سایر منابع:
سایر خبرها
کانال فکه و رزمندگانی که برای همیشه آسمانی شدند
دارد از هفت سینی که خاص جبهه ها به هنگام لحظه تحویل سال نو بود تا سرکشی به سنگرهای دیگر بچه ها برای دید و باز که بخشی از فرهنگ جبهه ها محسوب می شد. هنوز چند روزی از حضورمان به این منطقه نگذشته بود که بار دیگر ما را به پایگاه شهید بیگلو انتقال دادند تا آنجا که ذهنم یاری می کند 2 یا سه روز بعد، فرماندهان گردان مسلم (شهید ذبیح الله عالی) و حمزه سیدالشهدا (شهید ناصر بهداشت) بچه های این دو
رمان پروانه ها زیر باران به چاپ رسید
مدارکی که در اختیارم قرار دادند و البته پاسخ دادن به بخشی از سؤالات بی شماری که داشتم - تا حدی توانستم ابهامات و کاستی ها را بر طرف کنم و مواد اولیه نگارش کتاب را به دست آورم. حدود سه سال برای نوشتن این کتاب وقت گذاشتم. آیا کار جدیدی در دست دارید؟ زندگی جانباز دکتر حسین حسن زاده نمین را برای روایت فتح نوشته ام که مراحل آخر صفحه آرایی را می گذراند. فعلا هم پروژه روایت داستانی
بهترین گوهر زندگی ام را فدای راه اسلام کردم
همراهی با یکی از شهدای فاطمیون از حرم تا بهشت معصومه(س) دست در دست شهید فاطمیون گذاشته و از آن شهید خواسته بود تا نزد مادرش حضرت زهرا(س) شفاعت کند تا خدا صبری زینبی به مادرش دهد تا او برای گرفتن انتقام خون شهدای مدافع حرم به میدان برود. شما سال ها پیش رزمنده جنگ تحمیلی بودید اما سعید خیلی بعدتر از شما رزمنده شد و به شهادت رسید، چه رازی او را اینگونه از شما جلو انداخت؟ من 23 ماه در جبهه
هنرمند مثل صیاد و مجاهد مثل آوینی
، خدا را داشت! و صیاد هم قبل از تفنگ، خدا را داشت! خدا اگر معیار کار تو باشد، هیچ مهم نیست قلم داشته باشی یا گلوله! از سیم خاردار نفس اگر عبور کرده باشی، هیچ مهم نیست سرباز هنر باشی یا امیر ارتش! سردار هنر باشی یا سرباز ارتش! بزرگی چون آوینی باشی یا کوچک ترین افسر جنگ نرم! امیری چون صیاد باشی یا سرباز صفر! شب های کربلای 5 بولدوزرچی بر همان تکیه داده بود که علمدار همیشه خندان جبهه و جنگ، سردار سپاه
عقد ما را آیت الله بهجت جاری کرد
مقوله شهدا و جبهه و جنگ در مدرسه آشنا شدم. *مسئول تابلوی دفاع مقدس یادم هست سال 72 که شهید آوینی به شهادت رسید، یکی از این معلمان نوارهای شهید آوینی را برای پیاده کردن به مدرسه می آورد. با یکی از دوستانم که خواهر شهید بود، مسئول تابلوی دفاع مقدس در مدرسه بودیم. برای این تابلو خیلی مطالعه و تحقیق می کردیم. حتی یادم هست نواری را پیاده کردیم که از واکمن شهیدی
بدنمان خونی شده بود، پرتقال خونی هم می خوردیم
تیربار و گلوله تانک بچه ها را قتل عام می کرد. حاج عباس کریمی هم در خط بود. به نیروها گفت داخل کانال باشید و بیرون نیایید. بعد رو به من کرد و گفت: تیربارچی برو جلو. من خنده ام گرفت و گفتم: حاجی تیربارچی نیستم دیده بانم. اسلحه ام را ندید. در همان لحظه دیدم سراسیمه مسئول دیده بانی امیر عبدالعالی آمد و گفت: فرجی شهید شده؛ یک تیر دوشکا به سینه اش خورده. گفت: بیا
عروسی واقعی از منظر یک شهید
