دورهمی های خانگی و مهمانی هایی که در آن با "کرونا" پذیرایی می شود
سایر منابع:
سایر خبرها
زن جوان:شوهرم مرا مجبور می کرد از زنان غریبه ای که به خانه می آمدند پذیرایی کنم
اندیشیدم، ولی خیلی زود همه آرزوهایم بر باد رفت و زندگی ام در مسیر نابودی قرار گرفت. چند ماه بعد، هنگامی که پسرم را باردار بودم رفتارهای فریمان به یک باره تغییر کرد، زیرا پای نصرت (برادرشوهرم) به زندگی ما باز شد. او هر روز زن غریبه ای را با خودش به منزل ما می آورد و شوهرم نیز مرا وادار به پذیرایی از او می کرد. آرام آرام مجبور شدم بساط حشیش و تریاک کشی را نیز برای آن ها فراهم کنم. حتی همسرم مرا مجبور
زن جوان: از شب نشینی های کثیف همسرم به تنگ آمده ام
داد. در عین حال همه آن فضولات انباشته شده را به فاصله دورتری منتقل کردم و تنها به آینده ای روشن می اندیشیدم، ولی خیلی زود همه آرزوهایم بر باد رفت و زندگی ام در مسیر نابودی قرار گرفت. چند ماه بعد، هنگامی که پسرم را باردار بودم رفتار های فریمان به یک باره تغییر کرد، زیرا پای نصرت (برادرشوهرم) به زندگی ما باز شد. او هر روز زن غریبه ای را با خودش به منزل ما می آورد و شوهرم نیز مرا وادار به پذیرایی از
حیدر برای همرزمانش مثل پدر بود
آخر وقتی ما بچه ها از او خواستیم بلافاصله موافقت کرد و همراهمان آمد باغ پدربزرگ. به همه مان خیلی خوش گذشت. آن روز فامیل عکس های زیادی گرفتند و حالا هر وقت به آلبومشان سر می زنند، یاد پدر را زنده می کنند. و همین جانبازی موجب شهادت شان شد؟ بله پدرم در 15 شهریور 73 به شهادت رسید. چند روزی بود که حال خوشی نداشت. ما به این وضع عادت داشتیم. گاهی به هم می ریخت و گاهی بهتر می شد
به روح الله گفتم خوب شد شهید شدی
شناسنامه شیعه بودند و تقریباً چیزی را قبول نداشتند. سعی می کردم با این ها از در دوستی وارد شوم و زمان هایی که کلاس نداریم ساعت ها با آن ها بحث کنم. سر مسائل اعتقادی، قرآن، پیامبران و حتی ائمه. گاهی چهل تا پنجاه نفر در مقابل من موضع می گرفتند. این جور چیزها باعث رشد من شد و کمک کرد خودم را پیدا کنم و از چیزهایی که از پدر و مادرم آموخته ام در دوران نوجوانی استفاده کنم. همه این ها من را به سمتی سوق داد که
روایت زندگی ملای مکتب خانه و یکی از اولین آموزشیاران نهضت سوادآموزی
. معمولا 2 تا 3 نفر از بچه های زبده تر کنار دستم می نشستند و اشکالات بقیه را می گرفتند. نوحه خوانی را هم یاد گرفته بودم و کسی را که علاقه داشت، آموزش می دادم. اوایل همه طیف های سنی، از خردسال تا بزرگ سال را برای آموزش می آوردند، اما بعد ها با فعالیت مهدکودک ها، بچه ها جذب آن ها شدند و بزرگ تر ها می آمدند. مکتب خانه برقرار بود و خیلی از بی سواد ها را سواددار کردم. کلاس ها تا قبل از کرونا برقرار بود و
اصفهان| خوب و بد آموزش مجازی دانش آموزان در دوران کرونا/ افت سرعت و قطعی اینترنت صدای همه را درآورد
دانش آموز کلاس دهم هنرستان گفت: ما به دلیل اینکه در رشته کامپیوتر درس می خوانیم هفته ای دو روز برای آموزش های عملی باید به مدرسه برویم، مادرم خیلی نگران است اما این حضور اجباری است چون دروس عملی را نمی توان از طریق آموزش مجازی آموزش داد. اما هم ما و هم کادر مدرسه تمام پروتکل های بهداشتی را رعایت می کنیم با این حال چند نفر از معلم هایمان به کرونا مبتلا شدند و چند روزی کلاس هایمان تعطیل شد.
