خاطرات جالب پورعلی گنجی از په په و ژاوی
سایر منابع:
سایر خبرها
همرزم من دست قطع شده اش را به سمت کربلا پرتاب کرد!
قایق شهید را به سمت خشکی فرستادم. وقتی حمله شروع شد نزدیکی صبح در نقطه ای که مستقر شدم، بچه های پیاده مرا صدا زدند و گفتند به سمت پشت پاسگاه بیا، آنجا سه بی سیم چی دشمن در حال فرار هستند. اگر توانستی آن ها را بگیر. خواستم مسیر قایق را جابه جا کنم که به سیم خاردار گیر کردم. چند دقیقه معطل شدم و بعد به سمت پاسگاه رفتم. نیم ساعت با قایقم که تندرو بود دنبال قایق سه عراقی بودم. نهایتاً آن ها را گرفتم
خاطره سردار از اولین دیدارش با امام(ره) و روزی که انقلابی دو آتیشه شد
گفته سردار، بعدها همه زندگی او شد. بخش هایی از خاطرات سردار سلیمانی را که مربوط به این آشنایی است، می توانید در ادامه بخوانید: سه تایی روی یکی از میزهای ورزشی نشستیم. سید جواد سؤال کرد: تا حالا نام دکتر علی شریعتی رو شنیده ای؟ گفتم: نه، کیه مگه؟ سید، برخلاف حاج محمد، بدون واهمه خاصی توضیح داد: شریعتی معلمه و چند کتاب نوشته. او ضد شاهه . دیگر کلمه ضد شاه برایم چیز تعجب آوری نبود. ظاهراً
9 مدافع حرم زیر یک سقف!
/> همسر شهید: اول صفرعلی رفت، او سه سال آنجا بود؛ بعد از سه سال، آقای سیفی گفت که داداشت رفته، تو دیگر نرو؛ گفت من کاری به او ندارم، من می خواهم بروم، دیشب خواب دیدم. گفتم چی خواب دیدی؟ گفت تو این برگه را امضا کن! گفتم چی هست؟ گفت تو امضا کن. وقتی برگه را امضا کردم گفت تو را بازی دادم؛ می خواهم بروم سوریه و رضایتت گرفتم. من گفتم بچه ها چی؟ تو بچه داری. گفت من می خواهم بروم سوریه. بعد من به مادرش زنگ
امام خمینی(ره) از لحظه ورود تا استقرار کامل
دیگر بودند و به من اطلاع دادند که تصمیم گرفتیم راننده خودت باشی. رفیق دوست پیرامون برنامه امام خمینی(ره) در بدو ورود به فرودگاه، مطرح کرد: امام(ره) وقتی از هواپیما پایین آمدند، برنامه این بود که در سالن آمده و برای همه مستقبلین که همه آنها مدعو بودند، صحبت کوتاهی داشته باشند و سپس از در اصلی فرودگاه که ماشین نیز همان جا بود خارج شوند. ما یک اسکورت مجهز و خوبی درست کرده بودیم، سوار
آداما ترائوره: بارسلونا همیشه خانه من بوده است و از بازگشت به اینجا خوشحال و هیجان زده ام
. ژاوی اسطوره بارساست. زمانی که بچه بودم و وقتی اولین بازی ام را انجام دادم، با او در مورد زندگی، لاماسیا و رسیدن به تیم اصلی صحبت کردم و او به من گفت که چه کاری باید انجام دهیم. مانند پویول و سایر کاپیتان ها، آن ها ما را نصیحت می کردند و خاطرات خوبی را برای مان رقم زدند. وقتی از علاقه بارسلونا با خبر شدم، احساسات و خاطرات بسیاری به سراغم آمد. حضور در نیوکمپ همیشه خاص است و پس از بازگشت به
شهیدی که چراغ راه پدر شد
کردم. شورایی ها می دانستند که همین یک بچه را دارم و تنها او را بزرگ کرده ام، لذا برگه را امضا نکرده بودند. یکی از آقایان شورا از ناراحتی نمی توانست صحبت کند و با دستش اشاره می کرد که من با پسر تو چکار کنم. به من گفتند ما با این پسر چه کنیم؟ گفتم من امضا کردم شما هم امضا کنید. من به بسیج می روم و می گویم حسین شناسنامه اش را دستکاری کرده، نگذارید بروید. پشت خانه مان پایگاه بسیج بود و نیروها از
