سایر منابع:
سایر خبرها
اولین مجری نابینای رسانه ملی /عکس
نبودند. اما خوشبختانه معلم های بسیار خوبی داشتم که خیلی خوب برخورد می کردند. مادرم هم به این موضوع به شکل یک موضوع حاد برخورد نکرد و اجازه می داد کارهایی که دوست دارم ،مثل بیرون رفتن با دوستانم ، انجام بدهم. اما دیگر دوستان نابینایم چنین اجازه هایی را نداشتند. همین عملکرد مادرم باعث شد که من نسبت به دوستانم مستقل تر باشم. دانشجوی ممتاز کارشناسی و معدل بالای ارشد خانم مجری سال 75 در رشته
خندوانه و سطح خنده/ دفاع مقدس در کلام رهبری/ جدول برنامه های سفارت انگلیس بعد از بازگشایی!/ نشان دادن ...
تعالی بندگان خویش را به عبادت و طاعت خود فراخوانده و سفره های جود و احسان خود را برای ایشان گسترانیده و شیطان در این روز خوار و حقیرتر و رانده تر، و در خشمناک ترین اوقات خواهد بود، و روایت شده که حضرت امام زین العابدین علیه السلام در روز عرفه صدای سائلی را که از مردم کمک می نمود شنید، و به او فرمود: وای بر تو آیا از غیر خدا سوال می کنی در این روز و حال آن که امید می رود در این روز برای بچه های در
وصیت نامه شهیدان، سندهای افتخار و شجاعت
دل زمین، این گونی های بر هم تکیه داده شده پر از حرف است، فریاد است...خدایا این خانه کوچک را برای من مبارک گردان؛ در این چند روز با خاک انس گرفته ام، بوی خاک گرفته ام...زندگی در این خانه کوچک که یک قلب پرتپش است؛ یک دل خاکی است در زمین خدا، در متن پاکی نمیتواند تکرار پذیر باشد؛ زیرا که لحظاتی با خدا سخن میگویم و ساعاتی را با شهدا و زمانی به خود می اندیشم و زمانی به خمینی روح خدا و به فضای پر غوغای
خواننده لس آنجلسی از همسر اولش گفت!
بود من را برد پیش آقای مشایی. به چه دلیل نمی دانم؟ آقای مشایی خواستند من را ببینند. گفتند اینجا وطن شماست اگر برگردید خوشحال می شویم. برخوردشان خیلی خوب بود. وقتی فهمیدند تا سال 62 ایران بودم برای شان جالب بود. شرایط مالی باعث می شود از ایران بروید؟ من هیچ وقت زنم را تنها نمی گذارم. بخواهم می توانم پول دربیاورم. پیشنهادهای مختلف زیاد دارم. اما من یک هنرمندم و کاری را انجام می
آثار شناخت امام زمان (عج)
عَنْ دِینِی ؛ خدایا ! خودت را به من بشناسان که اگر تو را نشناسم، نمی توانم نسبت به پیامبرت شناخت پیدا کنم. خدایا! پیامبرت را به من بشناسان که اگر پیامبرت را نشناسم حجت ات را نخواهم شناخت. خدایا! حجت خودت را به من معرفی کن که اگر حجتت را نشناسم در دینم گمراه می شوم. جلوگیری از بطلان عمل ثمره دیگری که بر شناخت امام عصر (عج) می تواند مترتب باشد این است که عمل انسان از بین نمی رود
با معاون وزیر ؛بدون سانسور:چرا ورزشکار فحش می دهد؟قرار دعوا می گذارد یا می خواهد پناهنده شود؟
