کیانی: این تاریخ سازی مرا راضی نمی کند
سایر منابع:
سایر خبرها
کیانو ریوز نمرده و به جان ویک 5 برمی گردد | همه چیزهایی که می خواستید درباره جان ویک بدانید، اما جرئت ...
به من خیانت شد یا من پلیس بودم و تو همکار من رو کشتی . ما این چیزها را میلیون ها بار دیده ایم. 98 درصد مخاطبان واقعاً نمی دانند چطور چنین داستانی را درک کنند و فیلم ها هم برای برانگیختن احساسات زور می زنند. اینجا بود که با خودم فکر کردم: اوه، خدای من! اگه کسی سگ من رو بکشه و ماشینم رو بدزده چطور؟ خود سگ مهم نبود، خاطره جان ویک از همسرش مهم بود که به او گفته بود: در زندگی باید دوست داشته باشی، با
جنگیدن تقدیر من است
بزرگی در حد المپیک همه چند وقتی استراحت می کنند اما شما به محض برگشتن به ایران تمرینات را شروع کردید. اینطوری آسیب نمی بینید؟ من از سال ها قبل عادت دارم و استراحت نمی کنم. خیلی به خودم استراحت بدهم یکی دو روز است. استراحت کنم به هم می ریزم و نمی توانم تمرین کنم. مثل کسی می شوم که بعد از تعطیلات طولانی و سفر، حس و حال کار کردن ندارد. استراحت من بیشتر قبل از مسابقات است، چند روز استراحت می کنم
رحماندوست: شعر گفتم برای کسی که نمی فهمد!
مصطفی رحماندوست در گفت وگو با اکبر نبوی در مجله تصویری قاف درباره حال و هوای دهه 50 و بعد از آن مطرح کرد: من تا سال 50-51 برای بزرگترها می نوشتم. دانشجو بودم و به خیال خودم شعر طنز و سیاسی می نوشتم. دوتا اتفاق افتاد که من از این وادی فاصله گرفتم. جشن تاجگذای بود که من و چند نفر دیگر را گرفتند و بردند زندان و بعد 10-15 روز ولمان کردند. ما گفتیم چرا؟ گفتند شما عناصر نامطلوب بودید و نمی خواستیم
ماجرای درخواست شهید شاهرخ ضرغام از یک سید
/> شاهرخ دوباره برگشت و من را در آغوش گرفت و گفت: مخلص همه سادات هم هستیم. کمی با هم صحبت کردیم. بعد گفت: سید، ما تو ذوالفقاری هستیم. وقت کردی یه سر به ما بزن. من هم گفتم ما تو منطقه دب حردان هستیم شما بیا اونجا خوشحال می شیم. گفت: چشم به خاطر بچه های پیغمبر هم که شده می یام. چند روز بعد در سنگرهای خط مقدم نشسته بودم. یک جیب نظامی از دور به سمت ما می آمد
همین که در حرمش می روی به یادم باش
با هزار امید که شاید دقیقه 90 مرز را باز کنند راهی مهران شد. قرار بود من با سهمیه هنرمندان و شاعران اربعین را کربلا باشم و آنجا اگر شد هم را ببینیم. رفت و سفر به سرانجام نرسیده از مرز برگشت. دل شکسته و غمگین بود. کرونا به اندازه کافی به همه مان سخت گرفته بود و دیگر طاقت نداشتیم اربعین را هم از ما بگیرد. جواب منفی کرونایم آمد و فرداشبش باید راهی تهران می شدم که به کاروان هنرمندان بپیوندم.
