سایر منابع:
سایر خبرها
آوار شایعات بر سر پلاسکو
عادی جوابگوست. خدا کند فریدون، محسن و سایر همکارانم از ایستگاه های دیگر دوام بیاورند. انفجار چند ثانیه بعد از رسیدن شما به پایین ساختمان صورت گرفت؟ - درست همان لحظه ای که من پایم روی زمین رسید، ساختمان منفجر شد. وضعیت روحی ام خیلی بد بود. بلند داد می زدم بچه های تیمم زیر آوار مانده اند، نام محسن و فریدون از زبانم نمی افتاد. همکاران اورژانس به سرعت من را به بیمارستان بردند
پدر دوقلوهای افسانه ای با سمّ تکفیری ها به شهادت رسید +تصاویر
/> شود. مگر تاریخ فراموش می کند این مصیبت بزرگ را . بالاخره به حرم رسیدیم. بعد از بازرسی وارد صحن مطهر شدیم. یک حیاط زیبا و سرپوشیده. جمعیت زیادی در صحن نبودند. بچه ها دوست داشتند بازی کنند و من تشنه زیارت بودم . گفت: این اولین زیارت توست. من بچه ها را نگه می دارم. تو با خیال راحت برو زیارت . گفتم: پس تو چی؟ زود می روم و بر می گردم تا تو هم بتوانی زیارت کنی . گفت: من
شهید مظلوم افغان که مزارش در بجستان است
/> شهید رجب علی غلامی که اینک مزارش در شهرستان بجستان، خراسان جنوبی زیارتگاه خاص و عام مردم منطقه است یکی از این شهدای مظلوم افغانستان است که در دوران دفاع مقدس در عملیات والفجر 9 به شهادت رسید. **نحوه شهادت شهید غلامی شهید رجب علی غلامی در 6 اسفند ماه سال 1362 در منطقه کردستان، پس از باز کردن معبر مین به سیم خاردارهای حلقوی می رسد که به هیچ عنوان نمی شد آنرا قطع کنند، چون اگر
گفتگو با 2 جوان کم سن قبل از به دار آویخته شدن / می خواستیم ماجراجویی کنیم
از وضعیت مالی خوبی برخوردار بود ضمن این که مادرم نیز در یکی از مراکز درمانی کار می کرد ولی تحت تاثیر شب نشینی ها و فیلم های پلیسی قرار گرفتم. اکنون که به اعدام محکوم شده ای چه حسی داری؟! احساس ترس و وحشت می کنم اما اکنون در مدت 2 سال که زندان بودم انگار 15 سال بزرگ تر شده ام اگر آن روزها افکار امروز را داشتم هیچ گاه حتی تصور چنین کاری را هم نمی کردم. در واقع حسرت می خورم که چرا با
یکی از بهترین مادرزن های دنیا را دارم
کاراکتر ارتباط بیشتری برقرار می کند یا کار کدام کاراکتر راحت تر و سخت تر است. از این رو این قالب جدید برای خودم هم هیجان انگیز بود. ضمن این که بعد از انتخاب بازیگران سریال لیسانسه ها متوجه شدم من باید در گروهی کار کنم که 70 درصد آنها برای مخاطب عام چهره نیستند. البته همین70 درصد حتما جزو بهترین ها بوده اند که سروش صحت آنها را انتخاب کرده بود. در مجموع من، هم نگران درآمدن کاراکتر مسعود بودم و
پدر و برادرم برای عمل به امر ولی زمان از جان گذشتند
ما گفتند که مجروح شده است. بعد با اصرار من که پیگیر حقیقت بودم گفتند به شهادت رسیده است. چهار روز بعد از شنیدن خبر شهادتش پیکرش را برای ما آوردند. گویا ابراهیم به همراه تعدادی از بچه های حزب الله و بچه های فاطمیون وارد ساختمانی می شوند که متأسفانه در آن تله های انفجاری کار گذاشته شده بود. در نتیجه با برخورد با تله ها و انفجارشان تعدادی از بچه ها به همراه برادرم به شهادت می رسند. 18 آبان ماه سال
راننده امام در روز ورود؛ ممکن بود ماشین را به توپ ببندند
در بهشت زهرا بیهوش شدم به تنها چیزی که حتی یک ثانیه هم فکر نکرده بودم این است که این کار خطر دارم. شما از جبهه ملی فعالیت سیاسی خود را شروع کردید، به نهضت آزادی رسیدید و بعد به موتلفه ها پیوستید؟ یک سیر سیاسی عجیب و غریب... اینطور بگویم از بچگی روح سیاسی ناآرامی داشتم. شاید این بخش را تا به حال بازگو نکرده باشم. خیلی سنم کم بود که هم مدرسه ای ام گفت برادرم تو را به جلساتی که دارد
کورس مرگبار بازیگر معروف سینما/ سقوط چراغ اتاق عمل/دوبار طلاق در یک زندگی/جزییات جدید درباره اجساد جدید ...