یاد گرفته برخورد فیزیکی کند یا مثلا نوروزی یاد گرفته چوب بکشد؟ در واقع باب شدن یک سری توقعات و انتظارات بیش از حدی که یک قهرمان بتواند با آنها کنار بیاید باعث چنین رفتارهایی می شود. یعنی آن روزی که به بچه ها مدال می دادند و در کنارش مجوز نیم میلیاردی می دادند... مشکل ما این است که بالاخره یک قهرمان ورزشی هم یک ظرفیت و گنجایشی دارد. ما گاهی آنچنان در تحویل گرفتن و
آموزه مهدویت در زیارت عاشورا
ثواب دو هزار حج و دو هزار عمره و دو هزار غزوه (شرکت در دو هزار جنگ در راه خدا) آن هم همراه با رسول الله در تمام این حج ها و عمره ها و جهادها، و همراه با امامان معصوم مطرح می باشد. گویا برای هیچ زیارتی چنین ثوابی منظور نشده است. در صورتی که این زیارت از راه دور انجام گیرد ثواب آن کمتر از هزار حج و هزار عمره و هزار غزوه با رسول خدا نخواهد بود. ثواب تحمّل مصیبت تمام انبیا و اوصیا
اهدای سلول های چشم همسرم هم افاقه نکرد
بود؛ سردار احمدی گفت با بچه ها به موقعیت شهید حیدری عازم شوید؛ دیشب عراق مهران را گرفته است. این جانباز شیمیایی خاطرنشان می کند: سریع سوار ماشین شدیم و با تجهیزات رفتیم ، جاده اهواز، مهران و دهلران دست عراق بود و باید از پلدختر دور می زدیم وقتی رسیدیم فراخوانی کردیم تا بچه ها از مرخصی برگردند، ما لشکر 21 امام رضا (ع) بودیم و لشکر 5 نصر نیز با ما ادغام شد. روز پنجم بود
مصاحبه با پرانرژی ترین عضو گروه پالت
مشکل شد و یک دوست بسیار خوب را از دست دادم. اگر به خاطر یک اظهارنظر شخصی در فضای مجازی مورد هجوم کاربران قرار بگیرید، چه کار می کنید؟ - اگر قرار باشد در فضای مجازی کاربران سرم بریزند که یکی دو بار این اتفاق افتاده است، عکس العملم سکوت است. اگر حرفی زده باشم و جایی چیزی گفته باشم قطعا عقیده ام بوده و راجع به آن فکر کرده ام و می توانم از آن دفاع کنم. بیشتر فضای مجازی
مهران رجبی از چه لجش می گیرد؟
را داریم که بچه هایشان خیلی هم خوب هستند و از مالی که دارند درست استفاده و اتفاقا ثروتشان را تکثیر هم می کنند. اما بچه های عده ای هم هستند که به دلیل ساختار خانواده، ناخلف از آب در می آیند و درواقع از آن ساختار سوءاستفاده می کنند. به هرحال، این موضع هم باید مدیریت شود چون بچه ها هم اگر پول مفت و مسلم به دستشان برسد همان طور راحت هم آن را از دست می دهند، اما اگر آن را با سختی به دست بیاورند شاید
شبنم مقدمی و برادرش و یک دنیا خاطره
؛ به طوری که اگر مشکلی برایم ایجاد شود، شبنم اولین کسی است که با او تماس می گیرم. شبنم مقدمی: من هم دقیقا چنین حسی نسبت به بهنام دارم. اینکه می دانم کسی در زندگی ام هست که هر کاری از دستش بربیاد بی دریغ و منت برایم انجام می دهد، واقعا زیباست و داشتن این حس خوب در زندگی هر کس یک غنیمت بزرگ است. ما به تازگی پدرمان را از دست داده ایم و همین موضوع شاید باعث شده ما قدر هم را بیشتر بدانیم
اغلب اش خاطرات سانسور و اعتراض است، تا ویژگی های دنیایی که باید ساخته شود/ گفتگوی داریوش مهرجویی و مسعود ...
