راز عجیب در خانه وحشت! / قصه توهمات زنی که با اجنه زندگی می کند
سایر منابع:
سایر خبرها
جن گیران و مسئولان
اژه ای از دو نفر نام برد که اما فقط نام یک نفر بر سر زبان ها افتاد. در همه موارد اما احمدی نژاد و نزدیکانش ارتباطشان را با چنین افرادی تکذیب کردند. احمدی نژاد گفته بود: دولت را به ارتباط با رمال ها متهم کردند، آخرش معلوم شد رمال ها با همه ارتباط دارند الا دولت! ... اگر قرار بود کار ما با رمال و جن گیر باشد که نیاز نبود شهر به شهر برویم و جان بکنیم. به همان رمال ها و اجنه می گفتیم که یک
نقش جن گیران در اتخاذ تصمیمات مرموزانه
او هم رسانده است. ظاهرا چنین برداشتی شده که اگر پرچم اپوزیسیونی به زمین افتاده را بردارند جانشین بلافصل آن خواهند بود! البته از موعد مذکور ظاهرا گذشته است و احتمالا بداء حاصل شده! ولی واقعیت تصمیمات و سیاست های این جریان از گذشته دور بر همین مبنا و سیاق بوده و هست. در اردیبهشت ماه سال 90، هم زمان با ماجرای خانه نشینی احمدی نژاد، حملات اصولگرایان به او هم شدت گرفت. در این زمان بار دیگر
فرار شبانه دختر 16 ساله از دست بردارش
دختر 16 ساله که با سروصورت زخمی و به همراه یک زن غریبه وارد کلانتری شده بود، در حالی که بیان می کرد من قصد ازدواج با پسر مورد علاقه ام را دارم به مشاور و مددکار اجتماعی گفت: حدود شش ماه قبل با برادر یکی از دوستانم آشنا شدم. آن روز من به منزل دوستم رفته بودم که رامبد را در آن جا دیدم. او به من ابراز علاقه کرد و من هم شماره تلفنم را در اختیارش گذاشتم و بدین ترتیب رابطه بین من و برادر فیروزه آغاز شد
اعتراف به توطئه قتل مادر مهربان مشهدی + عکس صحنه بازسازی قتل
زن میان سال آخرین محلی که در آن دیده شده خانه پسرش بوده است از همین رو پسر بزرگ، عروس و پسر هجده ساله این خانواده به پلیس آگاهی احضار شدند. علی پسر بزرگ تر خانواده مدعی بود که مادرش ظهر روز بیستم آبان به خانه اش آمده و بعد از ساعتی به قصد رفتن به خانه خواهرش از خانه او خارج شده است. در ابتدا همه چیز طبیعی به نظر می رسید تا اینکه گم شدن قولنامه منزل مسکونی طاهره (زن شده) به پلیس اعلام شد
بوسه بر دست و پای مادر!
به منزل ساده و صمیمی اش دعوت می کند. بی وقفه نام سجاد و برادر شهیدش داود کمانی را بر زبان می آورد و بوسه بر عکس های شان می زند. صفیه کمانی 30 سال پیش شاهد شهادت برادرش بوده و 7 مهر سال 1395 پسرش را تقدیم اسلام کرده است. فیروزه زبرجدی خواهر 31 ساله شهید درحالی که سعی می کند مادر را آرام کند، می گوید: مادرم بر اثر سانحه ای در کودکی تکلمش دچار مشکل شده است. خبر شهادت برادرش در دوران دفاع مقدس اتفاق
وام معیشتی کرونا که در هاله ای از ابهام ماند
صدهزارتومانی کمک معیشتی با سلام خسته نباشید، شوهرم راننده است، بیمه تامین اجتماعی خودمون آزاد هر ماه380هزار است که به بدبختی می ریزیم، یارانه معیشتی و وام مرحله اولم به ما دادند، ولی این مرحله برای ما هیچی تعلق نگرفته سه تا بچه هم داریم خواهش می کنم پیگیری کنید. سلام من راننده کامیون هستم بیمه پردازم ماشین از خودم ندارم اجاره نشین هستم دارای خانواده 5 نفری 8 ماه است بیکار شدم چرا
... و او هربار برنمی گردد
انتظار آدم را پیر می کند. آدم را دیوانه می کند. شب فراق که داند که تا سحر چند است؟ سرباز بودم. بی خبر گذاشته بودم رفته بودم سربازی، پادگان صفرچهار بیرجند، جایی ته دنیا، اواخر بهمن، در آن سال هایی که هنوز برف می بارید، به طرز جنون آسایی برف می بارید. هیچ کس نمی دانست کجا رفته بودم جز سید محمد بهشتی که شب قبلش را در خانه او به سر بردم و فردایش هم با من آمد تا محل اعزامم. تنها کسی که تلفنی با او در
