ماجرای ترس زن 39ساله از فروش نوزادش
سایر منابع:
سایر خبرها
خواب شهید مدافع حرم در کربلا چگونه تعبیر شد
. برای همین من بیش تر در چشم آشناها بودم. خواستگارم از او بیشتر بود. هرچند خیلی از مسائل ازدواج سر درنمی آوردم. یک روز مادرم گفت: شهربانو قرار است خواستگار بیاید. اول خیلی خوشحال شدم و گمان کردم برای خواهرم می آیند. اصلاً فکر نمی کردم قرار است من ازدواج کنم. مادرم که احساس مرا متوجه شد، گفت: آنها به خواستگاری تو می آیند نه خواهرت. آنجا تازه فهمیدم قرار است ازدواج کنم. به مادرم گفتم: چرا
افشای همسرکشی بعد از 14سال
مدتی در مرز مخفی شدم و بعد به افغانستان رفتم و چند سالی همان جا ماندم. بعد از طریق دوستانم در ایران متوجه شدم همه چیز آرام شده و پلیس هم دیگر دنبال قاتل نیست. دوباره به ایران آمدم و این بار با ستاره آشنا شدم و ازدواج کردم. چند ماه بعد از اینکه با ستاره ازدواج کردم، با او هم دچار مشکل شدم و با هم جرو بحث شدیدی کردیم.متهم در ادامه گفت: من از سر عصبانیت به ستاره گفتم قبلا زنم را کشته ام و باز هم می
رابطه پنهانی عروس خانواده با مرد متاهل باعث قتل شد
در دادگاه از هم جدا شدیم. فکر می کردم با رفتن همسرم آرامش به زندگی ما برگردد و من و خواهرم بتوانیم راحت باشیم اما بعد از چند ماه متوجه شدم اشتباه کرده ام. متهم در ادامه گفت: مهران، همسرسابق من را عقد کرده بود و آنها به صورت صیغه ای با هم ازدواج کرده بودند. حالا دیگر مقصر همسرسابق من نبود، این مهران بود که دست از سر او برنمی داشت. آنقدر ناراحت شدم که تصمیم گرفتم او را بکشم. یک سلاح تهیه
ناگفته های پدر 2 دختر تهرانی قبل از اعدام / اعتراف به 4 جنایت در گفتگو با قاتل
ساعتی بی حال روی زمین بیفتم. یکدفعه دیدم برادرم دارد با من تماس می گیرد. آمده بود دم در خانه مان. همسرم با او تماس گرفته بود و گفته بود از اینکه بچه ها جواب تماسش را نمی دهند نگران است. من موضوع را به برادرم گفتم و او داخل خانه آمد و اوضاع را دید. بعد با هم به کلانتری رفتیم و خودم را معرفی کردم. چند روز اول در آگاهی فقط گریه می کردم و هنوز بی حال بودم. بعد هم مدتی در بیمارستان روانی بستری شدم.
فرار موتورسواران پس از اسیدپاشی روی خانم دکتر
سرویس حوادث جوان آنلاین: ساعت13:20 روز یک شنبه هفتم دی به مأموران کلانتری شهرک ولیعصر خبر رسید زن جوانی از سویی دو مرد موتورسوار هدف اسید پاشی قرار گرفته است. با اعلام این خبر تیمی از مأموران پلیس راهی محل شدند و دریافتند لحظاتی قبل دو مرد موتور سوار که نقاب به صورت داشتند مایع اسیدی را روی زن جوان پاشیده و از محل گریختند. همچنین مشخص شد زن جوان برای درمان به بیمارستان منتقل شده است. زن 25 ساله
سلاخی زن توسط شوهرش
گشود و گفت: من 14 سال قبل به ایران آمدم و ازدواج کردم. بعد از چند ماه به زنم مشکوک شدم، به او گفتم اگر با کسی رابطه داری، باید از من جدا شوی. او حرفم را جدی نگرفت و گفت این حرف ها درست نیست؛ اما به کارش ادامه می داد. یک روز من و میترا با هم مشاجره کردیم و من با ضربات چاقو میترا را کشتم و متواری شدم. مدتی در مرز مخفی شدم و بعد به افغانستان رفتم و چند سالی همان جا ماندم. بعد از طریق دوستانم در ایران
سمانه و مبینا در دام شیطان خطرناک افتادند
وا سرد بود خودرو را به صورت روشن گذاشتم و مبینا داخل خودرو بود و من داخل رستوران رفتم که دیدم یک مرد سوار بر خودرویم شده و با سرعت از محل دور شد. مبینا نیز در ادامه گفت: داخل خودرو منتظر سمانه بودم که ناگهان یک مرد با اسلحه ای که در دست داشت سوار بر خودرو شد و، چون ماشین روشن بود شروع به حرکت کرد و بعد از یک مسیر کوتاه که با هم درگیر شده بودیم با تهدید اسلحه طلاهایم را از من گرفت و سپس مرا ب
