زنی که دست امام را در نجف بوسید/ پخش اعلامیه توسط مادر کمیته امداد
سایر منابع:
سایر خبرها
همرزم من دست قطع شده اش را به سمت کربلا پرتاب کرد!
علمیه قم اعلامیه ها را به چالوس می آورد. انگیزه ام برای ورود به جریان انقلاب از زمانی شروع شد که اخوی عکس امام خمینی را نشانم داد. گفتم ایشان چه کسی است؟ گفت عکس آقای خمینی است. از همان زمان اعلامیه پخش کردم تا موقعی که انقلاب پیروز شد. بعد هم که آموزش ابتدایی نظامی را در اردوگاه رامسر گذراندم. جزو نیرو های اولیه بسیج شدم و نهایتاً از سال 62 تا پایان جنگ در جبهه بودم. چطور شد که به یگان
خاطراتی از امام که تا به حال نشنیده اید!/ ماجرای سکه های یک ریالی خانه امام
وگرنه معلوم نبود واکنش اش چه بود! یکی از گربه های ساکن بیت خیلی زرنگ بود،حریفش نمی شدیم آن را بگیریم.یک روز خانم های مستخدم زنگ زدند که همان گربه وارد خانه امام شده اما باز حریفش نبودم وفرار می کرد و دستم را زخمی کرد. نهایتا توانستیم آن را بگیریم ودر همان حین حاج احمد آقا مارا در آن وضعیت دید و با خنده گفت: حاجی جنگ ایران عراقه؟ گربه های کل جماران از من خیلی می ترسیدند و هر گربه ای مرا می دید فرار می کرد.در سوی مقابل گربه ها اینقدر به کباب های امام عادت کرده بودند که وقتی ایشان قدم می زدند دمشان را بلند میکردندو پشت سر امام رژه می رفتند! انتهای پیام/ ...
ماجرای دعوای ساختگی در بازار تهران از زبان محمدرضا باهنر
زندانی سلول مجاور را متوجه شوم. وقتی آزاد شدم، به خانه برادرم رفتم، اما خانه نبودند. متوجه شدم چند روزی به روستای دربندسر رفته اند. من هم ماشین گرفتم و رفتم دربندسر. چون چند ماه بود که رنگ حمام را ندیده بودم، سر و وضعم خیلی نامرتب و کثیف بود. در روستا یک رودخانه پرآب دیدم. من که مدت ها بود نه آب دیده بودم و نه آفتاب، از هول نمی دانستم چه کار می کنم. رفتم داخل رودخانه و حسابی خودم را شستم و تمیز
دربان و محافظ امام (ره) بودم
به ترکیه، سوریه، نجف و فرانسه رفتم و به تشکیلات خوب و منسجمی که حول و حوش آنجا بود، پیوستم. به طور خلاصه اگر بخواهم بگویم من از سال 54 در بیت امام و کنار امام بودم. در روزهای پایانی انقلاب هم در خدمت امام (ره) در نوفل لوشاتو بودم. در نوفل لوشاتو، در بیت حضرت امام (ره) ، همه چیز بر اساس نظم و تقسیم کار بود. من هم مسائل امنیتی حفاظتی را به عهده داشتم. البته تفاوت نگاه و سلیقه هم در میان چهره های
شهیدی که چراغ راه پدر شد
هایتان فرمودید که معلم نهضت بودید. چگونه وارد سیستم آموزش شدید؟ من تصدیق ششم ابتدایی را داشتم. به فرمان امام به نهضت سوادآموزی رفتم و معلم نهضت شدم. در هلال احمر برای خانم های بیسواد یا فرزندان شهدا که سواد نداشتند تدریس می کردم. می گفتم حیف است شما که این قدر زحمت می کشید، سواد نداشته باشید. سر همان کلاس بودم که خبر شهادت پسرم را آوردند. ابتدا به صورت افتخاری به نهضت رفتم؛ ولی بعد
9 مدافع حرم زیر یک سقف!