وصیت کرد، اگر پرچم از دستش افتاد ما برداریم. الان ما در جبهه پرچم او را برداشته ایم. جلال در ام الرصاص شهید شد. شهید حسین نوروزی او در عملیاتهای مختلفی از اول جنگ شرکت کرده بود. مسئولیتهای مختلفی داشت و در بیشتر آنها هم زخمی شده بود. بعد از آشنایی با او در ام الرصاص شهادت را در چهره او بخصوص بعد از دست دادن عده ای از عزیزان می دیدم. در مجالس مذهبی شرکت می کرد. یک
پدرم می گفت بدهکار انقلاب باشید نه طلبکار
که ده روز از ازدواجش می گذشته، جوان متولد سال 68 که نه امام را دیده و نه جنگ تحمیلی را درک کرده، این تاثیر کار درست و انقلاب اسلامی بوده است. بر همین اساس وقتی می بینم کسی می گوید به سوریه نروید حتی در دلم هم از او ناراحت نمی شوم، بیشتر از خودمان ناراحت می شوم که چرا نتوانستیم این امر را شفاف توضیح بدهیم؛ چون واقعیت آنقدر شفاف است. مثل جواهری می ماند که دست هر کسی بدهید پسش نمی زند و می گوید
خبری که بنا نبود به بیرون درزکند!
ریخت، اما به هر حال چاره ای نداشت و چون پست خود را ترک کرده بود، نمی توانست برگردد و به ناچار به راه خود ادامه داد و سعی کرد از بین محافظانی که راه عبور شاه را کنترل می کردند، بگذرد و خود را به شاه برساند و در این مسیر استوار بابایی را از پای در آورد و خود نیز در اثر رگبار گلوله های او به شدت مجروح شد، با این همه خود را سینه خیز به سرسرای مقابل دفتر کار شاه رساند، اما دیگر خشاب اسلحه اش خالی شده
دلاوری که دلش در مسیر گمنامی بود و هشت سال بی نشان ماند
طوسی هم با بیان اینکه حرف اول و آخرش امام، جبهه و جنگ بود، اظهار کرد: همه زندگی اش را صرف جنگ و جبهه کرده بود و وقتی از ایشان می خواستم که مدت بیشتری را کنار خانواده بماند می گفت بچه ها در جبهه تنها هستند و نمی توانم آنان را تنها بگذارم. حلیمه عرب زاده طوسی با اشاره به خصوصیت اخلاقی سردار طوسی افزود: عاشق امام بودند و خدمات رسانی به مردم، دیدار با خانواده های شهدا و دستگیری از مستمندان
خالق نوای یا اباعبدالله الحسین(ع) به سختی نفس می کشد...
مجتبی برزگر سال 68 بود؛ برای اولین بار سبک به یادماندنی یا اباعبدالله الحسین(ع) را در یک مراسم نورانی خواند و به گفته خودش 25 نفر از آن جمع مزد نوکری شان را از شهدای کربلا گرفتند و شهید شدند. البته خودش هم رزمنده ای بود که در دو جبهه دفاع نظامی و دفاع تبلیغاتی فعالیت داشت؛ او عضو قرارگاه خاتم الانبیاء(ص) بود و در بخش ها و یگان های دیگری همچون تحقیقات نظامی جنگ ، لشکر 27 محمدرسول الله(ص
خاطرات بسیجی جانباز مهدی صالحی از عملیات خیبر
ایران آنلاین / تصویر کاملی از زندگی واقعی بچه های کم سن و مردان مسن، با تجربه و بی تجربه، آموزش دیده و خود آموخته، نظامی و غیر نظامی، از هر صنف و قشر و گروه و قوم و مذهبی. هشت سال جنگیدن با دستانی تقریباً خالی با دشمنی که همه دنیا پشت او ایستاده بودند فقط از عهده کسانی برمی آمد که هیچ سودایی در سر نداشتند جز دفاع از آن آب و خاک و سربلندی نام ایران و اسلام. سلام و مغفرت الهی ارزانی همه شهدای جنگ و
ماجرای "تظاهرات اعتراضی" بسیجی ها در جبهه