از بهترین روش های کسب و کار در دنیا، کار خانوادگی است/ در پنجاه سالگی قوی ترین زن جهان خواهم شد
گروه خانواده؛ نعیمه موحد: شرکتی که یک خانم رئیس هیئت مدیره آن است آنقدرها هم متفاوت با مابقی شرکتها به نظر نمی رسد به جز اینکه از اتاق جلسات صدای پرحرارت و اقناع گر یک خانم بیرون می آید. نسیم توکل را بعد از خستگی یک جلسه طولانی ملاقات کردم. درحالی که هنوز سرحال بود و آماده بود برایمان از روزگار زنی بگوید که یک دهه شصتی، مادر سه فرزند، رئیس هیئت مدیره یک شرکت تامین قطعات الکترونیک و دارنده دو
چرا همسرت از فرزندت مهم تر است
به زندگی و خانواده خود اطمینان خاطر پیدا می کنند. ما تمام روز را به بچه ها صرف می کنیم و به همین دلیل دقیقاً در ساعت 21 هر روز از فرزندان ما می خواهیم به اتاق خود بروند و در همین راستا من و همسرم چند بار در ماه قطعاً یک تاریخ را برای خود تعیین می کنیم تا با هم به بیرون برویم . به خاطر اینکه برای یکدیگر اهمیت قائلیم و برای این دلایل است که ابتدا همسر من برای من مهم است و بعد فرزندانم.
هوس هایی به نام عشق!
به گزارش بخش حوادث سایت خبرمهم ، همسرم نه تنها یک کلاهبردار حرفه ای است و با چرب زبانی هایش همه را فریب می دهد بلکه با زنان غریبه نیز ارتباط دارد، به گونه ای که دیگر بعد از هشت سال زندگی مشترک تصمیم گرفتم خودم را از این وضعیت نجات بدهم و ... زن جوان در حالی که بیان می کرد به دختران جوان بگویید آشنایی های احساسی در فضا های مجازی، آینده آن ها را نابود می کند درباره سرگذشت خود به کارشناس
به بهانه ولادت یک شهید از زبان برادر
گذاشته بود. یک خاطره مصطفی 15 ساله و من 13 ساله بودم و داشتیم به طرف مدرسه راهنمایی طبری در نزدیکی خانه پدری مان می رفتیم تا بسکتبال بازی کنیم. ساعت 5 غروب بود و مصطفی در حالی که با توپ بسکتبال به زمین ضربه می زد، رد می شدیم؛ هنگامی که به روبه روی خانه آقای(د) رسیدیم(این شخص که مرحوم شدند و به خاطرشان و آبروی خانواده ایشان از بردن نام ایشان، معذورم) سر از پنجره در آورد و اعتراض
گفتگو با خانواده ساکن محله اروند که تمام زندگی شان را وقف کار فرهنگی کرده اند
سحر نیکو عقیده | شهرآرانیوز؛ گفت وگوی ما در مسجد جوادالرضا (ع) در محله اروند انجام می شود. مسجدی که حالا خانه اول و آخر این خانواده هفت نفره محسوب می شود. صبح و شب اینجا مشغول فعالیت هستند و همه با کمک هم امور مختلف آن را پیش می برند. کانون شمیم ولایت، مرکز نیکوکاری جواد الائمه (ع)، کارگاه خیاطی برای زنان سرپرست خانوار محله و... این ها فقط بخشی از فعالیت های این خانواده است که طی سال ها برای
نگاهی به زندگی شهید ابوالفضل میری
