بی دست می شود، بی مردم نمی شود!
سایر منابع:
سایر خبرها
گزارشی عجیب از زندگی کولی های تهران در زمستان 1349
کردند [و] او را در صدر نشاندند. مرد در حالی که چپقش را چاق می کرد پرسید: - توی روزنومه کار می کنی؟ - بله توی مجله ها رپورتاژ می نوسیم، براشون خبر تهیه می کنم. - خوب بخون ببینم چی نوشتی؟ من آن چه را که نت برداشته بودم برایش خواندم، او بعد از کمی تفکر گفت: - بارک الله، هم تو خوب نوشتی و هم مشدی خوب گفته! این چند کلمه رو هم از قول من حاج ناصر بنویس. بنویس کولی ها زیراندازشون زمینه و رواندازشون هم آسمون. منظور عرضم اینه که وضع زندگی ما خوب نیس. اگه کمکی به ما بشه و سروسامانی بگیریم کلی دعاگو می شیم. ... هنگام خروج باز هم کولی ها مرا می نگریستند. اما این بار نگاه های شان استفسارآمیز و سنگین نبود. 259 ...
نقشه صدام جواب داد؛ بدل صدام در خط مقدم
زدم و گفتم: جوان، جنگ را چطور می بینی؟ گفت: با اینکه خانواده ام را از دست داده ام، بسیار عالی است جناب رئیس جمهور! قبل از اینکه به حرف هایش ادامه بدهد، کمی مکث کرد. بعد آنچه در درون داشت به زبان آورد. او گفت: موضوع بسیار عجیبی وجود دارد. یکی از دوستان پدر من دقیقاً شبیه حضرت عالی است. همیشه فکر می کردم که با شما دو قلو است. با صدای بلند خندیدم و گفتم: این دوست پدر تو باید یک شهروند ساده باشد.... این طور نیست؟ با حالتی مسخره با او صحبت می کردم. جواب داد: بله، جناب رئیس ... اما مدتی است او را نمی بینم به وزارت آموزش و پرورش در بغداد منتقل شده است. ...
شوهرکشی زن خائن پسرش را هم به کشتن داد | مثله کردن اجساد با کاتر توسط قاتل بی رحم
تکه تکه کردم و داخل صندوق عقب خودروی خود قرار دادم و در حوالی جاجرود رها کردم و به خانه برگشتم. در ادامه معلوم شد این مرد با منیژه، همسر مقتول، در ارتباط بوده است. هنگامی که ماموران برای دستگیری این زن مراجعه کردند، مشخص شد او خودکشی کرده، اما از مرگ نجات یافته و در بیمارستان بستری است. به نظر می رسد منیژه وقتی متوجه شده یکی از پسرانش که همراه شوهرش بوده به طور هولناکی کشته شده و جسدش مثله و بقای بدنش توسط حیوانات خورده شده، اقدام به خودکشی کرده است. پس از افشای این موضوع، این مرد در جدیدترین اعترافات خود گفت: من اول با چیزی به سر دوستم زدم و بعد که زمین افتاد دست و پایش ...
ویدیو| چند لحظه به شدت خبرساز از مصاحبه امروز عراقچی؛ ما آمریکایی ها را دشمن خود نمی دانیم
دریافت 2 MB دریافت 1 MB دریافت 8 MB دریافت 3 MB به گزارش انتخاب، عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، در مصاحبه ای با برنامه صبحگاهی MSNBC مدعی شد: ما هیچ تعلیقی پیشنهاد نکرده ایم و طرف آمریکایی هم درخواست غنی سازی صفر مطرح نکرده است. آنچه اکنون درباره اش گفت وگو می کنیم این است که چگونه اطمینان حاصل شود برنامه هسته ای ایران، از جمله غنی سازی، صلح آمیز است و برای همیشه صلح آمیز باقی می ماند، و در مقابل ایران اقداماتی برای اعتمادسازی انجام دهد و تحریم ها برداشته شود. همچنین این برش از اظهارات عراقچی هم در مصاحبه امروز مورد توجه قرار گرفته ...