از دست بدهد. ما تا 10 روز بعد از عید نوروز سال61 همان جا ماندیم و قرار شد که با گروه بعدی که به پایگاه می آیند، جاهایمان را عوض کنیم. روز دهم فروردین، چند اتوبوس و مینی بوس تعدادی بسیجی را به پایگاه آوردند. آقای نوژدی گفت: اینها خیلی کم سن و سال و ریزه میزه هستند، به درد جنگ در کردستان نمی خورند و باید برگردند. این تصمیم بسیجی ها را ناراحت کرده بود. اسکان بسیجی ها در آن روز فراهم شد
زندگینامه سیدالشهدای مسجد امام حسین(ع) مشهد منتشر شد
نظام اسلامی تلاش کرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و با آغاز جنگ تحمیلی سه سال در جبهه های مختلف به نبرد با دشمنان انقلاب پرداخت. وی یک مرتبه در عملیات طریق القدس مجروح شد و پس از بهبودی به جبهه بازگشت. یک مرتبه نیز در کردستان مجروح شد و یکی از انگشتان دست چپش قطع شد تا در نهایت در پیرانشهر بر اثر آسیب دیدگی شدید و قطع یک دست و دو پا در 28 فروردین 62 به شهادت رسید تا پیکر پاکش پس از تشییع
نحوه ی شهادت سردار شهید غلامحسین افشردی به روایت سردار سرلشکر پاسدار محمد باقری
: بچه ها شهید شدند . سریعاً خود را به سنگر رساندم و همه ئ بچه ها را به کناری آوردیم. مجید یک پایش قطع شده بود و یک پایش هم به مویی آویزان بود. آنگاه همه ئ آنها را با جیپ به طرف تیپ امام رضا (علیه السلام) و از آنجا به بیمارستان لشگر نصر انتقال دادیم و سپس با هلی کوپتر به اندیمشک آوردیم. البته برادر مجید در همان لحظات اولیه در ماشین جیپ شهید شد ولی حسن مدتی زنده بود. حتی یکبار بلند شد و دستی به صورت
ساک شهیدی که در محل شهادتش باز شد
سال 94 که با هم در خانه مشغول احیا بودیم، بعد از آیین قرآن سر گرفتن شهید گفت چه دعایی کردی؟ گفتم از خدا واسه خودمون عاقبت بخیری خواستم، مرتضی خندید و گفت چه دعای خوبی آمین، آری تو با عاقبت بخیری رفتی و ما بدون تو مانده ایم. یکی از همرزمان شهید از چگونگی شهادت این شهید والا مقام گفت: من آن طرف ساختمان بودم وقتی فهمیدم مرتضی زخمی شده سریع خودم را رساندم شب بود تاریک بود من کتفش رو گرفتم و دو تا
اصولگرا هستم اما مدیر سیاسی نیستم/ هیچ جریان رسانه ای ندارم
، گفتم که روزی پویشی را با نام تک فرزندی ممنوع راه می اندازم. او هم گفت من هم پویشی را راه می اندازم با نام کودکان کلید به دست چون من (علیرضا) در دوران ابتدایی و راهنمایی، تنها بودم و بارها و بارها کلید خانه دستم بوده و درِ خانه را باز کرده ام و شما و مادر، همیشه سر کار بوده اید! به هر صورت اول اردیبهشت ماه پارسال و با فاصله ای تقریباً 20 ساله با فرزند اول، لطف خدا شامل حال ما شد و محمدرضا متولد شد
استقبال زائران راهیان نور از "وقتی مهتاب گم شد"
بار انسانی خاطراتش بسیار سنگین است از طرفی این فرد بسیار شهره و مشهور می شود و احساس می کند علت اینکه همه دوستانش یکی یکی به شهادت می رسند این است که خیلی معروف و شناخته شده است و باید سلوک گمنامی داشته باشد. علی خوش لفظ برای این کار از بین بچه هایی که چند سالی در جنگ تحمیلی او را می شناختند، هجرت می کند و پیش رزمندگان در تهران می رود که در آغاز جنگ پیش آنها بوده با این تصور که دیگر کسی
