سایر منابع:
سایر خبرها
علی دایی: چه طور سیلی زدم که هیچ فیلمی از آن نیست؟!
پاسخ دادم. البته در این بین مسائلی وجود دارد که نمی شود آنها را خارج از خانواده استقلال علنی کرد، بنابراین صحبت ما بیشتر از این حد جلو نرفت. اما ظاهرا این دوستان انتظارشان این نبود و بنابراین لحن شان تغییر کرد و صحبت هایی را مطرح کردند که من ترجیح دادم دیگر بحث را تمام کنم. در این بین افرادی هم در اطراف ما حضور داشتند که قضیه را فیصله دادند و من هم با تاکسی به خانه برگشتم. بختیاری زاده
ما وارثان زمین هستیم / روایت محسن اسلام زاده از روزهای جنگی لبنان
میهمانان جدید دفتر، با پیرمردی همصحبت شدم که می گفت به خانه همسایه ما حمله شد... ما فقط فرصت کردیم از خانه خارج شویم... وقتی بیرون آمدیم، خانه خودمان را هم زدند... من خواستم دلداری اش بدهم، با او همدلی کنم، بنابراین گفتم شما قهرمان هستید... نگران نباشید... ان شاءالله این اوضاع هرچه زودتر درست می شود... واقعاً سخت است جلو چشمانت خانه ات خراب شود. اما پیرمرد با صبر و آرامشی شگفت انگیز به من
قایقی سوار بر موج مشکلات/ حکایت دانش آموزانی که با قایق به مدرسه می روند+ فیلم
، برای خوردن یک چای داغ مهمان آقای سعیدی شدم و نگران بودم نتوانم تردد دانش آموزان را ببینم. سرانجام نخستین دسته از دانش آموزان روستای حاجی آباد که هشت نفر بودند از راه رسیدند و در ابتدا خودم را معرفی کردم که به عنوان یک خبرنگار سعی می کنم با انتشار گزارشی مشکلات آنان را به گوش مسوولان برسانم. یکی از دانش آموزان که پایه سوم متوسطه اول بود گفت: من کلاس اول بودم که خبرنگار صدا و
ما علی دایی را داریم اما در ایران دنبال اتوبوس رونالدو راه می افتیم/ وقتی نوری پیشکسوت استقلال است، من ...
مربی هم هست و نظر می دهد دیگر ما کجا برویم؟ باید قبل از اینکه مربی را بیاورند بچه ها را بخواهند و احترام بگذارند و نظر بخواهند نه وقتی که آوردند بیایند یک چایی و نهار بدهند و بگویند ما مربی از آفریقای جنوبی آوردیم. آن قدر بدبخت شدیم که از آفریقا مربی می آوریم هر چند دیگر مربی در امریکای جنوبی و اروپا بیکار نبوده و این بی کار بوده که آوردند او را به اینجا. مربی ایرانی تا حالا شخصی انتخاب
روایت آیت الله جمی از عمق خیانت بنی صدر به خرمشهر
ها را جمع و جور کند. با او صحبت کردم و بعد سری به اداره رادیو زدم دیدار بچه های رادیو برایم لذت بخش است. ساعت 11 به منزل آمدم تا 12 منزل بودم و بعد طبق معمول به مسجد قدس برای نماز رفتم. بعد از نماز سری به هنگ ژاندارمری زدم و با سرهنگ حسنی سعدی فرمانده عملیات گفت وگو کردم. آقای صفاتی در ژاندارمری بود ایشان را برداشته به اتفاق به منزل آمدیم. ناهاری را صرف کرده و اندک استراحتی کردم. آقای
گفت چه می سازی مدام جلویش را می گیرند؟
جلیلی گفت کوچک که بودم به چیزهایی علاقه داشتم که خودم هم نمی دانستم چیست و هر چه بیان می کردم مادرم می گفت گناه دارد، به جهنم می برند و می سوزاننت . آجیل خوری هایی آن زمان وجود داشت که وقتی قاشق را به آنها می زدی صدای سنتور می داد. یک بار قاشقی دستم بود که به آن زدم و مادرم گفت نکن، می برن می سوزاننت. او ادامه داد: مادرم یک کمد داشت که در آن یک چمدان خیلی بزرگ داشت و لباس شب عروسی او
معصومه؛ دوست علم و جهاد و شهادت، مثل ام یاسر!
