پسر جوان وقتی از سربازی بازگشت فهمید مادرش طلاق گرفته و نامادری در خانه ...
سایر منابع:
سایر خبرها
حکم قصاص برای پسری که مادرش و مرد مورد علاقه او را کشت
شروع کرده بود. پلیس به خانواده فریبا مشکوک شد و پسر او را بازداشت کرد. آرش بدون هیچ مقاومتی به قتل اعتراف کرد و گفت: مادرم 23 سال قبل با پدرم ازدواج کرده بود. آنها همیشه با هم اختلاف داشتند تا اینکه مدتی قبل متوجه شدم مادرم با مرد جوانی به نام صابر آشنا شده است. چون پدرم راضی به طلاق نبود، مادرم یک روز با صابر از خانه فرار کرد و دیگر بازنگشت. من همه جا را دنبال مادرم گشتم تا اینکه فهمیدم به تهران
متهم به قتل فراری دستگیر شد؛ مادرم را ناخواسته کشتم
بهزیستی تماس گرفت و از آنها کمک خواست.وقتی آنها آمدند در یک لحظه عصبانی شدم و ناخواسته مادرم را کتک زدم. بعد از فرار هم نزد پدرم که مدت هاست از ما جدا شده، رفتم و در شهرستان محل زندگی اش ماندم. با گذشت حدود یک ماه از ماجرا، با این تصور که آب ها از آسیاب افتاده و حال مادرم بهتر شده و پلیس هم دیگر در تعقیب من نیست به خانه برگشتم که دستگیر شدم. با اعتراف متهم 27 ساله به دستور بازپرس شعبه پنجم دادسرای امور جنایی پایتخت، متهم در اختیار کارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی قرار داده شد و تحقیقات در این مورد ادامه دارد. ...
بدحجابی در اجتماع امروز دل ما خانواده ی شهدا را می سوزاند
ی شهدا رومیسوزاند زخم زبان، طعنه، بدحجابی وبی غیرتی اجتماع است. وی افزود: متاسفانه من خاطره زیادی ازپدرم بیاد ندارم 4ساله داشتم که پدرم شهید شد وتن ها خاطره که در ذهنم مانده است این است که 4ساله بودم پس از شهادت پدرم یکشب خواب دیدم یکی از همرزمان پدرم با خانواده اش برای سرزدن به خانه ما آمده بودند وقتی که ازخواب بلند شدم بی تابی زیادی کردم وفکر کردم پدرم به خانه آمده است و آن شب تا نیمه های شب مادرم، خواهران وبرادرانم با من گریه کردند وشب سختی بود.
سایه به سایه با پدر شهیدم زندگی می کنم
قهرمان ورزشی هم بودند؟ بله، تا زمانی که وارد دانشگاه اصفهان شود در رشته بوکس فعالیت می کرد و مدال های مختلفی را نیز کسب کرده بود. ایکنا - شما سن اندکی داشتید و شاید خاطره چندانی از پدر بزرگوارتان نداشته باشید، روز های بدون پدر برای شما چگونه گذشت؟ پدرم همیشه قهرمان زندگیم بوده و همیشه رفتن را از او یاد گرفتم و ماندن را از مادرم آموختم. من سه سال و نیم داشتم که بابا به
ناگفته هایی از مادرانه ها در دفاع مقدس
زدم و به او گفتم فرهاد من باید بچه ها را ببینم دیگه طاقت ندارم. گفتم که اگر بچه ها را نیاوری ببینم خودم را از همین پنجره پرت می کنم پایین و بعد منتظر عکس العمل فرهاد شدم. فرهاد با تعجب نگاهم کرد، اول سعی کرد تا با نصیحت کردن آرامم کند. ولی وقتی دید فایده ای ندارد دست به دامان این وآن شد تا مرا نصیحت کنند. ولی وقتی سماجت مرا دید رو کرد به برادرش عبدالحسین و گفت حالا این مصیبت را چه کنم؟ چطوری آرامش
صدام برای سر این فرمانده 100میلیون جایزه گذاشت+ تصاویر | یک گلوله به قلب زهرا و یک گلوله به خودت بزن! | ...
سیپورکس و بعد از تعطیلی آن، در کارخانه سیمان مشغول به کار شدم و در خانه های سازمانی ساکن بودم . با آغاز جنگ، برای اولین اعزام که فراخوان کردند، من جزو این گروه بودم. به ساوجبلاغ رفتم و سپس به پادگان نیروی هوایی جی دزفول اعزام شدیم. مسوولیت حفاظت داخل و خارج این پایگاه شکاری را به من دادند و امنیت شیلترها را برعهده گرفتم تا خلبانان زمان استراحت با خیال راحت بخوابند. اولین موشکی که
شیوه جدید دروغ گفتن را چه کسی به این شاعر بزرگ معاصر آموخت؟!
