بمان ؛ روزبه بمانی
سایر منابع:
سایر خبرها
چند سکانس خاطره از جبهه/ ماجرای برگه های زخمی
و امثال من نیاز دارند، شما هیچ وقت انتظار نداشته باش، تو مادر دلیری هستی برای ما . وقتی به خانه می آمد سر خواهرانش را بر روی پایش می گذاشت و شانه های شان را ماساژ می داد، یک بار به او گفتم: موسی جان! با این کارت، خواهرانت متوقع می شوند که همیشه به آنها محبت کنی، ضعیف بار می آیند . می گفت: نه مادر! این ها دخترند، الان که کوچکند اگر به درستی به آنها محبت نکنیم، بعدها ممکن است
طاهرخانی: به هر تیمی بروم کار را می گیرم
خودم را زیر سوال ببرم. مدافع فصل گذشته استقلال یادآور شد: ابتدای همین فصل از باشگاه الشحانیه قطر پیشنهاد داشتم و این باشگاه نامه رسمی برای جذب من زد، در آن زمان آقای سعادتمند اعلام کرد تیم به تو نیاز دارد و تو جوان و سرمایه باشگاه هستی، در اینجا بمان و قراردادت را هم تمدید کن. طاهرخانی تاکید کرد: خدا را شکر می کنم که هر وقت به من فرصت رسید کم نگذاشتم، الان هم آنقدر از خودم
بیرانوند: از انتخاب آنتورپ پشیمان نیستم
تو چگونه است؟ من تازه 3 روزی می شود که دارم 100 درصد کار می کنم و با خود سرمربی تیم ملی هم صحبت کردم. با اسکوچیچ؟ بله، با آقای اسکوچیچ تلفنی حرف زده و شرایط را برای او بازگو کردم. نظرش چه بود؟ به من گفت در همان بلژیک بمان و به مصدومیت خودت برس. او یک مربی حرفه ای اروپایی است و خوب می داند الان به چه چیزی نیاز دارم. البته تنها من نبودم.
فال روزانه سه شنبه 20 آبان 99 + فال حافظ و فال روز تولد 99/08/20
است، به خصوص اگر هم دارای جنبه های مادی و هم معنوی باشد. یوگا، فعالیت های هنری و مسابقات ورزشی به رشد شما کمک می کنند. خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست***تاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیست از لبت شیر روان بود که من می گفتم***این شکر گرد نمکدان تو بی چیزی نیست به زودی یکی از دوستان قدیمی تان را ملاقات می کنید اما این بار به شیوه ای متفاوت از گذشته. اگر مجرد هستید
تینا آخوندتبار: بوکس را بیشتر از سینما دوست دارم
وجودم این فایتر را ساخته بودند. فقط نکته این بود که من آن را نمی شناختم. بوکس باعث شد در 27 سالگی این وجه زندگی ام را بشناسم و عاشق آن هستم. عاشقانه می خواهم آن را بسازم. هرچه از سینما به دست آوردم را روی کاراکتر بوکسم سرمایه گذاری کردم. از سینما به بوکس آمدن به نفع تو شد، یعنی سینما پایه بوکس تو شد؟ کمک کرد ولی سینما برای من این طور بود که چهره ام یک نکته مثبت برای ورودم به آنجا
روزهای قرنطینه
از همانجا برمی گردد. در کنار همه بدی های جسمی، روانش بیش از هر چیزی اذیت می شود، اینکه دیگران مخصوصا عزیزترین افراد خانواده با ترس به تو نزدیک می شوند و ترس خودت هم دست کمی از آنها ندارد، تنهایی سخت و دیر گذر، دقایق تکراری ماندن در رختخواب، ناتوانی از انجام کوچکترین کارهای روزمره و همه و همه دست بدست هم می دهد تا از او یک کرونایی دلنازک بسازد. این او من هستم خبرنگار خبرگزاری جمهوری
با لحاف دوز 73 ساله و فراری از بازنشستگی/خدای کوک های زعفرانیه و خلازیر یکی است
