سایر منابع:
سایر خبرها
نقشه ای بسیار عجیب / حسین عقدنامه را از کجا آورد تا بتواند با نیلوفر .. + عکس
به گزارش سرویس حوادث جام نیوز، وی افزود: پسری که پایش به زندگی دخترم باز شده بود، از نظر من لیاقت او را ندارد. در این مدت دخترم را محدود کرده بودم و رفتارهایش را زیر نظر داشتم تا اینکه روز گذشته وقتی به خانه آمدم، متوجه خارج شدن دخترم از خانه شدم. هرچه منتظر ماندیم، دیگر برنگشت و تلفنش را هم خاموش کرد، حتی با همه دوستانش که احتمال می دادیم به خانه آنها رفته باشد، تماس گرفتیم، اما همه از سرنوشت
شوهرم زن خیابانی را در برابر چشمان من و بچه ها به خانه می آورد و ...
به ازدواج با انوشیروان پاسخ مثبت دادم. او بازرگان بود و موقعیت اجتماعی خوبی داشت. پولدار بودن همسرم تنها عاملی بود که مادرم بر آن تکیه می کرد و اعتقاد داشت پول، حلال مشکلات زندگی است و من می توانم سال های سال را در رفاه و آسایش سر کنم، اگرچه اوایل زندگی بسیار از این وضعیت راضی بودم، چراکه در بیشتر سفرهای خارجی کنار همسرم حضور داشتم و از دیدن دیگر نقاط دنیا لذت می بردم، اما همه این شادمانی ها تنها
سهل انگاری پرسنل اورژانس باعث قطع دست یک مرد شد
غذا اشتباها ابتدا دستم را به دندان گرفت. صبح روز بعد متوجه شدم دستم ورم کرده است و حالم خوب نیست. بلافاصله همسرم با مرکز اورژانس تماس گرفت. اورژانس اعلام کرد که پزشک در خانه بیمار را ویزیت نمی کند و پرستاری نیز که در خانه ما حاضر شد از تجویز آنتی بیوتیک و قرص خودداری کرد." وی ادامه داد: " متاسفانه دست راستم را فقط بخاطر عدم حضور پزشک از دست دادم. در آن لحظه بیماری من بسیار جدی بود اما
10 خاطره از زندگی امام خمینی (ره) / دارایی حضرت امام هنگام رحلت چقدر بود؟
انجام دهم، اما خودم بسیاری از کار ها را انجام می دادم. آقای ثقفی پدر همسر امام هنگام عقد دخترشان از امام قول گرفتند که در تابستان ها به سبب گرما و خشکی هوای قم تمهیدی بیندیشند، تا به دخترشان سخت نگذرد و امام هم به قول خود وفادار بودند. خانم نقل می کردند: آقا مدت 6 سال یا بیشتر به خواسته پدر و مادرم، تابستان من و بچه ها را به خانه آقا جانم در تهران می آورد و خود به قم باز می گشت و به تالیف
همه اهالی ولیعصر تبریز مرا می شناسند/ طعم اسارت را چشیده ام و کارت ایثارگری دارم
ابزارفروشی را شروع کنم، با تلاش هایی که در طول چند سال انجام دادم موفق شدم تا در این صنف حرفی برای گفتن داشته باشم تا اینکه سال 67 با پیش آمدن چند مشکل مالی، اولین ناملایمتی های زندگی را چشیدم، مشکلات مالی از یک سو و پلمپ شدن مغازه ام توسط شهرداری که به دلیل سد معبری که توسط کالاهای همسایگان اتفاق افتاده بود، از سوی دیگر زندگی من را دگرگون کرد. *بعد از پلمپ شدن مغازه تان چه کردید؟
مادر شهید: با شنیدن شهادت عبدالرحیم نماز شکر خواندم/ پسرم عاشق شهادت بود
