7 سال قبل انقلاب با داماد حداد عادل دعوای ساختگی راه انداختیم | ماجرای ...
سایر منابع:
سایر خبرها
وای به حال کسی که کفش فوتبالی به پا یا عمامه به سر داشته باشد!
نانوایی کار می کردم و در مدرسه شبانه ای به نام سقراط درس می خواندم، کشتی هم کار می کردم سال 53 مسابقات جوانان بود و در مسابقات رتبه اول را کسب کردم و به مسابقات مشهد دعوت شدم ولی در مسابقات مشهد شرکت نکردم چون در آن زمان ساواک قهرمانان و ورزشکاران را مجبور می کرد که با آن ها در ارتباط باشند. نوار امام (ره) توی جورابم بود... نوار امام توی جورابم بود و یه نوار قرآن هم دستم گرفته
بانویی که شکنجه گاه ساواک را بر عفو ملوکانه ترجیح داد
مسائل سیاسی بود و با افراد مبارز و سیاسی زیادی هم ارتباط داشت. در نهضت ملی با اینکه شانزده سال بیشتر نداشت، طرفدار آیت الله کاشانی و مصدق بود و در درگیری با اعضای حزب توده هم، یک شبانه روز بازداشت شده بود. از سال 1340 و شروع نهضت امام، با هیئت های مؤتلفه اسلامی همکاری می کرد و جزء افراد فعال آن حزب بود و در تأسیس مدرسه رفاه هم نقش داشت. در سال 1350، عده زیادی از اعضای مجاهدین خلق
روایت شکنجه های وحشتناک ساواک علیه مبارزان انقلابی/ برای به هوش آوردنم سیم های مسی را در محل زخم فرو می ...
باز او را می بردند. مرحوم رضا جدیدی نیز یکی از فعالان دوران پیش و پیروزی انقلاب اسلامی است که در بخشی از خاطرات خود شکنجه های ساواک را اینگونه بیان می کند: زمان دستگیری در دوران دانشجویی، خیلی اذیت شدم، آن هنگام متاهل بودم و دو فرزند داشتم؛ به جرات می توانم بگویم که شلاق و سیلی، حداقل شکنجه ی ساواک بود؛ اما فحش های ناموسی و حرف های رکیکی که به ما می زدند، از هر شلاق و شکنجه ای دردناک تر بود؛ من که بیش تر از پنج شش سال در زندان نبودم و وای به حال آن هایی که سال های زیادی را در زندان به سر بردند و خدا می داند که چه بر آن ها گذشت. انتهای پیام/63125/آ/ ...
وقتی مردم میدان پهلوی را انقلاب نامگذاری کردند/انتشار تصاویر انقلاب برای نخستین بار+عکس
نشینم تا گفت وگویم را آغاز کنم. آقای مسعود بابازاده حالا که خاطرات انقلاب برایتان مرور شد، اجازه بدهید چند سال یا چند ماه قبل تر برویم و از قبل از انقلاب شروع کنیم. از خودتان بگویید، چند ساله بودید که انقلاب پیروز شد؟ من متولد سال 1339 هستم و فرزند هشتم خانواده، متولد چهار راه پهلوی سابق و انقلاب فعلی و بزرگ شده کوچه شامی هستم. یعنی دوران انقلاب نوجوان
250 روز در مخوف ترین زندان شاه چگونه گذشت؟
زمان 4 فرزند داشت، تا شب عید یعنی 53 روز؛ در سلول انفرادی کمیته ضد خرابکاری زندانی و در این مدت بار ها شکنجه شد. عزیزیان می گوید: سلولم تنگ و تاریک بود و هیچ وقت متوجه نمی شدم شب است یا روز. گاهی شلاق می زدند و گاهی با یک باتوم به جانم می افتادند که شوک الکتریکی به من می داد. 6 ماه و نیم شکنجه اواسط شهریور سال 1355 چند نفر از اعضای هیئت از سوی مأموران ساواک دستگیر شدند. عزیزیان
مروری بر زندگی و دستاورد های دکتر میرسپاسی
نبودم. به ایران برگشتم و در دانشکده پزشکی دانشگاه تهران مشغول به تحصیل شدم وظایفم را انجام می دادم و مرتب سرکار می رفتم. در آن زمان اینترنی ما یک سال بود که داخلی، جراحی، زنان و کودکان اجباری و یک بخش انتخابی داشت که من مغز و اعصاب را انتخاب کردم از سال پنجم پزشکی در بیمارستان میمنت که بنیان گذار آن پدرم بود کشیک می دادم و به کار های بالینی کمی آشنا شده بودم. هر زمان ایشان ویزیت می کردند من در
از انتخاب اسم مستعار تا سوار شدن با ساکی پر از اعلامیه در ماشین ساواک
شده بود و من هم که خیلی دوست داشتم در همه برنامه های مبارزاتی و جریانات انقلاب باشم در این حادثه هم بین مردم مبارز رفته بودم اما جان سالم به در بردم و فردای آن روز یعنی 18 شهریور به مشهد رفتیم. دستگیری در مشهد به خاطر همراه داشتن اعلامیه امام(ره) طاهرنیا با اشاره به اینکه بعد از رفتن به شهر مقدس مشهد تقریباً دو روز بود که آیت الله قمی تازه از تبعید آزاد شده بود، افزود: به
همرزم من دست قطع شده اش را به سمت کربلا پرتاب کرد!