ما به اصطلاح غربتی ها با عشق زندگی می کنیم!
طلاق خیلی کم در کولی ها اتفاق می افته، آخر ما به اصطلاح غربتی ها با عشق زندگی می کنیم، با عشق ازدواج می کنیم و با عشق می میریم.
شکار دختران دم بخت در مطب خیالی؛ دندانپزشک قلابی با کلت کمری به خواستگاری رفت!
اول فارس | حوادث: چند روز پیش دختر جوانی با حالتی آشفته و لکنت زبان با پلیس تماس گرفت و از سرقتی مسلحانه شکایت کرد. او که هنوز از ترس می لرزید، در تحقیقات گفت: مدتی قبل در فضای مجازی با مرد جوانی به نام مسعود آشنا شدم که خودش را دندانپزشک معرفی کرد. پس از مدتی چت و ارتباط، مسعود پیشنهاد ازدواج داد. با توجه به اینکه به نظر می رسید وضع مالی خوبی دارد و از نظر اجتماعی هم موقعیت مناسبی داشت، با درخواست ازدواجش موافقت کردم. این شاکی در شرح لحظه سرقت گفت: طلاها را با خودم به محل قرار بردم. ناگهان یکی از دوستانم که از ماجرا باخبر بود تماس گرفت و هشدار داد: حواست باشد پول طلاها حتماً به ...
به خاطر مهریه زندانی و کلاهبردار شدم | شاکی: با تهدید اسلحه حدود 2 میلیارد تومان طلاهایم را دزدید
باتوجه به اینکه شغل خوبی داشت و وضع مالی اش خوب بود، با این ازدواج موافقت کردم. بهنام مدعی بود خانواده اش در خارج از کشور هستند و خودش تنها به خواستگاری آمد. بعد هم مقدمات ازدواج را فراهم و تالار هم کرایه کردیم، حتی کارت عروسی سفارش دادیم. سرقت مسلحانه دختر جوان ادامه داد: چند روز قبل بهنام مرا به مقابل خانه ای برد و گفت یکی از واحدهای آن آپارتمان را می خواهد به نام من کند. می گفت صاحب آن ملک قصد رفتن به خارج را دارد و ملکش را زیر قیمت بازار به فروش می رساند. من هم خیلی خوشحال شدم اما او گفت برای خرید خانه دو میلیارد تومان کم دارد. من هم قبول کردم طلاهایم را به او بدهم تا دو ...
دوستان خودی ! خودتان اذیت نمی شوید؟
... در شصت وسومین گفتگوی هفتگی انجمن فکر و فلسفۀ کرمانشاه ارائه دهندۀ بحثی بودم با عنوان انقلاب یا اصلاح؟! و طبیعتاً، بر اساس دیدگاه خود می خواستم دلایل ارجحیت اصلاح را توضیح دهم و به نقد و گفتگو بگذارم، امّا مشکلی جدّی وجود داشت: به خاطر محدودیت آزادی بیان، قائلان به دیدگاه مقابل (طرفداران براندازی و انقلاب) نمی توانستند دیدگاه شان را آزادانه مطرح، اشکالاتی را که بر دلایل من دارند بیان و استدلال های خودشان را صورت بندی کنند. چه طور می توانستیم نام چنین چیزی را گفتگو بگذاریم؟! مسلّماً اینکه در بحث، دست و پای مخالفان و منتقدانم بسته بود از یک زاویه می توانست به نفع من باشد و ...
