سایر منابع:
سایر خبرها
درباره سازمان امنیت و اطلاعات رژیم پهلوی در مشهد | سیاه مثل ساواک
؟ بله، داخل زندان، تختی برای شکنجه داشتند که کنارش نوشته شده بود: تخت عملیات . وقتی زندانی را می بردند به اتاق شکنجه، او را می خواباندند روی تخت. بعد دست ها و پاهایش را به تخت می بستند. دو کابل ضخیم را نیز به هم بسته بودند که سر کابل ها لخت بود. از کف پا شروع می کردند به زدن تا زانو. به این روش اعتراف می گرفتند. خود من بار اولی که زندان رفتم، اول 22روز در سلول انفرادی بودم. در این 22روز
زندگی بدبختی تک پسر خانواده در طبقه ششم ساختمان / همه شهر از دست او عاصی شدن
خیلی زود با اعتراض و نارضایتی اهالی محل مواجه و با تماس آن ها با پلیس 110 دستگیر می شدم و مدتی را در زندان سپری می کردم ولی وقتی از زندان آزاد می شدم دوباره به خلافکاری و توزیع مواد مخدر روی می آوردم چرا که شغل مناسبی نداشتم و باز هم به مصرف مواد مخدر ادامه می دادم. بالاخره کارم به جایی رسید که زندان خانه دوم من شده بود. آخرین بار نیز در طبقه ششم یک مجتمع مسکونی در خیابان وحید مشهد خانه
250 روز در مخوف ترین زندان شاه چگونه گذشت؟
زمان 4 فرزند داشت، تا شب عید یعنی 53 روز؛ در سلول انفرادی کمیته ضد خرابکاری زندانی و در این مدت بار ها شکنجه شد. عزیزیان می گوید: سلولم تنگ و تاریک بود و هیچ وقت متوجه نمی شدم شب است یا روز. گاهی شلاق می زدند و گاهی با یک باتوم به جانم می افتادند که شوک الکتریکی به من می داد. 6 ماه و نیم شکنجه اواسط شهریور سال 1355 چند نفر از اعضای هیئت از سوی مأموران ساواک دستگیر شدند. عزیزیان
همرزم من دست قطع شده اش را به سمت کربلا پرتاب کرد!
علمیه قم اعلامیه ها را به چالوس می آورد. انگیزه ام برای ورود به جریان انقلاب از زمانی شروع شد که اخوی عکس امام خمینی را نشانم داد. گفتم ایشان چه کسی است؟ گفت عکس آقای خمینی است. از همان زمان اعلامیه پخش کردم تا موقعی که انقلاب پیروز شد. بعد هم که آموزش ابتدایی نظامی را در اردوگاه رامسر گذراندم. جزو نیرو های اولیه بسیج شدم و نهایتاً از سال 62 تا پایان جنگ در جبهه بودم. چطور شد که به یگان
پیام زیبای خداحافظی اوبامیانگ از آرسنال +عکس
ولی پیام خداحافظی جالبی در اینستاگرام نوشت و با بیان خاطرات خوش با طرفداران شمال لندنی خداحافظی کرد. ستاره گابنی نوشت: برای طرفداران آرسنال، ممنونم از اینکه باعث شدید در 4 سال گذشته لندن به خانه من بدل شود. ما با هم مسیر پر فراز و نشیبی را گذراندیم و شما همیشه مرا حمایت کردید. این حمایت نمی دانید چقدر برایم اهمیت داشت. وی ادامه داد: من این شانس را داشتم که با این تیم جام
اولین فرمانده سپاه ایران در پاکستان چه می کند؟
قدرت گیری طالبان در افغانستان وضعیت شما در همان ایام به چه شکل تغییر کرد؟ آیا به دنبال برخورد یا دستگیری شما بودند؟ بعد از ورود طالبان به کابل، مجاهدین اکثرا به شمال رفتند و حکمتیار هم به شمال رفت، ولی من که در دفتر نخست وزیری بودم، در کابل ماندم و در خانه بعضی افراد حزب وحدت اسلامی بودم. وقتی طالبان خانه به خانه دنبال مجاهدین می گشتند، صاحبخانه من را به دروازه شهر قندهار (تن ها راه
زورگیران مسافرکش محاکمه شدند
به گزارش تازه نیوز، متهمان که در شعبه 2 دادگاه کیفری استان تهران پای میز محاکمه رفتند، توضیحاتی درباره اتهاماتی که به آنها وارد شده است، دادند. بر اساس محتویات پرونده، اولین شکایت از سوی مرد جوانی که در میدان آزادی قربانی زورگیری شده بود، به پلیس داده شد. به نقل از شرق، این مرد گفت: من در میدان آزادی سوار ماشین شدم تا به خانه ام در مارلیک بروم که سه زورگیر مرا خفت کردند و کارت بانکی و
روایت شکنجه های وحشتناک ساواک علیه مبارزان انقلابی/ برای به هوش آوردنم سیم های مسی را در محل زخم فرو می ...