درست و حسابی نداشت. حتی به بهانه های مختلف از منیژه پول می گرفت و چند وقت یکبار غیبش می زد. در روزهایی هم که در خانه بود با بچه ها و نوه ها سازش نداشت و به آنها توهین می کرد. در سال سوم ازدواجشان دعوا و بحث دیگر همنشین دائمی خانه آنها شده بود. اما منیژه خانم می سوخت و می ساخت و البته دلش نمی خواست با طلاق گرفتن مایه سرافکندگی بچه ها و نوه هایش شود. با همه این مشکلات یک روز شوهرش رفت و دیگر برنگشت
روایت پیرمرد 81 ساله تبریزی از حاج طیب رضایی و قیام 15خرداد/ رژیم پهلوی با شهدای 15 خرداد چه کرد؟!
امام(ره) خبری نبود. روزی مادرم مرا از خواب بیدار کرد و گفت پسرم تو در خواب هم درگیر هستی، ما این روزی را نمی خواهیم!.. متاسفانه یا خوشبختانه تحمل اهانت به امام(ره) و شهید قاضی را نداشتم و مدتی با خود درگیر بودم. مادرم گفت "شیرم را حلال نمی کنم اگر بروی..نرو.. آفتاب همیشه زیر ابر نمی ماند.. کار پیدا می شود." به حرمت مادرم با پنج سال سابقه و بدون دریافت ریالی خارج شدم. طرح ریزش دوران
نوشته ای برای بعد از مرگ
نفر گرفتار بودند، پدرم با نماز میتی که خواند این هارا نجات داد و توضیحش این بود که خدا این صحنه را فراهم کرده . من هم آبرویی ندارم که هتک اسلام بشود، که مرا از پیش ساواکی می دانستند و وجاهتی نداشته ام و بعدها هم این کار آبستنم نمی کند و حالا هم این ها را نجات می دهد...که محمد در بازپرسی ارتش با هفت نفر بقیه کارشان درست شد و بعد چندروزی به سربازی تا کرمان رفت و بعد معافش کردند و به سر کارش در بانک
فساد بی حدو حصر دربار و مستثنی نبودن فرح پهلوی در فسادهای پشت پرده دربار/ ناگفته های فساد اخلاقی فرح ...
زدن ها تبدیل به بوسه های بسیار عاشقانه شد. این رابطه همچنان برقرار بود تا اینکه فرح چند وقت بعد ناپدید شد. پس از آن بژورن از روزنامه ها فهمید که فرح نامزد شاه ایران شده است. فرح هنگام بازگشت به فرانسه او را خواست و موضوع را به اطلاع وی رساند. فرح به وی گفت: بژورن من همان هستم که بودم، برای تو ملکه یا علیاحضرت نیستم، فقط و فقط فرح هستم. به من وعده بده که دوستی ما در قلب ما هر طوری که شده است، باقی
در نداری هم می خندیم
آبادان سپری کرد، مادرم به همراه بچه ها شهر را ترک کرده بود که بعد از به دنیا آمدن من دوباره به زادگاهش برگشت. ** در روزهای جنگ چه مدت را در آبادان ماندید؟ مدتی ماندیم و بعد از آنکه به واسطه ی بمباران شدید، سقف خانه ی بهمنشیرمان آوار شد، ابتدا به بندر امام و کمپ جنگ زده های این شهر و پس از آن نیز به جراحی رفته و سال 70 مجدد به آبادان برگشتیم. ** چگونه ممکن است کودکی که در روزهای زندگی
زنان در متن انقلاب اما در حاشیه تاریخ
آنچه در ادامه می آید تلاشی است جهت یادآوری زنان بی نام و نامداری که در متن قیام مردمی سال 1357 صادقانه و مخلصانه دست به یک حرکت جمعی زدند برای تغییر رژیمی که ظلم و ستمش بر همگان واضح و مبرهن شده بود و حضورشان گرچه خوب یه یادها نماند و امروزه گاهی در حقشان کم لطفی هم می شود، اما همین مناسبت های تاریخی و شکوهمند می تواند بهترین موقعیت باشد برای یادآوری دوباره آنها و ارزش گذاری بر فداکاری ها و ایثارهایشان طی سال های مبارزه برای پیروزی انقلاب.