سردار سلیمانی قوت قلب همه مسلمانان بود/ شهادت حاج قاسم بیشتر از شهادت فرزندم مرا متاثر کرد
برای ملت ما بود چه بسا که همواره حضور این شهید بزرگوار را در بحث تامین امنیت احساس می کردیم و وجودش برای همه مردم به ویژه مظلومین و ستم دیدگان پشت و پناه محسوب می شد. مادر شهید سیاهکالی مرادی بیان کرد: سردار سلیمانی محبوب دل ها بود لذا همه باید دست در دست هم دهیم و پیرو خط او باشیم تا راهش ادامه یابد و دشمن با خود گمان نکند که با از میان برداشتن حاج قاسم راهش ادامه نمی.یابد و می تواند
ماجرای خودکشی دی جی لیلا
خوشی را برای حاضران به وجود می آورد. به همین دلیل صاحبان پارتی یا مهمانی مرا ترغیب می کردند برای آوازخوانی بیشتر مشروب بنوشم و مواد مخدر مصرف کنم. کار به جایی رسید که به دلیل نادانی و غرور نوجوانی در منجلاب کثیف فساد غرق شدم. همه چیز را فراموش کرده بودم و تنها به خاطر تشویق های احمقانه دیگران با سرنوشتم بازی می کردم. هیچ کس هم نبود تا از سقوط بیشتر من در این مرداب هولناک جلوگیری کند. یک سال بعد
کرونا پسر جوان را در دام مافیا انداخت!
مادربزرگم برد. آن جا بود که فهمیدم پدر و مادرم از هم جدا شده اند و من دیگر مهر و عاطفه مادری را نخواهم دید. آن شب در تنهایی خودم گریستم ولی کاری از دستم بر نمی آمد چرا که تصمیم گرفته بودم در کنار پدرم زندگی کنم ولی چند ماه بعد پدرم زندگی گذشته خودش را به فراموشی سپرد و با زن دیگری که او نیز اهل بندرترکمن بود ازدواج کرد. من که نمی توانستم زن دیگری را در کنار پدرم ببینم، راهی
دایی خطاکار قتل را انکار کرد
هیئت قضایی شعبه دوم دادگاه قرار گرفت. بعد از اعلام رسمیت جلسه، اولیای دم درخواست قصاص کردند، سپس متهم در جایگاه ایستاد و با انکار قتل گفت: درگیری را قبول دارم، اما تردید دارم ضربه ای که به خواهر زاده ام زدم موجب مرگش شده باشد. وی در شرح ماجرا گفت: به تازگی خانه ای خریده بودم و آن روز به خانه قبلی رفته بودم تا کولر گازی را باز کنم تا در خانه جدید نصب کنم. وقتی مقابل در رسیدم
گفت وگو با حاج حسن متقی که هم با دشمن جنگیده و هم با بیکاری
هانیه فیاض | شهرآرانیوز؛ قرارمان با حاج حسن متقی طرف های عصر یک روز سرد زمستانی است. حاج حسن را بچه های جبهه و جنگ به ابتکاراتش می شناسند. حالا، اما آقای متقی کارآفرینی است که 60 خانواده از کارخانه اش ارتزاق می کنند. در حیاط که باز می شود با تعارف صاحب خانه وارد می شوم. چند درخت بلند همراه با گیاهان سرسبز بوته ای با ارتفاع کم، تعداد زیادی گلدان با برگ های فراوان، این حیاط زیبا را به یک
اسیدپاشی، زن جوان را راهی بیمارستان کرد
بگیرم. روز حادثه نیز برای پیگیری پرونده به دادگاه خانواده تهران رفتم و بعد از اتمام کارهایم از آنجا خارج شدم تا به خانه برگردم. در نزدیکی خانه مان بودم که متوجه شدم موتورسواری با دو سرنشین تعقیبم می کنند. آنها به من نزدیک شدند، اما چهره شان مشخص نبود چون هردو کلاه کاسکت داشتند. ناگهان یکی از آنها که ترک نشین بود و یک بطری در دست داشت، محتویات آن را به روی من پاشید. خوشبختانه به صورتم پاشیده نشد
اسیدپاشی در مسیر دادگاه خانواده
