وقتی شنیدم دختر مورد علاقه ام بچه دار شده گریه ام گرفت !
سایر منابع:
سایر خبرها
هرجا از آقای سیفی کمک خواستم، تنهایم نگذاشت +عکس
بود، نیت بدی اصلا نداشت. همسر شهید: همه اش در خواندن بودن. **: مداح هم بودند؛ درست است؟ همسر شهید: بله، فیلم های خواندنش در خانه فامیل هایم هست، هر سال در محرم می رفت. روز شهادت آقای سیفی فیلم هایش را نگاه می کردیم. دختر شهید: من خودم که بابام شهید شد کلاس چهارم بودم؛ خیلی افسردگی گرفته بودم در حدی که مدرسه کلا من را فرستاد مشاوره؛ یعنی افسردگی گرفته
ماجرای غم انگیز پسر زندانی شده در کالبد یک زن
. من دختر بودم اما روحیات مردانه و پسرانه داشتم و بیشتر اوقات که به مغازه اسباب بازی فروشی می رفتیم، من به جای عروسک های زیبا ، ماشین پلیس ، شمشیر و تفنگ را انتخاب می کردم. خیلی وقت ها پدرم ماشین پلیس و تفنگ را از دستم می گرفت و می گفت: دخترم ماشین پلیس اسباب بازی پسرهاست، تو دختر هستی، اسباب بازی دیگری را انتخاب کن. ببین این عروسک های موطلایی چقدرزیبا هستند. پدرم به اجبار برایم
کدخدا شاهرضا ماهرویی، سلطان خون بس لرستان از هزار پرونده صلح می گوید
صلح و سازش انجام می دهم. خب وقتی می دیدم یک خانواده ای خوشحال می شوند و به آرامش می رسند دلگرم می شدم. شغل تان چه بود، چند سالگی ازدواج کردید و چند فرزند دارید؟ بنا بودم. 14 سالگی ازدواج کردم و 10 فرزند دارم. شش پسر و چهار دختر. پسر بزرگم شانزده سال از خودم کوچک تر است. همه شان ازدواج کردند جز یک دختر و پسرم. با همه عروس و دامادهایم در یک خانه زندگی می کنیم.
جهانگرد جوان از لحظه های دلهره آور مواجهه با موج های 14متری می گوید | از دست دزدان دریایی کارائیب فرار ...
برداشتم و با پس انداز کار در تعمیرگاه پدرم راهی شدم. با همان کوله پشتی و یک چادر مسافرتی از برزیل شروع کردم. سفر، پول می خواست و پس انداز من هم همان روزهای اول تمام شد. می خواستم فرهنگ و آداب و رسوم هر شهر و روستا را لمس کنم، پس راه حل هم پیدا شد. به هر شهری که رسیدم، مدتی در آنجا کار کردم و بعد از کمی پس انداز، راهی شهر دیگری شدم. با همین برنامه، بسیاری از کشورهای منطقه آمریکای جنوبی و مرکزی
گذر از گردنه های برف گیر لرستان با فرمان یک زن/ روایت متفاوت تسنیم از نخستین بانوی راهدار ایران +فیلم
الیگودرز اظهارداشت: نخستین و تنهاترین بانوی راهدار ایران هستم. از سال 97 وارد این کار شدم و از دوران بچگی علاقه زیادی به کامیون،کارهای سخت و مردانه داشتم. وی افزود: خانه ما ابتدا روستای جهان خوش بود در آن زمان خودم کارهای کشاورزی را با تراکتور انجام می دادم به طوری که با تراکتور بارها را جا به جا می کردم و شخم می زدم اما کم کم علاقه ام به این کار و ماشین سنگین بیشتر شد و دوست داشتم روزی
