سایر منابع:
سایر خبرها
جنگ به روستای ما آمد
زیر لب با خانه خداحافظی کردم، باز پشیمان شدم، سرم را تکانی دادم و گفتم: به زودی برمی گردیم. جنوب برای من فقط یک تکه از جغرافیای کشورم نیست، جنوب برای من شبیه یک انسان است. روح دارد. جنوب برای من مثل مادری صبور و آرام بود، ضاحیه هم مثل نوجوانی بازیگوش پر از شور زندگی. حالا من زیر لب با جنوب حرف می زدم، با مادری که حالا زخمی شده بود. با خانه ام که کلیدش را محکم در بین انکشتانم
راز جدایی ستاره از شوهرش آشکار شد
زندگی آرامی داشته باشیم. هرچند همه چیز عالی نبود اما در حدی که محتاج نباشیم، پول داشتیم. شوهرم گفت می خواهد زندگی بهتری داشته باشد. شغلش را رها کرد و وارد کار آزاد شد، بدون اینکه تجربه ای داشته باشد. هرچه پول داشتیم در خانه سازی سرمایه گذاری کرد. شریکش پول های او را برداشت و رفت. حالا ما مانده ایم و کلی بدهی. تازه شوهرم شغل هم ندارد. *هزینه زندگی را چطور تامین می کنید؟ ما هزینه
روایت دیدار با رهبر انقلاب/ معصومه؛ دوست علم و جهاد و شهادت، مثل ام یاسر!
مدرسه های ایرانند و هشت سال از خواهرش فاطمه بزرگ تر است و قرار است امشب بروند مشهد و فاطمه تا حالا مشهد را ندیده و خودش خیلی ایران را دوست دارد و انگار یکی از کتاب های من را توی خانه شان در بیروت دارند، ولی جنگ است و نمی تواند برود خانه شان، امّا من می توانم بروم شیراز و مهمان خانواده ی مادربزرگش شوم و این حرف ها. زهرا کاغذ و خودکارم را می گیرد که برای آقا نامه بنویسد، من هم با خواهر شهید
خلاصه داستان سریال غربت قسمت 7
آخه داداشم اومده. با اومدن شاهرخ و بچه ها مشغول بزن و بکوب میشن. شب صنم و فرید میان دم قرار با محبوبه، فرید میگه خیلی وقته می خوام بیام بهتون بگم باور کنید تقصیر من نبود من گفتم میترسم بخدا شرمنده تونم زنداداش، صنم میگه محبوبه میدونه تقصیر تو نبوده، محبوبه میگه فرید دمت گرم پای آبجی من وایستادی. شاهرخ به احلام نگاه بدی میکنه، احلام میگه نکنه فکر کردی من لو دادم پس چرا در رو قفل
فرجام مردی که مزاحم خواهرش را کشت
پست کردم که او زیر پست من پیام های تمسخرآمیز گذاشت و سر این موضوع باهم اختلاف پیدا کردیم و چند روزی هم در همان اینستاگرام باهم کل کل داشتیم تا اینکه من به فامیلم گلایه کردم و با او هم سر دوستش اختلاف داشتم. متهم ادامه داد:روز حادثه برای حل اختلاف به خانه همان فامیلم رفته بودم که محمود هم آمد، با دیدن او اختلاف گذشته تازه شد و ناگهان کار به دعوا و درگیری کشیده شد و من برای دفاع از خودم
اکتبر تا ابد نماد مقاومت غزه خواهد بود/ گزارش نشریه نیوعرب