بهتر باشد اینطور بگویم؛ از سوریه که بابام آمد برایم یک توپ از آن بزرگ ها گرفت، تبلت گرفت، تبلتش هم هنوز هست، نگهش داشتم؛ خیلی باهاش می رفتیم بیرون چون خیلی وقت بود ندیده بودیمش؛ کلاس چهارم بودم انگار؛ بعد که از کربلا برگشت رفت، موقع رفتنش همه ساعت و اینها را نوشتم؛ ساعت نه و چهل و پنج دقیقه شب، 23/9/94 رفت از خانه بیرون. از خانه کلا بابام رفت بیرون. **: موقعی که داشتید می نوشتید ناراحت
کاش امروز نوبت دوچرخه باشد
راه بیندازد. از اسمش خوشم می آمد و جهان بدون مرز و امن و امانش را دوست داشتم و نوشته هایش را آن قدر می خواندم تا از بَر می شدم. دوچرخه مدام رکاب می زد و آرزوهای من بیش تر و بزرگ تر می شدند؛ آن قدر که شب ها در رؤیای تحقق به خواب می رفتم و صبح ها به شوق همان ها چشم باز می کردم. درس خواندم، دانشگاه رفتم، باز درس خواندم، باز هم آرزو کردم و با رؤیاهایم دل گرم شدم. به بعضی از آرزوهایم رسیدم
وقتی آمریکایی ها شاه را در تیمارستان ساکن کردند! | روایت فرح از سکونت در ساختمان بیماران روانی
. مردان سفیدپوشی که مواظب ما بودند کمترین توضیحی به ما نمی دادند. اتاق من پنجره ای با میله های آهنی داشت. من که دچار حالت خفگی شده بودم، با سرعت برای باز کردن به طرف پنجره رفتم، اما یک پرستار با سر به من اشاره کرد که حق دست زدن به پنجره را ندارم. خوشبختانه در این موقع دکتر پیرنیا رسید. به او گفتم: به او بگویید که اگر پنجره را باز نکند، من دیوانه می شوم. مأمور پذیرفت که پنجره را نیمه باز کند و در لحظه های بعد این 10سانتی متر هوای تازه برایم نعمتی به شمار می رفت... سکونت شاه و فرح در این بیمارستان 2هفته طول می کشد. ...
روایتی از چگونگی انقلابی شدن ارتش/ ناگفته های سربازی که یکشبه فرمانده پادگان شد
/> نصف شب بود که در خانه مان را زدند. همان رفیق پادگانم بود با چشمان گریان و چهره مضطرب. تا من را دید بغلم کرد و شدت گریه اش بیشتر شد و گفت علی فردا اگر نیایی اعدامت می کنند! من می خندیدم و او هی سعی می کرد من را متقاعد کند. گفتم برو به سرگرد بگو اگر دستش به من رسید که هرکاری گفته را انجام دهد ولی اگر من دستم به او برسد من هم می دانم با او چه کنم! مادر و برادرم هم که در خانه آمده بودند تا
پیوستگان به انقلاب را با مهر دفتر امام امان نامه می دادیم!
در صندلی عقب، رو به پایین خم کنند تا شناخته نشوند و به این کیفیت، از در پشت بیمارستان بیرون رفتیم!... ایشان همچنین می گفت: بین راه، از امام در خصوص مقصدمان پرسش کردم. ایشان پاسخ دادند به منزل خواهرزاده ام در قلهک می رویم! گفتم به امامزاده قاسم هم می توانیم برویم، اما هیچ کس آنجا نیست و همه به داخل شهر آمده اند! امام فرمودند اگر کسی آنجا نیست، همان بهتر است که به منزل داماد خواهرم برویم!... آقای
سرتیم حفاظت امام در بهمن 57: رادیوی اختصاصی برای انقلابیون راه انداختیم
نوری بی سروصدا سوار خودرو شدند و رفتند در خیابان های تهران و همه ما بی خبر ماندیم! هیچ کس خبری از امام (ره) نداشت و بعد فهمیدیم که به خانه یکی از اقوامشان حوالی شمال خیابان شریعتی فعلی رفته اند. چند ساعتِ سخت بر ما گذشت، ولی شهید بهشتی و شهید مطهری به ما آرامش می دادند و می گفتند نگران نباشید و به خدا توکل کنید . خبر داد که آقا سلامت هستند بی خبری از امام (ره) پس از بازگشت از
وای به حال کسی که کفش فوتبالی به پا یا عمامه به سر داشته باشد!
