سایر منابع:
سایر خبرها
زندگی ما همراهی و همرزمی بود
آفتاب روی صورتشان افتاده. کسی فکر نمی کرد چند روز بعد آن روزهای سخت و سرنوشت ساز فرارسد. آن روز حاج آقا و همکارانش از مأموریت مرزی برمی گردند. ایشان حدود ساعت 12 شب به خانه رسید. آنقدر خسته بودند که حتی در هواپیما هم نتوانسته بودند شام بخورند. من برایشان غذا آوردم، اما از شدت خستگی فقط دو، سه قاشق خوردند و دیگر نتوانستند ادامه بدهند. سریع خوابشان برد. من هم برایشان جا انداختم و پتو رویشان کشیدم تا راحت استراحت کنند. حدود ساعت 3 نیمه شب با صدای عبور چیزی شبیه موشک از خواب بیدار شدم. هنوز صدای انفجار را نشنیده بودم. بلند شدم و به بالکن رفتم که ناگهان صدای انفجار آمد و بعد از ...
روایت یک روزنامه نگار از دفتر پرستاری مجتمع بیمارستانی امام خمینی(ره) در روزهای جنگ
روز حادثه دقیقا چه شد و چطور متوجه شدید خانه تان آسیب دیده است؟ در حال حاضر ما هر روز شیفت هستیم و گفته اند شیفت های عصرتان در درمانگاه آف هستید و هر روزصبح ها بیایید. روزی که این اتفاق افتاد، صبح کار بودم؛ یعنی ساعت دو می توانستم بروم خانه اما خیلی کارهایم زیاد بود چون قرار بود کارگاه های توانمندسازی و تاب آوری در زمان بحران برای سرپرستارها برگزار کنیم. در حال فراهم کردن مقدمات بودم و می خواستم کارم را تکمیل کنم، ماندم و وقتی خواستم به خانه برگردم، فهمیدم دیگر خانه ای قابل سکونت وجود ندارد و اتفاقی که رخ دادنش را برای خودم خیلی دور از ذهن می دانستم، افتاده است. قرار بود ساعتی که این اتفاق افتاد، در خانه باشم اما سرنوشت طور دیگری رقم زده بود. بعد از اینکه ...
عراقچی: دیپلمات های ایران در روزهای سخت، پایبند به وظایف خود ماندند
جنگ محک بسیار خوبی بود. همکاران من در تمام روزها در محل وزارت خانه حضور داشتند و تلاش کردیم صدای حقانیت و مظلومیت مردم ایران و شهدا باشیم. این کار را به نحو خوبی انجام دادیم. پس از 40 روز مقاومت خیلی ها در سراسر دنیا به زبان آمدند که ما مردم ایران و نیروهای مسلح ایران و حتی مسئولان ایرانی را نشناخته بودیم؛ یکی یکی شهید شدند اما ایستادند. اداره کشور را رها نکردند. کسی از سمت خود استعفا نداد، چه برسد که از کشور خارج شود. خیلی تلاش می کردند این اتفاق بیفتد، اما من افتخار می کنم یک مورد در وزارت خارجه و نمایندگی های خود نداشتیم. همه همکاران من این تجربه را دارند؛ در خارج از کشور تحمل سختی ها بسیار دشوار است، چراکه در معرض بمباران تبلیغات هستند و حفظ روحیه کار سختی است اما همه همکاران من این کار را انجام دادند. وی افزود: مقامات آمریکایی اذعان کردند در جنگ دیپلماسی عمومی، ایرانی ها برنده شدند و سفارت خانه های ایران جنگ رسانه ای و دیپلماسی عمومی را بردند. منبع: ایسنا ...
دیدم که جانم میرود
جوان خانواده که با نگاه آرمانی اعتقادی در بسیج ثبت نام می کند تا در امنیت خیابان ها دخیل باشد مانند باقی آدم های این روایت به هنگام انجام وظیفه به شهادت می رسد. یا داستان عطا که موج انفجار او را از خانواده اش می گیرد و می شود نوجوان 13 ساله جنگ رمضان. همه این داستان ها چه در آن سال ها که به روایت آدم هایی مانند احمد در کتاب دیدم که جانم می رود به دست مان رسیده، چه آنچه که در این روز ها لمس می کنیم، همه از یک جنس است. همه شان شبیه همند. در تک تک روایت ها میل به زنده بودن و حیات جاودانه وجود دارد. در تمام آنچه می توان نوشت و گفت و دید علاقه به ادامه دادن و ساختن هست؛ و در ...
