خاطره هاشمیان از مربی ای که عاشقانه دوستش داشت
سایر منابع:
سایر خبرها
جزئیات سکته خواننده معروف ایرانی !
اش بودم، در یک دوره حتی کاپیتان یکی از تیم ها بودم لباس تیم مان هم آبی بود بازی در استقلال وقتی از بوخوم برگشتم به ایران، از آنجایی که همه خانواده من استقلالی بودند، من هم به این تیم علاقه مند شدم و بعد در مدرسه فوتبال این باشگاه هم ثبت نام کردم بابک جهانبخش فوتبالم هم خوب بود و خوب هم پیشرفت کردم. ولی چون خلق و خوی من با بچه هایی که آنجا بودند فرق داشت
نام مسیح گره گشای دنیای بشر نوشتاری از حجت الاسلام نیما ارزانی
دارد.بعد از دقایقی گفت و گو متوجه شدم که از ایمان داران مسیحی تهران می باشد که در راه برگشت به تهران بوده است. گفت: حاج آقا واقعا دین برای چه آمده؟ گفتم : دین برای آرامش من و تو آمده اما چه کنیم که گاهی کسانی با نام دین آرامش من و تو را برهم می زنند. نگاه کنجکاوی داشت برایش از خاطره زیارت کلیسای سیده مریم در حریصا لبنان را نقل کردم.کلیسایی کوچک که مجسمه بزرگی از این بانوی
شهاب زاهدی : پس از فسخ قراردادم با تیم کره ای سوون، دچار افسردگی شدیدی شدم ؛ اما اکنون افتخار می کنم که ...
شهاب زاهدی مهاجم ایرانی تیم المپیک دونتسک عنوان کرد، بعد از اخراج از سوون سامسونگ کره جنوبی تصور می کرد فوتبالش تمام شده است ولی به کارش در اوکراین ادامه داد و موفق هم شد. شهاب زاهدی مهاجم ایرانی المپیک دونتسک است. پدیده اول نیمه اول فصل 2021-2020 با 8 گل در مسابقات بهترین گلزنان لیگ اوکراین است. عملکرد خوب او باعث شده است تا تیم های مطرحی چون شاختاردونتسک و دیناموکیف خواستار به خدمت
محمود پیشعلی؛ مشعلی برافروخته از عشق
باید رأس ساعت 8 سرکار باشم، نه یک ثانیه زودتر و نه یک ثانیه دیرتر. یک قهوه خانه آنجا بود و بوق ساعت 8 را می زد. من صبر می کردم تا سومین بوق زده شود؛ بعد وارد چاپخانه می شدم. چند وقتی بر همین منوال گذشت؛ تا اینکه روزی از کوره در رفت و گوش من را گرفت و گفت چرا هر روز سر بوق سوم ساعت 8 به چاپخانه می آیی؟ من هم در پاسخ او گفتم خودتان گفتید. یک تومان، 5 زار، 2 زار و بدرود کارخانه
روایت زندگی راوی مرکز اسناد در عملیات کربلای 4
حسین هم همچون دو برادر دیگر شهیدم نتوانستم خداحافظی کنم. فردای آن روز رفتم مهاباد. یک هفته بعد، از تهران بهم خبر دادند که حسین مجروح شده و منتقلش کردند بیمارستان شیراز. تا به من خبر دادند، به یکی از بچه ها که قبلاً فرمانده پایگاه مهاباد بود و آن زمان شده بود، فرمانده لشکر شیراز، زنگ زدم و گفتم: برو بیمارستان از حسین ما خبر بگیر. گفت: الآن می رم می بینم. یک ساعت بعد خبر داد که حسین شهید شده. دکترهای
توضیح باصفا درباره مشت زنی آخر بازی!
