سایر منابع:
سایر خبرها
از نگاه کردن به همسر و پسرم شرم دارم
موادمخدر صنعتی آلوده شدم خانه و زندگی را هم فراموش کردم و به کارتن خوابی روی آوردم. حالا برای تامین هزینه های اعتیادم دست به هر کاری می زدم و به هیچ کس رحم نمی کردم به طوری که در طول این سال ها هشت بار به جرم سرقت دستگیر و راهی زندان شدم اما هر بار همسرم با کارگری در خانه های مردم خسارت شاکیان را می پرداخت و رضایت آن ها را می گرفت تا مرا آزاد کند. او به خاطر عشقی که به من داشت
متهم: اعتیاد زندگی ام را تباه کرد
بودم که ژرژ را دیدم. او هم اعتیاد داشت و برای خرید شیشه به آنجا آمده بود. همین بهانه آشنایی بود و در ادامه چند بار سوار ماشین او شدم تا با هم مواد مصرف کنیم. در مدتی که با ژرژ رفت و آمد داشتم فهمیدم وضع مالی خوبی دارد به همین خاطر طوری رفتار کردم که او به من کاملاً اعتماد کرد و مدتی بعد شدم خدمتکار او. ژرژ همه کارهایش را به من سپرده بود و با هم رفت و آمد داشتیم به همین دلیل به خانواده ام نزدیک شده
پسر جوان به خاطر ارتباط گرفتن پسر دیگر با دختر موردعلاقه اش، او را کشت
از شنیدن این موضوع خیلی عصبانی شدم و با چند نفر از دوستانم به مقابل خانه آن پسر رفتیم و بعد از تهدید و درگیری لفظی با چاقویی که همراه داشتم ضربه ای به گردنش زدم. من قصد کشتن او را نداشتم و اصلاً فکر نمی کردم این ضربه باعث مرگش می شود فقط می خواستم تهدیدش کنم که دست از سر آن دختر بردارد اما وقتی خونین و زخمی روی زمین افتاد از ترس فرار کردم ومی خواستم از کشور خارج شوم که از سوی پلیس دستگیر شدم. الان هم خیلی پشیمانم، چون به خاطر یک موضوع ساده هم جان او را گرفتم و هم زندگی خودم را نابود کردم
پسری که سهم دختر مورد علاقه اش از دزدی را پرداخت نکرد، توسط او لو رفت
دستبرد به صندوق امانات بانکی منتشر شد و سر و صدایی زیادی کرد. از آن پس دچار اضطراب شدیدی شدم و وحشت به جانم افتاده بود. با خواندن اخبار در فضای مجازی وحشتم روزبه روز بیشتر می شد و با خود می گفتم چطور سارقان وارد بانک شدند و این سرقت بزرگ را رقم زدند. مدام نگران این بودم که مبادا سرمایه ام از دستم برود و با خودم کلنجار می رفتم تا اینکه تصمیم گرفتم اموال ارزشمندی را که در صندوق امانات بانک داشتم
بی اعتمادی به صندوق امانات بانک فامیل دور را گرفتار کرد
در مکان امنی نگهداری می کنم، اما پس از این حادثه نگران سرمایه ام شدم و می ترسیدم آن را از دست بدهم. ترس و نگرانی آنقدر مرا آزار داد که تصمیم گرفتم اموالم را از صندوق امانات بردارم و در خانه ام نگهداری کنم. فکر می کردم خانه ام امن تر است، اما اشتباه فکر می کردم و خبر نداشتم سارقانی در کمین اموال من هستند و به محض اینکه از خانه خارج شوم اموالم را سرقت می کنند. وی ادامه داد: به هرحال من تمامی