پوستر| شهدای خدمت
برگشتیم و آنجا ساکن شدیم. امیرحسین حالا دو ساله شده بود. در همین دوران بود که همسرم به عنوان محافظ امیر پوردستان، فرمانده نیروی زمینی انتخاب شد. از همان روز، احساس می کردم شخصیت همسرم پخته تر و کامل تر شد. به خاطر شرایط عالی جسمانی و روحیه منظم و جدی اش، این شغل کاملاً برایش برازنده بود و او هم آن را امانتی الهی می دانست. آن قدر در کارش جدی و دقیق بود که همه دوستش داشتند. چند بار با افتخار به من گفت: حاضرم جانم را برای امیر پوردستان بدهم. بعد از مدتی، امیر پوردستان به آجا منتقل شد و امیر کیومرث حیدری به جای ایشان آمد. امیر حیدری نیز انسانی بسیار با شخصیت، متدین، متواضع و بااخلاق بود. تواضع و فروتنی ...
جاسوسی بزرگ منصوریان برای تیم ملی؛ اتفاقی که می توانست تیم ملی را از جام جهانی محروم کند
... شاید ندیده باشید: دعوت یک مهاجم جدید به تیم ملی/ بازیکن سابق پرسپولیس مسافر آمریکا می شود ترسیدم دستگیرم کنند شاید خیلی ها این موضوع را شوخی بگیرند اما من آن موقع خیلی جدی در تلویزیون می گفتم که اگر دستگیر می شدم نمی دانستم برای تیم ملی هم محرومیت و دردسر داشته باشد ولی می دانستم برای خودم بالای سه سال جریمه محرومیت از مربیگری دارد. به آقایان نبی، کفاشیان و کی روش هم می گفتم که اگر تا ساعت 10 شب برنگشتم قطعا من را گرفته اند و بیایید مرا پیدا کند. خطر برق گرفتگی در تمرین کره جنوبی هفت شبانه روز با تیم ملی کره جنوبی بودم و هر کجا می رفتند، من هم ...
شوهرکشی در ورامین با همدستی شوهر صیغه ای سابق
ماموران گفت: نسرین خودش شوهرش را کشت. فریدون، نسرین را کتک می زد. نسرین هم عصبانی بود. از من کمک خواست. او را به خانه من آورد و در آنجا مقتول را زدیم. حالش بد شد و بعد من دهانش را گرفتم و نسرین هم او را زد تا اینکه مرد جان داد. متهمان به اتهام مشارکت در قتل بازداشت شدند و پرونده برای رسیدگی به شعبه پنج دادگاه کیفری استان تهران فرستاده شد. در جلسه رسیدگی کیفرخواست علیه متهمان خوانده شد. با توجه به اینکه کاظم در زندان فوت کرده بود، نسرین در جایگاه حاضر شد. او گفت: اتهام قتل را قبول ندارم. من چند ماهی بود که با فریدون ازدواج کرده بودم. او قبلاً سکته کرده بود و بی اختیاری ادرار داشت. وقتی ...
کتاب خوانی به رسم رهبر شهید!
خبرگزاری مهر - مجله مهر: شوهر کتاب نخوان، عین مصیبت بود. این را دیر فهمیدم؛ یک سالی که از ازدواجمان گذشت، با خودم گفتم: ای دل غافل، چرا هیچ وقت ازش نپرسیدم شما کتاب می خونید یا نه؟ و خب سرنوشت ما به هم گره خورده بود. من با کتاب ها زنده بودم؛ وقت شادی یا غم به کتاب پناه می بردم. همسرم مشکلی با غرق شدنم در کتاب ها نداشت، اما علاقه ای هم به مطالعه نشان نمی داد و اغلب می گفت: فرصتش رو ندارم. وقتی تصمیم گرفتیم خانواده مان سه نفره شود، کک افتاد به جانم که: فردا روز چطوری می خوای بچه ت رو کتاب خون کنی؟ اصلاً اگه هیچ وقت توی دست باباش کتاب نبینه، علاقه پیدا می کنه به مطالعه؟ از آن جایی که نیاز، مادر ...