بسیار حساسی است اما من محروم شدم در حالی که هیچ توهینی نکردم. باصفا درباره اینکه نفتی ها مدعی شده اند او به گوهری توهین کرده، گفت: هرگز اینطور نبود. من هیچ فحاشی و توهینی نکردم. اگر هم به سینه بازیکن حریف که دوست ندارم نامش را ببرم، رفتم به خاطر فحشی بود که او داد. این بازیکن حتی به مهدی مومنی هم توهین کرد که من به او گفتم مهدی سنش از تو بالاتر است و نباید حرف بد بزنی. از طرف دیگر گلر
روایت کربلای 4
وقتی بیدار شدم نه صدایی از تیر وتیربارو نه نیروهای ایرانی اما به گوشم صدای عراقی ها رامیشنیدم سرم را از کانال بیرون اوردم دیدم سربازان عراقی،یاامام زمان دیدم محشر را دیدم ان عزیزانی که دیشب باهم بودیم مثل ستارگان آسمان می درخشیدندبر گشتم همان جایی که افتاده بودم دراز کشیدم وخون ازپا می گرفتم وبه صورت می مالیدم که فکر بکنن کارم تموم است. والسلام علیکم و رحمه الله
معمار شهرک اکباتان کیست؟+مصاحبه جدید
دوختم. روز اول که بعد از تعطیلات به دانشگاه رفتم، آن کت و شلوار جدیدم را پوشیدم. فکر می کردم همه دارند به من نگاه می کنند. بعد از آن کار کردن من همزمان با دانشگاه ادامه یافت. در آتلیه یکی از اساتیدمان کار کردم. در واقع سال دوم دانشگاه، بعداز ظهرها در دفتر استادمان که روبه روی دانشگاه بود، مشغول به کار شدم. یک سال آنجا بودم و توانستم کار را یاد بگیرم. آرام آرام مشتری هایی که دوست نداشتند
ناگفته هایی از سردار دل ها به روایت هم رزم دیرینه اش| از حضور بی چون و چرا در صحنه های نبرد تا شیوه ...
رفتن به جبهه جنگ افتادید و از روزهای اعزام به جبهه و انگیزه حضورتان بگویید؟ عفتی: ابتدا در ارتش بودم و سال 56 بود که به جرم شورش و تبانی علیه ارتش رژیم شاهنشاهی بازداشت شدم که بعد از بازداشت فرار کردم تا پیروزی انقلاب در بیت آیت الله شیرازی و آیت الله مرعشی بودم. نمی دانم چندمین روز از بهمن بود که با گروهی به تهران رفتیم و برای مدتی نزد حجت الاسلام لاهوتی بودیم. به همراه
من و سیدجلال
چهار شهید شد. پیکر وی را در بهشت زهرا (س) به خاک سپردند. به مناسبت سالروز شهید سید جلال خوشی خاطره ای از رضا نوریان دوست و همرزم شهید را در ادامه می خوانید. هر سال که به کریسمس نزدیک می شویم، یاد شهید سیدجلال خوشی می افتم! فردای روزِ زمینی شدن عیسی مسیح، جلال آسمانی شد! (توضیح اینکه، سال 65 که جلال شهید شد، کریسمس در تاریخ چهارم دی بود، یعنی یک روز قبل از شهادت ایشون
شرط شهید مدافع حرم برای سفارش به امام حسین(ع)
چیزی از پیکرشان بازنگشت، آرزو دارم مثل عماد مغنیه و جهاد مغنیه شهید بشوم. زینب در ادامه حرف های مادرش می گوید: آن روز وقتی این تمنای عمو قاسم را برای شهادت دیدم، خیلی برایم سخت شد، به او گفتم شما را به خدا این حرف را نزنید عمو قاسم، همین که مقام معظم رهبری به شما لقب شهید زنده را داده اند، برایتان بس باشد. اما ایشان سریع جواب دادند زینب، خودت هم می گویی لقب، لقب به درد من نمی خورد، من
ماجرای عنایت حضرت زهرا(س)به حاج احمد کاظمی
نیروها شدیم. در طی راه از ایشان پرسیدم: شما بی هوش بودی، چه شد که یک دفعه از جا بلند شدی؟ هر چه می پرسیدم جواب نمی داد. قسمش دادم که به من بگویید که چه شد؟ نگاهی به چهره ی من انداخت و گفت می گویم، به شرطی که تا وقتی زنده ام به کسی حرفی نزنی. بعد خیلی آرام ادامه داد وقتی در اتاق خوابیده بودم، یک باره دیدم خانم فاطمه زهرا (س) آمدند داخل اتاق، به من فرمودند: چرا خوابیدی؟ گفتم
نام اسطوره آبی ها بر پیشانی قیطریه