زورآزمایی یک تولیدکننده لباس با واردات/ 30 سال برای تحقق رؤیاهایم جنگیده ام
هر روز به بهانه ای بیرون می کردم. خودم هم نمی دانستم فردا قرار است چه اتفاقی بیفتد هر روز با کابوس ورشکستگی و از دست دادن تمام رویاهایم از خواب بیدار می شدم و در بیداری قدم به قدم به سقوط نزدیک تر می شدم. تمام نیروها و کارگاه هایم را از دست داده بودم بسیاری از همکارانم کارگاه هایشان را تعطیل کرده بودند بیشترشان سراغ مسافرکشی رفته بودند عده ای هم خانه نشین شده بودند من هم چاره
روایت امضای سرخ؛ روحانیِ شهیدی که برای دخترش رجعت کرد
برگردانید.) من همیشه دانش آموز حسّاسی نسبت به مسائل مدرسه و تکالیفم بودم. وقتی این موضوع مطرح شد، در فکری عمیق فرو رفتم و با خودم گفتم: "در شرایط فعلی که مادرم قم نیست و به خوانسار رفته، پدرم هم که شهید شده، من برگه امتحانات را چه کار کنم؟ " شاید در زمان بازگشت از مدرسه، این موضوع دغدغه ی بسیار جدّی من شده بود. اصلا خبر نداشتم که قرار هست آن شب، اتفاق بزرگی در خانه ما بیافتد. خدا
دزدی از پل های کرمانشاه
تر که شدیم بوی فاضلاب شدیدتر می شد. از طرفی جرات نزدیک شدن به پل را هم نداشتم چون خوب می دانستم حالا دیگر مقاومتی ندارد و به قول نیروهای شهرداری هر آن ممکن است فرو بریزد، برای همین ترجیح دادم با حفظ فاصله از همان دور محل سرقت را تماشا کنم. دزدها از راه باریک کنار پل، زیر آن رفته بودند و با پتک به جان بتن ها افتاده و تمام میل گردهای زیرپل راه سرقت کرده بودند. میل گردهایی که بار یک پل
امنیت صندوق امانات یا فریزر و بالش؟!
. از آن به بعد بسیار مضطرب و وحشت زده شدم. با خواندن اخبار در فضای مجازی روز به روز بر وحشتم افزوده شد و با خودم فکر کردم که چگونه دزدان وارد بانک شده و این سرقت بزرگ را انجام داده اند. مدام نگران بودم که مبادا پولم را از دست بدهم و با خودم دعوا کنم تا اینکه تصمیم گرفتم اموال ارزشمندی که در صندوق امانات بانک داشتم را بگیرم و در خانه ام پنهان کنم. وی ادامه داد: تا زمانی که خبر دستگیری
قتل خانم دکتر داروساز توسط مرد آشنا در تهران / کشف جسد مومیایی شده در چمدان
بی حال شده بود که او را خفه کردم. وقتی مطمئن شدم او مرده است جسدش را داخل چمدان قرار دادم تا آنرا از خانه خارج کنم اما نتوانستم این کار را انجام دهم. برای رد گم کردن از تلفن همراه خانم دکتر برای خودم پیامکی فرستادم که در آن نوشته بودم زودتر از موعد به کانادا می روم جسد را به خاطر رفت و آمد همسایه ها نتوانستم از خانه خارج کنم به همین خاطر آنرا با لباسهای زیادی مخفی کردم تا کسی آن را پیدا نکند.