گفتگو با سارا کنعانی، نویسنده ای که 40 روز مادر "آهو" بود؛ خدا را شکر که بعد از بمباران بیمارستان بی ...
. مادرم این تجربه را برای من ارزشمند می دانست و خواهرانم که خودشان مادر هستند، با اشتیاق مشورت می دادند و وسایل و لباس های بچه هایشان را در اختیارم گذاشتند. در مقابل، مردان خانواده مثل پدر و برادرم بیشتر نگران بودند. شاید تصور می کردند این تصمیم در آینده برای ازدواج من مانع ایجاد کند. با این حال، چون مرا می شناختند، می دانستند وقتی تصمیمی بگیرم آن را عملی می کنم و در نهایت همه حامی من شدند. * سخت ترین لحظه برای من زمانی بود که رفتار پدرم را با آهو می دیدم. پدرم آدم بسیار بچه دوست و نوه دوستی است، اما احساس می کردم او با آهو همچنان مثل بچه مردم رفتار می کند و هنوز نتوانسته بود نقش یک ...
زشت ترین کاری که یک دختر در حق مادرش می کند! / پشیمانم دوست پسرم مرا طلسم کرد + نظر کارشناس !
برای دوست پسرهاشون هدیه می خرند بتوانم یک هدیه باارزش بخرم اما پولی نداشتم.چند روزی گذشت تا این که متوجه شدم مادرم یک گردنبند با ارزش دارد که از پول کارکردن در رستوران ها و ... خریده بود.همون رو با فاکتورش سرقت کردم و به حسام دادم و خیلی خوشحال شد و گفت ممکنه من هیچ وقت نتونم به شما هدیه ای مثل این بدم و جبران کنم. برام مهم نبود .چون مهم این بود که تونسته بودم ارزش خودم رو بالا ببرم. چند روز بعد مادرم متوجه گم شدن گردنبند شد و متوجه شد که کار من بوده. چون به جز من هیچ کس نمی دانست گردنبند کجاست. وقتی گفتم من برنداشتم تصمیم گرفت از من شکایت کند و همین کار را هم انجام داد اما به دلیل ...
بیوگرافی مینا شفیعی
زبان خودش همیشه به سینما و بازیگری علاقه مند بودم، از سال 1396 با حضور در کلاس های مرحوم امین تارخ مسیری هنری خود را آغاز کردم، 9 ماه با ایشان کلاس داشتم و بعد از آن در کلاس های آقایان آبسالان و بهبودی و در نهایت کیومرث مرادی حضور یافتم و همان جا از طریق استاد کیومرث مرادی برای حضور در فیلم سینمایی آبی روشن به عوامل پروژه معرفی و در نهایت پذیرفته شدم. مینا شفیعی و پسرش گفتنی است وی در آثاری هم چون فیلم های سگ بند ، بی مادر و سریال های آنتن، همه گیری، عدالت خانه، جلال 2، خانه امن و ... حضور داشته است و همچنین سابقه حضور در فیلم کوتاه “دوئل” را نیز در کارنامه هنری ...
پوستر| شهدای خدمت
...، دیدم و آنجا فهمیدم همسرم شهید شده است. پس از آن، درگیر کارهای اداری و مراسم تدفین همسرم بودم. تقریباً یکی دو روز طول کشید تا پیکر مطهر همسرم را تدفین کردیم و بعد از مراسم خاکسپاری، خبر شهادت دخترم را هم به من دادند. پیکر دخترم را از بندرعباس به میناب منتقل کردم؛ مسیری که سخت ترین بدرقه عمرم بود. ما پدران شهدا، فانوس راه مقاومت می شویم این داغ سنگین، من را از پا درنیاورد. ما پدران شهدا، فانوسی خواهیم شد برای روشنایی راه مقاومت. با اراده ای که از خون شهدا گرفتم، راه ایستادگی را ادامه خواهم داد. دعوت به ایستادگی؛ در زمین دشمن بازی نکنید ...