: دانشجوی دکترای مدیریت هستم و 4 سال قبل با مرد جوانی به نام امیر ازدواج کردم. اوایل زندگی مان خوب بود، اما بعد از مدتی دچار اختلاف شدیم. اختلافات ما روز به روز بیشتر می شد تا اینکه تصمیم به جدایی از امیر گرفتم. او ادامه داد: درخواست طلاق دادم و پرونده ام نیز در دادگاه خانواده در حال رسیدگی بود. روز حادثه به دادگاه رفته بودم تا پیگیر کارهای طلاقم باشم اما از دادگاه که خارج شدم تا به سمت
روایتی همسرانه از 6 سال جهاد غریبانه شهید ابوزینب در سوریه و تهران
. همان موقع با پسرعمه های من خیلی دوست بود. چند وقتی هم به خانه عمه من آمد. بعد از چند وقت هم خانواده اش به ایران برگشتند. *چند ساله بود که ازدواج کردید؟ ابوزینب متولد 1365 بود. ما اصالتا کابلی هستیم. خانواده همسرم 8 فرزند هستند. 4 برادر و 4 خواهر و خودش هم سومی بود. سال 87 ازدواج کردیم و سال 90 زینب به دنیا آمد. همیشه دغدغه اش این بود که در افغانستان فرهنگ آمریکایی
لحظاتی با عیسی پدر حیات وحش دنا/ایران به طبیعت نوازی این مرد می بالد+تصویر و فیلم
مغازه قاب سازی مشغول به کار شدم و پس از مدتی در مغازه کار شیشه بری راه انداختم، بعد از ازدواج تصمیم گرفتم حیوانات زخمی را در خانه ام درمان کنم تا دست شکارچیان غیر مجاز به آنها نرسد، سال 88 یک بهله عقاب طلایی را که گلوله به پایش اصابت کرده و یکی از بالهایش نیز شکسته بود در روستای کریک شهرستان دنا پیدا کردم و به خانه بردم، از آنجایی که حیاط خانه ما بزرگ است چند قفس بزرگ ساختم تا پرنده ها و حیوانات زخمی
اعتراف به قتل همسر اول پس از ازدواج دوم
به مرگ کرد و یکبار ادعا کرده است 13 سال قبل همسرش را کشته است. نگرانم او بلایی سر دخترم بیاورد. بعد از این توضیحات، مأموران به خانه مرد افغان در پاکدشت ورامین رفتند و صفدر 50 ساله را بازداشت کردند. مرد میانسال به پلیس آگاهی منتقل شد و تحت بازجویی قرار گرفت. آن مرد با اقرار به قتل همسرش در سال 86 در شرح ماجرا گفت: برای کار به ایران آمده بودم تا اینکه با ناهید آشنا شدم. او در تهران تنها
پدر شهید نریمانی: صداقت و تواضع سردار سلیمانی راز جهانی شدن او شد
خواستم او را مشایعت کنم که گفتند شما فقط تا آسانسور بیایید که من گفتم دلم می خواهد تا کنار ماشین بیایم، سردار بسیار خاکی و ساده با یک ماشین سمند فقط همراه یک راننده و یک سرباز آمده بودند. پدر شهید نریمانی در خصوص احساس خود از حضور سردار سلیمانی در منزلشان، با بیان اینکه آن روز یکی از بهترین روزهای عمرم بود که خیلی خوشحال شدم، گفت: آن روز یک روز تاریخی و ماندگار برای ما شد و خاطره خوشی
پایان فرار مرگبار سارق متجاوز
خودروی ام وی ام که یک زن جوان بود در تحقیقات اولیه گفت: با راننده فراری مدتی قبل آشنا شدم. او با چرب زبانی مرا فریب داد و پیشنهاد ازدواج داد اما یکم دی ماه زمانی که با هم به بیمارستان رفته بودیم تا نزد دکتر بروم، او سوییچ ماشینم را گرفت و با سرقت آن، فرار کرد. پس از آن از وی شکایت کردم و در جست وجوی او بودم تا اینکه روز حادثه در پمپ بنزین خیابان ملکشاهی کرج به صورت اتفاقی این مرد را سوار بر ماشینم
روایتی از صبر مضاعف همسر اولین شهید مدافع حرم
عاشق کارش بود. وقتی آقای رسول خلیلی شهید شده بود همسرم به این قطعه آمد و اینجا را برای جایگاه خودش انتخاب کرد. اکبری ادامه داد: آقا محرم اولین شهید سوریه بود و در آن روز ها هیچکس نبود که حس کنم مرا درک می کند و خیلی روز های سختی بود. در صورتیکه بعد از آن هر شهیدی که از سوریه می آوردند خانم های شهدا در کنار همدیگر بودند و برای آرامش هم تلاش می کردند. وی درباره آشنایی با همسرش گفت
خاطره ی مجروحیت و جانباز مرتضی قنبری وفا
