سایر منابع:
سایر خبرها
ستایش نامادری
به نام پروردگار عالم که چوپان من است ستایش نامادری نویسنده:سیروس قزلباش تقدیم به بانو (میم) ستایش برای جشن تولد 7سالگی اش لحظه شماری می کرد مادرستایش پیشنهاد داده بود تا جشن را در ویلای شخصی خودشان در ده بالای یزد برقرارکنند ومقداری وسایل جشن تولد وبادکنک وتزئینات آماده کرده بودند وچون ستایش گیتار زدن را دوست داشت مادر کیک به شکل گیتار برایش سفارش داده بود . ستایش دختری باموهای فر وجثه ای کوچک که دماغی گرد وچشمانی درشت داشت و دماغش با صورت گردش تناسب داشت وبشتر شباهت به مادر میداد. پدرستایش یک بازاری سرشناس بود که دارای چند کارگاه تولید ترمه بود که حتی به کشورهای حوزه خلیج فارس صادر میکرد ترمه بافی از چند نسل به او رسیده بود وی علم ترمه بافی را به روز کرده بود ودستگاهای جدید ونقش های کامپیوتری باعث شده بود که نه تنها در یزد بلکه درکشور هم به عنوان یک کارآفرین خوب وتولید کننده عالی شناخته شود. شهرتش اول ترمه باف بود که فامیلی خود را به دانافر تبدیل کرده بود.اقای دانافر مردنسبتا خوبی بود قدی تقریبا بلند با موهای صاف ولاغراندام وکمی سبزه با دماغی کشیده والبته انقدر ابروی پرپشتی داشت که ستایش گاهی به شوخی می گفت: – بابایی می خواهی ابروهاتو ببافم هاها – توکه بلد نیستی بگومامانت بیا ببافه هاهاها – شما پدرودختر چی میگن پشت سرمن. – هیچی بابا دخترت هوس کرده ابروهای بابایی را ببافه – راستی خوب گفت یادت باشه این ابروهای پرپیچ وخمو واسه جشن کوتاه کنی – باشه بابا باشه خانوم جون – البته بابایی یک روز قبل از جشن کوتاه کن چون زود دوباره در میان هاهاها – هاهاهاهاها دخترکم یکی ی دونه بابا ان خانواده خوشبخت بودند اما کسی که از فردای خودش خبر ندارد. آخرهفته بود آنها وسایل جشن تولد را در صندوق عقب ماشین شاسی بلند وسفیدخود جا دادند وبه همراه همسایه خود تصمیم گرفتند به ویلا بروند همسایه آنها اصالتا اهل شهرستان بافق بودکه سالیان سال به یزد مهاجرت کرده بودند دختر بزرگ همسایه سمیه نام داشت وهنوز ازدواج نکرده بود اما خواهرهای دیگرش ازدواج کرده وخانواده تشکیل داده بودند . قرار بود صبح زود ستایش وپدر ومادرش زودتربروند وهمسایه انها چند ساعت بعد حرکت کنند وبه ویلا بروند تا در چیدمان جشن تولد ستایش به انها کمک کنند. صبح اقای دانافر باهمسروستایش حرکت کردند وشهرستان تفت را پشت سر گذاشتند ودرحال بالا رفتن ازگردنه ده بالا بودند.ستایش عقب نشسته بود وکمربند را بسته بود پدر هم ازترس جریمه کمربندرا بسته بود اما مادر ستایش که زنی گوشت الود وچاق بود بابستن کمربند احساس خفگی میکرد بنابرین عادت نداشت کمربند را ببند. انها درحال رفتن به سمت ده بالا بودند باد نسبتا سردی در حال وزیدن بود پاییز نزدیک بود اخرهفته همیشه جاده تفت بخصوص ده بالا شلوغ واتومبیل های زیادی به ان سو در حرکت هستند وبه ندرت اتومبیلی از ده بالا می اید پلیس راهنماورانندگی هم قبل ازصبحگاه تا ساعت 9 صبح در جاده مستقر نمی شود جاده باریک وهر خودرویی سعی می کند از دیگری گوی سبقت را برهاند وپدر ستایش هم مرتب سبقت بیجا میگرفت وخوشحال می شد که با هر گاز دادنش ده ها ماشین را جا میگزارد مجری رادیو یزدگرچه لعن جدی به خود نمیگرفت اما گاهی رانندگان را به صبوری واحتیاط دعوت میکرد. اقای دانا فرباز درحال سبقت بود که کامیون خاورنارنجی رنگی که شاید متعلق به 40 سال پیش بوداز سمت ده بالا دود کنان باسرعت به سوی اتومبیل هایی که روبرویش بودند می تازاند.