پوستر| شهدای خدمت
، چون همان شب مجروحیتش خواب شهادتش را دیده بودم، اما همانند هر پدر دیگری که جگرگوشه اش را از دست می دهد با شنیدن این خبر دچار غم و اندوه شدم، در عین حال از اینکه فرزند دلبندم را ابراهیم وار در راه اسلام فدا کرده بودم احساس پشیمانی نمی کردم. پیکر پسرم در میان دستان پرمهر و چشمان اشکبار دوستان و همرزمانش تشییع شد. او را در مزار شهدای روستای قلعه تسمه به خاک سپردیم. همرزمان و دوستانش تا مدت ها هر شب به خانۀ ما می آمدند و برایش مراسم عزاداری برگزار می کردند. پنجشنبه ها دعای کمیل به یادش می خواندند. آن ها سعی می کردند ما تنها نمانیم. همۀ آن ها برای من مثل عباس بودند. چهرۀ معصومشان یادآور سیمای آرام پسرم بود. انتهای پیام/ ...
پوستر| شهدای خدمت
های مذهبی علاقه داشت و عضو فعال بسیج شهر دماوند بود . سپس بدلیل علاقه ای که به نظام داشت و بعد از گذراندن دوره های سخت آموزشی در شهرهای اصفهان و مشهد وارد نیروی انتظامی شد و بعد از چند سال به عضویت در ستاد کل نیروهای مسلح در آمد و تا لحظه شهادت خدمت کرد. سال 1389 به دختر عمویش رامینه پازکی اظهار علاقه کرد. خانواده عمو ساکن تهران بودند؛ عمویش هم بازنشسته نیروی هوایی ارتش بود و رامینه با سختی های این شغل کاملا آشنا بود.خودش میگوید : وقتی به خواستگاری ام آمد دانشجوی ارشد بودم و در رشته آموزش زبان انگلیسی درس می خواندم . اصلا فکرش را نمی کردم با یک نظامی ازدواج کنم ، با سختی ها ی شغل ...
80 روز و یک قلم که خم نشد ؛ روایت خبرنگاری بسیجی از سنگرِ بی خوابی و عشق به ایران
خاموش می شود، یعنی ضبط صدا با گوشی در میان بوق ممتد ماشین ها، یعنی از خانه زدن و دوری از خانواده، یعنی شنیدن جمله خبرنگارا برو پی کارت و لبخند زدن. سخت تر از همه، دیدن زخمی ها و شهیدانی است که گاهی چند قدمی تو روی خاک می افتند و تو باید بدون اشک، روایت کنی. گاهی آنقدر خسته ام که نمی توانم قهوه را تا ته بخورم؛ اما هنوز قدرت نوشتن دارم. گاهی آنقدر شب بی خوابی می گذرد که چشمم دود می کند، اما دوست دارم همین چشم ها مثل فانوس حقیقت بماند. من بسیجی ام؛ یعنی قبل از هر چیز، خودم را سرباز ولایت می دانم. من خالصانه پای نظام و کشورم هستم بگذارید صریح بگویم ، من از همان روز اول، بدون ...
روایت امدادگر خراسان جنوبی از روزهای تلخ جنگ تحمیلی سوم
گزارشی از تاثیر جنگ بر زندگی مردم؛ یک شهروند: اگر این شرایط و بی پولی ادامه پیدا کند، حتی به کارتن خواب ...
جنگنده زیاد بود. خیلی ترسناک بود. چند بار دیگر هم چنین انفجارهایی بود که باعث شکستن شیشه ها در خانه شد. این جنگ باعث شد بیشتر متوجه شوم که بسیار چیز مزخرفی است و جنگ خوب و بد نداریم. همه جنگ ها بد است و از کنترل خارج می شود. از آینده ای که هیچ چیز آن مشخص نبود ترسیدم رضا جوانی حدود 40 ساله و کارمند است که مانند بسیاری از مردم اسفند ماه شلوغی را در پیش داشت. صبح روز اول جنگ در محل کارش در حالی که روزه بود و در حال کار، ناگهان با سر و صدای همکارانش متوجه اتفاقی غیرعادی شد: یک دفعه با صدای همکارانم که داد می زدند: زدن، زدن از جا پریدم. همه به پارکینگ ساختمان رفتیم و مدیرعامل هم ...