عکی دیده نشده از رضا رویگری
سرشار از ناگفته هایی است که نظیرش را شاید تا به حال در مصاحبه های دیگری از آنها نخوانده اید. پاسخ همه کنجکاوی های شما در دل این چند صفحه با جواب های رک، صادقانه و بی رودربایستی رویگری و همسرش داده شده است. به تازگی عکس جدیدی از رضا رویگری در خانه اش منتشر شده است. این روزها بیشتر از چه کسی دلگیر هستید؟ رضا: از اینکه سلامتی ندارم چون آدمی پرجنب و جوش بودم و این وضعیت
خواهرش و مرد متجاوز به او را کشت و خودکشی کرد
مرگ نسترن، با احتیاط و پاورچین طوری که اهل خانه بدخواب نشوند وارد سالن شدم که عطر چای تازه دم، حکایت از چشم انتظاری مادر داشت. میز صبحانه ی مادر را که دیدم دلم رضا نداد با حرف از مرگ نسترن خلقش را تنگ کنم و طرح سوالات و گذاشتم برای پس از صبحانه، هرچند که اشتهایی به صبحانه نداشتم و حین نوشیدن چای همین که خواستم سرصحبت و بازکنم، مادر گفت بهتره دوش بگیری تا خستگی سفر از تنت دور بشه! از کلام
علی اکبر مهربان، مردم دار و یتیم نواز بود
مملکت خدمت می کنم و این اتفاق ها پیش می آید. او معلولیت خدمتی گرفت، اما یک لحظه از عرصه خدمتش دور نشد. وقتی از او خواستم چند روز بیشتر در خانه بماند و استراحت کند، قبول نکرد و به سر کارش برگشت. درباره آخرین خداحافظی بگویید. من خانه دار هستم. آن روز هم مثل روز های قبل گفت: معصومه جان از دست من راضی هستی، مرا حلال کن! دلم تکانی خورد و گفتم: این چه حرفی است، مگر نمی خواهی برگردی
مادرم می گفت کاش پسر بیشتر داشتم تا برای دفاع از حرم می فرستادم
خوبی از آدم ها داشت. از همان زمان می گفت حالا ببینید بنی صدر چه زمانی به کشور خیانت می کند. الان که سیر انقلاب می گذرد ما می بینیم که تمام حرف هایش درست بود. خیلی بصیرت سیاسی اش بالا بود. محمدرضا هم از کودکی در وجودش یک ذره دوز وکلک نداشت. از همان زمان یک بچه خاص و امین بود. در جبهه هم همه به عنوان یک معلم اخلاق از او یاد می کردند. کسی که حتی با چشم هایش با دیگران حرف می زد. حرف هایش در دل همه می
مجازات قصاص برای قاتل مأمور بدرقه
کرد و گفت: من سال ها آشپز بودم و درآمد خوبی داشتم و زندگی ام به راحتی اداره می شد. سلف دو دانشگاه را داشتم و برای دانشجویان آشپزی می کردم تا اینکه اخراج شدم و کارم را از دست دادم. مشکلاتم از همان زمان شروع شد. اختلافم با همسرم بالا گرفت. او اصرار داشت سر کار بروم، اما من نمی توانستم کار پیدا کنم تا اینکه همسرم از من جدا شد و دختر هشت ساله ام را هم با خودش برد و به خانه پدری اش در
نسل دیگر همان جنگ