صدای اهنگ قدیمی راننده خاور را تا ده اتومبیل میشنید راننده درحالی که زیرشلورراهرایی برپا وزیرپوش رکابی برتن داشت یک پا روی گاز وپای دیگر جمع شده روی صندلی ودستها را در فرمان براق وبزرگ فروبرده بود وبا بازوهایش فرمان را مهار می کردهمانطور میگازاند وبالا خره بی احتیاطی وغرور راننده کامیون که دوست نداشت کسی در لاین او حرکت کند قرعه بدشانسی را برای خانواده ستایش ورق زد.در حرکتی ثانیه ای در حالی که پدر ستایش باز درحال سبقت بود وفکرمیکرد یک ماشین دیگر را هم می تواند رد کندهدف خاور تندروشد صدای برخورد دواتومبیل خرد شدن شیشه ها جاری شدن خون فریاد وجیغ وبا حسین ویا ابوالفضل در جاده میپیچید وچون کلید اربگ اتومبیل اقای دانافر در حال آف بود اربگ ها هم عمل نکرده بودندوکمربند خانم دانافرهم که بسته نبود جان ان زن مهربان گرفته شد هنوز صدای ترانه دلخراش خاور که معلوم نبود چی میخواند درحالی که اب از جلوبندیش می ریخت وبخار بالا گرفته بود در حال پخش بودوراننده خاور هم براثر دیررسیدن آمبولانس ووقانونهای دست وپاگیر که تا ساعتی طول کشید همسفر مادر ستایش شد... ستایش شوکه شد واز ترس بیهوش شده بود وپدرش حتی حس بازکردن کمربند را نداشت . بیمارستان ،سردخانه ؛بازداشت اقای دانافر،ازهمه بدتر مشکلات روحی روانی ستایش را رها میکنیم وبه یک سال بعد میرویم تا خواننده هم مثل من زیاد غم ها را مرور نکند... یکسال بعد ستایش با وجود عمه ها وفامیل وبخصوص سمیه دختر همسایه قبول کرده بود مادرش فرشته شده وبه اسمان رفته .سمیه خود را به انها خیلی نزدیک کرده بود ستایش را به پارک وسینما وبازارمیبرد وعمه ستایش هم به خانه انها امده بود واز ستایش نگهداری میکرد پدر ستایش افسرده شده بود ساعت ها در اتاق به عکس زن مرحومش خیره می شد خواهر ش تا می توانست با کمک سمیه همسایه انها از ستایش وپدرش مراقبت میکردند .خانه اقای دانا فر دریکی از جاهای خوب صفائیه بود . سمیه خود را در دل ستایش جا کرده بود وعمه ستایش هم مناسب میدید که برادش با سمیه ازدواج کند پدر ستایش میلی به ازدواج دوباره نداشت اما صحبت های دوست وفامیل وخواهروبرادر واشتیاق ستایش،بالاخره پذیرفت. وازدواج ارام وبی سروصدایی انجام شد ورسما سمیه همسر اقای دانافر شد ... چند روز گذشت که پدر ستایش در خواب کابوس میدید درخواب سمیه را میدید که با چشمان خونی باچاقو ستایش رادنبال میکند وقتی از خواب میپرید زود به اتاق دخترش میرفت دختر را که سالم میدید اهسته کنار تختش مینشست و انگشت هایش را در موهای خودش فرو میبرد واهسته اشک میریخت زنش هم وقتی قصد همدردی داشت اورا دور میکرد امازن چیزی در اب میریخت وبه پدر ستایش میداد خیلی در کارش وارد بود معلوم نبود چه دارویی به اومیدهد که تا صبح اورا خواب میکند .گاهی هم ستایش نیمه شب بیدار میشد ونامادری را میدید که به حیاط خانه میرود ووقتی برمیگردد چشمانش سرخ است... درهرتقدیربا وجود خوابهای وحشتناک که پدرمیدید بیشترموقع که سرکاربود به بهانه مختلف سراغ ستایش را میگرفت گاهی که بیرون میرفتند انها را تعقیب میکرد وبیشتروقتها ازخواهرش میخواست انجا بیاید اما خواهرش که عمه ستایش باشد به پدرستایش میگفت چون تصادف ومرگ همسر وفوت راننده کامیون برایش سخت بوده باعث کابوس وتوهم می شود ومیگفت که فشارروحی روانی باعث خواب بد دیدن ومشکوک شدن است ... به هرحال سال مادر تمام شده بود وستایش به نامادری عادت کرده بود .