حالا مشهد را ندیده و خودش خیلی ایران را دوست دارد و انگار یکی از کتاب های من را توی خانه شان در بیروت دارند، ولی جنگ است و نمی تواند برود خانه شان، امّا من می توانم بروم شیراز و مهمان خانواده مادربزرگش شوم و این حرف ها. زهرا کاغذ و خودکارم را می گیرد که برای آقا نامه بنویسد، من هم با خواهر شهید معصومه مشغول صحبت می شوم؛ می گوید معصومه و آقا رضا، توی دانشگاه شیراز، هر دو مهندسی کامپیوتر
بازنشستگان پس از سی سال خدمت؛ در حسرت آسودگی
خواسته های آن ها نامعقول نیست؛ اما چه کنم که فقر و تهی دستی مانع از آن است که بتوانم خواسته هایشان را اجابت کنم. ببین من یک بازنشسته ام، بعد از عمری خدمت صادقانه اکنون که به سن کهولت رسیدم و دل خوش به این بودم که چند صباح باقیمانده از عمر را به استراحت خواهم پرداخت تازه متوجه شدم در ابتدای مشکلات قرار دارم. درطول خدمت با حقوق دریافتی بچه هایم را بزرگ کردم. دختر بزرگم به خانه بخت رفت. پسر بزرگم ازدواج
درباره زهرا دانش و خدمتش به بچه های روستای پیپ لاشار سیستان و بلوچستان/ راه درست بچه ها از مسیر همین ...
21 متری خانه ما سال 1399 با پدرم از ایده ای که در ذهنم بود صحبت کردم. به پدرم گفتم دوست دارم چه کاری برای بچه های روستا انجام دهم. خوشبختانه ایشان با ایده ام موافق بود. از طرفی در خانه روستایی که داریم و به نوعی خانه باغ است اتاقی داریم که مجزاست و البته نیاز به تعمیر داشت. تصمیم گرفتم همان مکان را تعمیر کنم و بعد آن را تبدیل به کتابخانه ای بکنم و در کنار ایجاد کتابخانه با افرادی ارتباط
راز ماندگاری محمدرضا شجریان چیست؟
علاقه داشتم که خودم هم نمی دانستم چیست و هر چه را که بیان می کردم مادرم می گفت گناه دارد، به جهنم می برند و می سوزاننت . آجیل خوری هایی آن زمان بود که قاشق را که به آنها می زدی صدای سنتور می داد. یک بار قاشقی دستم بود که به آن زدم و مادرم گفت نکن، می برن می سوزاننت . او ادامه داد: مادرم یک کمد داشت که در آن یک چمدان خیلی بزرگ داشت و لباس شب عروسی او در آن بود و زمانی که خانه نبودند در آن چمدان
پدیده لیگ به پرسپولیس پیوست
گویم، گفتم جواد نکونام مربی خوبی است اما در این شرایط به درد استقلال نمی خورد. اینجا طرفدار باید تیمش هجومی و رو به جلو بازی کند. گفتم پارسال همانطور که شروع کردیم فصل را تمام کردیم، حالا با این روش می توانیم جزو 5 تا باشیم در فصل جدید؟ نه! این را هم گفتم که اینجا استقلال است. نمی توانیم جلوی تیم های پایین جدولی دفاع کنیم تا ضدحمله بزنیم. این را گفتم و بعد گفتم این خط و این هم
انتظار متفاوت یک مادر شهید برای دیدار با فرزندش
ما بود، وقت هایی که می رفتم دانشگاه تا میانه راه با من می آمد، غیرتش اجازه نمی داد تنها بروم، آخرین باری که زنگ زد دانشجوی ارشد تهران بودم، داشتم غر می زدم که پایان نامه ام خوب پیش نمی رود و حالا چه کار کنم! با اینکه هیچوقت از لفظ شهید برای خودش استفاده نمی کرد به شوخی گفت: شهید حاج رضا رحیمی پشتت است و تنهایت نمی گذارد! گفتم رضا این حرف ها دیگر چی است که می گویی؟ مامان بابا بفهمند ناراحت می شوند