شکایت می کرد و همه چیز ختم به خیر می شد. بعد یکی در جوابش نوشت اگر چنین اتفاقی برای تو افتاد، برو کلانتری شکایت کن. این نقدها باعث نشد که خود شما دو نفر نسبت به هم گاردی داشته باشید؟ مهرجویی: نه، برعکس. ما با هم تلفنی صحبت کردیم. یادم می آید یک روز قرار گذاشتیم با مسعود. یک ماشین کروکی قرمز داشتی، نه؟ کیمیایی: آره، تو چه خوب یادته! مهرجویی: آره، نشستیم در
پایان رابطه شوم
ارتباط دارد. ماموران وقتی سراغ هوشنگ رفتند فهمیدند او ناپدید شده است. تحقیقات بیشتر نشان داد هوشنگ پس از زمان قتل آقا معلم به طور غیرقانونی از مرز خارج شده و به کشور عراق گریخته است. تحقیقات برای دستگیری هوشنگ ادامه داشت و ناهید هم در بازجویی ها مدعی بود با مرد جوان ارتباط داشته اما در قتل شوهرش نقشی نداشته است. چند سال بعد کارآگاهان دریافتند هوشنگ به کشور بازگشته و با هویتی جعلی در یکی
زنی که دیر به خانه بیاید، باید او را کشت!
خودم دارم که همگی ازدواج کرده اند و تنها من بودم که با مادرم زندگی می کردم و در کارگاه صنعتی پدرم که به خانواده ارث رسیده بود مشغول کار بودم و شکر خدا از نظر مالی مشکل خاصی نداشتیم و به قول معروف دستمان به دهانمان می رسید. خانواده ات با ازدواج تو و پریسا موافق نبودند؟ ابتدا موافق بودند، ولی بعد از گذشت مدتی دیگر رفتارهای پریسا برایشان قابل تحمل نبود، هرچند از ابتدا هم چون فهمیده
از حکمت طواف پسر به بهانه خانه کعبه تا بوسه مادر بر گلوی سرباز ولایت
. آخرین باری که می خواست به جبهه برود عکسش را بزرگ کرد و آورد داد به من و گفت؛ این عکس را به یادگاری داشته باشید . وقتی هم که داشت به جبهه می رفت، رو کرد به من و مادرش و گفت؛ خوب مرا نگاه کنید این آخرین باری است که مرا می بینید . من قرآن را گرفتم، دور سرش چرخاندم و گفتم؛ این چه حرفی است که می زنی؟ ، گلویش را بوسیدم، ولی این احساس بهم دست داد که او دیگر باز نخواهد گشت
خطبه های عید قربان دابودشت
بِالإِقلاعِ عَنها . امام علی علیه السلام : شنیدم رسول خدا صلی الله علیه وآله روز عید قربان ، خطبه می خواند ومی فرمود : امروز ، روز ثجّ و عجّ است . ثجّ ، خون قربانی هاست که می ریزید . پس نیّت هرکس صادق باشد ، اولین قطره خونِ قربانی او کفّاره همه گناهان اوست ، و عجّ ، دعاست . پس به درگاه خداوند دعا کنید ، قسم به آن که جان محمّد صلی الله علیه وآله در دست اوست ، از اینجا هیچ کس بر نمی گردد
رایج ترین خواسته های زنان از مرد زندگی شان
گذرانیم، یا یک کار واقعاً خاص برای سالگردمان انجام دهید. مطمئن باشید که ارزش وقت گذاشتنتان را داریم. 3. اعتمادبه نفس جذاب است اما غرور نه هر دختری از مردی که دارد خوشش می آید. این باعث می شود احساس امنیت و آسودگی کنیم و هیچ چیز جذاب تر از این نیست. اما غرور؟ به هیچ عنوان برایمان قابل تحمل نیست. 4. مردانگی نمرده است هرازگاهی مثل مردهای قدیم رفتار کنید. در را
دختر خرمشهر : پزشک اطفال می شوم
به گزارش دولت بهار به نقل از تسنیم، سال ها آوازه هما، دختر خردسال خرمشهری در شهر شنیده می شد اما یک اتفاق سبب دیدار ما با این دختر زیبا و بلندهمت شد. او فرزند خرمشهر است، شهر مقاومت، هما هاموری با دشمن درون خود می جنگند و در برابر درد مقاومت می کند، او حالا 12 سال دارد و در جمع ما از آرزوهایش می گوید. هما، کنترلی بر دست هایش ندارد تا به آسمان دراز کند اما قلبی آسمانی دارد و
چگونه شیعه شوم؟