تحت فشار قرار دادند که محل اختفای خواهرم را لو بدهم. سیلی ای که باعث فوت نوزاد شد در زندان اول شکنجه نبود، اما برای بار دوم بچه را که بغلم بود با خودم بردم و گفتم این شیر می خورد؛ نادری چنان سیلی محکمی در گوش بچه زد که گوشش عفونت کرد و بیماری شدیدی گرفت و بعد هم از بین رفت.مرا به زندان بردند و بچه را از من گرفتند؛ وقتی مرا به دادگاه می بردند بچه را می آوردند که شیرش بدهم و بعد
روایتی از زندگی مبارز انقلابی خواهر دباغ ؛ از فلسطین تا فرانسه
مرضیه دباغ در سال 1352 و با چهار ماه زندان انفرادی آغاز شد چند روز پس از این اتفاق، رضوانه دختر بزرگش نیز به دلیل داشتن دفتر سرودی که حاوی مضامین انقلابی بود دستگیر شد. فک از جا درآوردن پیشه ای برای همه ساواکی ها بود و نمی گذاشتند جا بیندازند. برای اینکه بتوانند دوباره به کف پا ها شلاق بزنند می آوردند به زیر هشت که سیم هایی به اطراف آن کشیده بودند. ما را راه می بردند و دوباره می بردند برای شلاق
قتل پسر در سکوت خانه / اعدامم کنید
من و مانی بلایی سر یکدیگر بیاوریم. اما هیچ کسی به این ماجرا توجه نکرد. آن روز مانی سراغم آمد تا مثل همیشه از من پول بگیرد که با هم درگیر شدیم. من که کنترل اعصابم را از دست داده بودم در یک لحظه دستانم را دور گردنش پیچیدم و او را خفه کردم .وقتی مانی جان سپرد نیم ساعتی را کنار جسد او نشستم. سپس با همسرم تماس گرفتم و ماجرا را به او گفتم. من خودم با پلیس تماس گرفتم و همان شب دستگیر شدم . وی
قاتل: به مرگ فرزندم راضی نبودم
که او سراغم آمد و مثل همیشه در خواست پول کرد. وقتی این حرف را شنیدم عصبانی شدم و اعتراض کردم. مبین توجهی نکرد و اصرار داشت از من پول بگیرد. این شد که از شدت عصبانیت دستانم را دور گردنش پیچیدم و او را خفه کردم. به خودم آمدم که فهمیدم مبین از نفس افتاده و فوت کرده است. نیم ساعت کنار جسد نشستم و نگاهش می کردم سپس با همسرم تماس گرفتم و ماجرا را به او گفتم. بعد با پلیس تماس گرفتم و همان شب دستگیر شدم
شهیدی که چراغ راه پدر شد
از اینکه جایش را عوض کردند ناراحت بود. می گفت مادر! اگر من آنجا بودم شهادت قسمتم می شد. به او می گفتم من یک زمین خریدم، ان شاالله تو بزرگتر شوی و این جنگ هم تمام شود، در این زمین یک خانه بسازی و بروی دنبال زندگی ات. چه ویژگی های شاخصی در وجود حسین آقا زبانزد بود؟ بعد از شهادتش همسایه ها و دوست و آشنا که به دیدارم می آمدند چیزهایی تعریف می کردند که من اصلا از آنها خبر نداشتم. مثلا یک روز
ماجرای دعوای ساختگی در بازار تهران از زبان محمدرضا باهنر
جایی می رفتم و دیرم شده بود. برادرم گفت: با یکی از این آقایون برو. آیت الله خامنه ای زحمت کشیدند و مرا تا محدوده میدان انقلاب رساندند. بعد ها متوجه شدم که آن افراد اعضای شورای انقلاب بودند و آن روز جلسه شورای انقلاب در خانه ما دایر بود. گفتند پس بچه های معماری بی رگ نیستند بعد از آزادی از زندان به دانشگاه برگشتم. امیدوارم به کسی برنخورد، اما آن موقع دانشجویان دانشکده های فنی
اعتراف به کشتن پدر به خاطر بدهی میلیاردی
قتل پدرم شدم. ماموران جنایی به رفتار های پسر جوان مشکوک شدند. او را زیر نظر گرفتند تا این که پی بردند وی دچار بحران های مالی شده و بدهکاری زیادی به بارآورده و با پدرش درگیر بوده است. او دو روز پیش به عنوان تنها مظنون پرونده بازداشت شد و سرانجام دیروز اعتراف کرد و گفت: پدرم پولدار بود. او 13سال قبل با زنی آشنا شد و برای دومین بار ازدواج کرد. خانه اش درپاسداران را هم در اختیار آن زن قرار