جشن تولد ستایش همان روزها بود اما به دلیل سال مادر ومراسم دیگرتولد اورا کمی عقب انداختند یک هفته نشده بود که ناگهان ستایش براثردل درد شدید راهی بیمارستان شد وبستری گردید ستایش را به اتاق عمل بردند تا دکتر معالج ستایش که یکی از نزدیکان انها بود اورا عمل کند .نامادری فرصت رامناسب دید با اتومبیل مشکی رنگ هاچ بک درحالی که عینک دودی زده بود وارد حیاط بیمارستان شد قبل از پیاده شدن در ایینه ماشین نگاهی به خودش انداخت تصمیم عجببی گرفته بود باید کار ستایش را تمام میکرد اهسته از ماشین خارج شد از دری که پرستاران ودکتران وارد میشوند وارد بیمارستان شد خیلی زود به اتاق دکتری رفت روپوش پزشکی برتن کرد دستکشی پوشید تا اثری ازخون روی دستش نماند ماسکی بر صورت زد به طوری که اصلا معلوم نبود او همان نامادری است کمی استرس داشت اما درنگ نکرد وقتی متوجه شد ستایش بیهوش است کنارتختش رفت استرس عجیبی داشت پیشانیش عرق کرده بود بوی اتر والکل ومواد ضد عفونی مرتب به مشامش می رسید صدای بوق بوق دستگاه پزشکی به گوشش می رسید نفس عمیقی کشید چاقویی برداشت واصالت بافقی بودنش را نشان داد باچاقو شکم دخترک بی مادر را پاره کرد دستکش هایش به خون اغشته شد روده دختر را بیرون کشید وتکه کرد وسوی انداخت نفس درسینه حبس شده بود چهره همسرش را پشت پنجره حس می کرد گاهی به چهره دخترک نگاه میکرد اما وقتی کارش تمام شد سراسیمه از اتاق بیرون رفت دراتاق کناری دستکش را درسطل زباله انداخت روپوش را اویزان کرد سراسیمه انجا را ترک کرد وبا ماشینش به بیابان رفت کنار بیابان ایستاد بیرون امد داشت گریه میکرد ازته دل فریاد می زد وعقده های دلش را خالی میکرد گاهی چهره مادرستایش را میان ابرهای سپید حس میکرد که به اولبخند میزند معلوم نبود چرا اینقدر اسم پروردگارعالم را می اورد معلوم نبود چه چیز ازخدای مهربانش می خواهد معلوم نبود چرا چهره مادر ستایش را با خنده حس میکرد ... از سوی دیگر تیم پزشکی بیمارستان که متوجه وضعیت بیمارشده بودند اقدام لازم را بعد از ان کار انجام دادند تکنسین بیهوشی با دستگاه کار میکرد پرستاران خون شکم را پاک کردند وکارهای لازم انجام شد وشکم دختر بخیه زده شد وتیم هرکاری ازدستشان برمی امد انجام دادند وستایش با مراقبت های ویژه بهبود یافت .نامادری وقتی فهمید خطر رفع شده دیوانه وار خنده میکرد مثل ادم های روانی رقص وشادی عجیبی میکرد وخود را به بیمارستان رساند ستایش هنوز بیهوش بود اما دیگر خطری تهدیدش نمی کرد ... چند روز بعد ستایش را به خانه اوردند عمه وبچه های عمه تا چند روز کنار ستایش بودند تا اینکه ستایش کاملا خوب شد ونامادری تصمیم گرفت با اینکه یک ماه از تولدش گذشته جشن مفصلی برایش بگیرد نامادری به پدر ستایش میگفت با جشن تولد روح مادرش شاد می شود بنابراین با کمک اقوام وسایلی تهیه وچون ستایش به گیتار علاقه داشت وکلاس گیتار میرفت نامادری هم مثل مادرستایش کیک به شکل گیتار برایش سفارش داده بود... جشن تولد در ویلای شخصی در ده بالا گرفته شد زیرا مادر ستایش خیلی انجا را دوست داشت . نامادری لباس زیبایی مثل پرنسس ها با کلایی مخروطی گرفته بود که ستایش خیلی در ان برازنده شده بود .