دریایی مازندران جزو اولین نیرو هایی بودم که وارد این یگان شدم. آیا زمان حضور در جبهه دانش آموز بودید؟ فعالیت انقلابی هم داشتید؟ بله، سال 62 دانش آموز دبیرستان بودم که به جبهه رفتم. برادرم بعد از تشکیل سپاه، پاسدار شد و بعد از ایشان من دومین فرزند خانواده بودم که به جبهه رفتم. قبل از انقلاب وقتی 13 ساله بودم، اعلامیه امام خمینی را پخش می کردم. برادر بزرگم با یک رابط از حوزه
مرد 80ساله در انتظار محاکمه به جرم فرزندکشی
شرق: پدر عصبانی که در جنایتی خشن سر از تن فرزندش جدا و جسد او را مثله کرده بود، در دادگاه کیفری استان تهران محاکمه می شود. متهم که مردی 80 ساله است، به دلیل بی کاری پسرش دست به این جنایت هولناک زده است. یک سال قبل مرد جوانی به مأموران خبر داد برادرش گم شده است. او گفت: من اعتیاد دارم و برای ترک اعتیاد به یک کمپ رفته بودم. وقتی از کمپ مرخص شدم و به خانه آمدم، دیدم برادر کوچکم یوسف در
خاطرات جالب خادم امام رضا (ع) از ایام انقلاب/ مبارزه در رکاب آیت الله خامنه ای و دیدار با امام در نجف
توفیق خدمت 30-40 ساله اش به عنوان خادم امام هشتم (ع) یاد می کند و آن را برکت تمام زندگیش می داند. در جواب سؤالم که پرسیدم انقلاب چطور شروع شد، می گوید: بعد از فوت آیت الله بروجردی که من خودم برای مراسم چهلم و سال ایشان همراه با چند تن از رفقا برای عرض تسلیت به قم رفتیم، نجواهای انقلاب کم کم شنیده شد. از آن جا بود که آیت الله خمینی (ره) با انتشار اعلامیه ای مردم را به مبارزه با طاغوت دعوت کردند. بعد
روایتی از چگونگی انقلابی شدن ارتش/ ناگفته های سربازی که یکشبه فرمانده پادگان شد
کردم و سعی کردیم خرابی ها را تعمیر کنیم. این هویتی بود که امام (ره) به ما داده بود پادگان که در واقع یک مرکز آموزش زبان بود و بعدها تغییر کاربری داده بود نیاز به نظافت و تعمیرات اساسی داشت. چند روز بعد چند نفر از گروهبان های سابق پادگان آمدند اما خب فضا تغییر کرده بود. انقلاب پیروز شده بود و من هم به عنوان یک اعدامی در پادگان مطرح بودم. بنابراین من با 19 سال سن ناخواسته شده
روایتی از جهاد پروفسور انقلابی/ از کشف داروی ضد قارچ تا تولید داروی ضد کرونا
یا دوازده ساله بودم، بله، همین حدود، که توانستم موشکی بسازم که چهار تا پنج متر بالا رفت، آن موقع این کارها به چشم دیگران عجیب می آمد اما خب می گفتند سرگرمی های این بچه خاص است دیگر، ولی من هر روز بیشتر از دیروز در تحقیقاتم جدی می شدم. فارس: از دوران دانشجوییتان برایمان بگویید، ورودتان به دانشگاه همزمان با انقلاب بود؟ پروفسور امین: سال 1356 با ورود به دانشگاه فضای خوبی برایم
از حضور انقلابی علیه شاه تا فرمانده ارتشی که تفنگش را تسلیم آیت الله مدنی کرد