جدال ایرانیان با مرگ در زندان های مخوف استالین
این منطقه رفت و آمد دارم و به سیستم آنجا آشنا هستم که یک سیستم واقعاً وحشتناک است. یکی از افرادی که با من در سلول بود، ایدز داشت و دو نفر هم هپاتیت C داشتند و حتی علنی می گفتند و پنهان نمی کردند. فقط یک لیوان بود که با آن آب می خوردیم؛ روزی یک وعده آب نارنجی رنگ. هر سه روز یک بار هم یک استکان چای می خوردم. به گفته این زندانی آزاد شده، برخوردها در
بنیاد در آینه مطبوعات
آقامصطفی خمینی بود، درباره نحوه شهادت برادر میگوید: 13ساله بودم که داغ برادر دیدم. برادرم چند روز قبل از شهادتش، با اینکه محرم و بعداز عاشورا بود، پیراهن قرمز پوشیده بود. پرسیدم محرم است؛ چرا قرمز پوشیده ای؟ گفت میخواهم مانند قرمزی پیراهنم، خون بریزم و حق شما را بگیرم . دهم دیماه57 آخرین روز حضورش در کنار ما بود. آن روز در تظاهراتی که به سمت چهارراه استانداری صورت گرفت، رژیم با توپ و تانک به مردم
کسی اشک این مادر شهید را ندیده است
بگیرم اما محمدرضا اصرار کرد و در نهایت یک برگه فال خریدیم. محمدرضا اصرار کرد که آن را بخوانم. به او گفتم بذار ببینم می توانم خطش را بخوانم یا نه. شعر یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم نخور درون فال نوشته شده بود. به او گفتم که نتوانستم فال را بخوانم، وقتی چشمم به این غزل افتاد پریشان و نگران شدم. مادرم که همراهمان بود و متوجه حال دگرگون من شد جریان را پرسید و موضوع را برایش گفتم. فال را دور نینداختم و
بنیاد در آینه مطبوعات
باردار است؛ مراقبش باشید. تلخ ترین خبر آن روز صبح، دلشوره عجیبی داشتم و دلنگران بودم. به خانه جاری ام که چند منزل با ما فاصله داشت، رفتم تا بلکه روز زودتر تمام شود. بعداز مدتی، پدرشوهرم آمد خانه جاری ام و به من گفت: بیا برویم که مهمان داری، انسیه! وقتی وارد خانه ام شدم، خانم همسایه جلو آمد و گفت: تو که چادر سیاه سرت میکردی و میرفتی شعار میدادی، حالا چادر سیاه سرت کن و در عزای شوهرت
جدال ایرانیان با مرگ در زندان های مخوف استالین/ امیدی به وزارت خارجه نداریم/ بعد از چند ماه از دستگیری ...