که می دیدم حالم خیلی بد می شد و مدام خودم را می دیدم و پدرم را و آن بچه را... و همه اینها را و اینطور بودم که شما چه کشیده اید... دیالوگی در فیلم دارید که می گوید تغییر موقعیت هم نمی توانید بدهید، فرشته حسینی دیگر نمی خواهد تغییر موقعیت دهد؟ بازیگری ادامه دارد؟ الان فکر می کنم بله، دلم می خواهد که بازیگری کنم، ولی بیشتر دلم می خواهد نقش های متفاوتی مثل همین سیمین را بازی کنم یا
هوتن شکیبا: خودشیفته نیستم
این رشته علاقه مند شدم ، پدر هم که می دید به جانورشناسی علاقه پیدا کردم تشویقم می کرد گذشت تا روزی که پدرم گفت: پسرم هر چقدر فکر می کنم ، الان همه آدم های دکتر، مهندس هم بیکارند ! برو در رشته ای بیکار شو که دوستش داری این جمله پدر اوج عشق را در وجودم ایجاد کرد و از آن به بعد به دنیای علاقه ام بازگشت م، پیش دانشگاهی هنر خواندم و تصمیم گرفتم در دانشگاه سینما بخوانم از
ابراهیم حاتمی کیا: یوسف شانس آورد، من در این فیلم فقط یک اسمم
در این فیلم در ابتدا تست گریم دادم تا ببینیم کار در می آید یا نه و بعد از طرف دیگر خودم هم دوست داشتم نقش زهرا را بازی کنم زیرا همیشه دنبال نقش هایی هستم که از من دور باشد و بازی کردن در نقش مادربزرگ این همه بچه برایم زیبا بود. یوسف حاتمی کیا (کارگردان)، اویس طوفانی (جانشین تهیه کننده)، مریم سعادت، حسن معجونی، سینا رازانی، امیر محمدی، یکتا ناصر و سوگل خلیق بازیگران این فیلم در این نشست حضور داشتند.
اکسسوری های قرمز رنگ نیوشا ضیغمی + عکس
کرد ولی آن دید مادرانه نسبت به آینده من را در نظر می گرفت اما پدرم با بازیگر شدن من زیاد موافق نبود. پدرم اصولا کارهای علمی را دوست داشته و دارد و ترجیح می داد من پزشک یا مهندس شوم تا بازیگر! وقتی وارد این عرصه شدم و با کار آقای جوزانی شروع کردم و پس از آن هم بلافاصله وارد سینما شدم، در همان سال اول نتیجه خوبی حاصل شد، پدرم تغییر موضع داد و با کار من موافقت کرد. او با شرکت در کلاس های
از جاسازی موادمخدر در صنایع دستی تا نوشیدن چای بعد از قتل همسر
کوبیده و او را شکسته است. وی افزود: پس از شنیدن حرف های خواهرزاده ام، از آنجایی که می ترسیدم به تنهایی به خانه خواهرم بروم به همین دلیل از سرایدار خواستم همراهم بیاید، در خانه خواهرم نیمه باز بود وقتی وارد شدیم شوهرش در حالی که لیوانی چای به دست داشت روی نیمکت نشسته بود. هر چه از او سراغ خواهرم را گرفتم جواب نداد. به همین دلیل به جست وجو برای یافتن خواهرم پرداختم که ناگهان با جسد خونین او
امید شمس: افتخار می کنم از کودکِ کار بودن به فیلمسازی رسیدم
بود که بخواهم در آن محله خودم را حفظ کنم و ازمسیر خودم خارج نشوم. ***با دیدن فیلم خواهران غریب آقای پوراحمد عاشق سینما شدم ***دسترسی هایت به سینما کم بوده پس چگونه عاشق سینما شدی؟ زمانی که 8-7 ساله بودم از طرف مدرسه ما را به اردویی بردند و بعد به سینما رفتیم. فیلم خواهران غریب آقای پوراحمد را دیدم و واقعا عاشق سینما شدم. آنقدر علاقمند بودم که همیشه پولهایم را جمع