برای رسیدن به جایی است که بشود آن را خانه نامید. ما [مردم غزه] پیش از این جنگ اخیر ما بارها و بارها مجبور شده بودیم خانه هامان را رها کنیم. من خودم تاکنون نه بار مجبور شده ام در شهر غزه جابه جا شوم- و هر بار هم از ترس سربازانی بوده که دستور می دادند به سمت جنوب برویم. با این حال این بار من و خانواده ام مثل خیلی های دیگر فکرش را نمی کردیم دوباره مجبور به جابجایی به سمت جنوب خواهیم شد؛ البته
آرزویی که کمتر از یک ماه در حرم امام رضا (ع) برآورده شد
به گزارش خبرگزاری تسنیم از کرمان، از آخرین باری که برای زیارت حضرت سلطان علی بن موسی الرضا علیه السلام به مشهد آمده بودم کمتر از یک ماه می گذشت اما این بار همه چیز فرق می کرد و حالا معنی رئوف بودنش را بیشتر می فهمم. گویی امام رضا (ع) خودش به استقبال آمده است، جایم عوض شده بود و حالاً دقیقا من پشت آن میزی بودم که یکماه پیش برای قرار گرفتن در آن طرف میز فقط در دلم آرزو کرده و با نگاهی به
شکست شکنجه در برابر یک زن
امام سخنرانی می کردم. یک روز خبر آوردند که آقای کرمی و آقای صالح را در همدان دستگیر کرده اند. برای اینکه از چند و، چون ماجرا با خبر شوم یکی دو روز به همدان رفتم. ساعت حدود یک بعدازظهر بود که رسیدم تهران، مقداری میوه و خوراکی از همدان آورده بودم بچه ها دورم نشستند که آنها را تقسیم کنم. ناگهان زنگ خانه به صدا درآمد، احساس کردم باید خبری باشد یکی از بچه ها رفت در را باز کرد و گفت که آقایی
ناصر حجازی: واقعا سرسام گرفتم از دست این دخترها / تمامی این ها خواهان ازدواج با من هستند
خبر انتشار یافت سرگرم تدارک برای سفر به زلاندنو و دیدار با استرالیا بودم و بعد از آن هم مدتی نزدیک به بیست روز در تهران نبودم. اما وقتی برگشتم، مادرم با عصبانیت این انبوه نامه ها را نشانم داد و گفت: حرف های تو دیگر برایم آسایشی باقی نگذاشته، هر لحظه تلفن زنگ می زنند و از پشت سیم های تلفن یکی از دخترخانم ها از از علاقه مندی شان به تو برایم حرف می زنند و بعد هم از من می خواهند که تو را نصیحت کنم تا
چالش های یک اقتباس بدون اجازه
امید داشت که استادش از اشتباه او بگذرد. او عنوان کرد: من یکی از شاگردهای دوره داستان نویسی سیامک گلشیری بودم و شیوه نگاه و نگارش او همیشه برایم الهام آور بود تا اینکه با پایان یافتن دوره، تصمیم گرفتم براساس یکی از داستان هایی که بیشتر از همه ذهن مرا مشغول کرده بود، یک فیلم بسازم که تلفیقی از نگاه خودم به ماجرا و فضا و شخصیت اصلی داستان بود. پرسیدم پس چرا آقای گلشیری از این موضوع بی اطلاع
شهادت حاج آقا مصطفی به روایت فاطمه طباطبایی همسر سید احمد خمینی
چه کار دارند، شاید معصومه خانم نیاز به کمک دارد. شب پیش معصومه خانم دل درد داشت و امام این را می دانستند. از این رو گمان کردند برای او مشکلی پیش آمده است. احمد بی درنگ برخاست و به خانه داداش رفت. من نیز حسن را در آغوش گرفتم و او را به اتاق خانم بردم و کنار رختخواب خانم خواباندم و به سوی خانه حاج آقا مصطفی رفتم. هنگامی که به آن جا رسیدم، اتومبیل کوچکی را دیدم که جلوی خانه ایستاده است
