفتن به من خبر می داد. خیلی از رفتنش ناراحت بودم، اما با خودم می گفتم: شوهر من نرود چه کسی برای دفاع برود! وقتی اینها را به
عملیات شهادت طلبانه 140 نفری برای نجات 5 هزار رزمنده ایرانی/ انهدام تیپ کماندویی صدام در عملیات مطلع ...
آقای جلیل سوری که پایش قطع شده بود از ما خواست تنهایش نگذاریم. حاج حسین رو به من گفت: میرزایی بیا سوری را روی دوشم بیانداز. من گفتم حاجی! اورکت من 10 متر آن طرفتر افتاده و دارم از سرما می لرزم، ولی زیر آتش دشمن نمی توانم سمتش بروم و آن را بردارم، حالا تو می خواهی یک نفر دیگر را کول بگیری و با این وضعیت بروی؟ اما ایشان اصرار کرد و من سوری را روی دوشش انداختم. حاج حسین چند متر می رفت و روی زمین می
معرفی فیلم های رضا عطاران
تلویزیونی پرواز 57 نقش هر آیتم آن متفاوت بوده است. • سال 1374 ساعت خوش در هر آیتم آن نقش متفاوتی داشته و نویسنده سریال هم خود عطاران می باشد. • سریال سال خوش محصول سال 1374 در هر آیتم نقش متفاوتی داشته و نویسنده مجموعه خود عطاران بوده است. • در سال 1376 دنیای شیرین، سرزمین سبز و سیب خنده که نویسنده و کارگردان هنری سیب خنده خود رضا عطاران بر عهده داشته است.
نقش سیر و سفر و حمل و نقل در زندگی + مسابقه
روز، 20 روز دور از زن و بچه هستند، این برای خیلی ها هست، خلبان ها مگر مشکل ندارند؟ پروازهای شبانه، چه کسی هست که مشکل ندارد؟ ولی باید خانم ها هم تحمل کنند، زنی که مشکلات شوهرش را نادیده بگیرد و تحمل کند، در کار او شریک است. یک خاطره ای را من گفتم، حالا تکراری بگویم. یک بار یک جایی نشسته بودم، مطالعه می کردم، بنده خدایی که غذا می پخت، آمد گفت: آقای قرائتی چه کسی گفته تو خوشبخت باشی، من
یک بار هم با زیرپیراهن و لباس راحت ندیدمش!
بودند. گفتم خانه ما بمان اما قبول نکرد و رفت خانه شان. گفت دو تا از بچه ها نیامدند و من هم می روم. همه رفتند ولی خبر نداشتند که آقا رضا شهید شده... * شش نفر محاصره بودند روز جمعه، عموی دامادمان مریض بود و فوت کرده بود و چهلمش بود. من هم رفتم به مراسمشان. آنجا دامادم قاسم رحمانی فهمیده بود که آقارضا شهید شده. داماد بزرگم هم آمد و گفت که آقارضا شهید شده و اصغر فلاح پیشه هم زخمی شده
سه قاپ! (گفت و شنود)
/> گفت: مردم که حاضر و ناظرند و آن حماسه عظیم و این سانسور زنجیره ای ها را می بینند! یعنی برای این مدعیان اصلاحات حیثیت و آبرو و وطن و ... مهم نیست؟! گفتم: یارو کنار رودخونه مشغول قمار بود و سه قاپ می ریخت. یکی اومد بهش گفت؛ چه نشسته ای که یک نفر افتاده توی رودخونه و داره غرق میشه! گفت؛ به من چه؟! طرف گفت؛ داداش خودته! یارو گفت؛ خُب به تو چه؟! و ...!