بندرترکمن خدمت کنم. در سال 60 برای مبارزه با کوملو دموکرات به سنندج و مریوان اعزام شدم سه ماه در خدمت سردار متوسلیان بودم که هر کجا هست خدا پشت و پناهشان باشد. سال 60 به سوادکوه جهت تشکیل سپاه رفتم و تا سال 68 در جبهه های حق علیه باطل حضور داشتم اما افتخار شهادت نصیبم نشد. تسنیم: از ویژگی های اخلاقی شهید بگویید؟ پدر شهید: عبدالرحیم 20 بهمن 64 به دنیا آمد، 16 آذر 84 وارد
راز زندگی رکورددار اهدای خون
انتقال خون در کانادا چطور است. مدارکم را با خودم برده بودم. وقتی آنجا کارتم را نشان دادم خیلی احترام گذاشتند و از من خواستند خون بدهم. آن زمان موقع خون دادنم بود، اما چون نیت داشتم به ایران برگردم و همزمان با روز 7 مهر که روز آتش نشان است، خونم را به آتش نشان ها تقدیم کنم، به من گفتند پس حتما دفعه بعد که آمدید خون بدهید. چون در کانادا باید پنج سال ساکن باشی تا خون بدهی، اما آنها از من خواستند دفعه
هندبالیست لژیونر کردستانی از بازی در ایران تا تیم استوابخارست رومانی
تاکتیک پذیر نبودم و هندبال را یاغیانه فرا گرفته بودم و کسی نبود آموزش درست را به ما بدهد. همچنان که از تیم ملی نوجوانان وجوانان حذف می شدم امید خود را برای تمرینات از دست نمی دادم و انگیزه ام نیز بیشتر می شد وخود را برای ورود به تیم ملی بزرگسالان آماده می کردم. در سال 88 در لیگ برتر آقای گل شدم و در سال 89 بهترین بازیکن لیگ برتر شدم و سال های بعدی نیز همین روال ادامه داشت
آخرین ساعات زندگی امام(ره) چگونه گذشت؟
بهشت زهرا آوردیم و امکان استفاده از این طرح نشد. جمعیت ریختند، با زحمت سنگ آوردند و لحد را با کمک آقای رضا گنجی که از محافظین است، گذاشتم و عشق همه ی ملت ایران و مظلومان تاریخ را دفن کردیم. خیلی سخت گذشت، در اثر ازدحام نمی توانستم بیرون بیایم، مردم ریختند خاک قبر امام را به عنوان تبرک بردند، کفش هایم هم زیر خاک رفت و هیچ کس هم نبود به دادم برسد. داشتم خفه می شدم که با خود گفتم: تقدیرم این است که با
مسئولان ما خیلی کم از ساده زیستی رهبری الگو گرفتند
نه بحث دیگری است. اما به هر حال همه و همه باید به آقای روحانی که منتخب مردم است کمک کنند. وی در پاسخ به اینکه ماجرای رای حرام چه بود، گفت: من در جلسه ای گفتم رای 16 میلیونی حلال را به کاندیدا که جلسه برای او بود تبریک می گویم. ما رای حرام داریم اما نظری نداشتم که بگویم رای بقیه حرام است ولی این حرف من دیدی که چطور در کشور منفجر شد؛ من در بیانیه ای که دادم هم گفتم تمام رای این چهار
چهار آفت دین از نگاه یک پژوهشگر نهج البلاغه
اینکه شب هنگام کسی به دیدار ما آمد و ظرفی سرپوشیده پر از حلوا داشت، معجونی در آن ظرف بود چنان از آن متنفر شدم که گویا آن را با آب دهان مار سمی مخلوط کرده بودند. به او گفتم هدیه است یا زکات یا صدقه که این دو بر ما اهل بیت پیامبر حرام است، گفت نه زکات است، نه صدقه، بلکه هدیه است. گفتم زنان بچه مرده بر تو بگریند آیا از راه دین وارد شدی که مرا بفریبی؟ عَنْ دِینِ اَللَّهِ أَتَیْتَنِی لِتَخْدَعَنِی
افکار شیطانی یک زن شوهردار ، دختر 15 ساله اش را هم آلوده کرد / او با یک مرد به ییلاق رفت و ...