پذیرش دبیرکلی حزب الله برای من دشوار بود
خود را می داند!... سید عباس اصرار داشت که من به لبنان برگردم و از رفتن به حوزه علمیه قم قطع امید کنم، اما من تصمیم گرفته بودم که به لبنان برنگردم، مگر بعد از دستیابی به درجه اجتهاد، اما سرانجام به لبنان برگشتم و در آن زمان برای دوره ای کوتاه در بیروت ماندم. سپس به منطقه اقلیم التفاح در جنوب رفتم که اوضاع آشفته ای داشت و میان حزب الله و جنبش امل، آتش جنگ شعله ور شده بود. در اقلیم التفاح ما در
اهمیت اخلاص و دور بودن تلاشها از هوای نفس
به اینها سخت است و فقط گفتنش راحت است. این علم و زحمت اگر خالی از هوای نفس باشد یک چشمه صاف می شود که همه مردم از این شریعه استفاده می کنند اما یک عمر زحمت بکشد اگر ذره ای هوای نفس باشد چه می کند با تمام زحمات انسان. بارها نقل کرده ام ما چقدر کتاب دعا از بزرگان شیعه داریم اما مفاتیح الجنان مرحوم حاج شیخ عباس قمی می شود عِدل قرآن و در خانه هر شیعه کنار قرآن یک مفاتیح است. این
روایت خبرنگار فرهیختگان از دیدار با شهید صفی الدین
عملیات نداشتیم. طرح عمل و ابتکار این عملیات مختص خود فلسطینی ها بود اما باید بگویم بعد از این عملیات کنترل همه چیز از دست اسرائیل خارج شد و آنها گم شدند و همین باعث شد بایدن و بلینکن بیایند تا بتوانند آنها را سرپا نگه دارند. این اتفاق سابقه نداشت. حرف هایش بوی امیدواری را همراه با مبارزه داشت، معتقد بود جنگ فعلی فقط برای فلسطینی ها نیست و همه مسلمانان مسئولند دربرابر این ظلم بایستند
شکیرا جواب پیکه را داد: نمی دانستم چنین آدمی هستی!
کسی حق دارد نظر خود را بگوید. اما برخی از اظهارات پیکه به خوبی بر شکیرا تاثیر نگذاشت. او در مصاحبه اش گفت: متوجه شدم که دوستی از عشق پایدارتر است. من نمی دانستم که او این طور است. زندگی شوهرم را از من گرفت، اما دوستان زیادی به من داد. شکیرا ادامه داد: هرگز قبلا احساس نکرده بودم که این قدر مورد محبت و توجه دوستانم قرار دارم. باید کار های درست در زندگی انجام داده باشم تا این
به سلامتی انگشتی که ماشه می کشد روی باطل
به هوش که آمد، اولین کاری که کرد دست هایش را از دو طرف بدنش بالا آورد و زل زد به دست هایش و اشک ریخت، هی می گفت الحمدا... فکر کردم هنوز توی حال ریکاوری است. گفتم سعد آرام باش. دست هایت را چرا نگاه می کنی؟ گفت نگران سبابه ام بودم. انگشت ماشه، اگر قطع می شد چه؟ اگر دیگر نمی توانستم صلاح دستم بگیرم چه؟ الحمدا... هنوز سلامت است. نمی دانستم کلیه به عربی چی می شود ولی می خواستم بگویم مشتی
محاکمه عموی فراری به اتهام آزار برادرزاده اش/ شوهرم مرا وادار کرد تا از آنها فیلم بگیرم!