خداحافظی احساسی رادوشوویچ با هواداران پرسپولیس/ گلر کروات به سیم آخر زد
دیگه نمیدونم چی درسته چی غلط ... من کلی فردی نبودم و نیستم که زیاد صحبت کنم، ولیکن چیزی که میتونم بگم اینه که قطعا زمان خداحافظی با ایران و پرسپولیس رسیده. من هیچ اسمی از کسی نمیارم و کسی رو مقصر ترک خودم از باشگاه نمیکنم، چرا که دیگه لزومی براش وجود نداره. من حرفه ای بودم، هستم و خواهم موند، در تمامی مراحل زندگیم و حرفه ام. همه ی ما میدونیم چه مشکلاتی باعث عدم پیشرفت و رسیدن به ایده
زنده نگه داشتن نام حمیدرضا صدر برایم درمان است/ به علاقه اش به فوتبال حسودی می کردیم
پرمحبت زیادی دریافت کردیم. شبی که داشتم به آمریکا برمی گشتم، راننده تاکسی یکی از همسایه های مادربزرگم بودند. او نمی دانست من دختر حمیدرضا صدر هستم و از من پرسید چرا به ایران برگشتم؟ پاسخ دادم برای خاکسپاری پدرم. او ابراز ناراحتی کردم. از او پرسیدم اهل فوتبال هستید و حمیدرضا صدر را می شناسید؟ او گفت: بله. خودم از فرودگاه به خانه آوردمش. به او گفتم دختر حمیدرضا صدر هستم. آن لحظه تازه متوجه شد پدر فوت شده
رادوشوویچ: اجازه نمی دهم با من بیشتر از این بازی شود/ برخی هرگز پرسپولیسی نبودند
هواداران دنیا.. این خاطرات را تا همیشه در قلبم خواهم داشت و همواره قسمتی از هویت من خواهد بود. از تک تک شما هواداران برای همه چیز سپاسگزاری میکنم و از امروز من هم بعنوان یک هوادار در کنار شما خواهم بود. فقط متاسفانه دیگه نمیتوانم اجازه بدهم کسی با شأن و شخصیت خودم و خانواده ام بازی کند. بنابراین از شما هم خواهش میکنم برای تصمیمی که گرفتم حرمت قائل شوید و درکم کنید چرا که این
فریبم دادند، خداحافظ پرسپولیس
لزومی براش وجود نداره. من حرفه ای بودم، هستم و خواهم موند، در تمامی مراحل زندگیم و حرفه ام. همه ی ما میدونیم چه مشکلاتی باعث عدم پیشرفت و رسیدن به ایده آل باشگاه شده. اونهم توسط کسانی که هواداران رو روز به روز دارن فریب میدن. من با تمام وجودم خسته و غمگین از حرفای تو خالی هستم و واقعا نمیتونم با خودم کنار بیام که چطور تمام این مدت قبول کردم که گوش بدم به تمام دروغها، بی صداقتیها و وعده های پوچ و
جانشین رئیس سازمان عقیدتی سیاسی وزارت دفاع: تفکر شهید سلیمانی را فعالانه در سراسر دنیا تکثیر کنیم
جهل، یکی از روی هوای نفس حرفی می زند. البته، آن هایی که از روی هوای نفس با حاج قاسم بد بودند، خدا در همین دنیا رسوایشان کرد و رسوایشان می کند. خدا دست حاج قاسم را در سپاه، کشور و در جبهه مقاومت گرفت. هیچ کس در این سه جا، مثل حاج قاسم آبرو نداشت. آن کسی که در سپاه محبوب قلب ها بود و پاسداران از سر و کوله اش بالا می رفتند، حاج قاسم بود. در منطقه و کشور هم همین بود. یک بار به شوخی گفتم
7 سال قبل انقلاب با داماد حداد عادل دعوای ساختگی راه انداختیم | ماجرای صبحانه محرمانه رهبری، بهشتی، ...