آقای شهیدی ما را از مدرسه فراری داد. نرفتیم ما مدرسه و... ولی خب هر روز صبح پا می شدم وسایلم را برمی داشتم، یعنی آقای شهیدی ضمنا به طور غیرمستقیم اولین روش دروغ گفتن و شیره به سر پدر و مادر مالدین را به بنده یاد داد در حقیقت. من می رفتم و ظهر می رفتم نان می خریدم و می آوردم خانه و اینها فکر می کردند که من می روم مدرسه. پدرم یک روز به من گفت، کجا، صفحه چند هستید؟ گفتم اینجا. یک صفحه ای
داستان دستانی که "دست" می سازند/ انگشت متحرک برگزیده جشنواره بنیاد ملی نخبگان
و سه انگشتش قطع شد... خودش می گوید زمانی که از پیوند انگشت ناامید شدم، تصمیم گرفتم برای خودم انگشت مکانیکی بسازم!و این شروع ماجراجویی کاری امیر پایدار بود. از او می پرسم، حادثه تلخ قطع انگشتان دست شما چطور اتفاق افتاد؟ بعد از فراغت از تحصیل دانشگاهی، به همراه برادرانم در کارگاه تولید میزهای تلویزیون پدرم مشغول به کار شده بودم ، دهم آذرماه سال 89 بود، من سفارش مشتری
پسرم را سربریدند، اما با الگوی اُم وهب محکم ایستادم
الگوی خودم قرار دادم تا محکم بایستم. هرچند بینهایت به حسن وابسته بودم. او هم بسیار به من وابسته بود هرکمکی می توانست در خانه به من می کرد. پسر بود، اما حتی در خیاطی به من کمک می کرد. وقتی اعزام شده بود مدام به همه می گفتم انگار بخشی از خودم را گم کردم. چگونه به خطوط مقدم رفتید؟ آن روزی که بعد از دیدن خواب بیدار شدم، روزی بود که حدوداً صدنفر شاگرد آمده بودند تا بهشان خیاطی
نمی توانستم غذا بخورم اما اعلام ورشکستگی نکردم
ارزش ندارد و هشتادهزار تومان بابت آن بدهکار است. مجدداً به او مراجعه کردم سندی نشان داد که به همان قیمت خریده است گفت برای نان شب محتاجم و ان شاء الله کار می کنم و طلبت را می پردازم روز بعد غیبش زد و پس از آن دیگر خانه نشین شد، پسرش حجره پدر را اداره می کرد و پسر نیز آهی در بساط نداشت. بیچاره و مفلوک و سرگشته فقط چند صندوق چای و مقداری سریشم و گل گیوه تمام دارایی اش بود هر چه داشت
قتل هولناک مادر زیر مشت و لگدهای پسر بی رحم / در تهران رخ داد
جنایت، صبح دیروز، زمانی که اشکان قصد داشت مخفیانه وارد خانه شان شود، توسط کارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی پایتخت بازداشت شد. اشکان در تحقیقات به قتل مادرش اعتراف کرد و گفت: گاهی اوقات مواد مخدر مصرف می کنم و بعد از مصرف مواد متوجه نمی شوم که چه کاری انجام می دهم. 15 روز قبل از قتل در حال عبور از محل مان بودم که با مرد شروری دعوایم شد و او مرا کتک زد. در این ماجرا دستم بشدت آسیب دید اما از
چالش های دختران ایرانی در دهه ی 40
خانه داشته باشم. آن وقت این خانه، خانه ی من هم هست. خانه ی پدر من هم هست!... توی این خانه من هیچ حقی ندارم... غذای روز را پدرم تعیین می کند، رنگ اتاق ها را برادرم تعیین می کند، لباس های مرا هم مادرم می خرد. هر وقت که پدرم اراده کرد به سینما می رویم، حتی اگر من از فلان فیلم خوشم نیاید. هر وقت مامان اراده کرد، برای من کفش و لباس می خرد، همیشه هم چیزهایی می خرد که من خوشم نمی آید... من یک عروسک هستم در دست آن ها. آره یک عروسک، نه بیش تر! و آن وقت هجده سال هم دارم، هجده سال! کاش اصلا بزرگ نمی شدم، یک دفعه می شدم یک زن سی ساله! خیال نمی کنم در آن روز هم راحتم بگذارند... ...