اخلاق خوب صله ارحام و احترام به والدین شرکت در مجالس توسّل به اهل بیت علیهم السّلام ، احترام و محبّت به دوست داران اهل بیت علیهم السّلام فقط به خاطر آنکه، آنها اهل بیت علیهم السّلام را دوست دارند هر شب قبل از خواب محاسبه نفس کردن و سنجیدن اعمالی که در آن روز انجام داده ایم و تصمیم بر جبران و ترک کردن اشتباهاتی که آن روز مرتکب شده ایم. نتیجه: شیعیان واقعی کسانی اند که در مقابل اوامر و
انصاریان: من بلال فروش بودم
استقلال بودم بسیار مورد حمایت طرفداران این تیم قرار گرفتم. حتی بیشتر از خیلی از استقلالی ها دیگر. بنظرت همانقدر که از پرسپولیس به استقلال آمدی و مورد حمایت قرار گرفتی٬ وقتی به جامعه هنری آمدی تحویل گرفته شدی؟ من الان مستقل کار می کنم. این خیلی مهم است. کلاف اولین تجربه تهیه کنندگی ام بود. بعد هدیه و بعد سوختن و چهارمی هم آخرخط بود. در مجموع تا به حال چهاربار تهیه کننده بودم. به
بانوی امدادگر و پرستار دفاع مقدس
این مسیر شربت شهادت نوشیده باشی یا اسارت کشیده باشی و یا بخشی از وجودت را بخشیده باشی. همین که با مسیر در آمیخته ای کافی ست. ایران ترابی بودن، کار هر کس نیست. اینکه یک روز، برای درمان سرماخوردگی شدید، به تنها بیمارستان تویسرکان بروی و دیدن بی مهری یک پرستار نسبت به یک مادر و فرزند، از تو یک پرستار فدایی بسازد، تنها از ایران ترابی ساخته است. وقتی که بعد از وقفه ای در تحصیل، با دیدن اعلامیه
معروف را بی دلیل دلشکسته نکنید
بازی کردم که در مسابقات جام منطقه ای کشورهای عربی مقام اول را کسب کردیم و بعد از مراجعت به تهران سرپرست تیم والیبال هما و ورزش هما شدم که مدیریتش با زنده یاد آقای اردوان اسفندیاری بود و خیلی از چیزهایی که از نظر شخصیتی اجتماعی بوده من از ایشان یاد گرفتم. بعد از آن در مسابقات جام پاسارگاد شرکت کردیم مقام سوم را به دست آوردیم بعد هم مربی تیم امید شدم که باز مقام اول ایران را کسب کردیم و بعد مربی
دهه هفتادی ها بیشترین مشتریان طلاق!
وارش نیوز: عجیب است! خانه ای که روزی در آن بر پایه عشق و محبت زندگی مشترکی زناشویی آغاز شده بود، امروز بحث و جنجال جایش را گرفته و زن و مردی که زمان زیادی از زندگی مشترک شان نمی گذرد، اظهار می کنند که طاقت تحمل یکدیگر را ندارند ! زن و مردی که هیچ چیز به جز احترام و محبت نثار یکدیگر نمی کردند، امروز تمام قول و قراری که به یکدیگر داده بودند را فراموش کرده اند! دیگر از خانه شان به جای
این سگ، شادی و امید را گاز می گیرد!
، موجب تخلیه و همین طور اغلب باعث به دست آوردن بینش می شود. همچنین مواردی که می توانید به خاطرشان خوشحال و قدردان باشید را ثبت کنید. مهم ترین موضوعی که باید به خاطر داشته باشید این است که هر چقدر هم اوضاع بد شود، اگر مسیر درستی در پیش بگیرید و با افراد درستی مشورت کنید، روزهای سیاه سگی خواهند گذشت. نمی توانم بگویم از بابت وجود سگ سیاه خوشحالم، اما او برایم موجود بی نظیری بود
وقتی سرش را بغل گرفتم آهسته گفت مادر جان دیدار به قیامت
مملکت بیفتد ناموس و خاک ما به یغما می رود، بسیجی داوطلب برای اعزام به جبهه ها شد و خودش وقتی سرش را در بغل گرفتم آهسته گفت مادر جان دیدارها به قیامت، او آرزو داشت کاری بزرگ انجام دهد و به آرزوی خودش هم رسید. من از برخی مردم امروز می ترسم مادر شهید کاخکی وقتی صحبت می کرد هرچند جمله ای که می گفت نیم نگاهی هم به عکس فرزند شهیدش می انداخت و به نگاه خودش عمق خاصی هم می داد، پرسیدم
پشت پرده حواشی برنامه خندوانه چیست؟!