انقلاب به شمار می رود. روایت مادر شهید: تمام مباحث امام خمینی را پیگری می کرد. حتّی برای تهیه تلویزیون به چند شهر رفت تا بتواند به همراه دوستانش صحبت های ایشان را گوش دهد. ابوالفضل از 25/3/1360 الی 24/10/1360 به عنوان بسیج ویژه مشغول خدمت شد، تا اینکه در 25 دی همین سال به عضویت سپاه درآمد. این شیرمرد مازندرانی از 2/5/1364 الی 18/3/1365 عهده دار مسئولیت واحد سمعی
گپ و گفتی با سه عکاس مشهدی درباره کرونا
انتقال انرژی مثبت و می خواستم با هنرجویانم صادق باشم برای همین دوشنبه ها را تعیین کردم که تا زمان شروع کلاس هایم هر کسی مایل بود به خانه ام بیاید. فکر می کردم این یک روز در هفته، فقط تا شروع کلاس هایم است، اما این دورهمی ها تا یک سال و 10 ماه بعد از فوت مادرم برپا بود تا شب تاسوعای پارسال که درخواست کردم به احترام آن ایام کسی نیاید. هرچند جامعه عکاسان در مشهد گروه ها و جزیره های جدا
من قاتل نیستم!
ه ای می شد که در خانه من بود. صبح ها به سرکار می رفتم و شب بر می گشتم. او مشکل خاصی نداشت، اما یک روز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم شیما نفس نمی کشد و مرده است. ظاهرا حالش بد شده بود و به کام مرگ رفته بود و نبضش نمی زد. ساعت 10صبح بود که متوجه مرگ او شدم و در آن شرایط باید به فکر پنهان کردن جسد می بودم. چون می ترسیدم برایم دردسرساز شود. با جسد چه کردی؟ تصمیم گرفتم بروم به آذربایجا
متهم به قتل شیما اعترافش را پس گرفت
می کردم و می فروختم. پدر شیما گفته وقتی تو دستگیر شدی، دختر جوانی در خانه ات زندانی بود که چند روز بعد از دستگیر شدن تو آزاد شد. آن دختر که بود؟ اینها صحت ندارد. من با پای خودم به اداره پلیس آمدم و کسی مرا دستگیر نکرده. هیچ دختری هم در خانه من نبود. من هر بار که احضار شدم و احضاریه به دستم رسید، با پای خودم به اداره آگاهی رفتم. بار اول که مدت ها قبل بود و من تهران بودم و بار دوم هم
مثل اربابش بی سر شهید شد
سرویس ایثار و مقاومت جوان آنلاین: چند سالی است که دشمنان تلاش می کنند در استان مرزی سیستان و بلوچستان ناامنی ایجاد کنند. از چند سال پیش که گروهک های سلفی اعلام وجود کردند و ضربات سختی هم از رزمندگان اسلام خوردند، تاکنون شهدای چندی تقدیم نظام و کشور شده است که شهیدان سرگرد مرتضی کباری، ستوان یکم سعید مهرجان و ستوان یکم حجت هراتی از پاسداران ناحیه مقاومت سپاه نیکشهر از تازه ترین شهدای این خطه هستند. این سه شهید وا
سه قلو های پنجتن در ماراتن زندگی
می کنند و خواب را بر چشم پدر و مادر جوانشان حرام کرده اند. مهم این است که خدا همیشه و همه جا درخور ستایش است. فقط او باید بخواهد که ما باشیم یا نباشیم. اراده و خواست اوست که در خانه کوچک و نقلی شهروندی در انتهایی ترین قسمت شهر، هم زمان موهبت زندگی و عشق را به خانواده ای عطا کند که بضاعت چندانی ندارند. فکر می کنیم وجود ماهان، پویان و عرفان با همه سختی های این روز ها یک نعمت است و موهبت که باید شکرگزارش بود و برای سلامتی آن ها و پدر و مادرشان دعا کرد.