چطور در روابط خود مرزبندی داشته باشیم؟ (بخش سوم)
حالی که شما به زمان شخصی نیاز دارید. در اینجا، مرز زمانی سالم به شما کمک می کند که به او بگویید: "من خیلی دوست دارم وقت بیشتری با تو بگذرانم، اما نیاز دارم که مقداری زمان برای خودم داشته باشم. بیایید تعادلی پیدا کنیم که هر دو احساس رضایت کنیم."یا فرض کنید یکی از همکارانتان از شما می خواهد که پس از ساعت کاری به او کمک کنید، اما شما برنامه های شخصی دارید. مرز زمانی سالم به شما این امکان
وحشت زیاد عروس 17 ساله از اتفاقی که برایش افتاد | شوهرم مرا غل و زنجیر می کرد
و ساعت های طولانی به همین وضعیت بودم تا خودش مرا باز می کرد. مدام با یکدیگر جروبحث داشتیم و دعوا می کردیم تا این که دیگر خسته شدم و تصمیم گرفتم جدا شوم. تمام مهریه ام را بخشیدم و او مرا طلاق داد و فرزندم را از من گرفت و با خودش به خانه مادری اش برد. من هم که آواره شده بودم، مدتی پیش پدرم و همسرش زندگی می کردم و برای امرار معاش در خانه های مردم کارگری می کردم تا این که پدرم مرا به شهر
ایران روی خط تاریخ چگونه متولد شد/ ادبیات نرم افزار وزیران است
اتاق من در می زند می گوید آقای رئیس جمهور گفته بیاییم ببینم تو چه می گویی؟! منتظر ماندم، اما دیگر دسترسی نداشتیم زنگ بزنم بگویم آقای رئیس جمهور چه شد پس؟ کو وزیر علوم؟ چه شدند رؤسای دانشگاه ها؟ * تازه دوره ای بود که کادر وزارت علوم همه دانشگاهی بودند، وزیر علوم دکتر معین بود، آقای منصوری معاون پژوهشی و آقای خانیکی معاون فرهنگی بود. فقط یک اتفاق افتاد. زنگ زدند گفتند از
گشت ارشاد چگونه نفس حاجی شریف 14 ساله را بازداشت کرد؟
، زندانی ات می کنیم و...، ترس در وجودش مانده است. گزارش پزشکی قانونی، مهر و موم بود و نتوانستیم ببینیم. آن عکس هایی که منتشر کردم، یک ماه بعد از آن اتفاق بود. هنوز هم جای بعضی زخم ها روی صورت و گردنش هست. خانم عباسی ادامه داده: من می خواهم این را از آن ماموران بپرسم که چطور دلشان آمد؟ من هنوز باورم نمی شود که چنین رفتاری با بچه بکنند؟ از مویش بکشند و ببرند؟ کی ما مردم اینقدر نسبت به هم بی
نام واقعی اش را سه سال بعد از ازدواج گفت!
های اینچنین پر شده بود! نزدیک اذان ظهر بود. بلند شد و گفت: وقت نمازه! تا سجاده بیندازم، اذان را گفته بود. مهر و جانماز کوچکی از جیبش درآورد و گذاشت روی سجاده. تا من خودم را آماده نماز کنم، به رکعت دوم رسیده بود. دستانش را برای قنوت بلند کرد و با گریه شدید که آن روز از هیچ نمازگزاری ندیده بودم، شروع کرد به خواندن ذکر قنوتی که معنای آن، این بود: خدایا، مرا از سربازان خود قرار ده چراکه سرباز تو پیروز
تا لحظه آخر در رکاب ولی فقیه باشید
حیات من انجام داده ای تا مرا به سن بلوغ رساندی بی نهایت سپاسگذارم و اینها همه از قلم این حقیر قاصر است. از تو می خواهم که مرا حلال کنی و با استعانت به عنایات الهی این مصایب وارده را تحمل کنی. اما مادر گرامی ام از تو نیز تمنا و خواهش می کنم که در اولین شنیدن خبر شهادتم شیون و زاری نکنی و برای حسین(ع) که مظلومانه به شهادت رسید گریه کن. از زحمات و شب نخوابی هایت که برای خوب پروراندن من
محسن کاوه در گفتگوی اختصاصی با طرفداری | حسن یزدانی حرفه ای ترین ورزشکار ایران است؛ خداحافظ تیم ملی!