سال 57 همزمان با تشییع پیکر آیت الله اخوند ملاعلی معصومی شروع شد که بسیاری از مردم از شهرها و روستاها در آن حضور داشتند. وی با بیان اینکه تظاهرات همدان یا از مقابل مسجد جامع شروع می شد یا از مقابل دادگستری و هر روز عده زیادی از مردم با جمعیت همراه می شدند ادامه داد: یک روز که تظاهرات از خیابان اکباتان شروع شده و به سمت امامزاده عبدالله(ع) ادامه داشت و من هم در جمعیت بودم، چند نفری دوان
زورگیری های خشن در پوشش مسافرکش
، سه شاکی حضور داشتند و هرکدام جزئیاتی را مطرح کردند. یکی از شاکیان به قاضی گفت: در یکی از روزهای تعطیل نوروز سال جاری برای رفتن به جایی دنبال تاکسی بودم، اما به خاطر شرایط کرونایی و تعطیلات نوروز خیابان خلوت بود و به ناچار سوار خودروی عادی شدم. پس از چند دقیقه دو متهم با تهدید و نشان دادن چاقو، اموالم را گرفتند و بعد از خالی کردن کارت هایم، من را از خودرو پیاده کردند. در ادامه یکی از
پیکان سبزی که شهید شد/ زندانی شدن 15 نفر از یک هیئت در حوادث انقلاب
آنها نیز همچون من از ظلم ها و ستم های رژیم شاه به ستوه آمده بودند، آشنا شدم و کم کم وارد مبارزات انقلابی شدم. وی افزود: فعالیت های مبارزاتی ما قبل از انقلاب شروع شد، سال 43 و در حالی که جوانی 21 ساله بودم، برای اولین بار دستگیر شدم، مرا به زندان موقت بردند، زمانی که در زندان بودم متوجه شدم امام(ره) هم در زندان است، برای لحظاتی خیلی کوتاه موفق شدم امام را ببینم، نزد ایشان رفتم و گفتم: آقا
زندگی ساده و چهره معصومانه بروجردی را نمایش دهید
خوشحال شدم، چون خیلی خسته بودم و آنقدر مشهد من کار داشتم و آنقدر سخنرانی و نوشتن و بحث و گپ با دانشجوها و جوان ها داشتم که واقعاً از حال می رفتم و دیگر حالا پاشم بیایم تهران و سخنرانی کنم برایم خیلی سخت بود خیلی خوشحال شدم و کارهایم را روبه راه کردم برای اینکه برنامه عادی خودم را ادامه بدهم. مرحوم مفتح بلافاصله شاید چند ساعت بعدش با یک روز بعدش تلفن کردند که دوباره ما اجازه گرفتیم برای مثلاً شب بعد و
روزشمار انقلاب| 12 بهمن 57 در کرمان
/> امام خمینی بعد از فرار شاه از کشور در 26 دی ماه اعلام کرد که به زودی به کشور باز خواهد گشت. روز 5 بهمن ماه برای ورود امام به کشور تعیین شد. مردم مشتاق از سراسر کشور به شوق دیدار امام روانه تهران شدند تا در تاریخی ترین استقبال شرکت کنند. از سراسر استان و شهر کرمان نیز دستجاتی روانه تهران شدند. بختیار نخست وزیر دولت غیرقانونی وقت با بسته اعلام کردن فرودگاه های کشور مانع ورود امام شد
زندانیان سیاسی در زیر شکنجه های پهلوی به شهادت می رسیدند/ در 15 سالگی افتخار سربازی امام خمینی(ره) را ...