عباس پور: بعد از مسابقات جهانی شرایط برایم سخت شد/ تا مدت ها گریه می کردم
جایی فرصت نشد کشتی بگیرم و به این شکل امسال را از دست دادم. وی که پیش از مسابقات جهانی 2021 در مسابقه درون اردویی امیررضا ده بزرگی را شکست داد و عضو تیم ملی شد، در خصوص وضعیت سال گذشته اش عنوان کرد: قبل از جهانی نروژ در تورنمنت اوکراین مدال گرفتم و بعد از آن در جام وهبی امره اول شدم. همه مدعیان را برده بودم و در جام تختی هم قهرمان شدم. در ادامه در انتخابی درون اردویی ده بزرگی را بردم اما
پیروز از مرگ بازگشت
یک سفر تحقیقاتی به سیستان بروم. برنامه سیستان مطالعه روی پروانه ای بود که در فصل بهار با رویش گلی خاص در آن منطقه رویت می شود. کارتان را چگونه شروع کردید؟ ساعت 12 شب به توران رسیدم و با یک چالش بسیار مهم روبه رو شدم. فضا و امکاناتی برای پس از سزارین پیش بینی نشده بود. در تمام آن 6 روزی که در کنار 2 توله بودم هر چیزی که نیاز داشتم برای من فراهم کردند. ضمن اینکه خودم هم چیزهایی مثل شیر با
اعتراف به قتل به خاطرکتانی های سرقتی
صدور رأی وارد شور شد. گفتگو با متهم چند سال داری؟ 20 سال دارم و زمانی که حادثه اتفاق افتاد 18 ساله بودم. محصل بودی؟ نه، من تا کلاس هفتم درس خوانده ام و بعد مشغول کارگری شدم. چرا درس نخواندی؟ پدرم معتاد بود و مادرم بیمار روانی بود. یک خواهر داشتم که 10 سال از خودم کوچکتر بود. به همین خاطر مجبور بودم کمک خرج خانواده باشم. در دادگاه مدعی بودی خودت به
تولد دوباره از دل خاکستر
سیگار می کشیدم. آقا اسماعیل بیان می کند: یادم می آید که یک شب با دوستانم بودم که یکی از دوستانم که پدرش مصرف کننده مواد بود برای مان تریاک آورد و آن شب به همراه دوستانم مصرف کردم که مزه اش خیلی عالی بود. از آن شب که دوران سربازی بود به مدت 4 سال بعد مصرف سیگار و مصرف تفننی تریاک را ادامه دادم و بعد از پایان سربازی به شغل طلافروشی روی آوردم و همان جا بود که مصرف تریاک شدت گرفت
ماجرای مردی که برای 200 میلیون تومان به آتش کشیده شد!
تنها وامی به من پرداخت نشد، بلکه او پولم را هم پس نداد. حتی یک چک جعلی به من داد که من به خاطر آن چک، پنج روز بازداشت شدم. برای همین، بعد از آزادی از زندان به سراغش رفتم تا پولم را پس بگیرم، اما او باز هم بهانه آورد. من عصبی شدم و این اتفاق افتاد. برای چه وام می خواستی؟ مدت ها بود که وضع مالی ام بد شده بود. با نزول و وام مجبور بودم بدهی هایم را پرداخت کنم. من پول داشتم
شکنجه تازه عروس برای اعتراف به رابطه غیراخلاقی
مشهد کار می کرد، به همین دلیل باید صبح زود سر کار می رفت. من کودکی خردسال بودم که یک روز صبح پدرم در مسیر رفتن به نانوایی با یک خودرو تصادف کرد و در دم جان سپرد. مادرم که هیچ شغل و درآمدی نداشت به ناچار یک سال بعد از مرگ پدرم ازدواج کرد و بدین ترتیب من هم وارد یک زندگی جدید شدم و تا مقطع دیپلم درس خواندم اما بعد از آن در کلاس های آموزش فیلم برداری شرکت کردم تا بتوانم شغلی برای خودم پیدا کنم
کارخانه دار ورشکسته پس از جنایت به شهرهای مختلف سفر کرد | پایان 4 ماه فرار قاتل آتش افروز