برنده مرحله دوم مسابقه خنداننده برتر اعلام شد در اینستاگرام خود نوشت: یه بار دیگه لطف خدا و محبت شما شامل حالم شد. دم همه تون گرم. حمایتها ومحبت ها و دلگرمی هاتون تو این چند روز حیرت انگیز بود. دست تک تک تون رو میبوسم. دویست تا اختلاف تو چهار پنج میلیون رای یعنی هیچی. در واقع رقابت من و امین هیچ برنده ای نداشت. برنده این رقابت شما بودید که این شور و حال و انرژی رو به ما و این رقابت
جیرانی:از برچسب و قضاوت نمی ترسیم
فیلم بسیار زیبای بچه های آسمان هم فقر را از جامعه و شرایط و نظم جدید می بینیم. روشن فکران مسلمان توانسته اند این کار را بخوبی انجام دهند چون می توانستند ممیزی ها رو بشکنند و فیلم بسازند. برخی اصلا دوست نداشتند به چنین مقوله هایی ورود کنند چون بعد از دوم خرداد تفکر گذار از سنت و مدرنیته مساله اصلی می شود، بنابر این سینما به سمت تغییر می رود و قهرمان هایش را عوض می کند. الان تفکری در جامعه روشنفکری
ماجرای نبرد ایران و آمریکا در خلیج فارس
بود و بیانیه دادند، حقوقدانان می دانند معنایش چیست. بعد هم نوشته نشده است که جنگ و تهاجم صدام علیه ایران؛ بلکه نوشته است وضعیت ایران و عراق و بعد توصیه کرده است که بهتر است برای صلح جهانی مشکلاتتان را حل کنید. اما نگاه کنید در تهاجمی که عراق علیه کویت انجام داد، همان روز قطعنامه صادر شد با این مفهوم که عراق باید بدون هیچ شرطی خاک کویت را ترک کند و تمام خسارت ها را هم بپردازد. موضع گیری
استقبال بی نظیر علاقه مندان به کتابخوانی از کتاب خوان 131 در همدان
6410 روز گرفته شده است. وی تصریح کرد: امیر خلبان آزاده حسین لشکری، ملقب به سیدالاسراء پس از انجام 12 ماموریت در روزهای آغازین جنگ تحمیلی، هواپیمایش مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفت و به اسارت ارتش متجاوز صدام درآمد، وی پس از 16 سال اسارت، به نیروهای صلیب سرخ معرفی شد و دو سال بعد، در روز هفدهم فروردین سال 1377 به ایران بازگشت و در 19 مرداد 1388 به مقام رفیع شهادت نائل آمد. هادئی
خاطره ی آزاده سرافراز حاج محمد محمدی نژاد از اسارت و سرنوشت 72 اسیر عملیات عاشورای 2
مقام معظم رهبری: می دانیم ما که شما در دوران اسارت در زندانها در اردوگاهها ی دشوار و زیر آن فشارها یکی از چیزهایی که شما را ،دلهایتان را زنده نگه می داشت پر امید نگه می داشت ،یاد آن چهره و روحیه پر صلابت امام عزیزمان بود . آن بزرگوار هم [...] مقام معظم رهبری: می دانیم ما که شما در دوران اسارت در زندانها در اردوگاهها ی دشوار و زیر آن فشارها یکی از چیزهایی که شما را ،دلهایتان را زنده نگه می داشت پر امید نگه می داشت ،یاد آن چهره و روحیه پر صلابت امام عزیزمان بود . آن بزرگوار هم خیلی به یاد اسرا بودند ،حال پدری را که فرزندانش با این شکل از او دور شده باشند راحت میشد فهمید خود آن بزرگوار در نامه ای که برای یکی از اسرا نوشته بودند این حالت را تشریح کرده اند نشان داده اند که ایشان واقعا داغدار فقدان این عزیزان هستند . حقیقتا جای امام این روزها خالی است البته روح بزرگوار و پر فتوح آن جلیل قدر متوجه به