شعرهای نماز جمعه نصر را با تمام وجود نوشتم و خواندم
، پیگیر بودن فضاهای ادبی و حضور در اتمسفر شعر بعد از یک مدت کمک می کند که شعر بنویسی. * یادتان است اولین شعری که نوشتید چه شعری بود؟ من به واسطه علاقه مندی خواهرم به حافظ که هفت سال از من بزرگ تر هستند و همیشه در منزل شعرهای حافظ را از حفظ می خواندند، به مشاعره با ایشان ترغیب می شدم. در دوره نوجوانی هم کتاب شعرهای مخصوص نوجوانان را می خریدم؛ مثلاً کتاب نان و پروانه که گزیده شعر
باور بازگشت به خرمشهر
همراه ده نفر از بچه ها سراسیمه و با همان وانت عازم پل شهر شدیم. تانک عراقی از کنار خانه مهدی کارون در لب شط، با تیر مستقیم به این طرف رودخانه شلیک می کرد و تیربار دوشکای آن ها، نیروهایی را که زیر پایه های پل بودند، می زد. بچه ها زیر پایه پل و کنار پلکان آن و ساختمان دست شویی عمومی پارک مستقر شدند. در آن شرایط، بهترین جان پناه کنار رودخانه، پایه پل بود. علاوه بر ما، چند نفر از
ذهن یک فرشته: رویای المپیک لوس آنجلس
، سبب شد که اسکواش را ادامه دهم . شما دو بار در اسکواش ایران تاریخ سازی کردید. بار اول مسابقات هند و کسب مدال برنز بود. مسابقه اولم را که شرکت کردم، تقریبا تمام رقبایم آسیایی بودند و تا حدود زیادی نسبت به آنها شناخت داشتم. خدا را شکر توانستم به جمع چهار نفر راه پیدا کنم و در نهایت سوم شدم و با مدال برنز به خانه برگشتم. انگار آن مسابقه یک شروع و یک تلنگر برای من بود
گل سرهایی برای دختربچه های فلسطینی
خبرگزاری مهر _ گروه فرهنگ و ادب: جمعی از بانوان مشهدی پس از پیام رهبری که در آن کمک به مردم لبنان را بر همه مسلمانان فرض اعلام کرده بودند، دور هم جمع شده و تصمیم می گیرند بر اساس این دستور به کنشگری زنانه بپردازند. کنشگری که در آن نقش زن پررنگ است و آنها از تمام ظرفیت هایی که زن بودن به آنها می دهد، برای نقش آفرینی در مقاومت حماسی مردم لبنان استفاده کنند. این می شود که دور هم جمع می
آرزویی که کمتر از یک ماه در حرم امام رضا (ع) برآورده شد
...، باید لذت چای خدمت را به مردم چشاند، چشم ها را مثل استکان ها شست، جور دیگر مثل شهدا باید دید. گاهی میزها را هم باید برداشت و فاصله را باید کوتاه کرد؛ اینجا بود که با تمام وجودم حس کردم که دنیا چقدر کوچک است. شهریور این طرف میز در صف و آبان نرسیده پشت میز برای خدمت. حالا رو به گنبد در لباس سبز چایخانه، دست به سینه سر به زیر انداختم و به حضرتش گفتم دوباره آمدم اینجا بگیر دست مرا/ رئوف گلشن طاها بگیر دست مرا/ زپا فِتاده تر از من کسی در اینجا نیست/ تو را به حضرت زهرا(س) بگیر دست مرا . ثارالله انکوتی انتهای پیام/511/ ...
ژابی: امین عدلی بازیکن مهمی است، خیلی حیف شد!