/> بالاخره بعد از شرایط سال 1356 اوضاع کمی بهتر شد، من به زندان اصفهان منتقل شدم و در آنجا به دلیل ضرب و شتم ماموران زندان حدود یک ماه در بهداری آنجا بستری بودم تا بالاخره با همت و اراده مردم به رهبری حکیمانه امام مبارزات انقلابی گسترش پیدا کرد و ما هم به مردم پیوستیم و الحمدلله توانستیم قطره ناچیز از این دریای بیکران مردم باشیم و شاهد پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران بودیم. به نظر شما مهمترین
بیکار بودیم؛ معتاد شدیم/ ماندگاریِ ترک اعتیاد، بدون شغل محال است
نام دارد و 52 ساله است، پاسخ می دهد: 4 ماه است که به این مرکز آمده ام. بعد از درمان در این کارگاه مشغول به کار شدم. 25 سال مصرف کننده بودم و حدود یکسالی را کارتن خوابی کردم. وی ادامه می دهد: همسرم وقتی دید که من اصلاح نمی شوم طلاق گرفت. من که کار درست و حسابی نداشتم و نتواستم پسرم را پیش خودم نگه دارم او را به خانواده ام سپردم که آن ها هم پسرم را به بهزیستی دادند. چند وقت پیش با همسرم
رازگشایی ابوشریف از زندگی و حاشیه های جالب درباره خود/اولین فرمانده سپاه در پاکستان چه می کند؟
گیری از فرماندهی کل سپاه نبود. اولین برخورد شما با نیروهای مبارز افغانستانی و پاکستانی در کجا، چه زمان و چگونه بود؟ این جانب در سال 1351 پس از آزادی موقت از زندان، در ایام مرخصی از ایران فرار کردم و به پاکستان رفتم و در مدارس اهل سنت آن کشور فقه حنفی را به مدت سه سال خواندم. بعد به افغانستان رفتم و از آنجا دوباره عازم اروپا شدم. عمده آشنایی من با برادران پاکستانی و افغانستانی از همان ایام
پای درس استاد؛ روایتی از2 سال زندان در دوران ستمشاهی تا روش های جدید درمانی/ ماجرای تحصن بانوان در منزل ...
) خود را می گذراند توسط ساواک دستگیر و 2 سال از روز های جوانی خود را در زندان سپری کرد. فارس: چه سالی ازدواج کردید و چند فرزند دارید؟ **در زندان بودم که فرزند اولم به دنیا آمد اسفندیاری: فروردین ماه سال 1355 عقد و تیر ماه عروسی کردیم؛ آبان ماه همان سال دستگیر شدم، در زندان بودم که پسرم شهاب به دنیا آمد و بعد از آن هم خداوند دو فرزند دختر به ما عطا فرمود.
از شکنجه در زندان های ساواک تا خدمت به امام خمینی
ریاست زندان زنان، فرماندهی سپاه غرب کشور، نمایندگی سه دوره مجلس شورای اسلامی، مسئولیت بسیج خواهران کل کشور، مدرس مدرسه عالی شهید مطهری، دانشگاه علم و صنعت و عضویت در شورای مرکزی جمعیت زنان انقلاب اسلامی و قائم مقامی دبیر کل جمعیت زنان جمهوری اسلامی می توان نام برد. مرحومه خانم دباغ متولد 1318 در سال 1395 به دیار باقی شتافت، وی از سوی امام خمینی خواهر طاهره خوانده می شد. در این گزارش برگی از
روایت عکاس اردبیلی از روزهای انقلاب/ 4 بار از مرگ حتمی نجات یافتم
از دوران تحصیل به کار عکاسی مشغول شدید؟ رهبری: بله، بعد از پایان تحصیلاتم به تهران مهاجرت کردم و در سال 1337 عکاسی خود را با نام کالر فیلم در تهران دایر کردم و به شغل عکاسی مشغول بودم. تا اینکه برای همکاری با خبرگزاری پارس (ایرنای کنونی) بدعوت شدم؛ به همین دلیل عکاسی خود را تعطیل کرده و به استخدام این خبرگزاری درآمدم و به عنوان خبرنگار و عکاس مشغول به فعالیت شدم. فارس: عکاسی