د برادر محمدجواد باهنر هستم، مطمئن شدند که به هدف زده اند و با کتک مفصلی از من پذیرایی کردند. بعد می خواستند اسم دانشجوهایی را که در تظاهرات بودند، بگویم. من هم می گفتم تازه به دانشگاه آمده ام و اسم ها را نمی دانم. بعد یک آلبوم جلوی رویم گذاشتند که عکس هزار و 500 دانشجو در آن بود. گفتند: اسم ها را نمی دانی... عکس ها را که می شناسی؛ 24 ساعت وقت داری که آنها را معرفی کنی. خلاصه اینکه اوضاع سختی بود و خ
جذابیت جدید مریم معصومی با تزریق ژل ! / زیبا بود زیباتر شد + عکس ها
الان آمدیم وقتی مدرسه تمام شد باید خودت برگردی چون قرار نیست من دنبالت بیایم. در ادامه کلی نصیحت کرد که این راه مدرسه است و با کسی دوست نمی شوی و از این جور صحبت ها که من هم توی دلم می گفتم وای مدرسه چقدر بده. اینجوری شد که زا همان رو ز اول فهمیدم مدرسه جایی است که علاوه بر حس بدش آدم را مجبور می کند انسان روی پای خودش بایستد و این کار مادرم اگر در کودکی ام تلخ بود، ولی حالا که بزرگ شده ام فهمیده ام
دختر مارکسیستی که مسئول شاخه مذهبی مجاهدین خلق بود
کدام جهت به نماز ایستادم. با خدا راز و نیاز کرده، گفتم: خدایا! ما نماز می خوانیم، حالا چه جوری؟! نمی دانم، خودت هر جور که می خواهی حساب کن... الله اکبر... بلافاصله پس از نماز، آنها پاهایم را به تختی بسته و مجدداً شروع به زدن کردند، اما این بار متفاوت از پیش. آنها گاهی دست از کتک می کشیدند و چند سوال می کردند و من بی ربط و پرت و پلا جواب می گفتم. آنها دوباره شروع می کردند به زدن و این
برگی از خاطرات زنان انقلابی/بانویی که شکنجه گاه ساواک را بر عفو ملوکانه ترجیح داد
چیزی که موجب نگرانی من بود، بچه هایم بودند. دخترم پیش عمه اش، پسر کوچکم پیش خاله اش و پسر بزرگم پیش عمویش بود. من تا نُه ماه هیچ خبری از بچه ها نداشتم. گاهی می گفتند: آنها را اینجا می آوریم و شما را روبه روی آنها کتک می زنیم تا به حرف بیایید! باید بگویم که در زندان از مجاهدین خلق جدا شدیم و دیگر با آنها رابطه ای نداشتیم. حدود یک سال در کمیته مشترک بودم و بعد به زندان اوین منتقل شدم. البته
روایتی از چگونگی انقلابی شدن ارتش/ ناگفته های سربازی که یکشبه فرمانده پادگان شد
. خاطرات تلخی از آزار و اذیت سربازان از او شنیده بودیم. آدم بی انصافی بود. من که گفتم نه، همه کادر یک جوری شدند. سعی کردند میانجیگری کنند. همین سرگرد وکیلی گفت اگر ممکن است اجازه دهید وارد شوند. ایشان بالاخره فرمانده پادگان بودند و آدم خوبی بودند و... رفتم جلوی درب پادگان و تعدای از کادر پادگان هم دنبالم راه افتادند. جلوی نرده های در ایستادم و سرهنگ آزادی پشت در بود.