شهید اتوکشیده ای که 2 مسجد پاتوقش بود
شد و سه سال زندگی مشترک داشت. وی از شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان سال 90 که محمد تماس گرفته و آمدنش به همدان را اطلاع داده بود، سخن گفت و مطرح کرد: بعد از تماس انگار به قلبم افتاد که این آخرین وداع است، محمد برای افطار به همدان رسید، بعد از افطار به مراسم احیا رفتیم، بعد از آن به دیدن مادر و پدرم هم رفته و از آنها خداحافظی کرد و حلالیت گرفت، بعد از آن مرا به خانه رساند و به مساجدی که
رقابت تن ها
صدای مادرم ذوق داشت، اما من نگران بودم، بلند شدم و به سمت اتاق رفتم و در حالی به مادرم رسیدم که از شدت هیجان به صدا زدن بسنده نکرده بود و به سمت من می آمد و ما در راهرو به هم رسیدیم. مادر روی گوشی تصویر یکی از صفحات اینستاگرام را نشانم داد و با خوشحالی گفت این چقدر شبیه فلانی است. خودش بود! دختری 17ساله که یک لباس غیرعمومی، از همان هایی که خانم ها معمولا توی معاشرت های عادی نمی پوشند
مخاطب رمان هایم جوانان نسل زِد هستند!
مثل قصه زندگی سحر که پرستار بیمارستان است، در کتاب وجود دارند و به برخی مشکلات و مصائبی که به واسطه مراجعه به افراد رمال و دعانویس در زندگی شان ایجاد شده است، طرح کرده اید. این ها هم جزو تراوشات ذهنی نویسنده است یا اتفاقات واقعی هستند؟ متأسفانه آن بخش از قصه کتاب که به برخی اتفاقات زندگی شخصی سحر و ماجرا هایی که خواهر شوهرش برایش ایجاد می کند یا آن کار هایی که آن دختران جوان در خانه کاک
درس هایی که از ام البنین می توان گرفت؛ راهبرد فاطمه برای مخالفت با عاملان حادثه کربلا/ فداکاری مادرانه، ...
حال تعجب و تحیر بودم که سه ستاره نورانی دیگر هم در دامنم دیدم، نور آنها نیز مرا مبهوت کرده بود. هنوز در حیرت و تعجب بودم که هاتفی صدا زد و مرا با اسم خطاب کرد. من صدایش را می شنیدم ولی او را نمیدیدم. گفت فاطمه مژده باد تو را به سیادت و نورانیت به ماه نورانی و سه ستاره درخشان که پدرشان سید و سرور همه انسانها است بعد از پیامبر (ص) و این گونه در خبر آمده است؛ پس از خواب بیدار شدم در حالی که می ترسیدم
مرغ ها در طول تاریخ/کسی تا حالا سیخُروس شنیده؟!
یک دم. خلاصه چیز دندانگیری هم نبود. مسئولیت اصلی مرغ ها تخم گذاری بود و از این نظر جزو شجاع ترین موجودات کره زمین به حساب می آمدند. آنها گاه تخم دو زرده هم می گذاشتند که نشان از لیاقتشان بود. انسان ها هم از این موضوع مستثنی نبودند. برای مثال، جاری یکی از آشنایان ما ظرف چند روز پیش یا بهتر بگویم چند روز پیش در ظرف، تخم دو زرده گذاشته بود که شوهرش برایش طلا خرید. در داستان های
آخر هفته ای پر از فیلم های سینمایی
به گزارش جهانی خبر از روابط عمومی سیما، فیلم های سینمایی و تلویزیونی و انیمیشن خبرچین ، بیا از گذشته حرف بزنیم ، گنج دریا ، بوسیدن روی ماه ، افسانه ماردوش، جام جهان بین ، آگهی ، جان لیلی ، فصل انارها ، راننده ، تماس ، پشت دیوار سکوت ، نیکلا کوچولو ، بهاران ، اتومبیلران و زندانی ، وارث ، نبرد با طبیعت 2 ، دریادلان ، سفر به جزیره اسرار آمیز ، گذر از اندوه ، خاکستری ، بیست و یک روز بعد ، بند باز
نوجوانی که خاطره دهقان فداکار را زنده کرد
اما در بازگشت شکستگی قسمتی از ریل راه آهن توجهم را جلب کرد و وقتی نزدیک تر شدم دیدم ریل واقعا دچار شکستگی شده و ممکن است اتفاقی رخ دهد. عباسی می گوید: خیلی سریع خودم را به منزل رساندم و بلافاصله این مسئله را به مادرم منتقل کردم. مادر این دانش آموز هم عنوان می کند: بعد از اینکه محمد مرا در جریان قرار داد خیلی سریع با مسئولان راه آهن تماس گرفتم و مسئله را به آنها عنوان کردم.