مهمان زیادی حتی فامیل های نامادری هم از بافق برای تولد ستایش امده بودند. هشت تا شمع روی کیک گیتار را ستایش چند بارفوت کرد تا خاموش شدند این بار همه تولدت مبارک را خواندند نامادری گل های زرد فصلی را در گلدانی قرار داده بود که درعکس بسیار زیبا معلوم می شدند . هدیه ها یکی پس از دیگری باز میشد وستایش با هرهدیه لبخندی میزد بعد ازاینکه اخرین هدیه بازشد ستایش وپدر کمی درگوشی صحبت کردند وبعد ستایش جلو امد وبه نامادری گفت : – مادریک هدیه میخوام بهت بدم – عزیزم الان موقع گرفتن هدیه است نه دادن. – این فرق میکنه ی نامه هم نوشتم اگر بد خط نوشتم ببخشید – عزیزم دخترگلم مگه نمیدونی من هم خطم بده. همه خنده ای کردند وستایش پاکت را به نامادری داد وازش خواست بازش کند نامادری نگاهی به پدرستایش انداخت که با سرعلامت دادیعنی بخوان وچشمکی هم زد که ابروی شلوغش پایین بالا شدن .نامادری که ناخن بلندی داشت ولاک زرد خوش رنگی هم روی ناخن هایش برق میزد پاکت را باز کرد وگردنبندی زیبا از طلا در پاکت بود گردنبتد را در دست گرفت وشروع به خواندن نامه کرد بعد خواندن اشک سردی رد سپیدی که از ارایش صورتش تشکیل شده بود برگونه ها افتاد ارایش چشم با اشکها پاک شد نامه را کنارگذاشت دست را دراز کرد سوی ستایش واوهم خود را به بغل نامادری انداخت . مهمانان واقوام کنجکاوشدند وازپدر ستایش خواستند اگر اشکال نداره متن نامه ستایش را بخواند پدرهم جلورفت درحالی که با یک دست شانه همسرش را ماساژ میداد شروع به خواندن با صدای بلندکرد. به نام خدا مامان عزیزم .فرشته خوبم توجای خالی مادرم را که در اسمان فرشته شده را پرکردی این گردنبند مادرم است که باید به گردن تو اویزان شود راستشو بخواهی اول ازت خوشم نمی امد اما وقتی منوبا خودت همه جا میبردی وقتی در درس کمکم میکردی وقتی به مدرسه میبردیم وتا تعطیل میشدم تو حاضربودی موهاموهرروزصبح به ارامی مادرم شانه میکردی ومیبافتی .وقتی شب تو اتاقم می امدی فکرمیکردی خوابم وبوسم میکردی وهرموقع شب حیاط میرفتی ازپنجره نگاه میکردم که دستاتو بالا میگرفتی ودعا میکردی واشک می ریختی ...جای مامانمو پرکردی وازهمه مهمتر تو با مهارتی که داشتی اپاندیس مرا عمل کردی وروده عفونی مرا بریدی ومرا نجات دادی .تا ابد ازت ممنونم. توقابل ستایش هستی توهم بهترین مامان هم بهترین دکتر دنیایی .مامان دکتر.مامان خوبم... وقتی نامه تمام شد احساس مهمانان جریحه دارشد واشک ریختند .نامادری بهتربگویم خانم دکتر که چشم هایش ازاشک قرمز شده بود ستایش را به اغوش گرفت وپدرستایش هم هردو را بغل کرد واول بزرگترها بعد بچه ها شروع به دست زدن کردند .قاب عکس مادر اصلی ستایش درحال لبخند رضایت کننده روی دیوار بود . پایان ...
حس مادرانه مرا به عمق آب کشاند!
مادر امیرحسین به همراه خاله او سر رسیدند و با دیدن صحنه شوکه شدند و مدام خدا را شکر می کردند که فرزندشان غرق نشده و فوت نکرده است. امیرحسین را به خانواده اش تحویل دادم و بعد از آن اورژانس سر رسید و پدر و مادر امیرحسین او را به بیمارستان امام خمینی شهرستان چایپاره منتقل کردند. همچنان پیگیر حالش بودم که همان روز هم شنیدم که دکتر گفته بود که اگر این بچه چند دقیقه دیگر در آب می ماند به دلیل اینکه
از قصاص قاتل تا بازگشت به زندگی
چوبه دار به احترام حضرت علی اکبر چهارمین مرد محکوم به اعدام سحرگاه دیروز در زندان رجایی شهر در حالی که طناب دار به گردنش آویخته بود موفق شد از اولیای دم رضایت بگیرد. پدر و مادر مقتول که از شهرستان ابهر استان زنجان برای اجرای حکم به زندان رجایی شهر آمده بودند بدون هیچ چشم داشتی متهم را بخشیدند. متهم که پسر جوانی به نام اسماعیل است 7 دی ماه سال 1387 در کارخانه فرغون سازی در روستای انجم آباد شهرستان رباط کریم در یک درگیری با پسر 24 ساله ای به نام جلیل ارمکانی او را با اصابت چاقو به قتل می رساند. گزارش کامل قتل در شماره روز شنبه منتشر می شود. ...