پهلوم . با اسم امام زمان(عج) شروع کردم دویدن و از یه گوشه راه باز شد؛ رفتم پشت درخت دو نفر با باتوم امدند که منو بزنند بعد دیدند سرم خون میاد و نزدند . ورودی مسجد یه ماشین گذاشته بودند و هرکسی رو که می زدند می انداختند تو این ماشین، رسیدم در مسجد سرهنگ الله یاری دستم رو گرفت، با ذکر یا صاحب الزمان(عج) دستم رو کشیدم و فرار کردم و خودم رو انداختم توی جمعیتی که در کوچه ها جمع شده بودند و
دختر انگشت نما در مشهد ! / نفیسه فقط یک شب در خانه اش نخوابید !
/> زندگی پر حاشیه من به همین ترتیب سپری می شد تا این که چند شب قبل به خاطر آن که در شیفت شب کار می کردم، صبح هنگام در خانه خواب بودم و پدرم به دنبال کارت ملی و شناسنامه اش می گشت. وقتی جست و جوهایش در میان مدارک به نتیجه نرسید، ناگهان مادرم پتو را از روی سرم کشید و فریاد زنان از من خواست تا شناسنامه پدرم را پیدا کنم! من هم که خیلی خسته بودم و نمی خواستم از خواب بیدار شوم، پاسخ سربالا دادم
برگی از خاطرات بانوی انقلابی/ از شکنجه در زندان های ساواک تا خدمت به امام خمینی
گروه خانواده: نقش بانوان در پیروزی انقلاب اسلامی انکارناشدنی است، بانوانی که از همان روزهای ابتدای جنگ چه پشت جبهه ها و چه در تربیت فرزندان صالح برای وطنشان نقش آفرینی کردند. کم نبودند زنانی که خودشان هم لباس رزم پوشیدند، در زندان های ساواک و رژیم پهلوی شکنجه ها شدند اما دم نزدند و اسم شان در تاریخ ثبت شد. مرضیه حدیدچی(طاهره دباغ) از مشهورترین
ماجرای ترور دختر 14 ساله به دست منافقین/ من میترا نیستم به من بگویید زینب!
بود و منتظر آمدن دوستان زینب بودیم. اما آنها بدقولی کردند و آن شب کسی برای افطار به خانه ما نیامد. زینب خیلی ناراحت شد. به او گفتم: مامان چرا ناراحتی؟ خودت نیت کن و اسمت را عوض کن. ما هم کنارتیم. مادربزرگ و خواهر و برادرتم نیت تو را می دانند. آن شب زینب به جای برنج و خورشت فقط نان و شیر و خرما خورد. گفت: افطار امام علی علیه السلام چیزی بیشتر از نان و نمک نبوده! آنقدر محکم حرف می زد و به
امام با اقتدار فرمود: 2 روز دیگر به میهن بازمی گردیم
با امام دیدار می کرد، چنین احساسی داشت: دو روز از حضور امام در مدرسه رفاه گذشت و در روز سوم به خاطر اینکه امور آنجا دست مجاهدین خلق بود، ایشان را به مدرسه علوی کنار مدرسه رفاه بردند. من هنوز موفق به دیدار خصوصی با امام نشده بودم. البته در همه این مدت، به مدرسه رفاه می رفتم و امام را هم دیده بودم، اما هنوز فرصتی برای ملاقاتی خصوصی با ایشان پیش نیامده بود. تا اینکه احمد آقا پیشنهاد داد و گفت
پورعلی گنجی: دعوت ژاوی برای حضور در تمرین بارسلونا را نپذیرفتم/ به ایران برگردم؛ یا استقلالی می شوم و یا ...