ویترین روزنامه ها/ گزارش پیام ما از مشکلات زنان بعد از جنگ/ روایت اعتماد از حضور پاکبانان در جنگ 40 روزه
.... فک کنم جنگ شده و چند جا رو زدن. وقتی در آن لحظه ها همکارش تلفن را جواب داد همین جمله را از سید احمد شنید. به قول خودش زمینه اش را داشت و از قبل احتمال درگیری را داده بود. به سختی خود را از آن فضای ملتهب به اداره پسماند شهرداری تهران رساند و از آنجا همراه سایر پاکبان ها به حوالی خیابان کشوردوست اعزام شد. بعد از آن روز هم، هر بار در محدوده منطقه 12 و بازار حمله ای صورت می گرفت همراه گروه یا به تنهایی برای پاکسازی منطقه می رفت و چون در رانندگی ماشین سنگین وارد بود، پشت مینی لودر می نشست. اولین چیزی که آن روزها در صحنه های بمباران به چشمم می خورد تخریب های خیلی گسترده بود. وقتی در یک محله، نقاطی را می زدند در واقع به تمام محله و اطراف آن آسیب وارد می شد، از شکستن شیشه ها تا تخریب ساختمان ها. برای ما سخت بود که این صحنه های تخریب شهر را ببینیم. سخت بود، ببینیم یک دفعه با یک یا دو موشک این همه آدم آسیب ببینند. ...
از دل راکتور تا چشم دوربین
.... آنجا عکاسی و فیلمبرداری کردم و متوجه شدم در این زمینه علاقه دارم. بعد از برگشت از آن سفر، جنگ شروع شد. روز اول جنگ، اوضاع روحی خیلی بدی داشتم و نمی توانستم خودم را آرام کنم و نمی دانستم باید چه کنم. حتی صبح در میدان نقش جهان نمی توانستم از مردم عزادار عکاسی کنم؛ لرزش دستانم و حال ناخوشم اجازه عکاسی نمی داد. شب به میدان بزرگمهر رفتم و دیدم مردم دارند آرام آرام جمع می شوند. همانجا تصمیم به عکاسی گرفتم و شب اول را ثبت کردم. به این صورت، عکاسی از خیابان از آن شب شروع شد. عکس هایم را در فضای مجازی داخل یک گروه رسانه ای می فرستادم تا حضور مردم را نشان دهم. به خصوص بعد از اتفاقات ...
عباس جدیدی: با علیرضا دبیر پدرکشتگی ندارم، کاپیتان و بزرگ تر او هستم/در شورای شهر نه در لیست اصولگراها ...
در مغولستان و سال 68 بود که من قهرمان جهان شدم. بعد به مسابقات انتخابی تیم ملی آمدم و فینال به آقای حسین محبی خوردم. حسین محبی خیلی پهلوان بود. دو برادر حسین و حسن شاید بخاطر همین جنگ تحمیلی ایران و عراق و آن تحریم ها و اینکه ما چند سال المپیک نرفتیم، واقعا حقشان خورده شد. اگرنه این ها به راحتی چندین سال قهرمان جهان و المپیک می شدند. محمد بزم آور، رضا سوخته سرایی، برداران محبی، همه در شرایط تحریم و ... کسانی بودند که در کشتی به حقشان نرسیدند. محبی را بردید؟ فینال خوبی را با محبی برگزار کردم. ایشان خیلی پهلوان و دلاور بودند. آقای حسین محبی من را بردند. بعد سال 90 من (عضو ...
امضای به یادماندنی محمدحسین
و حفظ وقار و حجاب بود. بانو رسول خانی از آخرین تماس تلفنی با همسرش و سفره افطاری که دست نخورده باقی ماند، تعریف می کند: روز چهارشنبه، 21 ماه رمضان، چند ساعت قبل از حمله، تلفنی با هم صحبت کردیم. قرار شد شام ماکارونی بگذارم و در کنار هم باشیم. همراه خانواده رفتم و در تجمعات مردمی شرکت کردم. وقتی به خانه آمدم کمی نگران شدم، چون هیچ تماسی از همسرم نداشتم. خبر حمله را که شنیدم بیشتر نگران شدم. ساعت 8:30 یکی از دوستانش تماس گرفت و گفت که محمدحسین مجروح شده. راهی بیمارستان نیکان اقدسیه شدم و آنجا فهمیدم محمدحسین شهید شده است. من و همسرم 3 سال عاشقانه زندگی کردیم. آرزوی شهادت دونفره داش ...