تئوری تحلیلی شناخت و قانون تحول ؛ نگاشته هایی در زندان اوین
بالا برد و به همین دلیل در همان زندان اندیشۀ پدید آوردن یک دائرةالمعارف اسلامی در ذهن من شکل گرفت و بعداً که در آستانۀ پیروزی انقلاب اسلامی در دورۀ نخست وزیری بختیار از زندان آزاد شدم و طبعاً بعد از پیروزی انقلاب اسلامی چند سالی در سیاست بودم و سپس آن را بوسیدم و کنار گذاشتم. در سال 1362 مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی را تشکیل دادم. ...در اواخر مدتی که در زندان سیاسی رژیم شاه بودم شانزده
خودرو لاکچری بهنوش بختیاری
و اصالت خانوادگی ایشان بختیاری می باشد. شاگرد ممتاز مدرسه بودم و می خواستم پزشک شوم اما در کنکور قبول نشدم و به اصرار دوستم شقایق در کنکور مترجمی زبان فرانسه شرکت کردم و قبول شدم. در زمانی که دانشجو بودم اوایل خرید و فروش قطعات کامپیوتر می کردم بعد فروشنده عمده لنزهای رنگی چشم شدم و سپس بعنوان منشی آموزشگاه کنکور بودم. به پیشنهاد پسر خاله دوستم شقایق که بازیگر
شاگرد مدرسه عابدزاده در جبهه انقلاب اسلامی
عابدزاده به مدرسه عباسقلی خان یا سایر مدارس دینی برای ادامه تحصیل رفتند. پدرم مرا به مدرسه عباسقلی خان برد. اما در عالم کودکی یک سره پی بازی بودم. هنگامی که پدرم جویای درسم شد گفتند او خیلی بازیگوش است. همین حرف کافی بود تا پدرش او را تنبیه کند. شاه عالمی، اما راهش را پیدا می کند. او وارد ارتش می شود و تا سال 57 یعنی شش ماه قبل از اینکه انقلاب پیروز شود در ارتش بوده است. جلسه با حضور
دختر تکواندوکاری که محقق اعتیاد شد/ ترک اعتیاد بدون دارو
آموز مقطع دبیرستان بودم، یک روز هنگام برگشت از باشگاه ورزشی که تکواندو کار می کردم، متوجه شدم به مناسبت روز جهانی مبارزه با مواد مخدر یک چادری در محوطه باغ گلستان برپا شده و روی چادر نوشته شده بود” ” ما معتادان راهی برای درمان خود پیدا کرده ایم”. نوشته روی چادر مرا به سمت خود کشید و از روی کنجکاوی به داخل چادر رفتم ببینم چه خبر است؟ آنها به خوبی از من استقبال کرده و با من احوال
برگی از خاطرات بانوی انقلابی/ از شکنجه در زندان های ساواک تا خدمت به امام خمینی
مرتبطین گروه بود) بگو که مرا بردند. مراقب خانه ما باشد مأموری متوجه این گفت وگوی کوتاه شد جلو آمد و سرزنشم کرد که چرا حرف زدی؟ گفتم او سلام کرد و من جوابش را دادم حرفی با او نزدم ماشین شان را نشان داد و گفت زیادی حرف نزن، برو سوار شو! مأموری جلوتر از من در صندلی عقب ماشین نشسته بود، دیدم اگر سوار ماشین شوم آن دیگری هم طرف دیگرم خواهد نشست و من میان آن دو قرار می گیرم. گفتم من بین دو نامحرم
دختر مارکسیستی که مسئول شاخه مذهبی مجاهدین خلق بود
. مرا بلند کردند و دوباره روی صندلی نشاندند. حسابی درب و داغان شده و درد تمام وجودم را فرا گرفته بود. چشم ها و سر و صورتم می سوخت. چشمم کبود و متورم شده بود. لحظاتی بعد بازجو آمد، مرا که هوشیار دید، گفت: خب، استراحت کردی، خستگی ات در رفت... حالا می توانیم با هم حرف بزنیم... او تظاهر کرد که اطلاعی از کتک خوردن من ندارد. البته کسی هم در حضور او مرا شکنجه نمی داد. گفتم: به من اجازه بدهید
پیکان سبزی که شهید شد/ زندانی شدن 15 نفر از یک هیئت در حوادث انقلاب