ماست شادی ملت ما موفقیت های ملت ما پیروزی های اسلام و مسلمین روح امام را مانند ارواح طبه ی همه ی اولیا ء، شادمان و مسرور می کند. خدارا شکر میکنیم که ثابت کردکه آن دست قدرتمندی که ار روز اول پشت سر این انقلاب و کشور بود همچنان پشت سر این انقلاب و کشور هست. آزاده سرافراز حاج محمد محمدی نژاد شب عملیات عاشورای 2 به تاریخ 64.5.23 در منطقه چنگوله و در میان دره و تپه ماهور هایی که چادرهای تیپ 72 زرهی محرم مستقر بود اعلام کردند که به چادر تعاون مراجعه کنید . دوستان وسایل غیر ضروری و وصیت نامه ها را بنویسند و تحویل دهند همه ما شروع به نوشتن نمودیم آنچه به ذهن می رسید سفارش به یاری امام و رزمندگان و هم امورات خانواده و روحیه آنها شد. در صورت شهادت ما ، وصیت را نوشتیم چند مرحله اراده کردم به نوشتن توصیه ای در خصوص اسارت و دلداری خانواده که اشاره ای به مصائب حضرت زینب (س) دوباره برگه های اسارت را جدا نموده و مجددا این کار را چندین مرتبه تکرار کردم و در نهایت با توجه به تاکید فرماندهان که وقت حرکت است با عجله گفتم که من اسیر نمیشوم چه لزومی دارد در این خصوص چیزی بنویسم .تقدیر که اسیر شویم روز اول اسارت : بعد از به محاصره در آمدن هر یک از همراهان چیزی می گفت . یکی پیشنهاد داد دو دسته بشویم .یک دسته بجنگند و بصورت تاکتیکی دسته دیگر عقب نشینی کنند . دسته دوم شلیک آتش کنند دسته اول عقب بنشینند. و به همین منوال از محاصره خود را برهانیم . دیگری می گفت بیایید همه با هم از داخل شیار بیرون آمده به دشمن شلیک کنیم و درهمان حین هم عقب نشینی کنیم هرکسی زنده ماند، سهراب کاو سوار گفت آقای شاهین آقای یازده و آقای... شما می دانید من چندین مرحله اسیر شدم و فرار کردم رفتم تو صف غذای عراقی ها و ... اما این صحبت هایی که شما گفتید همه مصداق خود کشی است. برادران، من الان میتوانم فرار کنم اما خودم را مدیون این همه بچه کم سن وسال میدانم . بگذارید هرچه بر سر اینها آمد به سر ما هم بیاید . بچه ها، برادران خودتان را برای اسارت آماده کنید اسارت دری دارد که احتمال دارد یک روزی باز بشود .فکر کنم عزیز قبادی بود پیراهن خود را درآورد و زیرپوش سفید را به عنوان تسلیم بالا گرفت دشمن هم دست از تیراندازی برداشت و به صورت اسلحه آماده شلیک به سمت ما حرکت کرد. اینجا بود که من که بیسیم چی بودم با مرکز که مسئول محور جناب مرتضی میریان بود تماس گرفتم و اعلام کمک مجدد کردم و گفتم این آخرین تماس من است داریم آماده اسارت میشویم بیسیم را خاموش قطعه ای را جدا و رموز را زیر خاک مخفی کردم که دست دشمن نیفتد، عراقی ها بالای سر ما رسیدند و ما را به خط پشت سر هم دستها روی سر به اسارت گرفتند. ( یا زینب کبری س) وسط راه در یک سر بالایی تپه ای برگشتم برای آخرین بار ایران را نگاه کردم که یک تانک مان نزدیکی میدان منهدم و در حال سوخت بود و آثار نیروی کمکی پیدا بود ” ولی آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا ” دیگر دیر شده بود ما را پشت یک تپه که جاده ای بود و آخر خط ماشینی عراقی برای بردن یک نیروی عراقی آمد ما را به خط کرده اسلحه گرفت مسلح کرد و با نهایت خشم که ما را به دیوار تپه به تیر ببندد صدای ماشینی آمد برگشت دید یک جبپ آمد توقف کرد و یک جوان خوش تیپ پایین آمد و گفت ( های شینو ) چیه چکار میکنی؟