به گزارش خبرآنلاین روزنامه ایران نوشت: او در تشریح ماجرا به مأموران گفت: چند سال قبل برادر بزرگم فوت کرد و همسرش نیز ازدواج کرد و رفت از آنجا که پسر کوچکی داشتند من سعی می کردم مراقب او باشم و جای خالی پدرش را پر کنم. تا اینکه چند هفته قبل به یکباره متوجه تغییر رفتارهای برادرزاده 10 ساله ام شدم.او افسرده و گوشه گیر شده بود و بی دلیل گریه می کرد خیلی ناراحت بودم و بارها پیگیر علت این تغییر رفتارش
مستاجران مجتمع مسکونی متعلق به مجری مشهور تلویزیون، در خیابان آواره شدند
این روزهای خودش می گوید: من تازه تیرماه با آقای طباطبایی قرارداد بسته بودم. یک میلیارد تومان دادم و هنوز نیامده، الان خانه را پلمب کردند. تازه قرار بود کابینت ها را هم درست کنند. واقعا مانده ام با دو بچه چه کنم... . آن روز که پلیس آمد، آن قدر همه چیز وحشتناک بود که پسرم دچار حمله عصبی شد و من اصلا نمی دانستم باید چه کار کنم. بعد از این همه درگیری به ما گفتند به هتل آپارتمان بروید، رفتیم آنجا را
مسابقه کتابخوانی تب ناتمام با شعار مقاومت نماد عزت
خبری نشده بود. آن همه سال گوش به زنگ مانده بودم و اتفاقی نیفتاده بود، ولی دیگر نمی خواستم دست روی دست بگذارم. تصمیمم را گرفته بودم؛ باید همه چیز را تمام می کردم. باید سراغ مردی می رفتم که از مدت ها پیش، فکر و ذهنم را مشغول کرده بود. سال 79؛ دختری دبیرستانی بودم و به روال هر جمعه صبح، مشغول جمع و جور کردن خانه. تلویزیون روشن بود و برنامه های سیمای استانی قم را نشان می داد. در یکی از رفت
تجاوز کثیف مرد دو زنه افغانستانی به 3 زن همسایه جلوی چشم همسرانش
خاطر فریب حرف های نعیم را خوردم و در حالی که دو همسرش در خانه بودند به آنجا رفتم. آنها در حیاط در حال مصرف مواد مخدر بودند که به من هم تعارف کردند و من نپذیرفتم. اما وقتی اصرار 2 زن نعیم را دیدم جلو رفتم و یک دم گرفتم. اما همان موقع بیهوش شدم و وقتی به هوش آمدم که در اتاق برهنه بودم و دو همسر نعیم بالای سرم ایستاده بودند .آنها از من خواستند تا لباس هایم را بپوشم و به خانه بروم. اما همان موقع نعیم
رشادت های بهمن نجفی فرمانده دفاع مقدس در کتاب ماه مهران
خشنود باشند. (صفحه 14) بخش هایی از کتاب را با هم مرور می کنیم: صدای صلوات بلند شد. روی سرشان نقل، سکه و گل برگ های خشکیده گل محمدی ریختند. داماد انگشتری، دست عروس کرد. همه به آن ها تبریک گفتند و برای شان آرزوی سعادت و خوشبختی کردند. بعد از انجام مراسم عقد، همه به خانه مادر عروس رفتند. بهمن در گوشه ای خلوت با لبخند به مادرش گفت بلقیس خانم! حالا که نیمه دوم دین ما رو کامل کردی
خانه داری خام خام نمی شود، باید جا بیفتد
می خواستم هرکسی باشم جز یک زن خانه دار... ولی حالا این روایت خانه دار شدن من است. من و همه مایی که خانه، دیگر بخشی از وجودمان شده است. چشم هایم را که باز می کنم، آفتاب خودش را کشیده توی اتاق و روی اسباب بازی بچه ها، انگار که صندلی باشند، بچه نورهایش را نشانده. موهایم را هنوز شانه نزده با کلیپس می بندم و راهی آشپزخانه می شوم. نخستین کار من هر روز این است که کتری مان را پر از آب کنم و بگذارم
هدف نفوذی ها، تضعیف نیروی هوایی بود