تک شاخ ها خیلی وقت پیش منقرض شده اند*
، ترس و اضطراب و پناه به رویاهایی که رخت بر بسته اند در میان مردم مشهود بوده است. باغ وحش شیشه ای تصویرگر زندگی یک خانواده ی کوچکِ سه نفره است به روایت پسرِ خانواده “تام”، که بسیاری او را نمادی از خودِ تنسی ویلیامز می دانند. آغاز نمایش نامه گویی خاطراتی است که تام برای ما نقل می کند، خاطراتی با اندکی چاشنی تخیلاتِ شاعرانه. تام شاعری است که در یک انبار کارخانه کفش با حقوقی بخور و نمیر کار می
جهانگیر الماسی: با شارلاتان بازی مجوز فیلم گرفتم! (2)
فصلی ماهی گیر دریای جنوب، یکی زنان بی سرپرست؛ فقط در این دو فایل می توانستند سینماگرها را بیمه کنند که هر دو هم به ما برخورنده بود. من با تورج و خانم طائرپور و دیگه بچه های هیات مدیره خانه سینما آن قدر به دفتر آقای ستاری در تامین اجتماعی رفتیم تا بالاخره بیمه را راه انداختیم. من خودم هم چند سال بیمه بودم، اما حسادت در کشور ما خیلی تلخ است. کاش من کیفم را آورده بودم و یک مدرک به شما
با بچه ها درباره اعتیاد حرف بزنید...!
ماهنامه سپیده دانایی - سپیده بخت، کارشناس ارشد روانشناسی: برای هر کسی که در زندگی اش پدر یا مادر شده باشد یا حتی قصد بچه دار شدن داشته باشد، این یک کابوس است که فرزندش با مصرف سیگار یا مواد سر و کار پیدا کند اما خوشبختانه این موضوعی است که می شود از آن به راحتی پیشگیری کرد اما من چطور می توانم با فرزندم درباره این موضوع صحبت کنم؟ نکند صحبت کردن درباره این موضوع باعث گرایش بیشتر او به مصرف بشود
مردی، که دردها مغزش را چنگ می زنند
...، پسر بچهای که قرار است بزرگ شود و عصای دست پدر مادر باشد، الان زیر نظر پزشک روی تخت بیمارستان خوابیده، مادری که کنترل اعصابش را ندارد و خودش از تنهایی خودش می ترسد، پدری با دستهای خالی سرگردان بین خانه و بیمارستان، و دختر بچه ای که شاید به زور خوابیده تا حرفهای پدرش را نشنود. اینها فقط گوشه ای از اندوه خانوادهای است که شاید فقط چند قدم با ما فاصله دارند. داشتم خانواده اش را تصور می کردم که یاد جملهای از تولستوی در رمان آناکارنینا افتادم: همة خانوادههای خوشبخت مثل هم هستند؛ اما هر خانوادة بدبخت به راه و روش خودش بدبخت است ./ تهیه و تنظیم از کاوان محمدپور ...
صفحه یک متفاوت اصفهان امروز برای انفجار و سرقت مسلحانه سپاهان شهر
در محل حاضر و با سارقان مسلح 12 دقیقه طی یک عملیات رودررو درگیر شدند. سپس پلیس توانست بعد از یک درگیری که منجر به زخمی شدن دو نفر از سارقان شد، 2 نفر دیگر را دستگیر کند، این سارقان که سوابقی درزمینه سرقت مسلحانه داشته اند به 8 فقره سرقت مسلحانه در استان اصفهان اعتراف کردند. طبق بررسی هایی که از منزل مسکونی سارقان صورت گرفته 2 قبضه سلاح کلت و تعدادی تجهیزات انفرادی ازجمله دستکش و کلاه کشف شد
تقدیم سیب و آینه در مراسم ازدواج
در مرتفع ترین نقطه محل برگزاری مراسم عروسی نصب می شود. در برخی از مناطق نیز پرچم روی تیرکی که آویخته شده و بر درختی که مقابل منزل عروس قرار دارد، نصب می شود. به همراه این پرچم یک عدد سیب که سمبل برکت و یک عدد آینه که سمبل روشنایی است، قرار داده می شود. با نصب پرچم و گذاشتن سیب و آینه در کنار آن مراسم عروسی آغاز می شود. تا زمانی که عروس وارد خانه داماد نشده، این پرچم و تیرک آن نباید با خاک تماس
شهیدی که طبق قول به پدر جنازه اش 45 روزه به خانه برگشت/گذر از میدان مین به سلامت با یک سجده
رسیدگی به مجروحان به مخاطره می اندازد و به کمک چند نفر از همرزمانش تعداد زیادی از مجروحان را از طرق مختلف به عقب منتقل می کند اما در حال رسیدگی به وضعیت یک مجروح، ناگهان مورد اصابت گلوله مستقیم دشمن قرار گرفته و به درجه رفیع شهادت نائل می آید. طبق نقل همرزمش با یکدیگر عهد بسته بودند در صورت مجروحیت یا شهادت، هرکدام دیگری را به پشت جبهه منتقل کنند. وی می گوید پس از شهادت محمد جواد
ابر خودروهای لوکس و خیابان های تسخیر شده
حالی که پشت فرمان یک اتومبیل بسیار لوکس نشسته اند بدون آنکه هیچ هدف یا مقصد معینی داشته باشند راهی خیابان ها شوند و با دور زدن ها و گشت زنی های متعدد جلب توجه کنند و با خودرو ی مدل بالایشان فخر بفروشند؟ این آسیب اجتماعی بعد از وقوع آن دو حادثه به قدری تاثیر جدی بر جامعه گذاشت که تا مدت ها موضوع جولان این خودرو ها در خیابان های بالاشهر بر سر زبان بود. حتی رهبر معظم انقلاب نیز
آهای قاسم سلیمانی!