دلیل تبعید بی سر و صدای حاج صادق آهنگران
به گزارش ایسنا، حاج صادق آهنگران در کتاب تاریخ شفاهی خود با عنوان با نوای کاروان در رابطه با دوران مبارزاتی خود با رژیم شاهنشاهی روایت میکند: بعد از دو هفته مرخصی، باید به مریوان برمی گشتم. مادرم من را از زیر قرآن رد کرد. دست او و پدرم را بوسیدم و با آن ها خداحافظی کردم و با تاکسی به ترمینال رفتم. از آنجا با اتوبوس راهی مریوان شدم. ساعت 11 صبح روز بعد، به مریوان رسیدم. از اتوبوس پیاده
فداکاری معلم بوشهری که باعث نجات زندانی شد + عکس
بازنشستگی ام به میان آمد. حالا موقع آن شده بود که به قولی که سال ها پیش به خودم داده بودم جامه عمل بپوشانم. با همسرم قضیه آزادسازی زندانی را مطرح کردم. ایشان در ابتدا خیلی جدی نگرفتند اما پس از چندین بار گفتن پیاپی، موافقت کردند و با هم پیش امام جمعه شهر حاج آقا زاهددوست رفتیم و جریان کمک به زندانی را مطرح کردیم. بعد از گذشت چند روز همراه با همسرم آقای قائدی، امام جمعه، رئیس کمیته امداد
کورسوی امید مادران متخصص در اجرای ماده 27 برای پزشکان متخصص
به مراقبت ویژه داشتم. وی، می افزاید: پیک چهارم کرونا در جامعه و بی حالی در من جولان میداد، در درمانگاه شهر محل طرحم کیلومترها دور از عزیزانم مشغول دیدن بیماران بودم، خانم های بارداری که با همسر یا مادرانشان برای ویزیت آمده بودند تنهایی و غربت مرا پررنگ تر می کرد . این پزشک می گوید: بغضم را فرو خوردم و مشغول ویزیت بیمارانم شدم، بیمار بعدی .. . از بیمار دهم به بعد احساس درد و
چرا مسئولیت فردی فقط برای فقرا وجود دارد؟
ها تصاحب فکری شود. من اولین کتابم را در محله خودم نوشتم و بعد پستش کردم. من هیچ کسی را نمی شناختم. نوشته م را در یک مغازه فتوکپی چاپ کردم. از دوستانم 30 یورو قرض گرفته بودم که بتوانم چهار نسخه از نوشته ام را چاپ کنم. من متن را به انتشارات فرستادم و منتشر شد. من هیچ چیزی به طبقه بورژوازی بدهکار نیستم. این مصاحبه که برای بار اول در Solidaire منتشر شد ادوارد لویی با جاناتان
فیلم حال خوب کن ساخته ایم
ادامه داد: عاشق بازیگری بودم و به موسسه کارنامه رفتم تا آموزش ببینم. حدود 2 سال بعد، نخستین تئاترم را در فرهنگسرای نیاوران روی صحنه بردم، اما طی آن سال ها متوجه شدم آدم این فضا نیستم و دغدغه تولید داشتم. نادران گفت: پدر و مادرم به شدت اهل سینما هستند، مثلا گفته اند که وقتی تو 6 ماه داشتی، ما فیلم محمد رسول الله مصطفی عقاد را در سینما دیدیم. یا خودم به یاد دارم که آژانس شیشه ای را 3 بار با پدرم در سینمای قدس میدان ولی عصر دیدم.