آنها نیز همچون من از ظلم ها و ستم های رژیم شاه به ستوه آمده بودند، آشنا شدم و کم کم وارد مبارزات انقلابی شدم. وی افزود: فعالیت های مبارزاتی ما قبل از انقلاب شروع شد، سال 43 و در حالی که جوانی 21 ساله بودم، برای اولین بار دستگیر شدم، مرا به زندان موقت بردند، زمانی که در زندان بودم متوجه شدم امام(ره) هم در زندان است، برای لحظاتی خیلی کوتاه موفق شدم امام را ببینم، نزد ایشان رفتم و گفتم: آقا
سرگذشت عجیب دختر 22 ساله که یک مادر معتاد به شیشه است
به گزارش تازه نیوز، زن 22 ساله که هنگام سرگردانی در خیابان های مشهد مورد ظن نیروهای گشت پلیس قرار گرفت، مدعی بود در ساعت 3 بامداد و برای تهیه مواد مخدر از خانه مادرش خارج شده است، درباره سرگذشت تلخ خود به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری امام رضا(ع) مشهد گفت: پنج سال بیشتر نداشتم که پدرم را از دست دادم و در کنار مادرم بزرگ شدم. به نقل از خراسان، آن روزها مادرم برای تامین هزینه های زندگی
زندانیان سیاسی در زیر شکنجه های پهلوی به شهادت می رسیدند/ در 15 سالگی افتخار سربازی امام خمینی(ره) را ...
همه زخمی بود و نمی توانستم راه بروم و هر روز از اتاق بازجویی به طرف سلول مجبور بودم به صورت چهار دست و پا راه بروم. بازجویی ما در اوین 4 ماه طول کشید و بعد آن تعدادی را آزاد کردند و تعدادی را به سربازی بردند و حدود پنجاه نفر را برای محاکمه به زندان قصر بردند که من هم جز آنان بودم و به سه سال زندان محکوم شدم. خاطرات دیگری از زندان دارید؟ یکی از خاطرات من این است که در زندان ها از
قتل پدر به خاطر توجه به همسر دومش
. وی ادامه داد: شب حادثه وقتی باهم به مقابل خانه ام رفتیم، دوباره از پدرم خواستم بدهی مرا بدهد و به او گفتم که گرفتار شده ام، اما پدرم قبول نکرد، بنابراین عصبانی شدم و باهم درگیر شدیم. وقتی درگیری ما بالا گرفت با اسلحه ای که مدتی قبل از مرد دستفروشی خریده بودم، تیری به سرش شلیک کردم، اما فوت نکرده بود، بنابراین از ترس با چاقو ضرباتی به او زدم و بعد با صحنه سازی موضوع را به پلیس خبر دادم. متهم در پایان گفت: پول نزول مرا بدبخت کرد و الان هم که قاتل پدرم شده ام و امیدوارم خانواده ام مرا ببخشند. متهم در ادامه برای تحقیقات بیشتر در اختیار کارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی قرار گرفت. ...
پشتیبانی در پشت جبهه ها مهم ترین نقش زنان بود/ جوانی های مان در کوچه پس کوچه های انقلاب سپری شد
زنها بر می آید و این شد که تصمیم گرفتیم گروه هایی تحت عنوان "ستاد پشتیبانی جنگ" تشکیل دهیم. موذن گفت: در این زمینه خانم های خانه دار به مکتب نرجس رفته و در آنجا کارهایی که در توان داشتند انجام می دادند، اما بنده به دلیل شرایط کاری جزو ستاد پشتیبانی جنگ جهاد بودم و سعی کردم از مسئولیت و موقعیت کاری خود استفاده کنم، در این راستا نیز مقداری نخ و چرخ بافندگی از بسیج گرفته و در درون بند زندان
چگونه پائولو سورنتینو در شخصی ترین فیلمش با بزرگ ترین تراژدی زندگی اش مواجه شد/ نوشته ای از اریک کوهن ...
به فرد بود. کاری که داشتیم می کردیم کیفیتی مقدس داشت. می شد از روز اول آن را احساس کرد. اما سورنتینو فرصت را غنیمت شمرد تا با تمام توان به تهیه ی فیلم بپردازد که هشت هفته در پاییز گذشته [2020] به طول انجامید و بعد از قرنطینه فرصتی برای گروه فیلمبرداری بود که دوباره دور هم جمع شوند. سورنتینو می گوید: پس از ماه ها قرنطینه ی کامل در خانه هایمان، سرانجام توانستیم از خانه بیرون باشیم و برای