پیشرفت آن شهره است. وقتی از همسرش می پرسم که به این موضوع اعتراضی نداشته، می گوید: من هم دوست داشتم منصور برای عشق و علاقه اش هرکاری دوست دارد انجام دهد. ارث پدری اش را برای ورزش خرج کرد. به یاد دارم منصور برای حمایت تیم و دستمزد بازیکن، خانه فروخت. ماشین فروخت. او به این کار عشق می ورزید. بهترین و تلخ ترین خاطرات 44 سال زندگی مشترکشان هم به دنیای فوتبال ختم می شود: همه باخت های تیمش
کیف 25 میلیونی را به صاحبش بازگرداندم
مشخصات صاحب کارت، شماره تماسی به من دادند. وقتی تماس گرفتم متوجه شدم از شهرستان برای رفتن پیش دکتر به تهران آمده و کیف پولش گم شده بود. کیف را تا زمان آمدن دوباره آن فرد به تهران نگه داشتم. وقتی کیف را به آنها دادم خیلی خوشحال شده بودند. فکرش را هم نمی کردند که دوباره کیف گمشده با پول را پیدا کنند و بدون اینکه یک ریال از پول ها کم شود به دستشان برسد. حتی برای یک لحظه هم وسوسه برداشتن پول به ذهنم خطور نکرد و خوشحال بودم که توانستم کیف را به صاحبش برگردانم.
ماجرای تلویزیون و حاج کاظم و دیگران...!
پلنگ ایرانی است که چند نفر پای آن قربانی شده اند! بی دست و پا معلول شده اند، شما را به خدا با تمام توان تلاش کنید تا این حیوان را رو سفید کنید دوباره گریه کرد، خطابش به فوتبال ملی بود بعد همه هیجان زده یرای این محیط بان مادر مرده هورا کشیدند و تشویق کردند. تصویر یوزپلنگ تمام صفحه تلویزیون را پر کرده بود من عبوری تماشا می کردم که ناگهان برقی در ذهنم جهید و نشستم مثل حاجی بی
رضا یزدانی: ایران مال با حمایت فدراسیون قهرمان شد/ در راه استقلال سنگ اندازی کردند
به گزارش ایسنا، رضا یزدانی با حضور در برنامه ورزش و مردم در پاسخ به این سوال که آیا از دنیای قهرمانی خداحافظی کرده یا خیر، گفت: برای المپیک هدف داشتم. بعد از عمل جراحی آشیل در آلمان ریسک بزرگی کردم و به میدان برگشتم. وی گفت: سال گذشته هم در انتخابی تیم ملی حاضر شدم و به قهرمانی رسیدم اما یکسری اتفاقات افتاد که انصراف دادم. از ناحیه گوش دچار عفونت شدم و نتوانستم کشتی بگیرم.
گشتی در خیابان های کرونایی شهر با نفر اول مسابقه زنان راننده تاکسی
کردم و به خانه اش رساندم. متاسفانه به او هم تجاوز کرده بودند. مریم آرزو داشت معلم شود اما دست روزگار او را از آرزو و رشته تحصیلی اش دور کرد: فوق دیپلم مربیگری دارم و 5 سالی مربی مهدکودک بودم. 2 سال هم در روزنامه آسیا مشغول به کار بودم که توقیف شد و از کار بیکار شدم. بعد از آن مدت کوتاهی در یک شرکت کار کردم اما مدام پیشنهادهای بی شرمانه ای می شد، من هم رها کردم. با وجود پسر کوچکم نمی
گفت وگو با یک واسطه گر ازدواج و بازخوانی معیارهای غلط/رفتارهای غلط در خواستگاری ها چیست؟
ازدواج داشت به من مراجعه می کرد. به نهاد رهبری دانشگاه هم مراجعه کردم و گفتم که تمایل دارم در زمینه کمک به ازدواج همکاری کنم که آن ها هم استقبال کردند. دانشگاه شهید بهشتی یک دفتری به نام هدی دارد که موسس آن همسر یکی از شهداست. پیش ایشان هم رفتم و گفتم می خواهم همکاری کنم. اولش به من گفتند سن تو برای این کار خیلی پایین است و من گفتم اما تواناییش را دارم می دانم می توانم در این زمینه کمک کنم. یک مدت
قدم به قدم با سردار سلیمانی در سیل خوزستان / مردم فاصله 2 ساعته قول تا عمل را دیدند
خوزستان و بازسازی عتبات عالیات سخن گفت. متن گفت وگو با سردار را در ادامه می خوانید. ایکنا - ارتباط شما با سردار سلیمانی از چه زمانی و به چه شکلی آغاز شد؟ افتخار آشنایی با سردار را از سال 1359 دارم. تقریباً می توانم بگویم در مسئولیت های مهمی که ایشان داشتند؛ چه در لشکر 41 ثارالله، چه در قرارگاه شرق کشور و چه بعد در نیروی قدس، معمولاً یا به صورت مستقیم و یا غیرمستقیم با ایشان همکاری
جوانی که در اوج تحریم ها دومین کارخانه بزرگ توپ جهان را ایجاد کرد/ تکنولوژی چسب توپ را با لیوان یکبار ...