در اینتر می مانم و بعد از آن ناپدید خواهم شد!
، عاطفی ترین پیام مربوط به زنی است که تصویرش روی دست او تتو شده است: مادربزرگم که حال مساعدی ندارد؛ این موضوع مرا بسیار تحت تاثیر قرار داد. وقتی کوچک بودم، او مدرسه ای را که در آن درس می خواندم تمیز می کرد و من به او کمک می کردم تا کارش را زودتر تمام کند. از اینکه اکنون از هم دور هستیم بسیار متاسفم. این دوگانه را به او تقدیم می کنم. اما خانواده دیگری نیز وجود دارد که لائوتارو از سال 2018 در اینتر ایجاد کرده است و پایان دادن به دوران حرفه ای اش با پیراهن نراتزوری یک احتمال کاملاً واقعی است: بدون شک می خواهم این کار را انجام دهم. هنوز کلیدهای آپیانو (کمپ تمرینی اینتر) را در دست ندارم ...
نوزاد زیبایم را فروختم بدون اینکه شوهرم بداند ! / وقتی فهمید دخترمان نیست عشقمان خشک شد + نظر کارشناس
...> از کار زیاد رنجور وناتوان شده بودم و نیاز به استراحت داشتم از این رو به منزل خواهرم درشهرستان رفتم تاحالم بهتر شود پس از بهبودی به خانه برگشتم و با پسرصاحب خانه ام ازدواج کردم به لطف خدا بعد ازیک ماه از همسرم باردارشدم. یک روز حمیده با من تماس گرفت و پیشنهاد عجیبی به من داد که بچه ای را که باردار بودم به خواهرش بدهم و به همسرم بگوییم بچه مرده بدنیا آمده است. برای حفظ زندگی و تامین بخشی از مخارج زندگی، مجبور به پذیرفتن درخواستش شدم.یک هفته به دنیا آمدن فرزندم مانده بود که حمیده و خواهرش مرا به اجبار به بیمارستان خصوصی بردند و با هماهنگی که با پزشک انجام داده بودند مرا ...
مبینی:سال 1404 سخت ترین سال دوران ورزشی ام بود/ در فضای مجازی فعالیت ندارم و این شانسم را در انتخاب چهره ...
شناخت کمتری از من داشته باشند و این موضوع شانس مرا برای انتخاب شدن کاهش می دهد. درصد مشخصی نمی توانم برای آن تعیین کنم. قهرمان دوومیدانی آسیا برنامه خود برای سال 1405 را بازی های آسیایی اعلام کرد و افزود: مسابقه بسیار مهمی پیش رو دارم. امیدوارم اول با یک رکورد عالی سهمیه ورودی را کسب کنم و بعد برای بهترین نتیجه، صد درصد توانم را بگذارم. وی در مورد میزان شانس موفقیت در سال آینده با قاطعیت گفت: خداروشکر امسال بهترین رکوردها و عملکرد را در تمرین هایم داشتم. با این شرایط، برای موفقیت در سال 1405 صد درصد شانس قائل هستم و ان شاءالله با لطف خدا سالی فوق العاده برای دوومیدانی ...
قتل مادرزن پولدار در ویلا/ ردپای دختر مقتول در صحنه جنایت
: قصد کشتن مادرزنم را نداشتم. فقط می خواستم با او صحبت کنم تا دست از رفتارهایش بردارد. او در زندگی ما دخالت می کرد و دست از تهدید به شکایت برنمی داشت. او درباره حادثه گفت: 2 روز قبل از ماجرا مراسم شیرینی خوران خواهرزنم بود. بعد از مراسم همراه همسرم به ویلایی در شیرگاه رفتیم. قرار بود یک روزه به تهران بیایم و با مادرزنم حرف بزنم و برگردم. می خواستم طوری وارد خانه شوم که نتواند از من فیلم بگیرد یا برایم دردسر درست کند. وی ادامه داد: شب از پنجره وارد خانه شدم و تا روز بعد در انباری ماندم. حوالی ساعت 3 بعدازظهر ترس عجیبی گرفتم و داخل سرویس بهداشتی پنهان شدم. سگ خانه متوجه ...