چک جعلی به زندان افتاد و پدرم او را از زندان آزاد کرد، اما جواب خوبی های پدرم را با بدی داد. وی ادامه داد: روز حادثه محسن به دفتر آمد و در اتاق پدرم روی میز و مبل ها و همچنین روی پدرم بنزین ریخت. با دیدن این صحنه به طرفش دویدم که مانعش شوم اما ناگهان فندک را روشن کرد و پدرم آتش گرفت. من هم از ناحیه دست دچار سوختگی شدم و قاتل آتش افروز هم فورا فرار کرد. با این اطلاعات نام
روایت باورنکردنی یک خفت گیری و قمه کشی وسط شهر
گیری و سرقت را تجربه کرده بودم اما این بار ماجرا فرق می کرد. ماجرا را می نویسم به امید اینکه برسد به دست کسانی که نمی دانند یا بهتر بگویم می دانند و نمی خواهند عمق فاجعه را باور کنند. کاش در خلوت خود مرور کنند که کی و چرا به این مرحله هولناک از ناامنی رسیده ایم. کاش باور کنند وقتی تخم بیکاری و فقر و تبعیض کاشته شود، دزدی و سرقت و زیاده خواهی و قمه کشی، درو می شود. ماجرا چه بود؟
ناگفته های مالک استقلال اهواز از بازداشت تا خرید این تیم با مشورت علی فتح الله زاده
هرمزگان بودم و بعد از آن هم مدتی در فدراسیون فوتبال مشغول به فعالیت شدم و بعد از بازنشستگی ام در بانک ملی، سال 1383 بود که برادران شفیع زاده برای همکاری به سراغ من آمدند و من معاون ورزشی باشگاه استقلال اهواز شدم. آن زمان تیم استقلال در رده آخر جدول بود که من با آوردن آقای یاوری به عنوان سرمربی، تیم را در لیگ برتر نگه داشتم. من تمام زندگی ام را برای فوتبال گذاشته ام و یک ریال هم برای خودم
پاکدامن:انتظار چنین عملکردی نداشتم/ قول می دهم دوباره به اوج برگردم
در گفت وگو با در خصوص نتایج تیم ملی شمشیربازان در قهرمانی آسیا اظهار کرد: بخش انفردی پس از صعود به عنوان نفر سوم به جدول اصلی در دور اول کار مشکلی نداشتم اما دور دوم با اینکه از شمشیرباز قزاقستانی جلو و و روی حریفم سوار بودم و می توانستم او را ببرم اما متاسفانه روی حادثه به او باختم. خیلی جالب است این ورزشکار هم مانند کسانی که من را برده بود به مدال رسید. خودم هم انتظار چنین عملکردی نداشتم و
زمینِ گرم...
کردم و خداحافظی نکرده از مغازه اش خارج شدم؛ بیرون که رسیدم دیدم خیالم نیست. به بستنی که توی دستم شُل شده و مثل خودم وا رفته بود نگاهی انداختم و آهی از هویدای دل کشیدم. با خودم گفتم: دوباره پا به زمینِ گرم گذاشتم. امّا این بار تک و تنها و بی آن که خیالی همراهم باشد تا با او پرسه بزنم. یک گاز به بستنی زدم و بی حال و نزار به راهم ادامه دادم... تابلوی کافه ای که جوانان تازه به
قتل مرد فلج توسط پرستار خانگی/ ادعای عجیب پرستار
: اصلاً نمی دانم چرا این کار را کردم. من او را مثل پدرم دوست داشتم و مرد مهربانی بود اما به خاطر مصرف شیشه اصلاً کنترلی بر روی رفتارم نداشتم. قاضی با تعجب به متهم گفت: شما از ابتدای جلسه تاکنون چندبار حرف تان را عوض کردید. یک بار می گویید او بددهن بود و فحاشی می کرد و یک بار می گویید مهربان بود و مثل پدرم او را دوست داشتم. از طرفی می گویید نصف بدنش فلج بود و نمی توانست به تنهایی از خانه
ربیس عشیره، عاشقی اینستاگرامی را به آتش کشید!