دارم خودم را آماده می کنم تا 8 سال آینده به تیم ملی کمک کنم. وی در ادامه بیان داشت: در لیگ چین 5 بازی انجام داده بودیم که برای تیم ملی برگشتم و یک روز قرنطینه بودم. تب ولرز شدید داشتم و به خاطر فشار باشگاه و بازی تیم ملی در دیدار مقدماتی جام جهانی سریع زانوی من چرخید و مصدوم شدم. با آن شرایطی که در لیگ چین داشتم، اگر 3 هفته استراحت می کردم، شرایطم بهتر می شد اما همه چیز دست به دست هم داد
ابتکار جالب دو زن افغان در آلبانی برای کمک به پناهجویان افغان
شفقنا افغانستان- دو زن مهاجر افغان در شهر شنجین آلبانیا رستورانتی را راه اندازی کرده اند و در آن تلاش دارند به مهاجران کمک کنند تا با خوردن غذاهای افغانستان، خود را در خانه شان احساس کنند. به گزارش شفقنا افغانستان و به نقل از الجزیره، این رستورانت در دل یک رستورانت محلی در شهر شنجین- شهری کوچک در آلبانیا است که به نام غذای افغانی فعالیت می کند. این رستورانت توسط حسیبه اتکپال
اگر بیاید فقط بغلش می کنم! +عکس
، برای اینکه شیعه هستند و نمی خواستند در افغانستان زیر بار ظلم دشمنان باشند. **: خواهر بزرگ شهید! همان روز تشییع به حضرت زینب چی گفتید؟ شما هم از جریان دفاع از حرم ناراحت بودید؟ خواهر شهید: من در دلم با حضرت زینب دعوا کردم؛ گفتم آخر چرا داداش من؟! آخر چرا این؟ بعد از ده سال چرا اینطوری؟! آخرین باری هم که داداشم رفت قشنگ یادم می آید؛ من طبقه پایین بودم و می خواستم بروم بخوابم
داستان تبهکار مرده ای که زنده شد
مامور جا می زدم و به صورت مسلح دست به سرقت می زدم. مشکل مالی داشتم و برای حل آن مجبور بودم چنین کاری انجام دهم. تا اینکه دستگیر شدم و به زندان افتادم. بعد از مدتی حبس برای مرخصی از زندان بیرون آمدم. می خواستم پول جور کنم و اموال شاکیان را پس بدهم تا شاید دیگر به زندان برنگردم. همان زمان یک آشنا به من پیشنهاد داد که کار قاچاق موادمخدر انجام دهم و چند روزه پول خوبی به جیب بزنم. من هم که گرفتار بودم
مسافرکشی دادستان سابق تهران بعد از بازنشستگی!
مردم یعنی مبارزه با گرانی. دادستان گفت وقتی می گفتند دولت آبادی فلان موضوع را پیگیری می کند، همه حساب کار دست شان می آمد. راننده تاکسی این روزها و دادستان سابق تهران از وضع بد مردم نالید که چطور با سه میلیون تومان زندگی می کنند! هنگام پیاده شدن باز به شوخی گفتم وقتی مسئول مملکت به مسافرکشی بیفتد، وای به حال مردم. دولت آبادی هم تنها لبخندی زد و رفت. کاش گاهی مسئولان چه از سر اجبار و چه تفریح و وقت گذرانی به میان مردم می آمدند تا حداقل مانند دادستان پیشین تهران فضای زندگی شهری و دغدغه های مردم را تجربه می کردند. ...
یک روز با محمد ارزگانی کارگر و خوشنویس صاحب نام افغانستانی + فیلم
در کوچه و خیابان کمین می کرد و ناگهان مهاجران افغانستانی که برای کار و کارگری از خانه بیرون آمده بودند، دستگیر و با رفتاری ضدانسانی و ضدانقلابی آنها را خارج از مرز می کرد، بدون اینکه آن افراد فرصت داشته باشند به خانواده شان خبر بدهند یا وسیله و پولی بردارند. با ظهور کریم غول و طرح افغانی بگیر بود که محمد ارزگانی مثل همه شیعیان افغانستانی که به عشق امام و انقلاب به ایران آمده بودند، ایران را در سال
روایتی از حاج قاسم قبل انقلاب/ حالا من یک انقلابی دوآتیشه بودم
پاسبان به هتل هجوم آوردند قریب دو ساعت همه جا را گشتند اما نتوانستند مرا پیدا کنند. بعد، از هتل خارج شدم و به سمت خانه مان حرکت کردم. زدن پاسبان شهربانی مغرورم کرده بود حالا دیگر از چیزی نمی ترسیدم. اولین زیارت مشهد در سال 56 اوایل سال 56 برای اولین بار با اتوبوس به زیارت مشهد مقدس رفتم. پس از قریب بیست ساعت، اتوبوس به مشهد رسید. اتاقی در یک مسافرخانه نزدیک حرم گرفتم پس از زیارت
عاقبت دست درازی مرد فامیل به زن یک زندانی ! / قتل 4 میلیاردتومانی !