البته خوب می دانم از جمله نیات شما این است که به عشق خدای هور و علاقه به همین جمهور، دشمن را در همان بیرون مرزها نگه دارید تا هرگز قدم اجنبی، خاک میهن را آلوده نکند و دقیقا بدین دلیل بدل به مرد محبوب این روزها شده اید، لیکن با این همه جنگ آن هم با لباس ضد گلوله، سهم شما ایضا زن و بچه تان از زندگی چه می شود؟! شما هم یک کلام دل را خوش کن به خوشی های دنیا و گور پدر وجدان، ملیت و امنیت، بیا و بگو؛ تا
دستگیری سارقان در کمتر از 12 دقیقه/ خواب اشرار و سارقان بیش از پیش آشفته شد
کردند. طبق بررسی هایی که از منزل مسکونی سارقان صورت گرفته 2 قبضه سلاح کلت و تعدادی تجهیزات انفرادی از جمله دستکش و کلاه کشف شد و سارقان مسلح در سرقت بیش از 215 میلیون تومان پول سرقت ناکام ماندند. *آژیر به موقع بانک پلیس را خبر کرد/ سارقان در بانک تیراندازی کردند محسن ربانی معاون مدیریت شعب بانک مسکن در خصوص این حادثه گفت: حدود ساعت 9.30 دقیقه صبح امروز بود که سارقان
حمله جنون آمیز به دختر 4 ساله/ خودزنی مرگبار در مقابل چشمان پلیس
را که با دختر بچه ای بر روی دستش بود ازخانه بیرون آمد و فریاد کمک سر میداد تماشا می کردند . وی در ادامه گفت:من برای کمک، آنها را به داخل خانه آوردم، دختر بچه را روی زمین خواباندم و سریعا با اورژانس تماس گرفتم. او افزود پزشک اورژانس تلفنی مرا راهنمایی کرد که بچه را به پهلو بخوابانم و پاهای او را بالا تر از سطح بدنش قرار دهم.وقتی اورژانس به همراه پلیس به صحنه جرم رسیدند دختر
تصادف کامیون با موتورسیکلت 3قربانی گرفت
شدت صدمات فوت کرده و راننده خاور نیز مجروح شده و به بیمارستان بعثت همدان اعزام شد انحراف به چپ از سوی راننده کامیونت خاور 6 وانت مزدا به دره سه شنبه شب 19 خرداد استان زنجان، محور زنجان- ارمغانخانه 1 نفر 3 نفر وانت مزدا در محور زنجان- ارمغانخانه واژگون شده و به دره هفت متری سقوط کرد، وانت علاوه بر راننده یک سرنشین در قسمت مسافر و دو سرنشین در بخش بار خود داشت که با واژگونی آن
شب شعر و خاطره 175 مروارید
فریب دهد و ذهن مردم را از آنها دور کند. دشمن با این ترفند نمی تواند نشان دهد که سپاه ما شکست خورده است یا اینکه مردم عراق بودند که دست این غواصان را بسته اند. من در شهر بابل عراق با صحنه ای روبرو شدم که برای من بسیار عجیب بود. با مینی بوسی مواجه شدم که رویش خاک ریخته بودند. پرس و جو که کردم علتش این بود که اینها عراقی هایی بودند که نمی خواستند با شهدا بجنگند و زنده به گور شده بودند یا درون لوله
مسمومیت دختر جوان با گاز شهری
به گزارش پارسینه ، نشت گاز شهری باعث مسمومیت بانوی 27 ساله ای شد که با هوشیاری همسایگان و کمک آتش نشانان از مرگ نجات یافت. به دنبال اعلام استشمام بوی گاز شهری توسط همسایگان یک منزل مسکونی در نیمه شب گذشته، آتش نشانان با حضور در محل حادثه که ساختمانی دو طبقه واقع در بلوار ابوذر تهران بود، بسرعت شیر اصلی را بسته و با باز کردن درهای ورودی وارد ساختمان شدند. آنان پس از ورود به داخل یکی از
270 کیلوگرم تریاک در استان فارس کشف شد