/> آخرین وضعیت ویکتور بونیفیس؟ ویکتور الان بهتر است. اینکه آیا مقابل وردبرمن بازی می کند یا نه را بعد از جلسه تمرین بعدی تصمیم می گیریم. سه ساعت تا تمرین مانده و بعد درباره ویکتور تصمیم می گیرم. انتظار از هواداران لورکوزن در خانه برمن؟ حضور هواداران ما در بازی های خارج از خانه همیشه مهم است. منتظرتان هستیم بچه ها. وقتی به گوشه ای از سکوها نگاه می کنیم و دریایی سیاه و سرخ
چرا بعضی بچه ها هرگز استقلال مالی پیدا نمی کنند؟
نگرشی نه تنها سطح توقع بچه ها را از مزایای شغلی که قرار است برای اولین بار در آینده داشته باشند بالا می برد و به راحتی مشغول به کار نمی شوند بلکه حتی اعتماد به نفس آن ها را در دنبال کردن استعدادشان نابود می کند. در نتیجه بالا رفتن سطح توقع از مزایای شغلی و کاهش انگیزه برای دنبال کردن شغل مورد علاقه، گزینه های پیش رو برای یافتن شغل مناسب کم شده و وابستگی مالی به خانواده بیشتر می شود.
دو بچه دیگر می خواهیم
کار های خانه را انجام می دهند و اوقاتشان بدون کلافگی یا تنش سر می شود. می گویند: به سر و صدا عادت کرده ایم. هر وقت چشممان به این بچه ها می افتد خدا رو شکر می کنیم. وقتی بچه ها همه دور یک سفره می نشینند، از نگاه کردن به آن ها لذت می ببریم. اما مشکلاتی هم دارند. دختران در روستای طلاییه بخش سردشت لردگان تا کلاس ششم می توانند درس بخوانند و پسران تا متوسطه اول. امکانات برای تحصیل کم است. فرهاد
درخواست 4 فرزند برای قصاص پدرشان!
بود. بار دیگر به او گفتم کارت بانکی ات را بده، چون من پول ندارم، اما او همچنان سرگرم گوشی اش بود و به من بی توجهی کرد، خیلی عصبانی شدم گوشی را از او گرفتم و گذاشتم زیر بالشتم و خوابیدم. نمی دانم چه مدت گذشت که ناگهان احساس کردم کسی بالای سرم ایستاده است. وحشت زده چشمانم را باز کرد و دیدم همسرم با چاقو بالای سرم ایستاده، فکر کردم روح است و می خواهد مرا بکشد آنقدر ترسیده بودم که اصلاً فکر
خلاصه داستان سریال غربت قسمت 7
بده نیست، آمارشو هم داشته باشی پای خودت هم گیره، اما محبوبه میگه نه آمار خودشو دارم داستان داشته با شاهرخ، حالا تو فکر کن ادی بفهمه چی میشه؟ وحیده میگه خون میشه اگه با خون میخوای برسی برس من نیستم دارم میرم، با علی حرفهامو زدم هر چی باید بدونه رو گفتم تو هم هیچ جوری نمیتونی جلومو بگیری، باور کن هر جوری که تو و صنم فکر کردید به این مال برسید نمیشه، کافیه به علی بگم با خونوادم میام، اصلا مهم نیست
خاطرات پونکی ها از هووهای معروف ارباب فرمانفرما
پیش دستی می کند و از پشت بلندگو خطاب به ارباب می گوید: قربان، بچه ها کفش ندارند... ارباب برافروخته می شود و فریاد می زند حالا دیگه زن ها این طوری من رو دست می اندازن؟ و تا مدت ها غیظ کرد. این ماجرا به گوش زنان پونکی رسیده بود و تا مدت ها نقل مجالس و دورهمی ها بود. معصوم خانم و بتول خانم هم با یادآوری آن خنده شان می گرفت.