خصوص حرف های احسان پور گفت: ایشان یک چیز بی ربطی گفتند و این ماجرا به من اصلاً ربطی ندارد. بار اولشان نبوده و فکر می کنم یک جریاناتی از قبل تعیین شده باشد و من در این اتفاقات هیچ دخالتی نداشتم. بعد از استعفای او از من خواسته شد که به تیم ملی نوجوانان بروم و آنجا کمک کنم؛ اما نمی روم. ما وقتی در المپیک بودیم این ماجرا پیش آمد و از من خواسته شد دور و اطراف تیم را بگیرم و بچه ها را جمع وجور
فال حافظ فردا چهارشنبه 31 مرداد 1403 را اینجا بخوانید
آسمان دلت کنار خواهندرفت و تو پیروز و موفق خواهی شد. تیر : سحر بلبل حکایت با صبا کرد که عشق روی گل با ما چه ها کرد از آن رنگ رخم خون در دل افتاد و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد تعبیر: خودکرده را تدبیر نیست. همت کن از دوست کمک بخواه. ریا و حیله را کنار بگذار و راه راست را پیش بگیر آن وقت می بینی که چطور به راحتی کارهایت
درخشش مدال های تکواندو در ویترین نفت
، تلاشت در المپیک قابل ستایش است. تو برای ورزش زنان ایران، تاریخ جدیدی نوشتی. کسب نقره ارزشمند المپیک را به تو و به همه مردم ایران تبریک می گویم. مسعود پزشکیان، رئیس جمهور کشورمان بلافاصله بعد از مدال آوری هریک از تکواندوکاران کشورمان پیام تبریک خود را به آنان رساند. پزشکیان در پیامی که برای آرین سلیمی منتشر کرده، خطاب به این ورزشکار جوان گفته است: پسر عزیزمان، آرین سلیمی طلای مقتدرانه ات
روایت دیگری شدن | روایت هایی از مردان تراجنسیتی
با دست چپم برای خودم نوشتم و امضا کردم. واقعا کسی را نداشتم. فامیل هم از روبه رو شدن با من خودداری می کردند. انگار می ترسیدند مرا تأیید کنند یا دلیل خجالت و بی آبرویی شان بودم. وقتی از اتاق عمل بیرون آمدم، تنهای تنها بودم . امیر دوسه سال بعد، صاحب شناسنامه جدید شد؛ همان که اسم دخترانه اش را به امیر تغییر دادند. چه لحظه خوبی! کلام ویژه ای ندارد که در شرح حالش بگوید، اما از اینجای
آتیلا حجازی افشا می کند: با کاپلو مذاکره کردیم جانشین نکونام شود/ در استقلال با بازیکن 50 هزار یورویی، ...
کنند، آنجا کمتر از قهرمانی نمی خواهند. همه دنبال ستاره سوم هستند. ما حالا ذهن مردم را گمراه کنیم که نه امسال هم فلان؟ تازه شنیدم می گویند ما باز هم بازیکن لازم داریم. دیگر این همه بازیکن؟! بله برای آسیا شاید لازم باشد ولی برای لیگ همین بازیکنان برای قهرمانی کفایت می کنند. حق هوادار استقلال است و امیدوارم این اتفاق بیافتد. بعد از چند سال استقلال قهرمانی لیگ را بگیرد و آسیا هم با این تیم فکر کنم
دعوای عروس و تازه داماد به خانه همسایه کشید / نقش زن همسایه در دعوای عروس و داماد چه بود؟
به گرارش رکنا، چند هفته از زندگی مشترک مان نگذشته بود که زن همسایه را دیدم. با این که اصلاً همدیگر را نمی شناختیم سرصحبت را باز کرد. خوش سرزبان بود و خودش را صمیمی می گرفت. با لحنی دوستانه و البته به طعنه گفت: عروس خانم، روزهای اول زندگی ات است و باید قدر این لحظه ها را بدانی، چرا مدام با شوهرت درگیر هستی و به تیپ و تار هم می زنید؟ با شنیدن این حرف ناراحت شدم و می خواستم
اگر امکانات رقیبانم را داشتم، کسی به گرد پایم نمی رسید
پیام های خود مرا شرمنده کردند. من برای مردم کشورم مسابقه می دهم و واقعا شادی آنها برای من مهم است. اگر بگویم مردم و خوشحالی شان دلیل اصلی ادامه دادن من هستند، بیراه نگفته ام. می خواهم مدال نگرفتنم در پاریس و ناراحتی شان را جبران کنم. من دنبال هیچ چیز جز خوشحالی مردم کشورم نیستم. تجربه المپیک پاریس چطور بود؟ من با 6 صدم ثانیه اختلاف دیدار فینال و مدال طلا را از دست دادم و این اتفاق
کنایه زیدآبادی به گشت ارشاد؛ پلیس به پارک دوبله کار نداره؛ حواسشون به طرح نوره!