قاتل فراری به دام پلیس افتاد | قتل وحشیانه مادر با ضرب و شتم
شرور درگیر شدم. در جریان این درگیری، دستم به شدت آسیب دید اما از ترس اینکه مبادا به محض خروج از خانه، مرد شرور یا نوچه هایش به سراغم بیایند، از خانه بیرون نرفتم. او ادامه داد: اما مادرم اصرار داشت که باید به دکتر مراجعه کنم ولی من قبول نمی کردم. تا اینکه روز حادثه با دو مددکار بهزیستی تماس گرفت و از آنها کمک خواست. در یک لحظه عصبانی شدم و ناخواسته او را کتک زدم. بعد از فرار هم نزد پدرم
غیرتی ترین پسر ایران اعدام می شود / او مادر خیانتکارش را پیدا کرد و با معشوقه اش کشت + جزییات
قرار گرفتند تا اینکه شهرام لب به اعتراف گشود و به قتل مادرش و دوست پنهانی وی با همدستی دو دوستش اعتراف کرد. اعتراف پسر به قتل مادر و دوست پنهانی پسر جوان در تشریح ماجرا گفت: مادرم 23 سال قبل با پدرم ازدواج کرده بود. اما آنها همیشه با هم اختلاف داشتند تا اینکه مدتی قبل متوجه شدم مادرم با مرد جوانی به نام صابر آشنا شده است. چون پدرم راضی به طلاق نبود مادرم یک روز با صابر از خانه
مشتاق دیدار امام حسین(ع) هستم
اجر عظیمی به تو خواهد داد. همانگونه که هر مالی که خداوند به انسان می دهد باید خمس آن را داد من فکر می کنم که بهترین ثروت تو ما فرزندان تو هستیم، اگر شهید شدم مرا خمس فرزندانت به شمار آور. اما برادرم، خواهرم و دوستانم! بعد از سلام مخلصانه، من از خداوند متعال می خواهم اگر کشته شوم و یا زنده بمانم مرا جزو شهدا قرار دهد، زیرا شهدا با با پغیمبران و صالحین محشور می شوند و دیگر اینکه حسین
حتی خلبانان بعثی از مظلومیت این شهدا به گریه افتادند
پای هواپیما های عراقی به شهرمان باز شده. و چند ثانیه بعد، با اصابت بمب ها به مناطق مختلف شهر، زمین و زمان لرزید...*(بمباران شهرها و مناطق مسکونی ایران توسط هواپیماهای عراقی در دوران دفاع مقدس) در غیاب پدرم که از حدود یک ماه قبل به جبهه رفته بود، خودمان اقدامات احتیاطی را انجام دادیم و همگی در زیرزمین خانه، پناه گرفتیم. بمباران حدود 5، 6دقیقه طول کشید. این اولین بار بود که شهر میانه توسط
یادگاری های شهید حسن باقری برای همرزمش
(رضایی) آمدند و مرا به بیمارستان ولی عصر (عج) بردند. حدود 15 روز که گذشت پزشکان دیدند فایده ندارد و پایم را قطع کردند. بعد از مدتی برادر باقری به ملاقاتم آمد. کیسه ای در دستش بود. پرسیدم: حسن آقا این کیسه چیست؟ گفت: وسایل شخصی ات را برایت آوردم. کیسه را دست مادرم دادم تا به منزل ببرد. مادرم وقتی کیسه را در خانه باز می کند با کلی مواد منفجره روبه رو می شود. حسن تمام آنها را در سنگر جمع
سجده برای مرگ باعزت (حدیث دشت عشق)
کرد، گاهی دنبالم می دوید اما من همیشه از او جلوتر بودم. این برای من خیلی لذت داشت که پدرم با من بازی می کرد.با وجود آنکه مشغله کاری زیادی داشت اما روز تولدم را که هفتم فروردین است فراموش نمی کرد و هدیه ای برای من می خرید و مرا خوشحال می کرد. اگر هم فراموش می کرد حتماً یک جوری جبران می کرد، خاطره این مهربانی هایش را هرگز فراموش نمی کنم.با آنکه گاهی شیطنت می کردم اما او هرگز عصبانی نمی شد و همیشه به من توصیه می کرد که در انتخاب دوستانم خیلی دقت کنم.
لاله اسکندری: یه ماشین با سرعت 135 کیلومتر به من زد و خانواده ام 24 ساعت طول کشید تا منو پیدا کنند؛ توی ...
در خیابان بهار بردندم و 24 ساعت طول کشید تا پدر و مادرم پیدایم کنند. وقتی تصادف اتفاق می افتد، شهریور 59، ساعت چهار و نیم بعدازظهر، سیامک برادر بزرگم به خانه می رود و به مادرم می گوید لاله تصادف کرد ولی نمرد! پدر و مادرم راه می افتند و بعد از تقریبا 20 ساعت پیدایم می کنند. ادامه داد: جمله ای که دکتر به پدرم می گوید این است که معجزه نجاتش داده است چون نه شکستگی داده بودم و نه ضربه مغزی
پری غفاری معشوقه شاه پهلوی: شاه آرام آرام مشروب می خورد و گاهی گیلاس مرا هم پر می کرد | ازدواجی در کار ...