که سعی می کرد خیلی کم صحبت کند و مدام با خودش درگیر بود. ابتدا اهمیتی به رفتارهای خاص همسرم نمی دادم و از این که او زنی آرام و باطمأنینه است راضی بودم اما آرام آرام و با حرف هایی که دیگران تکرار می کردند تازه فهمیدم که همسرم بهره هوشی پایینی دارد و به اصطلاح شیرین عقل است ولی آن ها به بهانه خجالتی بودن همسرم، مرا در ازدواج فریب داده اند. دیگر حال و روز خودم را نمی فهمیدم، از سوی دیگر هم دلم به حال
بانوی ایرانی رکورددار اهدای خون از سوزن می ترسد
یکبار. البته دفعه آخر دکتر گفت چهار دفعه یکبار خون بدهید. سری قبل که رفتم کانادا به پسرم سر بزنم، سازمان انتقال خون کبک از من خواست آنجا خون بدهم. حالا این بار که باز بروم، آنجا می خواهم خون بدهم. چطور شد از شما چنین درخواستی کردند؟ وقتی رفتم می خواستم بدانم روند انتقال خون در کانادا چطور است. مدارکم را با خودم برده بودم. وقتی آنجا کارتم را نشان دادم خیلی احترام گذاشتند و از من
نطق حماسی امام پس از آزادی از زندان که به چندین زبان دنیا ترجمه شد
؛ کدام روحانی به شما این حرف را زده؟ کدام روحانی گفته است که ما با فلان مظاهر تمدن مخالفیم؟ شما پیدا کنید یک روحانی را. تبدیل مظاهر تمدن به مفاسد شما مظاهر تمدن را وقتی که در ایران می آید همچو از صورت طبیعی خارجش می کنید، همچو از صورت طبیعی خارجش می کنید که چیز حلال را مبدل به حرام می کنید. این رادیو برای این بساطی است که حالا در ایران مرسوم است؟ این تلویزیون برای این بساطی است
امام در مصاف با چالش ها و پرسش ها، فقه را توانمند و پاسخگو کرد/ ناگفته های شاگرد امام از حوزه نجف
موفق شدم، دیپلم تمام بگیرم. در مهرماه سال 1336 شمسی، به منظور تکمیل تحصیلات حوزوی راهی نجف اشرف شدم. در دورانی که در مشهد بودم بخشی از ادبیات را خدمت مرحوم آقای شیخ محمد تقی ادیب نیشابوری خواندم دوره سطوح ابتدایی را خدمت عالم متقی مرحوم حاج میرزا احمد مدرس و قوانین را خدمت مرحوم جناب آقای حاج شیخ عبدالنبی کجوری و دیگر سطوح عالی را خدمت آیتین مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینی و مرحوم
سرنوشت پیامک بازی شبانه یک مرد با زن غریبه
چاقو اعتراف کرد و گفت: همسر اولم به بیماری سرطان مبتلا بود به همین خاطر سال ها قبل با مرضیه ازدواج کردم تا این که حدود 6 سال قبل همسر اولم از من طلاق گرفت ولی مرضیه هم به بیماری کلیه دچار بود و نمی توانست برخی از وظایف زندگی مشترک را به درستی انجام بدهد این بود که به توصیه مرضیه با زن غریبه ای که در یک قنادی کار می کرد آشنا شدم. من که شماره تلفن آن زن را به دست آورده بودم با ارسال پیامک
از رحمت خداوند مأیوس نباشید!