شهید صیاد شیرازی یک افسر تمام عیار بود
همراهی با سایر رزمندگان حضور می یافت و در طول هشت سال دفاع مقدس، پنج مرتبه زخمی شده و بیست و دو ترکش در بدن داشت و حتی یک بار ترکش، گلویش را دریده بود. او جانباز هفتاد درصد بود. امیر سرتیپ دوم ولی وند زمانی اظهار کرد: این شهید والامقام ارتش اسلام و رزمنده عارف دوران پر شکوه و حماسه دفاع مقدس دارای ورزیدگی جسمانی و فیزیک بسیار مناسبی بود به گونه ای که در دوره تکاور(رنجر) که از مشکل ترین دوره
زندگی نامه و فعالیت های سیاسی و اجرایی 5 کاندیدای جبهه مردمی نیروهای انقلاب اسلامی+تصاویر
پاسداران انقلاب اسلامی به فرمان حضرت امام خمینی(ره) شکل گرفت و بلافاصله جنگ تحمیلی آغاز شد. بدین ترتیب قالیباف نوجوان در سال 58 و در سن 18 سالگی وارد جبهه شد و به دلیل قابلیتهایی که از خود نشان داد در سال 1361به عنوان فرمانده تیپ امام رضا(ع) و یک سال بعد در جایگاه فرمانده لشکر 5 نصر خراسان انتخاب شد. عقد ازدواج دکتر قالیباف نیز یک سال بعد و در سال 1362 توسط امام خمینی(ره) خوانده شد که
فراموشش کن
گرما بدجوری اذیتمان می کرد و داخل قمقمه هایمان هم آبی وجود نداشت. دوان دوان از سراشیبی تپه پایین دویدیم و به لب جاده رسیدیم. از هرطرف صدای شلیک گلوله می آمد و گرد و غبار غلیظی همه جا را فرا گرفته بود. علی همانطور که نگاه ناامیدش را به امتداد جاده دوخته بود ناگهان فریاد زد: خدایا معجزه! ما نجات پیدا کردیم. رضا نیسانی داره میاد! با شنبدن این حرف برای لحظه ای هم که شده برق امید درچشم های ما درخشید
عیدانه ترین عملیات در طول دوران دفاع مقدس
بود، در مقابل عیدانه سال 61 محدود به نظر می رسد. شیرینی سفره هفت سین را خورده یا نخورده، یک طعمی زیر زبان ها جاری می شد که بچه های جنگ به آن طعم شهادت می گفتند.به قول یکی از راوی های راهیان نور، هیچ هفت سینی به اندازه نوروز 61 بوی شهادت نمی داد. سردار قاسم صادقی از رزمندگان حاضر در این عملیات می گوید: ما تا فتح المبین تجربه عملیاتی با این گستردگی را نداشتیم. عملیات هایی صورت گرفته بود، اما عملیاتی
روزهای ملتهب اما پربرکتی بودند
: تو از یهودی ها بدتری، چون داری عقیده خودت را تحمیل می کنی! حالا علم، معاویه عصر شده است و می خواهد عقیده اش را تحمیل کند! شما به جای حل مشکلات اولیه مردم و این همه درد و گرفتاری آنها، دم از الزامات بین المللی می زنید؟ مردم دارند در روستاها از فقر و بیماری، کرور کرور می میرند و مشکلتان شده است بردن زنان به مجلس؟ مگر مردهای ایران آزادند که شما دم از آزادی زنان می زنید؟ . بعد از این
شهید حسین خرازی، شهیدی از دیار غیرت
نظامی، شجاعت کم نظیری داشت. با همه مشکلات و سختی ها، در طول سالیان جنگ و جهاد از خود ضعفی نشان نداد. قاطعیت و صلابتش برای همه فرماندهان گردان ها و محورها، نمونه و از ابهت فرماندهی خاصی برخوردار بود. حساسیت فوق العاده ای نسبت به مصرف بیت المال داشت، همیشه نیروها را به پرهیز از اسراف سفارش می کرد و می گفت: وسایل و امکاناتی را که مردم مستضعف در این دوران سخت زندگی جنگی تهیه می کنند و به جبهه