رنج ها و توصیه های یک کرونایی سابق
خواهم سیاه نمایی کنم، اما حقیقتا روزهای سختی بود؛ من، همسرم و پسر 18 ماهه ام هر سه با هم مبتلا شدیم، دردهای عضلانی این بیماری برای من واقعا وحشتناک بود و همسرم تنگی نفس و سرفه های شدیدی را تجربه می کرد که با گذشت دو ماه بعد از نتایج منفی آزمایش کرونا هنوز ادامه دارد. مردم ساده از کنار این بیماری نگذرند وی ادامه داد: هفته ها ارتباطات با دوستان و نزدیکان و حتی اعضای خانواده ات
سرنوشت تلخ دختری که از نوزادی معتاد بود
فرستادم تا بعد از ترک اعتیاد زندگی جدیدی را در کنار هم شروع کنیم اما متاسفانه مادرم بعد از مدت کوتاهی دوباره مصرف مواد را آغاز کرد . حالا او برای این که بتواند به راحتی مواد مخدرش را مصرف کند نه تنها درگیری های شدیدی را بین من و خواهرم به راه می اندازد بلکه مدام خواهرم را به مصرف مواد مخدر ترغیب می کند تا من برای ترک اعتیاد دست از سرش بردارم. چند روز قبل نیز با مشتی حرف های بیهوده و دروغین نزاعی فیزیکی بین من و خواهرم به راه انداخت و سپس او را ترغیب به شکایت از من کرد تا با ترساندن من به خواسته شوم اش برسد اما من.... https://www.savalankhabar. ...
3 نسل فرت بافی
خواستگاری آمدند من 50 هزارتومان پس انداز داشتم و با آن جهیزیه خریدم. چند ماه بعد زندگی مشترکمان را شروع کردیم. بافت فرش جزئی از زندگی هردویمان بود. هم من و هم همسرم همه کودکی مان را پشت دار قالی گذرانده بودیم به همین دلیل دار قالی تهیه کردیم و در منزل کار می کردیم. شوهرم در باغ های روستا کار می کرد و اوقاتی که در خانه بود کنار هم قالی می بافتیم. من چهارده ساله بودم و همسرم شانزده ساله
تازه ترین خبر از وضعیت سلامتی رجبی دوانی در بیمارستان
فرزند محمدحسین رجبی دوانی گفت: پدرم هم اکنون در ICU بیمارستان نورافشار بستری است و متاسفانه 50 درصد ریه هایش درگیر شده است. او چون سابقه بیماری داشته، روزانه برای جلوگیری از سرایت بیماری، خونش تصفیه می شود. محمد رجبی دوانی پسر محمدحسین رجبی دوانی، پژوهشگر تاریخ اسلام اظهار داشت: پدر و مادرم دوهفته ای است که به کرونا مبتلا شده اند، اما حال پدرم متأسفانه نامساعد شده و هم اکنون در ICU
همه برای عذرخواهی از عباس امیرانتظام رفتند به جز معصومه ابتکار و عباس عبدی
سیاسی مراوده ای با هم نداشتند. از زمان انتقال به خانه امن هفته ای یک بار امیرانتظام با راننده می توانست درون شهر تهران چند ساعتی به اصطلاح چرخی بزند. خروج ایشان در شهر سال 1373 رخ داد. از آنجا که خانواده ایشان در آن زمان در خارج از کشور بودند، به تدریج به ایشان اجازه داده شد که هفته ای یک بار در روزهای پنجشنبه تا پایان روز جمعه همراه محافظ به دیدن بستگان و دوستان نزدیک برود.