. امیرالمؤمنین نادم نشد که چرا من بیست و پنج سال در خانه نشستم، نادم نشد که چرا چنین و چنان؛ چون کار او از روی یقین و نور است. به خلاف آن کسی که در یک شرایط، موقعیّتی پیدا می کند و نفسش غلبه می کند و یک عملی انجام می دهد، و بعد که از آن موقعیّت می افتد، در کارش تجدید نظر می کند و می گوید: آخ، ای وای، کاشکی من این کار را نکرده بودم! امام و پیغمبر افرادی هستند که کارشان پشیمانی و افسوس ندارد
داستان شیرزنان قهرمان ایرانی/توییت مردم و چهره ها+تصاویر
نمی شیم، شهریه ترم اول و عموم گفته بود کادو قبولیم میده، اما ترم دو چی؟! نشد نمیشد انصراف دادم، تلخ بود... ولی مژگان بود کنارم مثل کوه پله پله هلم میداد... پلان به پلان و یک سکانس اولین نقشم بود سال هفتادو هفت بازیگر شدم، کابوس تموم شده بود تا ضربه ی کاری بعدی... سال هشتاد مژگانی که چراغ راهم شده بود پر کشید، لعنت به سرطان، ولی اون کارشو انجام داده بود من پرستویی شده بودم که نفرت و کینه و حسادت و
دیداری با همسر خلبان شهید شیرودی
خوردنی! یک استکان چای خوش رنگ و عطر تعارف می کند. لبخند می زند و می گوید: حالا کجا و آن سال ها کجا. دروغ چرا؟! چندان خانه داری و پخت و پز بلد نبودم. دست پخت اکبر از من بهتر بود. ما کرمانشاه زندگی می کردیم و مادرش مهمان ما بود. یک روز گفت مثلاً من مهمان شمام! خسته شدم از بس پخت و پز کردم. من هم یک مرغ کامل را گذاشتم توی دیگ با کمی رشته و پیاز و... سوپ پختم. مادر اکبر لب نزد اما خودش به خاطر من با
افسانه خواهران رزمی کار به روایت ماه عسل / جنگیدن؛ از زندگی تا رینگ
ادامه دار شد و کار به جایی رسید که ما تا دو سال از پدر بی خبر بودیم. سهیلا: شهربانو مدرک دیپلمش را قاب کرد و به دیوار زد و گفت می خواهم کار کنم. شهربانو: عمویی داشتیم که شیراز بود و آنجا کار می کرد. من را با خودش به شیراز برد. در خانه ی یک خانواده مشغول کار شدم. الهه: یادم هست که مادرم با خدا حرف می زد و از نگرانیش درباره وضعیت شهربانو می گفت. ای خدا اگر بچه ام تب کند
ربودن دوست قدیمی به خاطر سوءظن به همسر
قرار گیرد. صبح دیروز، در ابتدای جلسه رسیدگی شاکی موضوع ارتباط با همسر دوست قدیمی خود را رد کرد و گفت: کامران به من تهمت زده و هیچ دلیلی برای این ادعایش ندارد. من درخواست برگشت اموال سرقتی ام را دارم. سپس کامران به اتهام معاونت در آدم ربایی در جایگاه ایستاد و گفت: چند ماه قبل از حادثه برای خرید و فروش پیانو به خارج از کشور سفر کرده بودم. وقتی برگشتم به رفتارهای همسرم مشکوک شدم
همه چیز درباره فرامرز خالقی از دیروز تا امروز
یک بیمارستان بود که پدرم را در آن بستری کرده بودند و چون من کوچک بودم اجازه نمی دادند بروم بابا را ببینم، برای همین مادرم برایم از همان دست فروش ها یک زیرانداز خرید که بتوانم دم بیمارستان منتظر بمانم. سال ها بعد تقریباً رو به روی همان بیمارستان بود که مادرم را هم در بیمارستان مهر از دست دادم و همین باعث شد برای همیشه آن قسمت از تهران برایم دربردارنده خاطرات تلخی باشد . اخلاق
فصل تازه زندگی خواهران منصوریان با حضور پدر/ قهرمان ماه عسل تا مرز نابینایی پیش رفت +عکس
با همسرش بیان کرد: در آبشار سمیرم و در همان جا که اسب را کرایه می دادم به دلیل اختلاف با یک نفر میان بحث و دعوا همسرم لحظه ای برای حمایت از من تلاش کرد و بعد از این اتفاق با هم آشنا شدیم و با هم ازدواج کردیم. البته پس از ازدواج نگران زندگی و مخارج خانواده ام بودم زیرا خانواده همسرم با کار من در آبشار مخالف بودند به همین دلیل این کار را بعد از مدتی رها کردم. شهربانو بعد از ازدواج همچنان
جانباز دفاع مقدس شهید مدافع حرم شد
تفکرات خود من هم چندان از این فضاها دور نبود. از ایشان فرزندی هم دارید؟ حاصل زندگی 21ساله من با همسرم سه فرزند به نام های شهاب الدین سالاری متولد 1388، دخترم لیلا متولد 1375و سلما متولد 1378است. اولین باری که حرف از رفتن و دفاع از حرم شدن به میان آمد چه عکس العملی داشتید؟ من دورادور با توجه به کنجکاوی ها و پیگیری های همسرم متوجه اوضاع منطقه شده بودم. سلیم همیشه اخبار را
ماه عسل دیشب میزبان خواهران منصوریان/ مرضیه، شهربانو، الهه و سهیلا +فیلم
بروم، اما در یک دوره زمانی به دلیل شرایط بد موجود و همچنین مواردی مانند فشار طلبکار ها من به یک ازدواج ناخواسته تن دادم و البته دو سال بعد با یک بچه 6 ماهه مجبور به بازگشت به خانه پدر و مادرم شدم. در ادامه برنامه دختر اول خانواده منصوریان اظهار کرد: وقتی من برگشتم در آن دوران هیچ خبری از پدرم نداشتیم تا این که متوجه شدیم وقتی برای کار به شیراز رفته در همان جا ازدواج کرده است.