، گروه خط شکن نبود و به عنوان نیروی پشتیبان، چند روز بعد وارد منطقه ی عملیاتی شدیم؛ البته والفجر 6 یک عملیات ایذایی بود و پس از اینکه سپاه چهارم مکانیزه ی گارد ریاست جمهوری بعث عراق، هنگام ورود لشکر ویژه ی 25 کربلا به منطقه، آمد خودش را برای عملیات آماده کرد، و هنگامی که ما نیروهای بعثی را مشغول کردیم، با استفاده از (اصل غافلگیری)، هم زمان عملیات خیبر انجام شد و ما توانستیم جزیره ی مجنون را فتح کنیم
حسرت دیدار سردار سلیمانی و ماجرای آخرین دیوارنگاره حرم حضرت زینب(س)
گذر از این مسیر ببینم و از ایشان تقاضا کنم برای رونمایی از کارم در روز ولادت حضرت زینب سلام الله علیها تشریف بیاورند. همان روزهای اول دی ماه بود. حدود ظهر مشغول کار بودم که صدای آشنایی خداقوتی گفت و رفت. من هم جواب دادم و نگاهی کردم. مرد، آرام به سمت در خروجی می رفت. دقیقه ای بعد من به همان سمت رفتم؛ یعنی به سمت در خروجی و پارکینگ حرم. از دور نگهبان جلوی درب با هیجان صدا زد: رسام، قائد
گشتی در خیابان های کرونایی شهر با نفر اول مسابقه زنان راننده تاکسی
به آنها وام بدهد. او خود به تمامی معنا اهل کمک به دیگران است: بعضی وقت ها مسافری دم در خانه های بزرگ و اعیانی می گیرم که بعد متوجه می شوم نظافت چی است، کرایه نمی گیرم.در این روزهای سخت باید هوای همدیگر را داشته باشیم. اتفاقا بعد از چنین اتفاقاتی بیشتر مسافر می گیرم. انگار خدا می بیند و از آن یکی دست پس می دهد. به هر حال شب باشد یا روز روشن سوار کردن مردی غریبه دلهره به جان یک زن می ریزد
ارتباط معجزه آسای شهید با مادرش در خواب و شعری که برایش خواند
که برای گیلاس چینی باغ ما، طبق برنامه ی هر ساله، اگر مایل هستند بیایند. چند روز گذشت و خبری از آنها نشد. یک شب که برای خواب آماده می شدم و برادر شهید هم در مسجد بود، بعد از خواندن دعا، به رخت خواب رفتم و بیدار بودم و هنوز نخوابیده بودم که یک وقت در عالم بیداری دیدم یکی از در خانه وارد شد! اول فکر کردم پسرم علی است که از مسجد برگشته، دقت که کردم دیدم پسر شهیدم محمد است! خواستم بلند شوم، گفتم
متهم: قصد قتل نداشتم
فرزند بودم و حقوق بازنشستگی برای مخارج زندگی کافی نبود به همین خاطر یک سالی بود ضایعات جمع می کردم. متهم ادامه داد: آن روز در حال جمع کردن ضایعات بودم که با غلام روبه رو شدم. او هم ضایعات جمع می کرد. غلام وقتی مرا دید مدعی شد کابل های سیمی که پیدا کرده را من برداشته ام. گفتم اشتباه می کند، اما قبول نکرد. این شد که کیسه ضایعاتی که جمع کرده بودم را روی زمین ریختم تا حرفم را ثابت کنم. غلام دوباره حرفم
در ضرورت کتاب و کتابخوانی خلع سلاح!
در کودکی هر قدر از کتاب دور بودم، در این چند دهه به کتاب نزدیک شدم. اصلا جانم به کتاب بسته است. به چیزی کمتر از کتاب رضایت نمیدهم. اگر خیلی خوش اقبال باشم به قول سارتر زندگی ام را در میان کتابها به پایان خواهم برد. اتاق کارم را کتابخانه تشکیل میدهد. دو ضلع دیوار را تماما کتاب اشغال کرده است. قفسه ای خالی نیست که چند کتاب نورسیده در آن بتپانم. مثل آجر به هم فشرده اند. به این میاندیشم که
من نیاز به مسلمان بودن داشتم
طوری که در سن 15 سالگی باردار شدم و در 19 سالگی دو دختر داشتم. خدا من را با این دختران زیبا برکت داد. من مسیر بدی را طی می کردم و دخترانم به من احتیاج داشتند. من یک مادر تنها بودم و واقعاً سخت کار می کردم. گاهی اوقات دو یا سه شغل در یک زمان داشتم زیرا می خواستم دخترانم زندگی متفاوتی داشته باشند. با شنیدن اخبار رسانه ها ضد اسلام شده بودم بعد از 11 سپتامبر