اصلاح طلبا سنگ رو یخ شدن. هر چی سرشون بیاد حقشونه. همینا این رژیمو نگه داشتن. خدا از سرشون نگذره. هنوز اون شریعتمداری و کوچک زاده و رسایی و ثابتی شرف دارن به اینا. دیدی چطور جلو این پزشکیان و کابینه اش در اومدن؟ رسواش کردن! گفتن فقط بلده روضه بخونه. گفتن مگه نهج البلاغه هم شد برنامه و دستور کار؟ انصافا حظ کردم. خیلی هم خندیدم. خیلی وقت می شد این جوری نخندیده بودم. حسابی کیفور شدم. به نظرت این
در رشته های ورزشی حق و ناحقی است، اما دیگر نه ورزش پهلوانی
، اعتراض نمود و باز دوباره 117 کباده را زدم و تمام افرادی که داخل سالن حضور داشتند می گفتند نفر اول کباده تو را انتخاب می کنند؛ اما به گفته یکی از داوران راستی قامت نداشتم و ناباورانه درجایگاه سوم ایستادم. در همه رشته های ورزشی حق و ناحقی است، اما دیگر نه در ورزش پهلوانی. وی ادامه داد: استادم ما ورزشکاران را به گونه ای پرورش داده است که مدال و حکم برای ما اهمیت نداشته باشد، فقط درس ادب و معرفت
تا پای جان برای ایران می جنگم/هدفی جز رسیدن به طلای المپیک ندارم
خواهند. حرف آنها فقط برایم مهم است؛ حرف پدرم که صددرصد به من ایمان داشت، همینطور حرف هادی و مهروز ساعی. آنها تغییر کردن من را می دیدند و می دانستند که من می توانم نتیجه بگیرم. پدرم 8سال پیش به من گفت تو در بازی های 2024می توانی مدال بگیری و همینطور هم شد. چطور شد که مسیر زندگی ات با تکواندو یکی شد؟ من در بچگی خیلی خجالتی و آرام بودم. آن موقع خاله ام تکواندو کار می کرد و
مربی تیم ملی کشتی فرنگی: روزی به مادر محمدهادی ساروی گفتم که فرزندت قهرمان المپیک می شود
مربی سازنده آملی که قبلا با قاسم رضایی هم مدال طلای المپیک را تجربه کرده بود، گفت: آقایان قاسم را تحویل نمی گرفتند. یک سال مانده بود به المپیک، به او گفتم طلای لندن در گردنت هست، همه می خندیدند. می خواستیم برویم آذربایجان و عراق و بعد هم آن مسائل پیش آمد و قاسم رضایی به المپیک رفت و طلا را گرفت. در مورد هادی هم از همان اول مطمئن بودم این بچه آینده خوبی دارد. تازه 7 ماه بود کشتی را شروع
هدیه هایی جاودانه به خانم خانه!
تمام می شوم ژیلا. ولی مطمئن باش اگر ماندنی بودم به تو نشان می دادم تمام این روزهایت را چطور بلدم جبران کنم. دوست دارم راحت باشی روایت همسر شهید یوسف کلاهدوز اوایل زندگی درست بلد نبودم غذا درست کنم. یادم هست بار اول که خواستم تاس کباب درست کنم، سیب زمینی ها را خیلی زود با گوشت ریختم. یوسف که آمد، رفتم غذا را بیاورم، دیدم همه سیب زمینی ها له شده اند. خیلی ناراحت شدم و رفتم یک
روایت مربی ساروی از تشویق یکصدای الکسانیان و نشنیدن هادی
بااستعدادی بود، هر بار شکست خورد دوباره محکم تر از قبل بلند شد تا اینکه قهرمان جوانان جهان شد. همان وقت ما به منطقه دارکلا رفتیم که در مراسم جشن مدال هادی باشم، همان جا گفتم او قهرمان چند دوره جهان و صاحب طلای المپیک پاریس خواهد شد. چند روز قبل وقتی دوباره به این منطقه رفتیم، گفتم این هم طلای پاریس. این مربی سازنده آملی که قبلا با قاسم رضایی هم مدال طلای المپیک را تجربه کرده بود، گفت: آقایان
تا دیروز پدرش بودم، حالا شدم برادرش!