قهرمان ماه عسل تا مرز نابینایی پیش رفت +عکس
همسرش بیان کرد: در آبشار سمیرم و در همان جا که اسب را کرایه می دادم به دلیل اختلاف با یک نفر میان بحث و دعوا همسرم لحظه ای برای حمایت از من تلاش کرد و بعد از این اتفاق با هم آشنا شدیم و با هم ازدواج کردیم. البته پس از ازدواج نگران زندگی و مخارج خانواده ام بودم زیرا خانواده همسرم با کار من در آبشار مخالف بودند به همین دلیل این کار را بعد از مدتی رها کردم. شهربانو بعد از ازدواج همچنان نگران
عاشق عتیقه بودم دست به سرقت می زدم
در ادامه می خوانید. خودت را معرفی کن مسعود 38 ساله هستم. سابقه دار هستی؟ سه بار به جرم دزدی و موادمخدر دستگیر شده و به زندان افتاده ام. چرا دست به سرقت می زدی؟ معتاد هستم. کارم را از دست دادم و همسرم خانه را ترک کرد. من هم برای خرج خودم و مواد دست به سرقت می زدم. چند سال است که اعتیاد داری؟ 5 سال است که به
اعتراف مرد بی حیا !
همسر و فرزندم نیز از ارتباط با زنان خیابانی شرم نداشتم. همسرم به امید آن که راه درست زندگی را پیدا کنم، 3 سال تمام این شرایط را تحمل کرد اما زمانی که در گرداب فلاکت و بدبختی غرق شده بودم، طلاقش را گرفت و چند روز دیگر نیز باید دادگاه تکلیف حضانت دخترم را مشخص کند، ولی به حرم امام رضا(ع) رفتم و به درگاه خداوند توبه کردم. حالا هم می خواهم کنار همسر و فرزندم باشم و گذشته را جبران کنم ...
وقتی به سعید گفتم مدیر شرکت برایم ماشین خریده او فکر کثیفی کرد و ...
دیدن اسناد و مدارک انکارناپذیر لب به اعتراف گشود و در تشریح ماجرای دوستی خیابانی خود با سردسته خلافکاران گفت: وقتی در رشته حسابداری تحصیلات دانشگاهی ام به پایان رسید خیلی خوشحال بودم چرا که احساس می کردم با ورود به کار می توانم روی پای خودم بایستم. در همین روزها با جوانی آشنا شدم و با یکدیگر ازدواج کردیم اما این ازدواج هیچ عاقبتی نداشت و من مجبور شدم مدتی پس از برگزاری مراسم عقد از همسرم طلاق بگیرم
پسرانم! در زندگی به کسی باج ندهید/اجازه ندهید ضدانقلاب دم بزند
میدان جنگ رفتند و جان عزیزشان را فدا کردند. * همانند یک مرد در مقابل سختی ها بایست شهید قدرت الله اصغری یکی از شهدای کارگر شهرستان آبیک است که در ششم مهر ماه سال 33 در پاچالک متولد شد و در شرکت زیاران مشغول به کار بود. این شهید بزرگوار در دهم اردیبهشت ماه سال 64 در عملیات والفجر هشت در فاو شربت شهادت را نوشید. در وصیت نامه این شهید آمده است: پسرم! همانند