، محمد حمیدی از بچه های عرب خوزستان ترجمه می کرد، او گفت اینها پسر خاله یا عمه من رو تو سنگر کمین کشته اند باید به انتقام او اینها رو بکشم . باهاش صحبت کرد این افسر قانع نشد در نهایت با تندی اسلحه را از او گرفت ما را حرکت دادند به سمت پشت خط خودشان که یکی دیگر از عراقی ها امد و یک اسیر کوتاه قد و ضعیف را بلند کرد که اسمت چیه : جمعه . تو عربی گفت : آره. چرا به جنگ ما عرب ها آمدی ؟ میخواهیم تو رو بکشیم که باز تعدای از ما با خواهش و تمنا نگذاشتیم و حرکت کردیم از داخل دره و راه باریکی که اطراف آن میدان مین و سیم های خاردار بود یک لحظه متوجه عبور مورچه ای از عرض معبر شدم با خودم گفتم خدایا به عظمتت شکر این مورچه الان از من آزادتر و قوی تر است و من از این مورچه هم ضعیفتر و اختیاری از خود ندارم . ما را به جلوی سنگرهای خودشان بردند اکثرا مجروح و تشنه بودیم که سربازان عراقی از آن آب تانکرها که داغ هم بود به ما دادند و از نان خشک ها به بچه ها میدادند. خودم دیدم لباس های تن خود را پاره میکردن و زخم بچه ها رو می بستن این یک شگفتی بود تا الان میخواستند ما رو بکشند. گذشت تا اینکه در این حین ایران یک آتش تهیه را ریخت و نزدیک بود که ما با توپخانه ایران با دستان بسته کشته شویم .انها هم ما را رها کرده به سنگرهاشان پناه بردند، ولی واقعیت این است وقتی اسیر میشوی با سن و سال کم ماه وسط تابستان گرمای عراق و خستگی و... فکری برای فرار برای ما نمانده بود در نهایت آتش فروکش کرد دیدیم یکی از پاسداران که لباس خاکی بر تن داشت و آرم سپاه بر سینه و نزدیکی آرم هم تیر خورده بود را عراقی ها زیر بغلش را گرفته و آوردند و روی زمین انداخته که دیدیم شهید مومنی از بچه های گراب بود که بعدش هم شهید شد. مجروحین سخت را سوار آمبولانس کرده و بقیه را که زنده و سر حال تر بودن را سوار ایفا یا ریو کردن (خاور مانندی ) ساعت 2 بعد از ظهر بود دو نفر مسلح همراه ما را به یک بیابان 20 کیلومتری برده حدودا 3 ساعت تو این گرما، خسته ، زخمی این ماشین از این طرف بیابان ما را می برد به قسمت دیگر وهمین کار را ادامه داد. خاک لوله می شد میامد داخل خفه می شدیم . جاده پر دست انداز، خلاصه ما را زجر کش کردن تا اینکه ماشین از حرکت افتاد و خراب شد .بیسیم زدند و ماشین دیگری امد. با ماشین جدید یک سرباز فارس زبان از منافقین آمده بود. خلاصه مقر سپاه دوم رسیدیم ، پشت گردن ما را میگرفتند از بالای ایفا پرت می کردند و مینداختند پایین ، با دست های از پشت بسته و با این کاری نداشتند تو سالمی ، زخمی ، پات شکسته، دستت تیر خورده یا قسمت دیگری از بدنت و روی اون محوطه و سربازان و فیلم برداران داخلی و خارجی اطراف ما را گرفتند تمسخر کردند و.... ما هم از تشنگی خاک و گرما و خرابی ماشین بی حال بودیم داد میزدیم بر سر خبرنگاران خارجی که به ما آب بدهید ، تشنه ایم کمی آب داغ دادند.