هردو خودرو توقیف، چهار قاچاقچی شامل سه نفر مرد، یک نفر خانم که دختر بچه 5 ساله اش نیز با او بود دستگیر و تحقیقات از آنها آغاز شده است. سرهنگ تولایی تصریح کرد: در عملیات دیگری ماموران پلیس مبارزه با موادمخدر استان فارس پس از شناسایی یک قاچاقاچی موادمخدر که در شیراز اقدام به حمل و توزیع مواد می کرد، برای دستگیری وی وارد عمل شدند و متهم را در حالیکه با یک دستگاه خودرو سمند در کمربندی
فقیهی نواندیش، متکلمی ماهر و نویسنده ای پرکار
/> تولد محمدمهدی آصفی در سال 1316 هجری شمسی در آغوش خانواده ای مذهبی در شهر نجف اشرف به دنیا آمد. پدر ایشان آیت الله علی محمد بروجردی آصفی از علمای نجف و مادرش دختر شیخ محمد تقی بروجردی بود که هر دو از عالمان حوزه علمیه نجف به شمار می آمدند. تحصیلات در حوزه و دانشگاه او از کودکی به دروس حوزوی علاقه زیادی داشت و در اوان نوجوانی وارد حوزه علمیه نجف اشرف شد. مباحث ادبیات عرب را
خشونت علیه زنان؛ قتل در مازندران !
رنجاندن جسمی، جنسی، یا روانی زنان منجر بشود، یا احتمال آن وجود داشته باشد، از جمله تهدیدات یا اعمال مشابه، اجبار یا محروم کردن مستبدانه زنان از آزادی، که در منظر عموم یا در خلوت زندگی خصوصی انجام شود. ماده 2- تعبیر خشونت علیه زنان باید شامل موارد زیر، اما نه محدود به این موارد باشد: الف- خشونت جسمی، جنسی و روانی که در خانواده اتفاق می افتد، از جمله کتک زدن، آزار جنسی دختر بچه ها در خانه
محله گل و بلبل عمو پورنگ، حذف یارانه در مناظره و مصاحبه فرمانده داعش با ایرانی های مرتد
گروه تلویزیون: تهیه کننده دا گفت: فیلمنامه سریال دا در اختیار سازمان صداوسیما قرار دارد و تا به امروز 20 قسمت اول این سریال مورد تایید قرار گرفته است. به گزارش بولتن نیوز، موافقت صداوسیما با 20 قسمت اول سریال دا ، فیلم های سینمایی تلویزیون در آخر هفته، آمدن عمو پورنگ با محله گل و بلبل، گفتاری از کارگردان مستند ایرانی های مرتد ،قصه آسانسورچی که عاشق می شود،حذف یارانه ثروتمندان روی میز
تفنگ پدر بر دوش
شهادت شهید سید مسعود مدرس را در سال 61 آوردند، در حیاط منزل مادربزرگ مشغول بازی بودم و درب را باز کرده و وقتی دیدم از تعاون آمده اند همه چیز دستگیرم شد. درحقیقت اولین نفری بودم که خبر شهادت را فهمیده است. رابطه تان با پدر چگونه بود و ایشان چگونه مجروح شدند؟ در زمان شهادت پدرم 13 ساله بودم. پدر پس از اعزام های مکرر به جبهه عاقبت در عملیات خیبر از ناحیه چشم مجروح می شود و به درجه
عشق نافرجام/// بازخوانی یک پرونده جنایی
فکرمی کرد به تشریح ماجرا پرداخت: پسربچه ای خردسال بودم که بدلیل فقرمادی خانواده وعدم تامین هزینه زندگی ام به دست خانواده ای اشرافی سپرده تا ضمن انجام کار به تحصیل هم بپردازم . با توجه به گذشت زمان ودور بودن از کانون گرم خانه بر اثر مرور زمان به فردی گوشه گیر و تنها تبدیل که به اندک چیزی ناراحت می شدم با گذشت زمان، نوجوانی خود را پشت سر گذاشته ووقتی بچه های هم سن وسال خود را می
تودی سنگاپور: ایرانیان مهربان، نگهبانان عشق
به زمین می کوبید. این سنگاپوری در ذکر خاطره خود از تهران نوشت: این دختر بچه در کسری از ثانیه دوید و و خود را به داخل کوپه مترو که من داخل آن بودم رساند. پدرش نیز او را دنبال کرد و وارد شد. درها بسته شدند و قطار به مسیر خود ادامه دارد. به نوشته وی، پدر زیرلب به دخترش اعتراض کرد و گفت که او نمی تواند در این کوپه ویژه بانوان باشد. رویه ای که در کشورهای ژاپن، مالزی و هند نیز وجود دارد