خیلی حواست باشد، مهمان خانه مردم می شوی. جایی که خانواده زندگی می کند چشمت کور و گوشت کر باشد. حرف این خانه نباید برود توی آن خانه. ناموس صاحبخانه ناموس تو هم هست. همیشه سرم به کار خودم گرم بوده است. تشک پر قو هم دوخته ام بعضی چیزها از تجربه زیاد به دست می آید از جنس الیاف، تشخیص می دهد صاحبخانه اهل کدام خطه باشد: ترک ها معمولاً پشم استفاده می کنند. شمالی ها هم پنبه و هم پشم
توصیه امین حیایی به پسرش درباره پول و شهرت/ وقتی در "قلاده های طلا" به پدرم هجمه شد، غصه خوردم+ فیلم
داوری، هدایتگرانه هم هست، دوست داشتی خودت هم جزو یکی از این شرکت کنندگان بودی که روی صحنه "عصر جدید" پدرت قضاوتت می کرد؟ کسی که برای تو دیوار و هدف می شود اگر بگوید چطوری برو؛ اشتباه است، یک سری قدم ها را می بینم و دقیقاً نکته و کاری که پدر بگوید، انجام بدهم در واقع خودم با اراده و بینشِ خودم به آن کار نرسیده ام! مثل اینکه کسی به من بال بدهد که "تو پرواز کن"، در واقع با خواسته خودم پرواز
کتاب مزدور، نوشته هاوارد فاست
گرفت. کتاب مزدور نویسنده: هاوارد فاست مترجم: مهدی غبرائی نشر خزه نزدیک ساعت چهار بعدازظهر یکی از روزهای نیمه ماه مه بود که سر و کله کشیش پیدا شد و همه چیز از فردای آن روز شروع شد. همین کشیش بود که به من خبر داد یک کشتی در ساند. لنگر انداخته است. کشیش سوار بر خر کوچکی از جاده نوروک آمد. مرد کوتاه قامتی بود با صد و پنجاه سانتیمتر قد، اما خرش آنقدر کوچک بود که
سعیده علی: حس زندانی آزاد شده را در بسکتبال تجربه کردم | خداحافظی ام سلامی دوباره است
دل مان می خواست پرواز کنیم. آنقدر خوشحال بودم که واقعا یکی دو روز انگار دنیا برایم عوض شده بود و خیلی حس خوبی داشتم. خدا را شکر می کنم که در زمان بازیکنی توانستم همچین تجربه ای را کسب کنم و برایم خیلی شیرین بود. *دفعه اولی که به صورت رسمی در مسابقات بین المللی حضور داشتید و وارد زمین شدی چه حسی داشتی؟ وقتی برای بار اول وارد بازی رسمی شدم حس فوق العاده و وصف نشدنی داشتم. خیلی حس خوبی بود
خود درمانی کرونا با نسخه های فامیلی!
. فریبرز جعفری 34 ساله هم تجربه خوددرمانی دارد. او هم به دلیل بی توجهی به بیماری و در نهایت مراجعه نکردن به پزشک و مراکز درمانی وضعیت جسمانی اش وخیم و چند روزی را در بیمارستان بستری شد. او درباره بروز علائم بیماری اش این گونه می گوید: وقتی علائم مریضی آشکار شد، راستش پیش خودم گفتم اگر بخواهم بیمارستان هم بروم می گویند برو خانه و دو هفته توی قرنطینه باش. همه هم که همین داروهای معمول را می خورند
خود درمانی کرونا با نسخه های فامیلی!
ناشتایی یک لیوان دمنوش پونه، دم ظهر دمنوش کاکوتی، عصر به بعد هم دمنوش سیاه دانه و زنجبیل. بخور جوش شیرین را هم فراموش نکنید. هر چقدرهم می تونید سرکه رو غرغره کنید تا ویروس تو گلو نمونه. کپسول آزیترومایسین هم هر 8 ساعت یکی. این برنامه رو 10 روز به کار بگیرین خوب خوب میشین. لطفاً این مطلب را در جایی ذخیره کنید و تا می توانید نشر دهید تا بیمارستان ها خلوت شود. ان شاءالله. نکته اول اینکه به محض اینکه سرفه شروع شد سه ساعت به ساعت با یک لیوان آب گرم و کمی نمک دریا و یک قاشق چایخوری سرکه سیب گلوتون را ...