مادر محمد میراث دار صابون پزی سنتی طرق است
که همسرم مریض شد من هم این کار را کنار گذاشتم. قبل از آن سال های طولانی بود که به این کار مشغول بودم. بعد از مرگ مادر همسرم که صابون می پخت من این کار را شروع کردم و تا چند سال پیش ادامه داشت. او ادامه می دهد: خانواده ما در طرق به صابون پز ها معروفند. از همان قدیم که مادرشوهرخدابیامرزم صابون می پخت هرکسی که صابون می خواست در خانه او را می زد و به همین دلیل منزلمان به خانه صابون پز ها
نفوذ شبکه فساد و جن گیری
یادداشت از شخصی به نام علیرضا موحدی که از متهمان پرونده صندوق ذخیره فرهنگیان با بدهی چند صد میلیاردی به بانک سرمایه بوده، به عنوان شاهد مثال نام برده که در لباس فردی دست به خیر در راستای گسترش دین و کمک به اقشار ضعیف از هیچ کمکی به برخی وعاظ مشهور تهران دریغ نداشته است. دو روز بعد از انتشار خبر یعنی ششم بهمن علی مصباح یزدی، فرزند محمدتقی مصباح یزدی ادعای مطرح شده در این یادداشت را رد کرد و نوشت
از عباس غفاری تا عبدالقادر هندی؛ رد پای جن گیرها در سیاست ایران
احمدی نژاد و بعد با دستور صریح رهبری برکنار شد، سایت جهان نیوز خبری خاص را منتشر کرد که مخاطبی مشخص داشت. بر اساس ادعای جهان نیوز یکی از مقامات ارشد کشور به ارتباط با مرتاض 400 ساله هندی متهم شده و طی سفرهای متعدد به هند، برای پیش بینی تحولات جهان و بعضاً ایران با مرتاض یادشده دیدار کرده بود. هرچند در این گزارش نامی از مشایی برده نشده بود، اما همه می دانستند وقتی پای سحر و جادو در میان باشد
درخواست عجیب شهید مدافع حرم قبل از آخرین اعزام
. ما خانه ای داریم که فعلا کافی است. بچه ها هم بزرگ شوند خدایشان بزرگ است. *ماجرایی که چند ماه بعد از شهادت همسرم فهمیدم من از چنین تماسی تا ماه ها بعد از شهادت علی بی خبر بودم. بعد از خبر مفقودالاثری همسرم تا دو سال به منزل پدرم رفتم و تابستان ها برمی گشتم خانه خودمان. یک روز محمدمهدی را بردم سلمانی شهرک. همانطور که منتظر بودیم نوبت پسرم شود همزمان تلویزیون هم
سرگذشت بانویی که پس از 9 سال خماری مهندس و کارآفرین شد
خاص می شناسد، اصلا مادری حالی اش نمی شود. نامه مادر معتاد به کودکش خانم گُل تعریف می کند: نوزاد کوچکم به قدری ظریف و زیبا بود که می دانستم او را عاشقانه دوست دارم ولی هیچ کاری از دستم بر نمی آمد و حتی چند دفعه ای به خاطر مواد در اتاق را بستم و 24 ساعت از نوزاد کوچولویم خبر نداشتم، حتی یک روز برای چند ساعتی پسر سه ماه ام را پیش مادرم گذاشتم ولی آن چند ساعت به سه روز طول کشید و آن زمان