شوروی سابق است. وی می گوید: من حدود 20 سال است در این منطقه رفت و آمد دارم و به سیستم آنجا آشنا هستم که یک سیستم واقعاً وحشتناک است. یکی از افرادی که با من در سلول بود، ایدز داشت و دو نفر هم هپاتیت C داشتند و حتی علنی می گفتند و پنهان نمی کردند. فقط یک لیوان بود که با آن آب می خوردیم؛ روزی یک وعده آب نارنجی رنگ. هر سه روز یک بار هم یک استکان چای می خوردم. به گفته
پدرم در کنار ستارخان و باقرخان مبارز بود/ پیشنهاد مربیگری در آمریکا را بخاطر ایران رد کردم
های جهانی شد که در آنجا دو کشتی گرفت و شکست خورد و از دور رقابت ها کنار رفت که یکی از آن شکست ها مقابل آتالای ترک بود. البته من را به عنوان نفر ذخیره به مسابقات جهانی بردند اما خیلی نارحت بودم که باز هم این فرصت از من گرفته شده است. *با رفتن صنعت کاران به یک وزن بالاتر بالاخره عازم مسابقات جهانی شدم برای مسابقه های جهانی 1963 صنعت کاران به یک وزن بالاتر رفت و من وارد تیم ملی شدم. به
سه راوی و خاطراتی از انقلاب، دفاع مقدس و سوریه/اتفاق های اسارت
ریختند. چون چند روز بود که آب نخورده بودم و از طرفی خون زیادی هم از بدنم رفته بود، بسیار تشنه بودم، گویا حرکتی کردم که آنها متوجه شدند زنده ام و رفتند پشت درختان جنگل و منتظر ماندند. من وقتی که دیدم آنها رفته اند، دستم را زیر سرم گذاشتم و رو به آفتاب خوابیدم. بعد از نیم ساعت آمدند و من دیگر نمی توانستم خودم را به مردن بزنم. آب خواستم و آنان با اینکه دشمن بودند و از طرفی من اذیت شان کرده بودم و
زن متهم به قتل: زندگی ام سراسر اشتباه بود
برادرانم سراغم آمدند و سعی کردند با نصیحت مرا از باتلاقی که در آن گرفتار شده ام نجات دهند اما نرود میخ آهنین در سنگ. آنها هم که دیدند بی فایده است مرا به حال خودم رها کردند. از زمانی که مادرم از دنیا رفت، دور آنها را خط کشیدم و از خانه پدری برای همیشه خداحافظی کردم. البته گاهی دخترم به خانه شان می رود، اما من با این سر و وضع روی رفتن به خانه شان را ندارم. چه شد که معتاد شدی؟
شمارش معکوس برای محاکمه فردی که 6 جنایت کثیف در کشورمان انجام داد! + عکس
، مثلاً روسری مادرم را از سرش برداشته بودند و... همان موقع تصمیم گرفتم وقتی از زندان آزاد شدم، آنها را به قتل برسانم. او درباره قتل مأمور نیروی انتظامی و سه عضو خانواده او هم گفت: من قبلاً خواستگار یکی از اعضای خانواده مأمور پلیس بودم اما به جرم ضرب و جرح به زندان افتادم. پس از آزادی دوباره حرف هایی درباره ازدواج زدیم اما به توافق نرسیدیم برای همین نقشه قتل آنها را نیز کشیدم. روز حادثه به
سرگذشت یک زن آشنا زیر پل سیدخندان
عصر بانک ؛به گزارش شهروند، این جمله را شیرین خانم می گوید که همه مامان شیرین صدایش می زنند؛ زنی با قامت متوسط که روزگار بیش از آنچه در شناسنامه اش ثبت شده، گرد پیری را بر چهره او پاشیده. حالا سه سال است هر روز ظهر، همراه همسرش با یک پراید سفید زیر پل سید خندان غذای خانگی می فروشد. سه سال پیش، شوهر مامان شیرین، در کلاس درس، پای تخته، قلبش گرفت و سکته کرد. تکلمش دچار مشکل و مجبور شد کار را رها کند. حالا نوبت شیرین بود که در 53 سالگی رانندگی
شهیدی غرق در عشق معبود+عکس
خداوند از تو راضی باشد چون من از تو راضی هستم، همسرم زندگی یک کلاس درس بیش نیست که انسان باید دیر یا زود امتحان پس بدهد و اگر من داوطلب به جبهه برای حق و اسلام عازم شدم شاید موقع امتحانم فرا رسیده باشد. به هر حال از اینکه تو را و فرزندانم را تنها گذاشتم امیدوارم ببخشی. چون ایمان داریم که نگه دار ما خداست و چون خدا را قادر مطلق می دانیم پس نگران نباش امید وارم بعد از من دخترم سمیه را خیلی خوب