چقدر شبیه بوف کور شده ای دایی!
دفن کنند. آن وقت همه چیز این فراواقعی تکمیل می شد. مردی که در حین نوشتن، چنان غرق در پرسوناژهایش می شد که یک بار خانه اش آتش گرفته بود و نفهمیده بود و لاجرم همه آثارش جزغاله شده بود. وقتی که همسایه ها نجاتش داده بودند او فقط نشسته و یک دل سیر گریه کرده بود. گفته بودند خوشحال باش پیرمرد که خودت خاکستر نشده ای، اما گریه او بند نیامده بود. چیزی مثل صدای بوف کور از گلویش درآمده بود که مفهوم نبود اما
تشکری: امروز به نویسنده های خرفت و تنبل نیاز نداریم/ نویسنده خیابانی هستم
بسیار بالایی داشته باشی، باز هم آنقدر از مسیر اعتماد دور شده است که می تواند سر تو را کلاه بگذارد و به واقع یک پارادوکس است. در آرتیست و پیش از آن در اوسنه گوهرشاد ، به یک فرم رسیدم، به یک فرم ادبی، که قبلا در آثار ادبی من وجود نداشت، و خودم به عنوان یک کاراکتر وارد داستان هایم شدم. پیش از این من در رمان هایم با جانمایی وارد شده بودم، جانمایی به مفهوم تبلور یافتن سعید تشکری در شخصیتی که به او
خاطره ای که سبب شد خاطره ساز شوم
پرسیدم. پس این پرواز لندن چی شد؟ نکنه کنسل شده! تا بلیتم را دید گفت آنجا فرودگاه بین المللی است و پرواز من از فرودگاه دیگری انجام می شود. این فرودگاه دیگری که می گفت حدود 60 کیلومتر با جایی که من بودم فاصله داشت. با این حرف، انگار دنیا دور سرم می چرخید. بلیت ارزان قیمتم، رزرو هتلم و اولین برنامه سفرم در اروپا، همه، داشت بر باد می رفت به ویژه به این دلیل که اگر می خواستم دوباره بلیت بگیرم، بیش از صد
ماجرای ازدواج زوج مجری که 14 سال اختلاف سنی دارند
/> پسر 9 ساله داشت که باخودش زندگی میکرد ومن یه پسر 7 ساله داشتم که ازم دور بود و دائم فکر و ذکرم امیرعلی بود. تو یه دوراهی عجیبی گیرافتاده بودم، میترسیدم، نمیدونستم چه کاری درسته چه کاری غلط! اصلا فکرشونمیکردم استاد شکیبا یه روزی بشه برام شهرام، بشم خانم خونه اش، اونم بشه سایه ی سرم، بشه امید زندگیِ من و بچه هام. بشه #مَردِ_مهربونم #استادشکیبا خیلی باهام حرف زد
انتظارات و انتخابات
دموکرات ها. همه خندیدند.سپس گفت: مثلا هر چند سالهاست در انتظار خیلی چیزهاهستم اما انتظاردر این هفته پایانی رقابت های انتخاباتی آمریکا یه جور دیگه بود. انگار هاله ای از انتظارات دور سرم می چرخد. چنان اخبار را رصد می کنم که یه روز خانمم گفت: مرد حسابی،انتظار چی داری؟ بخاطر این انتظارات و انتخابات سکته می زنی ها؟ تو چکار به انتخابات آنور دنیا داری؟خونسرد باش مثل رئیس جمهور یا آقای ظریف
زنده بمان آقای ترامپ! جهان با تو خیلی کار دارد...