خوردم؛ بهترین توپ های دنیا با بالاترین کیفیت و طراحی در این مجموعه تولید می شد، مشابه همان محصولات برندهای مطرح و حتی به جرات بهتر از آن ها. کار بازدید خط تولید تمام شد، از دیدن چنین مجموعه ای به وجد آمده بودم و با همان جوان راهی اتاق جناب مدیر شدیم؛ منتظر بودم تا مرد میان سال یا کهنسالی وارد شود تا اینکه متوجه شدم، مدیر مجموعه همان مرد جوان است؛ دوستم او را صفا مهدی زاده معرفی کرد؛ صفا
روایتی از زلزله 5 دی ماه 82 در بم
بوده است. فرصت و امکانات حفر قبر نبود. جوانان زنده مانده در بروات به سرعت با چیدن بلوک های سیمانی در کنار هم قبرهای دسته جمعی ایجاد و اموات را با همان لباس خودشان دفن می کردند که من به آنها معترض شدم. گفتم غسل و کفن و نماز و آداب دفن باید رعایت شود. یکی از جوانان گفت اینها پدر و مادر و برادران و خواهران خودم هستند، اما اگر تا ساعتی دیگر دفن نشوند در این هوای سرد گرگ های گرسنه به شهر
این شهید، یخچال مورد نیازش را هم بخشید
فکرشهر: قرار مصاحبه با همسر شهید محمدحسن قربانیان با همراهی و شور و اشتیاق دختر شهید به ثمر نشست. فاطمه قربانیان، دختر شهیدی که از شهدای عملیات کربلای4 است که هر چند زمان شهادت بابا کوچک بود، اما اکنون مشتاق است تا پدر و حماسه آفرینی هایش را بیشتر بشناسد و به نسل های جوان تر معرفی کند. به گزارش فکرشهر، جوان در ادامه نوشت: گفت وگوی ما با سیده طاهره قدمی همسر شهید را پیش رو دارید:
همسر شهید: کسی نباید خبردار میشد که من همسر شهید هستم!
کار کنم. به زور چادر را سرم کردند و با مادرم راهی بنیاد شهید ورامین شدیم. عقدنامه و گواهی تولد مهنا را برده بودم. از نظر روحی وضع بدی داشتم. گفتم من همسر شهید گودرزی هستم. این هم دخترش است. کارمند بنیاد شهید خبر نداشت. خیلی جا خورد و از جایش بلند شد. مدارک را که دید، اعتماد کرد. دو سه روز طول کشید تا پیکر حاج احمد را بیاورند و آماده بشود برای تشییع. آن بنده خدا راننده آژانس هم یک کپی از
داخل کوچه شدم و با مشت گره کرده و شعار الله اکبر به استقبال پیکرپسرم رفتم
چادر را به دور سرم بستم و رفتم داخل کوچه به استقبال پسرم. مشت هایم را گره کردم و با شعار الله اکبر الله اکبر به استقبال تنها پسری رفتم که آخرین بار خودم اذن شهادتش را با رضایت قلبی ام به او داده بودم. جمعیت زیادی برای استقبال آمده بودند. از بزرگان خواستم تابوت را ببرند داخل خانه ام و روی شهیدم را باز کردم. چهره اش زیبا و دوست داشتنی تر شده بود. تا چشمم به عیسی افتاد، همه حواسم به لبخندی جلب شد که روی صورتش نقش بسته بود
تارتار: با اخراج عیدی تمام برنامه های ما به هم ریخت
هم از این دیدار برای ما بد نبود. سرمربی تیم فوتبال پیکان در واکنش به اینکه ابراهیم صادقی معتقد بود بازی 90 دقیقه در اختیار سایپا قرار داشت و حتی از کسب نشدن پیروزی ناراحت بود، خاطرنشان کرد: طبیعی بود، وقتی آنها گل مساوی را پس از 10 نفره شدن ما به ثمر رساندند، من هم جای صادقی بودم، دوست داشتم پیروز این بازی باشم. این کاملاً منطقی است و انصافاً فشار زیادی هم روی تیم ما آوردند، اما ما خوب