می کند: خانم، من اصلا تو این قتل مقصر نیستم. اون شب تلفنم 20 تا میسکال از این خانم داشت. منم خواب بودم و گوشیم سایلنت بود. نمی دونم حتما برادرم براتون گفته خلاصه آخرین تماس رو جواب دادم و رفتم اونجا. دیدم یکی از فامیل های شوهرش افتاده بود روی زمین و نفس نمی کشه. گفتم ماجرا چیه؟ بهم گفت چند باری بوده که مزاحمش می شده و حتی ازش فیلم داشته بوده. این خانم هم برام گفت که شیرموز درست کرده و
جهیزیه ای از جنس مهربانی/ هدیه ای که خواب دیده بودم در بیداری گرفتم
هام پر از اشک بود. همان صدا در ادامه گفت نگران نباشید به لطف خدا پیگیری می کنیم. چند روز بعد خادمان امام رئوف به منزل ما آمدند و سوغاتی از طرف امام رضا(ع) همراه آورده بودند. با پیگیری خادم امام مهربانی ها، بعد گذشت چند روز مجدد تماس گرفتند و گفتند ان شاالله همه چیز درست می شود و چند قلم از اقلام اصلی جهیزیه آماده شده است. من هم از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم و قرار شد برای
تکاپوی روز های اوج گیری انقلاب اسلامی در نوفل لوشاتو
. روزی حضرت امام، متوجه این کار شدند و گفتند خواهر طاهره! چه کار می کنید؟ گفتم حاج آقا، می ترسم لباس ها پاک نباشند، چون خارجی ها هم از این همین ماشین ها استفاده می کنند که ممکن است لباس ها را نجس کنند! امام فرمودند هر تری که نجس نیست! گفتم من نمی توانم تشخیص دهم که کدام نجس است و کدام نیست! از این رو بار دیگر، لباس های شسته را با سبد خدمت امام بردم. ایشان دست زدند و گفتند خیر، نیازی به آبکشی دوباره
پای درس استاد؛ روایتی از2 سال زندان در دوران ستمشاهی تا روش های جدید درمانی/ ماجرای تحصن بانوان در منزل ...
می رفتم و با اشعار مذهبی آشنا شدم و در همین راستا علاقه دینی و مذهبی از ابتدا داشتم. البته در آن زمان یکی از بستگان ما که افکاری متمایل به حزب توده و کمونیست ها داشت، سیاسی بود و حرف های مخالف شاه می زد که به گوش ما هم می خورد اما من بیش تر با زمینه مذهبی که قبلاً داشتم از همان ابتدا در مساجد و پای منبرها و سخنرانی ها با افکار امام خمینی(ره) آشنا شدم. **با سخنرانی امام(ره) در
انقلاب به روایت مادران بهمن
هستند، در حالی که آن زمان کارخانه قابل توجهی وجود نداشت و ما در همه چیز به خارج وابسته بودیم، من عکس ها را جمع کردم، به مدیر مدرسه که می دانست من انقلابی ام، گفتم خدا را چه دیدی شاید عکس امام را اینجا زدیم . اما سرایدار مدرسه مداوم سراغ عکس های شاه را می گرفت، من هم گفتم بچه ها به آن ها آسیب می زنند و تا زمانی که انقلاب پیروز شد، عکس ها را پنهان کردم و در نهایت تصاویر امام را نصب کردم
گفتگو با فاطمه فکور یحیایی، بانوی خط مقدم انقلاب اسلامی
نوشتن داشت. پرسیدم چه کار کرده؟ دیدم پرچمی در دست با تصویر امام خمینی (ره)، بچه های دیگر را با شعار علیه شاه به دنبال خودش راه انداخته و در یک تعقیب وگریز خیابانی بازداشت شده است. تا افسر پرچم را باز کرد، گفتم ایشان که مرجع تقلید همه ما هستند و شما هم باید از ایشان تقلید کنید. اما رها نکردند تا آیت ا... مرعشی، از علمای مبارز مشهد، زنگ زده و به پلیس گفته بودند که فلانی بچه رحیم پور است و