مدال گرفتم تا صبح گریه کردم
نقش پررنگی در موفقیت های من داشته اند. هر زمانی که خسته شدم و پا پس کشیدم، این عزیزان بودند که به من روحیه دانند و دوباره من را در مسیر حرکت قرار دادند . *برنامه تو برای المپیک چه بود؟ از اردیبهشت و بعد از مسابقات کسب سهمیه المپیک که در آنجا با مدال طلا سهمیه گرفتم، اردوهای ما شروع شد اما کادر فنی تیم ملی تغییر کرد و مربی پایه من استاد کمرانی که از هفت سالگی با من کار کرده بود
روایت شریفی نیا از حضور در زندان های ساواک
8 ماه تست گریم شد و ما در تمام این مدت با او قراردادی امضا نکرده بودیم و در چنین شرایطی در جلسات تمرین صبورانه ما را همراهی می کرد. معتقدم قلب گودرزی برای امام می تپید. حتی قبل از اینکه بار اول مقابل دوربین برود یک ساعت با تأخیر سر صحنه حاضر شد و من بعد از مدتی متوجه شدم که در آن یک ساعت به مرقد امام رفته بود و با امام (ره) اتمام حجت کرده بود و برای من بسیار مهم بود که گودرزی تا این اندازه نسبت
کولبر پیاده حداقل صد هزار تومان دریافت می کند و کولبر قاطردار برای هر بارِ شبانه 450هزار تومان
باران شب را تا صبح بی امان باریده بود. سپیده دم از خواب بیدار می شوم. نسیمِ خنکِ پاییزی که به صورتم می خورد، فرح بخش است. مادرم نماز صبح می خواند. شب را می بینم که در برابر روشنایی مکنده روز جان می دهد. کوله پشتی ام را آماده می کنم. خودم را در هیئت کولبری درآورده ام. ساعت پنج صبح که هوا هنوز گرگ و میش است، به سمت کمپ کولبران حرکت می کنم. مادرم می گوید: کی برمی گردی؟ می گویم: نمی دونم... شاید خیلی
رزمنده ای که 60 نفر را از محاصره داعش نجات داد
ماه بود که به سوریه رفته بود. در تاریخ اول آذر هم به شهادت رسید. حسن از زمانی که خیلی کوچک بود و تازه به مدرسه رفته بود تا دوران جوانی و حتی زمان ازدواجش هیچ وقت روی حرف ما حرف نمی زد. در تمام مدتی که با ما زندگی کرد تا به امروز ندیدم که یک بار به من نه بگوید. آن وقتی که خانه اش روبروی خانه ما بود؛ هر وقت که از سر کار می آمد اول به ما سر می زد بعد به خانه خودش می رفت. ما مثل دو دوست
خاطره جالب شاهنگیان از ساخت سرود 17 شهریور: این سرود را یک نفره ساختم/ مادرم می گفت مفت جان خود را از ...
، نام تو ترانه شادی است . یک بچه خواهری داشتم که هشت ساله بود و پدرش در هفت سالگی فوت کرده و یتیم شده بود. صدای من را تشخیص داده بود و قسم می خورد و می گفت به جان مادرم این دایی حمید است و من ناچار بودم او را بزنم که این حرف را نزند! واقعاً این طوری بود. نه مادرم می دانست و نه خواهرهایم، چون دلیلی نداشت این کار را کنم، برای اینکه اگر به یک نفر می گفتی، نفر دوم هم می فهمید و بعد پخش می شد. کمااینکه
به نام امید
، به نحوی مسیرِ پیش روی مرا روشن کرده. یادم است روز های اولی که روی تخت بیمارستان بودم و هنوز حتی دقیقا نمی دانستم بیماری ام چیست، شاکی و گله مند بودم و به درگاه خدا شکایت می کردم. مادرم کنار تختم بودند و دائم یادآوری می کردند در بیماری هم باید خدا را شکر کنی و من همچنان معترض بودم. تا این که چند روز بعد، درد عجیبی سراغ پاهایم آمد. پاهایم بی حس و متورم شده بود و پزشک تاکید کرد: به هیچ وجه از تخت