وقتی رنگ آبی رودخانه، سرخ شد
تعدادی از نیروها که من هم شامل آن ها می شدم را به طرف آبادان بردند. سمت چپ دریفام در یک نهر قایق ها را پیاده کردیم. با آن منطقه کاملا آشنا بودم. خط مثل همیشه ساکت بود گاه گاهی تیراندازی می شد. تصفیه خانه دریفام مثل قبل نبود. خراب شده بود. همه چیز به هم ریخته بود. در سنگر لب شط قاسم استوان از نیروهای اطلاعات عملیات را دیدم. بعد از سلام و احوال پرسی گفتم چه خبر؟ گفت: خبری نیست. چند روزیه از صبح تا
سلامتم برای سپیدرود به خطر افتاد، اما می گویند از نام باشگاه سوء استفاده کرده ام
علی بخشنده، ماساژور سابق تیم فوتبال سپیدرود رشت در گفت و گو با خبرنگار فوتبال و فوتسال گروه ورزشی باشگاه خبرنگاران جوان ، در خصوص اقدامات خود برای دریافت مطالباتش از این باشگاه اظهار کرد: در فصل 97_96 به عنوان ماساژور در سپیدرود فعالیت می کردم و اردیبهشت 97 که نیم فصل به پایان رسید، قرار شد باشگاه پولم را بدهد. من تنها کسی بودم که 67 درصد قراردادم از باشگاه را دریافت نکرده بودم. یک سال از آن زمان
جزییاتی از دادگاه و اعدام صدام دیکتاتور معدوم عراق
، حتی با دفتر پسرش و با مدیر دفترش تماس گرفتم و درخواستم را تکرار کردم. اما هیچ کدام پاسخگو نبودند. ر آخرین تلاشم برای دیدار با صدام، به یکی از دوستانم به نام دکتر حسن العبیدی برخوردم. با گذشت زمان متوجه شدم که این شخص، بسیار به صدام نزدیک است و مدام با او ملاقات می کند و در واقع مسئول پرونده ی خارجی او بود.به او گفتم که می خواهم با رئیس صدام حسین دیدار کنم. او گفت سعی خود را خواهد کرد
نیلوفر جلیلوند: پدرم می خواست از بدی های جامعه هنری به دور باشیمنیلوفر جلیلوند
بگیر و حتی برنامه غذایی خودت را مشخص کن. به من می گفت : روزی که این کار و نمی کنی وقتی به آخر شب می رسی می بینی که هیچ کاری انجام ندادی و روز تو هدر رفته است. موقعی که فرزندانم کوچک تر بودند برای اینکه درگیر وظایف مادری ام بودم، چنین چیزهایی به من نمی گفت. اما وقتی فرزندانم بزرگ شدند و به دانشگاه رفتند با من اینطوری صحبت می کرد و توصیه می کرد نقاشی کن یا اینکه کتابت را بنویس.
تاسیس نهادهای جدید
داور وقتی تصمیم به اخراج آنها گرفت به این فکر افتاد کسی را برای این کار انتخاب کند که تحصیلات اروپایی داشته باشد و نسبتا جوان و پرکار باشد. این شخص با این شرایط فقط از بین قضات دست پرورده خود او پیدا می شد، لذا یکسر به سراغ دکتر محمد سجادی دادیار دیوان عالی کشور رفت و مشکل خود را با او در میان نهاد و او را به گمرک فرستاد حالا برای انجام یافتن این ماموریت که منجر به اخراج بلژیکی ها شد قلم را به دست دکتر سجادی می دهی