( لایوم یومک یا ابا عبدالله) که اینجا یکی دو تا از بچه ها شهید شدند و پیکرهای مطهرشان بردند . بعد از این مرحله ما را سوار بر اتوبوس کرده و راهی بغداد شدیم داخل اتوبوس کولر داشت خواب رفتیم بعد از مدتی دیدم یکی جیب هایم را تفتیش میکند بیدار شدم آن منافق فارس همراه عراقی ها بود با فحش و ناسزا هرچه پول و مدارک و مهر نماز و... برد من مجدد خواب رفتم که روبروی من یک نفر اهوازی به نام جمشید عشایری بود (لحظات اسارت تلاش کرد خود را به سنگر کمین دشمن که بالای تپه ای بود و تیر باری و چند جنازه عراقی در آن بود برساند که با شلیک تک تیر انداز عراقی زخمی و غلطان غلطان پایین آمد و مرتب می گفت خدایا منو اسیر اینها نکن من اینها را میشناسم و....) . این منافق بالای سر جمشید رفت توی اتوبوس و پرسید کجایی هستی ؟ فهمید از خوزستان است شروع کرد به اهانت کردن که ناگهان با صدای سر جمشید به سر و صورت این منافق و افتادن او داخل راهروی اتوبوس ما بیدار شدیم و متوجه منافق توی راهرو شدیم. از هر طرف با لگد بهش زدیم داد و فریاد زد و الان دیگر شب بود و به استخبارات یا سواک بغداد رسیده بودیم آمدند به کمک فرد منافق و او جمشید را نشان داد ،جمشید را پایین بردند او رو ب پشت و رو به پایین انداختند روی آسفالت محوطه با پوتین و کفش به سر و کله و کمر او میزدند تا اینکه کمر و گردنش را شکستند او را برگرداندند سرش را بالا گرفتن داد میزد و آب می خواست لیوان آب را نزدیک لب های جمشید می آوردند سر را می کشید بخورد دست و لیوان را عقب می کشیدند این کار را زیاد تکرار کردند باور کنید کربلایی زنده بود برای ما خلاصه ما را از اتوبوس پیاده کردند یک تونل را سربازان درست کرده بودند همه باتوم و کابل به دست، اولی میزد به دومی و همینطور تا آخر و آنجا راهرویی بود و یک اطاق 3 3 که 36 نفر را ریختند انجا تا لحظاتی بعد ما را برای بازجویی بردند بیرون. یک نفر یک نفر باز تکرار همان تونل وحشت و کتک با کابل و باتوم و می رفتیم توی دستشویی. ما چیزی که نخورده بودیم فقط سر را زیر شیر آب برده خیس می کردیم که آرام بگیریم و از آب شیر توالت سیر میخوردیم .بیرون می آمدیم این بار بدن خیس بود و کابل می چسبید به بدن و ما را میزدند تا می رسیدیم به میز بازجویی که فرمانده شما کیست ؟ افراد اسیر کی هستند ؟ چه سمتی دارند ؟ شهر شما چه تاسیساتی دارد؟ و.... که ما به دروغ جواب میدادیم و اگر جواب خوب نبود و می فهمیدند دو سر سیم را به گوش هایت وصل می کردند و شوکی وارد می شد انگار انفجاری در مغز سرت رخ داده و نهایتا به همان اطاق میرفتیم جمشید هم در حال جان دادن استدعای آب داشت یکی از عراقی ها شیلنگ را داخل انداخت رفت آب رو باز کنه یک بعثی رسید و شیلنگ را کشید ، جمشید گفت باشد آب به من ندادید شکایت شما رو به آقام می کنم و انتقام مرا خواهد گرفت و همانجا جان را به جان آفرین تسلیم کرد روحش شاد و راهش پر رهرو باد . این هم مختصری از یک روز از اسارت و سرنوشت ما 72 اسیر عملیات عاشورای 2 درج شده توسط : بهزاد باقری / دبیر سرویس شهدا و منتظران " میرملاس نیوز "bagheri1348@yahoo. ...