سجادی: قیمت گذاری باشگاه های استقلال و پرسپولیس انجام می شود
باشگاه خبرنگاران جوان - تیم ملی فوتبال ایران امروز در چارچوب دیدار های مقدماتی جام جهانی 2022 قطر به مصاف تیم ملی فوتبال امارات رفت و با نتیجه یک بر صفر این تیم را شکست داد. حمید سجادی وزیر ورزش و جوانان در خصوص بازی ایران و امارات گفت: من به همه بازیکنان و کادر فنی خسته نباشید و تبریک می گویم. در این دیدار به علت بارش باران و کوتاه بودن چمن نگران بودم که بازیکنان صدمه ای ببینند. ما
مهرشاد سهیلی بازداشت شد
دفترتان هستم. چند ثانیه بعد، در دفتر انتشارات باز می شود و مردی میانسال جلوی در ظاهر می شود. تعارف می کند. وارد ساختمان می شوم. ساختمان انتشارات، بسیار قدیمی است. حدود 10پله ای را بالا می رویم تا به دفترش برسیم. دفتر، یک اتاق تقریبا خالی است. یک میز و یک کامپیوتر یک طرف است و یک مبل 3نفره قدیمی هم روبه رویش. همه انتشارات آقای سارایی، شاعر شناخته شده کردی، همین است. اجازه فیلمبرداری می
سرگذشت عجیب دختر 22 ساله که یک مادر معتاد به شیشه است
. وقتی موضوع را برای مادرم بازگو کردم خیره به چشمانم نگریست و گفت: این آشی است که خودت پخته ای! وقتی گفتم می خواهم طلاق بگیرم گفت: آبروریزی نکن با لباس سفید رفته ای، با کفن هم از خانه اش خارج می شوی! زمانی که فهمیدم باید با این شرایط بسازم دیگر مخالفتی با رفتارهای نامتعارف همسرم نداشتم. صاحب دو فرزند شده بودم و آرام آرام برای تسکین دردهایم مواد مخدر مصرف می کردم. طولی نکشید که
پورعلی گنجی: قوی تر از قبل به تیم ملی بر می گردم
آشناست و سرم را بلند کرد و دیدم پپه است. وی الگو برای ماست و سریع او را بغل کردم. خیلی داستان جالبی بود. وی اضافه کرد: ژاوی به من گفتم به تمرین بارسلونا برویم اما گفتم یک رئالی سرسختم و امکان ندارد سر تمرین بارسلونا بروم. ملی پوش گفت: طرفدار یکی از دو تیم استقلال و پرسپولیس هستم و وقتی بازگردم به یکی از این باشگاه ها می روم. خانواده ام خیلی استقلالی هستند اما نمی گویم از کدام تیم خوشم می آید.
زنی که دست امام را در نجف بوسید/ پخش اعلامیه توسط مادر کمیته امداد
/> از ساعت 9 در صحن راه می رفتم و ذکر می گفتم ساعت از 10 گذشته بود و من نتوانسته بودم امام را ببینم کفشدار صدایم زد و گفت دنبال که می گردی؟ امام همین الان دعا خواند و رفت. دویدم به دنبال چند آقایی که از در حرم خارج می شدند،کوچه ها نیمه تاریک بود در یک کوچه به آن ها رسیدم، از بس شوق داشتم عبای امام را گرفتم، می خواستم دستش را ببوسم، امام ایستاد، سلامی کردم و از روی عبا دستش را بوسیدم
آجورلو: ما ضعیف و فقیر نیستیم، حق مان را بدهید
قالیباف بگویید استقلال و پرسپولیس را بخرد. گفتم باشه می گویم. گفتند حمایت می کنید. گفتم نه. گفتند پس چرا می گویید؟ گفتم شما دارید به من می گویید. رفتم به آقای قالیباف گفتم. آقای قالیباف گفت نظر شما چیست؟ گفتم نه. گفت پس چرا گفتی؟ گفتم چون گفته بودند به شما بگویم امانتدار یک خبر بودم. از من نظر کارشناسی می گیرید می گویم پول مردم تهران در شهرداری از عوارض باید صرف همه مردم تهران شود. هزنه
برگی از خاطرات بانوی انقلابی/ از شکنجه در زندان های ساواک تا خدمت به امام خمینی