باشید، تا بیشتر با هم آشنا شویم”. آن روزها همه می دانستند که فوزیه ایران را ترک کرده است و خیال بازگشت هم ندارد. از سوی دیگر مادر پری با همدستی فردوست و گرفتن وکیلی به نام ارسلان خلعت بری، طلاق او را از علی آشوری گرفتند، مادر پری فکر می کرد که از این پس دخترش ملکه ایران خواهد شد. پری با فسخ عقد با علی آشوری، آزادی خود را به دست آورد، رویای هر شب وی دربار و در کنار شاه بودن بود
9 روایت بسیار تکان دهنده از زندگی آدم ها که زبانتان را بند خواهد آورد
تی من از قضیه باخبر شدم و جوابی که لیاقتش را داشت را به او دادم سعی کرد با ساختن یک پرونده ساختگی سرپرستی بچه هایم را از من بگیرد و آن ها را به یتیم خانه بفرستد." از طرف geth1962 زخمی که برای همیشه روی قلبم ماند "در دوران دبیرستان من به خاطر انبوه مشکلات شخصی و خانوادگی دختر فوق العاده محبوبی نبودم اما دوستانی داشتم و بودن در مدرسه را به بودن در خانه ترجیح می دا
خاطرات خانم بالا از زنان صیغه ای ناصرالدین شاه/ چگونه همسر شاه شهید شدم؟
کوچک چهار در دو متر خانه ای دورافتاده در گلوبندک زندگی می کرد که آن هم بر اثر لطف یک زن خیر به طور رایگان در اختیارش گذاشته شده بود و به عنوان یکی اعضای خانواده ی او در میان آن ها باقی عمرش را می گذرانید. خانم بالا پذیرفت خاطراتش را از حرمسرای ناصری تعریف کند. آن چه در پی می خوانید نخستین قسمت از خاطرات او به نقل از مجله ی اطلاعات هفتگی به تاریخ یک شهریور 1336 است: پدر و مادرم اهل فشم
دزد معروف به گربه تهران دستگیر شد / سرقت بخاطر شرط بندی + جزییات
او باید ماهی 14 میلیون تومان هزینه آمپول می دادم. کسی که حقوقش ماهی 10 میلیون تومان است چطور می تواند ماهی 14 میلیون هزینه آمپول، ماهی 8 میلیون کرایه خانه و هزینه خوردوخوراک را هم که خودتان حساب کنید، چندماهی که گذشت دیگر کم آوردم و خسته شدم شرمنده زن و بچه بودم به همین خاطر تصمیم به خودکشی گرفتم. مقدار زیادی قرص خوردم تا به زندگی ام پایان بدهم. در یک پارک نیمه جان شدم که مردی به نام سیاوش نجاتم
(تصاویر) زندگی خصوصی، عکس های شخصی و بیوگرافی سارا احمدیان
که برای تست خودم را به دفتر کارگردانی رساندم که آنجا با آقای جامی روبرو شدم و ایشان مرا برای فیلمش انتخاب کردند. بعد از تجربه های اولیه در عرصه بازیگری، فعالیت در این رشته برام جدی شد و در کلاس های استاد سمندریان ثبت نام کردم. من شروع آسانی داشتم، اما هر چه جلوتر رفتم متوجه شدم این کار چقدر سخت است، بازیگری با تصورات من متفاوت بود به همین دلیل تصمیم گرفتم در رشته بازیگری
گفتگو با حمیدرضا محمدی صفت ، جانباز 70درصد قطع دوپا نخستین گفت وگو پس از 42 سال!
دلتان بوده که یک روزی اگر رسانه ای سراغم آمد بگویید؛ چیزی که در انتقال حقایق انقلاب مؤثر باشد؟ بعد از جنگ چه کار کردید؟ - من محصل بودم. بعد از این که هیجده ماه درمانم طول کشید و وقتی تمام شد، برگشتم به مدرسه و دیپلمم گرفتم. فاش نیوز: با چه شرایطی دیپلم گرفتید؟ - با ویلچر می رفتم. سال آخر را آن جا ادامه دادم؛ مدارک دیپلمم را گرفتم. رشته ی راه و ساختمان. تقریباً از سال
قاتلی که برای یک جمله یک نفر را کشت
بود. بعد از قتل چه کردی؟ به خانه یکی از آشنایان دورم رفتم و در آنجا پنهان شدم اما خیلی زود لو رفتم و دستگیر شدم. راستی موتور سعید، دست تو چه می کرد؟ موتور را به صورت امانت از سعید گرفته بودم. چون در جست و جوی کار بودم و سعید هم زندان بود. او از دوستان صمیمی من بود که در پارک با او آشنا شده بودم. به سعید پیغام دادم که موتورش را امانت بگیرم تا با آن کار