ماجرای جالب ازدواج فریبا نادری و همسر پولدارش
دیگه رو دیدم و همون اولی که ما هم دیگه رو دیدیم، ایشون گفتند که ببین من قصد ازدواج ندارم، منم خیلی ازش خوشم اومد و گفتم من هم همینطور ولی من واقعا قصدم ازدواج بود. و نمی گرفت دیگه... نه که نگیره می خواست ولی هی می گفت حالا... تا اینکه من گریه و من جوانیم رو برات گذاشتم و... اصلا نمی دونست من بازیگرم شاید اگه می دونست زودتر می گرفت، خیلی اصرار داشت نگیره و می گفت من کلا با ازدواج مشکل دارم
حمیدخان! بیشرف تویی
ماه پیش سلام فرمانده است یا جماعت براندازی که در فراخوان هایشان پرنده پر نمی زد؟! سیدمحمد صادق موسوی: حمید فرخ نژاد همون کسی که در مصاحبه اش گفت: 80 میلیون ایرانی مهم نیستن و می خوام اصلاً نباشن، اگر خم به ابروی بچه ام بیاد حالا داره برای گرفتن ویزا تن به هر بی شرفی و خفت و پستی میده و در جدیدترین اقدام به رهبر انقلاب توهین کرده... مصطفی وثو ق کیا: حمید
ونیکا دومینا : می خواهم قبل از مردن مسی را در آغوش بگیرم
و نوشتن یاد دادم. اگر فقط در محله او در روساریو قدم بزنید، می بینید که همه چیز آبی و سفید است. واقعا دوست دارم او را ببینم و همانطور که گفتم، نامه ای برای او نوشته ام و امیدوارم که به او برسد. می خواهم او را ببینم و می خواهم قبل از مردن او را در آغوش بگیرم.” سپس مونیکا دومنینا نامه ای که برای مسی نوشته بود را خواند: “سلام مسی. خدا را شکر که معلم تو بودم. از تو متشکرم که شاگرد
# پرسه در فضای مجازی
میرسعید: داشت می گفت امسال نباید شب چله بگیریم جوونارو کشتن و عزاداریم و این چیزا. گفتم شما عروسیتون چه سالی بود!؟ گفت 65! گفتم همون روزی که شما جشن عروسی گرفتین حداقل200 تا جوون این مملکت تو جبهه پرپر شدن! چرا اونجا نگفتین عزاداریم و نباید خوشحالی کنیم!؟ اهمیت مشاور کار بلد حاتمی وفا: چقدر خوب محیط زیست رو منحصر کردن به یوز و پیروز و سایر مسائل رو فرستادن حاشیه
نمی خوام برم مدرسه، علاقه ندارم
آموزان این است که بچه ها با گذشت چند ماه از شروع سال تحصیلی می گویند که دیگر دوست ندارند به مدرسه بروند. حالا سوال این است که والدین در این حالت چه کار باید بکنند و چه واکنشی داشته باشند؟ قدم اول؛ همدلی با کودک به محض شنیدن این جمله که مامان(بابا)، من دیگه نمی خوام برم مدرسه ، باید بپذیریم که قطعا مشکلی وجود داشته که فرزند ما چنین تصمیم ناگهانی گرفته اما نیاز نیست در قدم اول
وداع احساسی و حزن انگیز دختر میهایلوویچ با پدر
س صربستانی وخیم است اما دیروز خبر درگذشت وی منتشر شد. او، همسرش آریانا و شش فرزندش را به جا می گذارد که اخیرا از یکی از آنها، نوه دار شده بود. پس از ویکتوریا، امروز ویرجینیا، دختر دیگر میهایلوویچ پیامی احساسی برای پدرش نوشت. او در صفحه اینستاگرام خود عکس فوق را منتشر کرد و خطاب به او نوشت : سخت است بابا. سخت است. در این لحظات سخت و رنج آور، تنها چیزی که من نیاز دارم آغوش توست. نه هر آغوشی
فرخ نژاد دموکراسی تو روز روشن را معنا کرد/ مردن به وقت آذر!
از شایعه تا واقعیت: حمید فرخ نژاد بازیگر ایرانی که آخرین بازی خود را در نقش یک مامور امنیتی ایفا کرد و پس از دریافت دستمزد میلیاردی اش از کشور خارج شد، مطالب توهین آمیزی را در صفحه شخصی اش منتشر کرد. وی که پیشتر در یک گفت وگوی ویدئویی گفته بود 80 میلیون ایرانی مهم نیستن و می خوام اصلا نباشن، اگر خم به ابروی بچه م بیاد در اینستاگرامش در یک اقدام دیکتاتور مآبانه که صدای اهالی سینما و حتی
بی نشانه ای زهرای پاک اما خدا را نشانه ای/قصد داری بروی و بدنم می لرزد/ مادر آینه ها بی تو تنم می لرزد
با بودن تو کهکشانی خوب بود شد سلامم بی جواب و فاطمه در غربتم مایه ی آرامشم شد، همزبانی خوب بود زندگی کردی کنارم، ساده و بی ادّعا در کنارت خوردن یک قرص نانی، خوب بود در غروب کوچه ها و در میان شعله ها بر دفاع از حق حیدر پاسبانی خوب بود خنده را از تو گرفته درد پهلوهای تو خنده هایت فاطمه در این جوانی، خوب بود
اسکوچیچ خطاب به فدراسیون و کادرفنی تیم ملی: با خودخواهی به دنبال نابودی فوتبال هستید
/> او ابتدا در پستی با انتشار عکسی از مهدی محمد نبی و کارلوس کی روش نوشت: بر خلاف میل باطنی ام باید جواب بدهم؛ آقای نبی عزیز من واقعاً دیگر قصد نداشتم با شما بحث کنم اما اظهارات اخیر شما در مورد دوران حضور من باعث شد این کار را انجام دهم. هر بار که علیه من چیزی می گویی، افتخار می کنم که در طرف مقابل شما هستم. نه شما (نبی)، نه آقای تاج و نه آقای خراطی، در تیم من نبودید. تو از دنیایی هستی