شکست شکنجه در برابر یک زن
با شما کار دارد. دم در که رفتم، مرد غریبه ای را دیدم که به محض باز شدن در پایش میخکوب چهارچوب در کرد که مبادا در را ببندم، گفت شما خانم دباغ هستید؟ گفتم بله گفت: آماده شو و بریم، فوری گفتم کجا من بچه دارم، کجا؟ به بهانه پوشیدن لباس رفتم داخل خانه به بچه هایم که هشت نفر بودند گفتم بچه ها اینها می خوان من رو ببرن زندان، شما جیغ و داد راه بیندازین ، جیغ و فریاد بچه ها باعث شد
اکتبر تا ابد نماد مقاومت غزه خواهد بود/ گزارش نشریه نیوعرب
دادند به سمت جنوب برویم. با این حال این بار من و خانواده ام مثل خیلی های دیگر فکرش را نمی کردیم دوباره مجبور به جابجایی به سمت جنوب خواهیم شد؛ البته تا زمانی که اسرائیل خانه مان را بمباران و کل منطقه را ویران کرد. اکنون، برای سومین بار کارمان به خان یونس کشیده، البته با این تفاوت که این بار از جاهایی که رد می شدیم، به طور فزاینده ای ناآشنا و غریبه شده بودند. اگر می دانستم خروج اجباری ما
مقتول به خاطر عکس فیس بوک مسخره ام کرد، کشتمش
کنند. این موضوع خیلی من را اذیت کرد و ما از آن زمان با هم اختلاف داشتیم. رحیم ادامه داد: این اختلاف مدت ها ادامه داشت. من موضوع را به دخترعمه ام که همسر سلیمان بود، گفتم و او هم با شوهرش صحبت کرد. دخترعمه ام گفت ما فامیل هستیم و خوب نیست این قهر طول بکشد. از من دعوت کرد تا با شوهرش صحبت کنم و موضوع را حل کنیم. من هم مقابل در خانه آن ها رفتم. همان موقع بود که دوباره با هم درگیر شدیم و با
افسرده شده بودم و در 10 روز هفت کیلو وزن کم کردم!
خواستم از خانه بیرون بروم. هیچ چیز مرا خوشحال نمی کرد، حوصله انجام هیچ کاری را نداشتم، هیچ چیز به من لذت نمی داد. می دانستم این لحظه ای است که باید کمک بخواهم، چاره دیگری نداشتم. در ده روز هفت کیلو کم کردم. این غیرواقعی است، اما وقتی در پایین ترین حد خود هستید، حوصله خوردن ندارید، نمی توانید بخوابید. خیلی سخت بود، اما به لطف یک متخصص بزرگ و عزیزانم، دوباره روی پاهایم ایستادم و بهبود یافتم."
شهادت حاج آقا مصطفی به روایت فاطمه طباطبایی همسر سید احمد خمینی
: من همراه بیماری هستم که اکنون آوردند. او هم با خون سردی پاسخ داد: او که مرده بود. من (همسر امام) با شنیدن این خبر، بی طاقت شدم. کنار پیاده رو نشستم و بی اختیار بر سرم زدم. دربان پرسید: مگر چه نسبتی با تو دارد؟ گفتم: پسرم است. آن گاه دلش سوخت و گفت: خودت برو ببین چه خبر است. بدین گونه آن روز خانم خبر درگذشت حاج آقا مصطفی را برای ما آوردند. بعدها شنیدم پزشکی که در بیمارستان
به کمیته فنی هم گفتم نکونام مناسب استقلال نیست/ آه و ناله این هوادار یقه شما را می گیرد/ در پرسپولیس ...
. یک اینکه با جواد کار کردن سخت است، می تواند اوضاع و شرایط بالا پایین شود که دیدیم شد. با باشگاه و مدیریت دیدید چه پیش آمد. نکته دوم، به صراحت می گویم، گفتم جواد نکونام مربی خوبی است اما در این شرایط به درد استقلال نمی خورد. اینجا طرفدار باید تیمش هجومی و رو به جلو بازی کند. گفتم پارسال همانطور که شروع کردیم فصل را تمام کردیم، حالا با این روش می توانیم جزو 5 تا باشیم در فصل