گشت مرگ در جاده شهرکرد-لردگان-خوزستان/ صدای آمبولانس اینجا آشناست
گفت: توجه به جلو موضوعی است که رانندگان باید توجه جدی به آن داشته باشند و فاصله از خودرو جلو را رعایت کنند. تکمیل پروژه چهار خطه شدن محور شهرکرد - بروجن - لردگان در اولویت است مدیر کل راه و شهرسازی استان چهارمحال و بختیاری در خصوص پایان پروژه چهار خطه شدن این محور به خبرنگار مهر گفت: محور شهرکرد - بروجن - لردگان یکی از پر تردد ترین محور های استان چهارمحال و بختیاری که مهمترین
مجتبی مطهری: امام هیچ وقت تحت تأثیر آقای هاشمی نبود
هاشمی لطمه بزنند. امام هیچ وقت تحت تاثیر آقای هاشمی نبود. بله، از مشورت و نظر ایشان استفاده می کرد اما تحت تاثیر کسی قرار نمی گرفت. امام آنقدر به شهید مطهری ایمان داشت که می توان گفت اگر تحت تاثیر یک نفر قرار می گرفت او، شهید مطهری بود. برای اینکه این را ثابت کنم، بگویم امام وقتی می خواست به ایران بیاید قرار بود که بچه های مجاهد خلق بیایند و جلوی امام نطق کنند بعد پدر به حاج احمدآقا گفتند این را
واژگونی وانت سرنشین قسمت بار این خودرو را به کام مرگ فرستاد
مزدا مصدوم و راهی بیمارستان شدند و هم اکنون در شرایط جسمی مناسبی قرار دارند. رییس پلیس راهور استان زنجان علت اصلی واقعه را سرعت بالا بر سر پیچ خواند و گفت: راننده با داشتن این سرعت نتوانست بر سر پیچ خودرو را کنترل کند و در نهایت وانت مزدا به دره هفت متری واقع در این مسیر سقوط کرد. وی خاطرنشان کرد: فرد متوفی در این حادثه یکی از سرنشینان قسمت بار خودرو بود. شیرمحمدی تاکید کرد: به همه رانندگان خودروهای باری توصیه می شود از جا به جایی مسافران در قسمت بار به جد خودداری کنند. 3001/6085/ ...
سیلی که از یک دخترک گل فروش خوردم/ مسجدی جالب در شیراز
شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید... منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی
فرش دستباف علیه وهابیت / پس بسیجیان بی ترمز کجا هستند؟ً!
خانواده اش کمک کند. الحمدالله آن خانم همسایه امروز وضع مالی اش خیلی خوب است، نه تنها دیگر مستاجر نیست بلکه یک کارگاه کوچک قالی بافی هم راه اندازی کرده است". امام جماعت مسجد دور از چشم هیات امنا کمک مان کرد خانم حسینی می افزاید: "یک بار برای تدریس خصوصی سوار بر ماشین به همراهی یکی از همکارانم راهی خارج از شهر شده بودیم که ماشینمان پنچر شد. ناگهان دیدیم تعدادی آقا به طرفمان
صنایع دستی ایران؛ تحفه تاریخی ایرانیان برای مردم جهان
ماشه قرار می گیرد که با هنر و فرهنگ ایران رابطه و پیوند دیرینه ای دارد، چرا که گرانمایه ترین میراث های نقاشی و تذهیب کاری و منبت کاری هنرمندان ایرانی بر جعبه های قلمدان نقش بسته است. در عین حال، در گذشته ای نه چندان دور، قلمدان مهم ترین وسیله کتابت بود. قلمدان ها را در اشکال گوناگون قالب گیری می کردند و سپس، روی آن نقاشی مینیاتور و به ندرت تذهیب به کار می بردند. خلاقیت تاریخی هنرمندان