بیرون...زن های کابلی نمی توانند قرصی نان و مشتی بادام بقچه کنند و خندیدنا به مردشان بگویند: مراقب خودت باش...این جمله اینجا هیچ کارکردی ندارد. تو از امروز دیگر رییس جمهور ایالات متحده نیستی. دیگر دوربین ها تحویلت نمی گیرند، دیگر بیلت گِلی ور نمی دارد...الان آن ور دنیا جایی بسیار دورتراز کابل و تهران و دمشق و بیروت و بغداد روز است. احتمالا بیدار شدی، قهوه ات را نوشیده ای، صبحانه ای مفصل
چالش افشانه زدن به مُهر
چه می شود که یک طرف می افتم و پاهایم هوا می شود و سرم گیج می رود. بعد که قدری آرام می گیرم، همسرم که با نگرانی بالای سرم آمده است، می گوید: فکر می کنی هنوز 20 سال داری؟ این کار را کسی باید بکند که جوان است و منظم ورزش می کند، نه تو با این سن وسال و به خصوص حالا که چندوقت است به دلیل کرونا، دویدن و پیاده روی روزانه را ترک کرده ای! می گویم مشکل من این است که تصور ذهنی ام از خودم با سن وسال
حیدر برای همرزمانش مثل پدر بود
لحظه دیگر او هم سوار می شود. مصطفی را بغل گرفت. صورتش را بوسید و گفت: مرد خانه! مواظب مادر و آبجی ات باش . بعد هم او را روی زمین گذاشت و دخترم را بغل کرد. دستی به سر و رویش کشید و بوسید. گفت: دیگر باید سوار شوم. مواظب خودت و بچه ها باش! سفارش هایم یادت نرود. شب های جمعه با بچه ها به زیارت شهدا بروید . گفتم: تو هم مراقب خودت باش. ان شاءالله که صحیح و سالم برگردی! سیدابراهیم به من می گفت: دخترمان را از
راز جشن تولد خاص محمدمهدی + عکس
گونه روایت کرد: دیگر فرزندم را با دعاهای خود بیمه نکردم و دیگر نگفتم که مراقب خودت باش! لحظه ای که داشت از در خانه می رفت بیرون، از چشم هایش خواندم که دیگر نمی خواهد که چیزی از من بشنود که نکند پایش سست شود! وقتی در را بست و رفت، برای اولین بار بود که قبل از مأموریت رفتن پسرم دلشوره نداشتم؛ چون می دانستم که دیگر برگشتی در کارش نیست و دیگر باید امانتی که 19 سال در دست من بوده است را
کاش به آن مهمانی نرفته بودم
می گفتم ای کاش به آن میهمانی نرفته بودم. بعد از دو هفته سلامتی مان را به دست آوردیم اما وقتی یاد سرفه و تب مادرم می افتم عذاب وجدان می گیرم. زهرا و خانواده اش هم در مسافرت خانوادگی و دورهمی اقوام در خانه روستایی پدربزرگ مبتلا شدند و این روزها در دوران نقاهت به سر می برند. می گوید همه آن ساعت های شاد و خوشی که داشتیم با این بیماری از بین رفت و به نظرم دو روز خوش بودن به سه هفته نفس تنگی
همسر شهید: به روح الله گفتم خوب شد شهید شدی
نابود کردن اسرائیل است. می گفت این نظام اینقدر برای ما هزینه کرده است که ما حالا حالاها باید باشیم و ریشه ظلم را بکنیم. من هم آنقدر مطمئن بودم که به همین دلخوش می شدم. نه من سوال های بیشتری می پرسیدم و نه خودش اطلاعات بیشتری می داد. خودش می گفت هرقدر کمتر از کار من بدانی برای خودت بهتر است. از چگونگی و روز شهادت ایشان برایمان بفرمائید. اوایل آبان بود و تازه سر کار رفته بودم
مضامین اخلاقی و اگزیستنسیل قرآن(3)