قتل مادر زن پولدار با گریم و شوکر
.... می خواستم طوری وارد خانه شوم که نتواند از من فیلم بگیرد یا برایم دردسر درست کند. شب از پنجره وارد خانه شدم و تا روز بعد در انباری ماندم. حوالی ساعت 3 بعدازظهر ترس عجیبی گرفتم و داخل سرویس بهداشتی پنهان شدم. سگ خانه متوجه حضورم شد و سروصدا کرد. مادرزنم آمد و با هم روبه رو شدیم. شوکر زدم اما به دستش خورد و روی زمین افتاد. درگیری به داخل سرویس بهداشتی کشیده شد. چند دقیقه بعد دیگر صدایی از او نشنیدم و وقتی بلند شدم دیدم نفس نمی کشد. سهراب درباره مخفی کردن جسد گفت: ترسیده بودم همسایه ها صدا را شنیده باشند. جسد را داخل فرش پیچیدم و به سونا بردم. بعد با ماشین مادرزنم فرار کردم. مدتی بعد ...
روایت شهر؛ نجات معجزه آسا از مرگ
همشهری آنلاین : مهین قاسمی می گوید: زندگی من به قبل و بعد ساعت 4 صبح 9 فروردین بر می گردد. من کرج زندگی می کنم، همسرم شب کار بود و روز قبل از حادثه، از صبح تصمیم گرفته بودم که بعد از اتمام ساعت کار به منزل خواهرم بروم. ساعت کارم که تمام شد با خودم فکر کردم که به منزل خودمان بروم و خانه را مرتب کنم تا اگر میهمانی به منزلمان آمد خانه مرتب باشد. سوار مترو شدم. خانم دستفروشی در حال فروش بود و من یکی از لوازمی را که می فروخت را خریدم اما چون کارتخوان نداشت هزینه اش را کارت به کارت کردم. خانم دستفروش کنارم نشست و کلی برایم دعای خیر کرد. در همین حین از ایستگاهی که باید پیاده می شدم گذشتیم و من هم ...
روایت یک استقبال تاریخی؛ وقتی کردستان به پیشواز شهید رئیسی رفت+تصاویر
ماندگارترین صحنه آن روز، لحظه ای بود که رئیس جمهور از خودرو پیاده شد و میان مردم قدم زد. حرکتی که ناگهان موجی از هیجان در خیابان ها به راه انداخت. محافظان به سختی مسیر را باز می کردند اما شهید رئیسی آرام و با لبخند در میان مردم حرکت می کرد؛ دست تکان می داد، سلام می کرد و گاهی برای چند ثانیه کنار مردم می ایستاد. همین پیاده روی کوتاه، برای مردم معنای بزرگی داشت؛ معنای امنیت، اعتماد و نزدیکی. بسیاری می گفتند اگر امنیت و محبت مردم نبود، چنین صحنه ای شکل نمی گرفت. آن روز خیابان های کردستان تصویری متفاوت از حقیقت این دیار را به نمایش گذاشتند؛ استانی که با وجود همه مشکلات و گلایه ها، همچنان ...
به علت ضیق مکان و تنگنای معیشت؛ تولید تئاتر به رویا تبدیل شده است!
.... در واقع خانه کوچک تنها یک لوکیشن نیست بلکه به بخشی از بحران زندگی شخصیت ها تبدیل می شود. غلامی درباره شرایط امروز تئاتر و ادامه فعالیت گروه های نمایشی بیان کرد: تئاتر باید در همین اوضاع خودش را نشان دهد و فرهنگ و تئاتر نباید نادیده گرفته شود. مخاطب نباید به نبودن تئاتر عادت کند. با این حال برای گروه های تئاتری از لحاظ مالی صرفه ای وجود ندارد و تولید این اثر هم مربوط به سال گذشته است. شرایط اقتصادی باعث شده ادامه فعالیت برای بسیاری از گروه ها دشوار شود. این کارگردان تئاتر ادامه داد: مشکل معیشتی فقط مربوط به تئاتر نیست و همه مردم با آن درگیر هستند اما تئاتر در این ...