/> پُک محکمی به سیگارش زد و گفت: تو غلط می کنی به من دستور می دی. من سیگار می کشم، به کسی هم ربطی نداره. بچه ها زدند زیر خنده. همان طور که از گروهان فاصله می گرفت، غر می زد و می گفت: این تحفهم برای من آدم شده؛ تا دیروز پدرش بودم، حالا شدم برادرش.
روایت زندگی زنی که بیش از 17سال کارتن خواب بود
بیمارستان بودم، دخترم به دنیا اومده بود و به خاطر مرفینی که داخل خونش بود، بچه نوزادو بستری کردن، اونجا تازه متوجه شدم چه بلایی سر خودم آوردم. دخترم یک ماه بیمارستان بستری بود. تو این یک ماه هر روز می اومدم خونه مواد مصرف می کردم، بعد می رفتم بیمارستان به دخترم شیر می دادم، بعد چند وقت مسوول های بیمارستان متوجه شدند و دیگه اجازه ندادند به دخترم شیر بدم.البته بعد از چند وقت با دخترم اومدم خونه
روایت زندگی تلخ زنی که 17 سال کارتن خواب بوده است
معروف آدم گریز شده بودم. حتی بعضی وقت ها تو ماشین سوخته می خوابیدم. با یه مرد آشنا شدم، اینکه میگم مرد دلیل داره. آخه وقتی تو پاتوق زندگی می کنی، خیلی ها نامردن. خیلی ها برای اینکه بهت یه بست مواد بدن، هزار تا بلا سرت میارن، ولی اون اینجوری نبود. شد سایه سرم و از من مراقبت کرد. خیلی حواسش به من بود، اون روز ها همه کار می کرد که کسی مزاحم من نشه و اذیتم نکنه. تمام سال هایی که باهاش زندگی
عضویت در قاف، نوشتن رو برام یه کار مداوم کرده
! برنامه های این مدتی که عضو قاف بودی رو چطور ارزیابی می کنی؟ جلسات برخط گزینش و مصاحبه عضویت در قاف در رشد تو در داستان نویسی چه تاثیراتی گذاشته است؟ مونا میرجلیلی هستم متولد 1387، از کودکی عاشق نقاشی بودم، کتاب هایی که مامانم شب برام می خوندن رو فقط به خاطر تصویرگری ها نگاه می کردم، وارد دبستان که شدم ریاضی و علوم هم به نقاشی اضافه شد. از کلاس چهارم، ترجیح می دادم وقتی معلم ازمون انشا می
در مقابل خون شهدا بی تفاوت نباشید
ناصر ینصرنی را سر داد این بار خطاب به من و امثال من بود، زیرا او بدینوسیله تمامی مومنین را در طول تاریخ به یاری دین حق دعوت کرد. مادر عزیزم من هم اکنون احساس می کنم که این خبر چقدر برایت سنگین و طاقت فرسا است، مادر جان نمی دانی چقدر تو را دوست دارم و به همین دلیل دلم نمی خواهد که زیاد ناراحت و پریشان احوال باشید، چون که فرزندت به وسیله پل شهادت توانست به جوار رحمت حق بشتابد و دل تشنه اش
8 مدال المپیاد سهم یک منطقه محروم | چطور شهر زعفران با علم نانو مشهور شد؟
این فعالیت های پژوهشی استقبال می کنند. در این شهر همه علاقه مند به علم نانو هستند او در رابطه با اینکه چطور پای علم نانو به این شهرستان باز شد، توضیح داد: سال86 که در مشهد نزد پروفسور شاه طهماسبی درس می خواندم، استاد من را تشویق کردند که حتما علم نانو را به دانش آموزان یاد بدهم. پس از آنکه به قائن برگشتم، فعالیت در حوزه نانو را با کمک آقای بلالی، مدیر پژوهش سرا آغاز کردم