شهید اهل بابل که در غائله گنبد حضور فعال داشت
به گزارش سیدعلی کریمیان خبرنگار شلمچه نیوز از گلستان، در یکی از روزهای بهاری در ماه اردیبهشت که طراوت طبیعت و زیبایی آن نمود بسیاری دارد و انسان از این تجلّی خالق در مخلوقاتش به شور و شعف می آید سال 1338 در یکی از محلّات بابل محله ی شهید نصیرایی(شاهکلا ی پیشین) واقع در پشت مسجد گلشن که یکی از محلات اصلی و مرکزی این شهرستان است کودکی قدم به عرصه وجود نهاد که مشق خدا زیستی را در دفتر پرونده بندگی
شهید “علی رضائیان”؛ شهید شاخص سال 96 بسیج کارگری کشور
، فریدن، خوانسار و مبارکه به فعالیت های خود ادامه داد. شهید رضائیان در اوایل سال 1359 با تعدادی از برادران سپاه به کردستان مامور شد و با رشادتهای خود در آزاد سازی شهر سنندج نقش مهمی را ایفا کرد. در یکی از درگیریها بر اثر اصابت گلوله از ناحیه سر و گلو، به شدت مجروح گردید و مدتها در بیمارستان حالت اغماء داشت. حضور در جبهه های جنگ شهید رضائیان در سال 1360 ( قبل از عملیات فرمانده کل
اعتراف هولناک سپیده به نقشه شومی که برای شوهرش کشیده بود
به تفاهم رسیدیم، اشاره می کنم تا بروید، وگرنه، دورتر می روم و شما او را بزنید. چرا قبل از طلاق به فکر زندگیت نبودی؟ گمان می کردم می توانم با طلاق او را بترسانم. حاضر بودم بمیرم، ولی بچه هایم زیر دست زن بابا نباشند. حتی به بهرام گفتم بگذار برگردم، آن وقت تو زن بگیر؛ اعتراضی نخواهم داشت. نمی خواستم با آن وضع زندگی چندین ساله خود را رها کرده و به آسانی به دیگری بسپارم. اما بهرام به هیچ
جشن تولدی که به شهادت ختم شد
یک لقمه نان داشت آن را با همه تقسیم می کرد به علاوه اینها باید ورزشکار بودن را هم به خصوصیاتش اضافه کرد چرا که سعید کشتی گیر بود. 22 بهمن ماه برای آخرین بار سعید کوله بارش را برای رفتن به سوریه بست. مادر توضیح داد: هیچ وقت فکر نمی کردم شهید شود، هربار که تماس می گرفت، می گفت جایم خوب است نگران نباشید، منتظرش بودم که برگردد، گفتم ششم عید برگرد تا باهم به شمال برویم اما دلشوره ها کار
فرزند روح الله ....از تبار انقلاب
ایوبی می خواهد... مرد می گفت آن موقع شهید چمران درمنطقه بود و اینها با گروهای پارتیزانی یا همان نا منظم خودمان به جنگ دشمن رفته بودند اونم با کمترین امکانات... گفتم حاجی پدرمن هم سوسنگرد بوده واتفاقا نوروز61 بستان به شهادت رسیده نگاهی کرد و گفت خوش بحال شهداو سعادت شما ... خجالت کشیدم ... گفتم این طور نگید شما عزیزید و خودتان شهیدید و اینکه حضرت آقا در دیدار
کاندیداهای نهایی جبهه مردمی مشخص شدند/ تفویض اختیارات مجمع به شورای مرکزی/از اعلام رسمی کاندیداتوری ...
به رهبر معظم انقلاب و ملت ایران در شکست دشمن و مایوس کردن آمریکا در جنگ احزاب و جنگ اقتصادی است. همان طور که بارها عرض کرده ام تصمیم من تغییر نکرده است، تقاضایی برای کاندیداتوری ندارم و از هر تصمیمی که نیروهای انقلاب بگیرند حمایت می کنم. شما نیامده اید در اینجا که انتخاب کنید آمده اید که برای انقلاب تصمیم بگیرید. من و شما نباید اشتباه کنیم. فرصت های زیادی از دست رفته است