در خصوص نیروی هوایی علاقه مند شدید؟ من از بچگی به این قصه علاقه مند بودم، منتها در بزرگسالی خودم را یک مخاطب معمولی می دانستم؛ فیلم های دفاع مقدس را دیده بودم، جنگ و خلبان ها را دوست داشتم. وقتی براساس کنجکاوی خودم کتابی را درباره عملیات بغداد که عباس دوران در جریان آن به شهادت رسید، خواندم ؛ همیشه به دنبال این بودم که بفهمم سویه دیگر ماجرا و 50 درصد دیگر آن چیست که به اسم محمود اسکندری رسیدم
از گوشی تلفن تا فروپاشی یک خانه / عشق به ثروت فروخته شد
... . تازه یادش آمده باید همسرش به چشم های او نگاه کند و باید با هم حرف بزنند، اما گفت وگوشان طوری که دلش می خواهد، بوده و شریک زندگی اش باید فقط به سوالات او پاسخ دهد. راز پچ پچ زن جوان در گوشی تلفن همراه با حضور مشاور خانواده، فاش می شود. او نگران خواهربزرگش است. دنبال پزشک حاذقی می گردد و دعا می کند هرچه زودتر آرزوی شان برآورده و صدای گریه کودکی در خانه شان بپیچد
ایدز داشتن بهناز جعفری بازیگر سریال نیسان آبی ؟! / واکنش تلخ خانم بازیگر ! + گلایه هایش
آرا با من تماس گرفتند و من رفتم دفترشان برای بستن قرارداد و برگه ای به من دادند که فقط دیالوگ های مژگان در آن بود. یک نقش تک سکانسی که حتی نمی دانستم باید چه دستمزدی را برایش بگیرم. من هم بوی کافور، عطر یاس را دیده بودم و آقای فرمان آرا را به شدت دوست داشتم. حتی برای آن نقش که ایدز داشت رفته بودم آزمایشگاه و خودم هم آزمایش دادم یا به آدم های مختلف می گفتم تو اچ ای وی مثبت هستی تا ببینم واکنش شان
عطر نان و صلوات
، می گوید: برکات آقا در زندگی من آنچنان جاری و پررنگ است که نمی توانم نام ببرم، اما همین که لبخند و خوشحالی مردم را پس از دریافت نان می بینم، انگار دنیا را به من داده اند. همین لبخند رضایت و شکر برای همه مان کافی است . صفی برای بچه ها راستش تا به حال نانوایی ای ندیده بودم که برای بچه ها صف مجزا تعریف کرده باشد. از بچه های کوچک در نانوایی، این صحنه در ذهنم ثبت شده که قد و قامت
پروانه ای که سوخت
، با دیدن همکاران سرگرد غافلگیر شد. او را به اداره آگاهی و اتاق سرگرد بردند. در ابتدا همه چیز را انکار کرد، اما بعد از این که متوجه شد راه فراری نداردوسرگردهمه چیز رامی داند وکلی مدرک علیه اوست، اعتراف کرد: من عاشق پروانه بودم، اما بعد از این که صورتش سوخت و خانه نشین شد، زندگی برای هر دو ما سیاه شد و من درگیر روابط دیگری شدم. پروانه چند بار پیشنهاد داد ازهم جدا شویم، اما نمی خواستم آدم بد این ماجرا
نتانیاهو عددی نیست که به او پیام دهم!
قصد دارد که همچنان آن تصمیم مشترک را اجرایی کند: الان سال دوازدهم هستم و ان شاءالله سال دیگر دانشگاه می روم. حرف هایی که با مامان و بابام زده بودم برای رشته پزشکی به نتیجه رسیده و قرار بود که بعد از تمام شدن درسم، برای پزشکی خواندن به ایران بیایم. او دلیل انتخاب این رشته را برای درس خواندن، اینگونه روایت می کند: مامان و بابا خیلی دوست داشتند که من به مردم کمک کنم و از طرف دیگر آشنایانی که در ایران
رنجنامه ارسالی مهاجری از دیار افغانستان به مدیر شیعه نیوز
آیا همه مهاجرین و اتباع افغانستان رو میشه در یک دسته قرار داد و برای همشون حکمی واحد صادر کرد ؟ مگر خداوند در قرآن نفرموده : آیا زمین خدا پهناور نبود که در آن هجرت کنید؟ ما هم اگر هجرت کردیم بر اثر مصائب و مشکلاتی حادث شده که در افغانستان به ما در طول سده های اخیر تا به حال روا داشته شده ، بجرم شیعه و محب اهلبیت علیهم السلام بودن وگرنه از سرهای کشته های ما در زمان عبدالرحمان