روایت سردار اسحاقی از مبارزات انقلابی
در حال حاضر خارج از کشور باشند. من اول در صف این هایی که می خواستند به گارد بروند، نرفتم. بعد دقت کردم و دیدم که در شناسنامه متولد ایران هستم. دوم اینکه من دفتر اقامت در عراق نداشتم؛ پدرم دفتر اقامت داشت. سوم اینکه من با گذرنامۀ مرزی وارد ایران نشده بودم که این ها اطلاع داشته باشند که من بیرون از ایران بوده ام. با خودم گفتم توکل به خدا، بروم ببینم اینجا چه خبر است. اینکه این قدر می گویند گارد، گارد
اعلامیه ها را میان طاقه های پارچه از تهران می آوردم/ برای اینکه شناسایی نشوم موهایم را بلند می گذاشتم
خبرها را می آوردند. با هر کسی نمی شد صحبت کرد. فعالیتی در زمینه پخش اعلامیه نداشتم. جزو فعالان سیاسی بودم و به واسطه ارتباط با روحانیت می دانستم که حضرت امام و انقلاب نیاز به پشتیبان دارد. اینطور بود که تصمیم گرفتم کاری انجام دهم. سال 56 با شهادت مصطفی خمینی فعالیت ها شکل دیگری به خود گرفت. از آن زمان به بعد شروع به آوردن اعلامیه از تهران و پخش آنها کردم. افراد زیادی در اهواز در کار پخش اعلامیه
مخالف سرسخت سوریه رفتن بود/ عروسی او زمینی نبود و آسمانی شد
مسئله سوریه رفتن کنار آمد و ازدواج کردند. با اینکه خیلی برای عروسی اش خرج کرده بودم و شیربهای گزافی پرداخته بودم؛ اما باز خوشحال بودم. چون فکر می کردم درگیر زندگی که شود، از سرش سوریه رفتن می افتد؛ اما نیفتاد. حتی دل از زنی کند که عاشقش بود. از او حلالیت طلبید و راهی ایران شد و بعد راهی سوریه. انگار عروسی او زمینی نبود. سوریه رفت تا خودش را برای عروس آسمانی اش آماده کند. ندای اصفهان: از
مرادی: هرچه آجورلو گفت، گفتم چشم/در استقلال به من ظلم شد
/> مرادی در مورد جدایی از استقلال عنوان کرد: دست خودم نبود. خیلی دوست داشتم بمانم. موقعی که به استقلال رفتم، فکرم این بود از این تیم به تیم ملی بروم اما آنطور که باید، نشد. پست من پستی نبود که دوست داشتم بازی کنم. با صحبتی که با عنایتی کردم گفت فکر و ذکرت را روی پست خودت بگذار. می خواهم فقط در پست وینگر و مهاجم از تو استفاده کنم. وی در خصوص اینکه قراردادش را با استقلال 2ساله تمدید
آرزوی شهادت، آرامش را به دل همسرم بازگرداند/ خواست شهید کوشکیان از مادرش
. هنگامی که که می خواست برود گفت: محمد چه وقت برمی گردی؟ پسرم جواب داد: یا خودم می آیم یا به شهادت می رسم. روز شهادت محمد رفتار همسایه مان مشکوک به نظر می رسید چند تن از اعضای فامیل ما نظامی بودند و از شهادت محمد خبردار شده بودند و به پسر بزرگم زنگ زدند و به او گفتند. پسرم هم به دایی خود گفته بود و او هم به مادرم گفت. آن روز من بیرون بودم و وقتی به کوچه خودمان رسیدم
خاص ترین چهره از نفیسه روشن + فیلم
ویدیو منتشر کرده بود. البته نفیسه برای مادرش یک کپشن جالب هم منتشر کرد و نوشت: مادر جان جانانم. نفس جانه دلم دلم میخواست برای تولدت این عکسو بذارم مادرم ببخش دختر بدی بودم. ببخششششش هیچ وقت حرفتو گوش ندادم چون به بابای سرتق جانه نظامیم رفتم همان طور که گفتیم نفیسه خانم روشن خودش رو از هیچ حاشیه ای عقب نمی اندازد او چندی
اعتراف جنجالی بابک مرادی از اتفاق عجیب در دیدار با استقلال
، ولی برای من خیلی سخت بود. بعد از جدایی از استقلال قسمت شد به هوادار بیایم. چند روزی با این تیم تمرین کردم و الان با استقلال بازی کردیم. استقلال تیم گردن کلفتی در ایران و آسیاست و این برد را به آنها تبریک می گویم. وی درباره اینکه با سیاوش یزدانی صحبت های دوستانه ای در بازی نداشته است، عنوان کرد: همه می دانند من استقلال را خیلی دوست دارم، ولی هیچ وقت شرافتم را زیر سؤال نمی برم