ادامه می دادم تا بیشتر با فروشنده صحبت کنم. زمانی که مادرم متوجه ماجرا شد، چشم غره ای به من رفت که بلافاصله خودم را جمع و جور کردم و در حالی از فروشگاه بیرون آمدیم که فرزاد کارت تبلیغاتی فروشگاه را درون خریدهایم گذاشت. من که احساس می کردم فرزاد هم به من علاقه مند شده است، بی درنگ شماره تلفنش را از روی کارت تبلیغاتی برداشتم و در گوشی تلفنم ذخیره کردم .از همان شب وارد فضای مجازی شدم و در
بهترین تصمیم های کاریِ من، بدون هیچ خرجی
علایق را دنبال می کردم فرد شماره ی 1 بودم. کنترل کسب و کار دست من نبود، برعکس من تحت کنترل کسب و کارم بودم. هزینه های راه اندازیِ نیمه تمامِ کسب و کارم بسیار بالا بود. احساس بی حالی، ناراحتی و عصبانیت از خودم داشتم. انضباط و عزت نفس من وقتی که بیش از همه به آن ها احتیاج داشتم کجا بودند؟ این شد که تصمیم گرفتم تغییر کنم. ظرف 3 هفته به فرد شماره ی 2 تبدیل شدم بدون حتی 1 سنت هزینه. این تغییر
قیمت خودرو
رسیدگی به پرونده درگیری خونین در خیابان پیروزی اواسط سال 99در جریان رسیدگی قرار گرفت. ماموران بلافاصله برای رسیدگی به موضوع در محل حادثه حاضر شدند و مرد جوانی که در این درگیری با ضربه چاقو از سوی یکی از عاملان درگیری به شدت مجروح شده بود به بیمارستان منتقل شد و چندی بعد جانش را از دست داد و عامل جنایت به اتهام قتل بازداشت شد. متهم در اولین اظهارات خود گفت: با دوستم به خاطر
حرف های راننده ای که آمبولانس را پنچر کرد و باعث مرگ دختر دوساله شد/ هوا گرم بود و کلافه شده بودم
تغییر لاین بدهم. البته باید کمی دنده عقب می گرفتم تا بتوانم وارد لاین دیگر شوم، اما چون کلافه بودم مغزم کار نمی کرد. بعد از حادثه مسافتی را دنده عقب رفتم و وارد لاین دیگر شدم و رفتم. کار سختی بود؟ نمی دانم چه باید بگویم. اشتباه کردم و تأکید می کنم که در آن لحظه به شدت از گرما کلافه شده بودم. چند دقیقه ای هم صبر کردم، اما راننده آمبولانس نیامد. وقتی دیدم او نیامد از اتوبوس پیاده شدم و
شفای بیمار با توسل به اُمّ البنین(س)(حکایت اهل راز)
پسندید که این بیماری را از مدینه سوغاتی ببرم. بعد از ساعتی از جا برخاستم و به طرف منزل رفتم. همان شب در عالم خواب دیدم که روضۀ امام حسین(ع) را می خوانم و مستمعین زیادی گریه می کنند و خودم نیز زیاد گریه می کردم. با صدای اذان از خواب بیدار شدم، وضو گرفتم و نماز خواندم و دوباره خوابیدم. ساعت هشت از خواب بیدار شدم و پس از صبحانه به اتفاق حاج آقای روحانی که در خدمت ایشان بودم به بعثۀ رهبری
سرقت فرش های دستباف برای انتقام از صاحبکار
را داشتم و برای شستن فرش هایم مستقیماً با خود او تماس می گرفتم. این بار هم با همان کارگر که نامش بهنام بود، تماس گرفتم و چند تخته فرش دستبافم را به او تحویل دادم. پس از گذشت چند روز که دیدم فرش ها را برایم نیاوردند با همان کارگر تماس گرفتم اما تلفن همراهش خاموش بود. بلافاصله به قالیشویی زنگ زدم که متوجه شدم بهنام از قالیشویی اخراج شده و فرش هایم را هم اصلاً به قالیشویی نبرده است.