را انجام داد. توضیحی به زیبایی داده که از حیثی با بحث ما تناسب دارد. می گوید ابراهیم (ع) از وقتی که رؤیا دید تا وقتی خواست این کار را بکند، سه روز طول کشید. ابراهیم (ع) در مسیر این سه روز، ولوله ای در سرش بود. تلاطم های ژرفی او را در چنبره خود گرفتار کرده بود. زیر و زبر می شد. به تعبیر مولوی: گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد گفت می باش چنین زیر و زیر هیچ مگو نکند این
حکایت فرهنگی بی نون ، بی گاف و بی نقطه
کند تشکر یادت رفت و کاترین توجهی به حرف های مادرش ندارد. کاترین بسته را باز می کند نگاهی به بسته مداد رنگی و دفتر و مابقی لوازم می اندازد و بی اعتنا به سمت تلویزیون می رود و کنترل را برمی دارد. دوستم که قصد دارد بی ادبی دخترش را به پای سن و سالش بگذارد طوری که فضا عوض شود می پرسد با ماشین خودت اومدی؟ سرم را به نشانه جواب مثبت تکان می دهم؛ از سوال های دوستم متوجه می شوم از اینکه
نمکی: ترامپ سال ها باید تاوان بدهد
بهداشت نینداز. زمانی هم که دکتر هاشمی می خواستند از وزارتخانه بروند به ایشان گفتم من در طول زندگی تنها دست پدرم را بوسیدم ولی حاضرم دست تو را ببوسم که بمانی و من به این تله نیفتم؛ با آنکه آن روز نمی دانستم سیل و زلزله و کرونا در راه است . همه روزی می میریم اما خداوند ماموریت هایی را در شرایطی به دوش برخی می گذارد که خودش مقدر کرده و من هم راضی به رضایت پروردگار هستم و کاری کنم که شرمنده خون شهدا نشوم
چرا وقتی کرونا می گیریم نمی دانیم باید چه کنیم؟
کارشناسان و این شماره های تماس احتیاج دارد. چون پاسخگویی درست و صبورانه این کارشناسان در دوره قبلی تا حد زیادی توانسته بود از ازدحام و شلوغی جمعیت در مراکز درمانی بکاهد و این روزها هم به این موضوع و کم شدن حضور بیشتر از قبل نیاز داریم. اگرچه این روزها کرونا آنقدر سریع در حال تازاندن است که هیچ شماره تلفنی حریفش نمی شود ولی ارائه خدمات این مرکز در این ایام بسیار ضروری به نظر می رسد و باید هرچه سریع تر
ناگفته های مجری جنجالی پس از ممنوع الکارشدن +تصویر
کنم و در این زمینه خیلی زحمت کشیدم؛ خون دل خوردم و شاگردی کردم. همیشه سعی کردم مهارت هایم را به روز کنم که بتوانم در این گردانه باقی بمانم. اتفاقی که در این دو ماه افتاد باعث شد که من پوست بیندازم و رشد کنم و به قول مهرداد صدیقیان باز هم مجری بودم اما دیگر ناپخته نبودم و در این دو ماه به پختگی عجیب و غریبی رسیدم. هر چند که این وادی آنقدر پیچ و خم دارد که نمی توانم ادعا کنم همه فوت و فن هایش را
وزیر بهداشت در یازدهمین نشست گفت وگوی هفته تشریح کرد نقش طلایی آموزش و پرورش در نظام سلامت
. زمانی هم که دکتر هاشمی می خواستند از وزارتخانه بروند به ایشان گفتم من در طول زندگی تنها دست پدرم را بوسیدم ولی حاضرم دست تو را ببوسم که بمانی و من به این تله نیفتم؛ با آنکه آن روز نمی دانستم سیل و زلزله و کرونا در راه است . همه روزی می میریم اما خداوند ماموریت هایی را در شرایطی به دوش برخی می گذارد که خودش مقدر کرده و من هم راضی به رضایت پروردگار هستم و کاری کنم که شرمنده خون شهدا نشوم. وی