متهم به قتل شیما اعترافش را پس گرفت | من جسدش را دفن کردم ولی قاتلش نیستم | جسد دختر کجاست؟
. دوستم لباس های دست دوم را با یک وانت برایم می آورد و من در خیابان ها بساط می کردم و می فروختم. پدر شیما گفته وقتی تو دستگیر شدی، دختر جوانی در خانه ات زندانی بود که چند روز بعد از دستگیر شدن تو آزاد شد. آن دختر که بود؟ اینها صحت ندارد. من با پای خودم به اداره پلیس آمدم و کسی مرا دستگیر نکرده. هیچ دختری هم در خانه من نبود. من هر بار که احضار شدم و احضاریه به دستم رسید، با
بابا وقت دارد
تولید و مجری طرح بسیاری از برنامه های سیما در شبکه های مختلف است. تهیه کنندگی مجموعه با بابام جدیدترین کار اوست. اسدی در خصوص انگیزه تولید این مجموعه گفت: مسئله ای که متاسفانه در جامعه به آن خوب پرداخته نشده، نقش پدر در خانواده است. پدر خانواده عملاً تبدیل به شخصیتی شده که گاهی یک تا چند شیفت سر کار است. عموما خسته به خانه می رسد و فرزندان هم، خود را با تکالیف مدرسه و مهدکودک و نهایتا با تبلت و
مادر؛ یعنی روزه استیجاری با کلیه فروخته شده! / روایتی عجیب و واقعی از یک مادر
گوید: بعد از سقط جنین 9 ماهه ام تا پای مرگ رفتم و برگشتم، آنجا بود که خانواده ام راضی شدند بالاخره طلاقم را از شوهرم بگیرند، اما این جدایی خیلی طول نکشید بی سر و سامانی چهار طفل معصومم باعث شد دوباره به زندگی با پدر بچه ها تن دهم؛ به خاطر مخالفت شدید خانواده مجبور شدیم از اصفهان به مشهد بیاییم و زندگی را از نو آغاز کنیم اما رفتارهای همسرم بدتر از قبل بود هر چند وقت یک بار به حدی کتک می خوردم و
دخل و تصرف در کتاب های درسی، چرا و چگونه؟
برترین ها: این روز ها تصویری از دو صفحه متفاوت از کتاب درسی فارسی پایه هفتم، دوره اول متوسطه در شبکه های اجتماعی منتشر شده است که در متن اصلی داستانی از نادر ابراهیمی ، نویسنده سرشناس معاصر ایرانی، دست برده شده است. این اتفاق در حالی افتاده است که چند ماه پیش انتقاد به حذف تصویر دختران از جلد کتاب سوم ابتدایی با واکنش گسترده همراه بود. در کتاب فارسی پایه هفتم داستانی با
متهم: شیما را 2 هفته در خانه حبس کرده بودم
نزدیکی خانه شان حوالی خیابان نظام آباد از خودروام پیاده کردم و دیگر از او خبری ندارم. متهم در تحقیقات بعدی هم ادعای دیگری مطرح کرد و گفت که آن شب شیما را به خانه اش برده، اما هنگامی که در خواب بوده او از خانه اش فرار کرده است. از آنجایی که دلیل محکمی برای دست داشتن وی در گمشدن دختر نوجوان وجود نداشت، وی پس از چند روز بازداشت آزاد شد، اما پدر شیما همچنان جست وجو برای پیدا کردن دخترش را
گفت وگو با پرنیان روانخواه، قهرمان شنای هنری کشور
. بعد از آنکه به خانه می آمدم، با وجود خستگی زیاد، پس از پرداختن به کار های بهداشتی لازم، تا نیمه شب تکالیفم را انجام می دادم و درس می خواندم. همه ی این سال ها چند ماه با همین شدّت تمرین داشتیم. علاوه بر این، خودم را برای المپیاد ادبیّات ناحیّه هم آماده می کردم که به لطف خدا و همراهی پدر و مادر و معلّم و مربّی هایم و با تلاش بسیار زیاد خودم، علاوه بر قهرمانی در ورزش، در المپیاد ادبیّات هم مقام سوم