پدر بی رحم سر پسرش را برید و جسدش را تکه تکه کرد / در تهران رخ داد
روز از این ماجرا گذشته بود که ماموران پلیس دریافتند مرد جوانی چند روز قبل ناپدید شدن برادر 30 ساله اش به نام نوید را به پلیس اعلام کرده بود . وی به ماموران گفت : من چند سال قبل به دام اعتیاد افتادم و برای ترک مواد مخدر به کمپ رفتم و مدتی آنجا بستری شدم. اما وقتی به خانه برگشتم خبری از برادر کوچکم نبود. مادر ما چند سال قبل فوت شده و من و برادر هایم با پدرمان زندگی می کنیم. پدرم می گوید
داستان تبهکار مرده ای که زنده شد
مامور جا می زدم و به صورت مسلح دست به سرقت می زدم. مشکل مالی داشتم و برای حل آن مجبور بودم چنین کاری انجام دهم. تا اینکه دستگیر شدم و به زندان افتادم. بعد از مدتی حبس برای مرخصی از زندان بیرون آمدم. می خواستم پول جور کنم و اموال شاکیان را پس بدهم تا شاید دیگر به زندان برنگردم. همان زمان یک آشنا به من پیشنهاد داد که کار قاچاق موادمخدر انجام دهم و چند روزه پول خوبی به جیب بزنم. من هم که گرفتار بودم
انقلاب در نوجوانی محمد جمال و ناصر
/> 43 سال از خاک سپاری غریبانه مرحوم کافی در مرداد 1357 می گذرد، اما مزار او در همسایگی آرامگاه خواجه ربیع مانند روز های نخست میزبان دوستدارانش است. حجت الاسلام محسن کافی، پسر مرحوم کافی، تعریف می کند: در زمان شهادت پدرم هنوز 5 ماه تا پیروزی انقلاب باقی مانده بود. آن روز ها حرکت های انقلابی در مشهد نسبت به شهر هایی مانند قم و تهران کمی عقب تر بود، اما با شهادت پدرم فعالیت های انقلابی و
یادی از 4 شهید خانواده تقوی که برای انقلاب اسلامی جان عزیز را فدا کردند
. در همان شب هولناک پدر، مادر، برادران و خواهران، حتی برخی اقوام و خویشان ما را دستگیر کرده بودند. در کل هر کسی را که به صورت مستقیم یا غیر مستقیم درباره انقلاب اسلامی ایران فعالیتی داشت، همه را شناسایی و دستگیر کرده بودند. من 18 ماه با فرزندی خردسال در زندان ابوغریب اسیر بودم. فرزند دیگری که باردار بودم، همان ماه های اول به واسطه شکنجه هایی که شدم، سقط شد. آن طور که فهمیدم، سه برادرم به نام های جمال
سارق و قاچاقچی مسلح برای خودش مجلس ختم گرفت
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) : چند روز قبل مرد جوانی با پلیس تماس گرفت و راز عجیبی را برملا کرد و گفت شب گذشته در پاتوقی در شمال تهران، مردی را دیدم که از دیدنش شوکه شدم. او یکی از همولایتی هایم به نام سیروس بود که حدود یکسال قبل در مراسم ختمش شرکت کرده بودم. او ادامه داد: سیروس از آن متهمان سابقه داری بود که آخرین بار به اتهام سرقت مسلحانه از راننده ها در جاده
گفتگو با فاطمه فکور یحیایی، بانوی خط مقدم انقلاب اسلامی
ترها، حتی از همان سال 43 به بعد و آغاز نهضت که امام (ره) تبعید شدند. حاج آقا مدت ها شب نامه می نوشتند تا دستخطشان شناسایی شد و پس از آن من شروع به نوشتن کردم. خط من را هم شناسایی کردند. سپس دستگاه تایپ که تازه در کشور داشت رایج می شد، به طور قاچاق تهیه کردیم و اعلامیه های امام (ره) و شب نامه و ... تایپ می کردم. از اینکه زندانی شوم با آن شرایطی که زندان های آن زمان به ویژه علیه زنان داشت