که خود در زندان بود به آنجا رفته بودم. شبی که افراد خانواده دور هم جمع شده از احوال هم سخن می گفتیم ناگهان در خانه به صدا درآمد. دختر بزرگم رفت و در را باز کرد و آمد و گفت مامان! پرویزخان آمده! دریافتم که برای دستگیری ام آمده اند. شوهرم را به پشت بام فرستادم و گفتم با تو کاری ندارند، به دنبال من آمده اند، شما بالای سر بچه ها بمانید! پرویز و سایر مأموران از من خواستند که بدون سر و صدا همراه شان
امام با اقتدار فرمود: 2 روز دیگر به میهن بازمی گردیم
مدرسه رفاه تهران محمل وقایع و حاشیه هایی گوناگون بود. برخی از این نکات به شرح پی آمده در خاطرات آقای امام جمارانی بازتاب یافته است: پیش از ورود امام، در مدرسه رفاه ستاد استقبال تشکیل شد. در این ستاد، اختلاف نظری میان آقایان اتفاق افتاد. عده ای می گفتند بهتر است امام الان بیاید مانند آقای منتظری و آقای مطهری. عده ای دیگر مانند آقای بهشتی می گفتند خطرناک است و درست نیست که امام بیایند! این خبر ها
روایتی از داربی جنجالی سال 65، خداحافظی حجازی و پرسپولیسی شدن بیانی!
. شما می خواستی ژیمیناستیک و یا شنا بروی، کلی زمین و ابزاری می خواست که محدود بود اما ایران پر از زمین خاکی بود. – از حضور در تیم فوتبال جعفری بگویید و همبازی شدن با ستاره هایی مثل جمشید رهگذر. جمشید بچه محل ما بود و من او را به جعفری بردم. مربی آن زمان ما آقای ناصر عظیمی بود و تیم جوانی داشتیم. مثل همه تیم ها چیزی نداشتیم اما پرانگیزه بودیم. از دسته دو به دسته یک آمدیم و
2 باشگاه قطری پیشنهاد رسمی دادند / دلیل دعوت نشدنم به تیم ملی خودم بودم
سه ماه خیلی سخت را پشت سر گذاشتم، اما حتی یک روز هم بدون انگیزه کار نکردم. در شاهین بوشهر در 19سالگی از دسته دوم به دسته یک و سپس به لیگ برتر آمدم و بعد هم در تیم سپاهان بودم. حالا هم در فوتبال حرفه ای پرتغال هستم تا ان شاءالله در اینجا هم به آن شرایط ایده آلی که می خواهم، برسم. گلی هم که زدم به من آرامش داد تا بتوانم در ادامه پرقدرت تر ظاهر شوم. حالا باانگیزه تر پیش می روم تا ببینم در آینده چه
محمد محبی: مهدی طارمی یک برند است؛ اوضاع سپاهان؟ نگران نیستم!
بعد هم در تیم سپاهان بودم. حالا هم در فوتبال حرفه ای پرتغال هستم تا ان شاءالله در اینجا هم به آن شرایط ایده آلی که می خواهم، برسم. گلی هم که زدم به من آرامش داد تا بتوانم در ادامه پرقدرت تر ظاهر شوم. حالا باانگیزه تر پیش می روم تا ببینم در آینده چه اتفاقاتی برایم می افتاد. طارمی یک برند است مهدی یک برند است که نان دلش و زحمتی که می کشد را می خورد. این یک چیز خیلی طبیعی است و
عکس منتشر شده از نوید محمد زاده و همسرش
بحث کنم. خلاصه گذشت و چند مدت بعد به خودم گفتم: نوید! او بهروز وثوقی بود همه ایران می شناختندش و تو باید بشوی نوید محمد زاده و حالا چند سال است که حتی فیلم هایش را هم دیگر نمی بینم، از ترس اینکه مبادا از او تاثیر بگیرم. این طوری علاقه مندِ بازیگری شدم. حالا هم نمی توانم بگویم بازیگر خوبی هستم. اما یک چیز را می توانم بگویم. اینکه بازیگری هستم که شبیه هیچ بازیگری نیست. شاید بازیگر بدی باشم ولی مدل