طرز تهیه نخودپلو با مرغ/ غذایی خوشمزه، مقوی و مجلسی
اجازه می دهیم تا برنج داخل آب بجوشد. مرحله هفتم بعد از این که برنج کمی داخل آب جوشید، برنج را داخل سبدی آبکش کرده و بعد درون قابلمه روغن ریخته و ته دیگ مورد نظر را می گذاریم و برنج را لایه به لایه درون قابلمه ریخته و لا به لای هر قسمت از برنج از مایه نخود پلو ریخته و بر روی لایه پایانی کمی زعفران دم کرده ریخته و دم کنی را می گذاریم تا حدود چهل تا چهل و پنج دقیقه نخود پلوی دم بکشد و آماده شود. مرحله هشتم من بر روی لایه ی یکی مانده به آخر دو تا ران مرغی را که قبلا پخته بودم را گذاشتم و بعد لایه آخر برنج را روی آن ریختم، در ضمن خیلی کم از شوید خشک نیز ...
سرقت از دختران دم بخت با پوشش دندانپزشک
... شاکی ادامه داد: بهنام برای اثبات حرف هایش با ماشین های آخرین مدل به دیدارم می آمد. حتی یک روز چند تالار مجلل نشانم داد و تاریخ دقیقی برای عقد و عروسی تعیین کردیم. همه چیز به خوبی پیش می رفت تا اینکه بهنام یک آپارتمان لوکس به من نشان داد و گفت قصد دارد آن را بخرد و به نام من بزند اما برای تکمیل این کار، فقط نیاز به مبلغی حدود 2 میلیارد تومان دارد تا کلید آپارتمان دریافت کند. من که تحت تاثیر همه این نمایش ها قرار گرفته بودم، به او گفتم که تمام طلا و جواهراتم که حاصل سال ها پس اندازم بود را در اختیارش قرار می دهم اما روزی که طلاها را برای خرید خانه بردم، درست زمانی که سوار ماشینش شدم، کلت ...
ماجرای عجیب پیکر شهید بهنام محمدی که پس از 31 سال سالم بود
می آیند ؛ که من فورا آرپی جی زن ها را به آن محور می فرستادم. خدا رحمتش کند. * شجاعت بهنام در تعویض پرچم ها یک روز بهنام وقتی که پرچم عراق را بالای یکی از ساختمان های بلند خرمشهر می بیند، به طور نامحسوسی خود را به ساختمان رسانده و به دور از چشم بعثی ها پرچم ایران را جایگزین پرچم عراق می کند؛ واقعا دیدن پرچم ایران بر فراز آن قسمت اشغال شده خرمشهر روحیه مضاعفی را در بچه ها ایجاد کرده بود، و جالب تر اینکه عراقی ها تا 18 آبان متوجه این موضوع نشده بودند. بهنام بعد از تعویض پرچم نزد ما آمده بود؛ دست او هنگام تعویض پرچم به دلیل ضخامت طناب، و سرعتی که در پایین کشیدن ...
شکرگزاری صبحگاهی و تشکر از خداوند/ هر نفسم فریاد سپاس است؛ برای زندگی، برای امید، برای تمام نعمت های ...
به گزارش سرویس سرگرمی ساعدنیوز ، هم قبیله ی شکرگزار من، اینجا جاییه که هر روز با هم معجزه می سازیم! ✨ ما کنار هم یاد گرفتیم که شکرگزاری فقط یک کلمه نیست، بلکه راهی برای دیدن نور در تاریکی، پیدا کردن امید در سختی ها و جذب فراوانی در زندگیه. هر “خدایا شکرت” که می گیم، یه موج از عشق و انرژی مثبت به جهان می فرسته و همون رو به زندگیمون برمی گردونه. بیاین این حس زیبا رو گسترش بدیم! ❤️✨ این مطلب رو برای عزیزانت بفرست تا این حلقه ی نور هر روز بزرگ تر بشه. جهان به نور ما نیاز داره! پیام شکرگزاری خدایا شکرت برای تمام لحظه هایی که بی صدا دستم را گرفتی و از ...
داستان های رو به رو پیوندی بین دیروز و امروز
.... به پراید نوک مدادی اش اشاره کرد: ساک را بگذار عقب و سوار شو. یک مسافر دیگر پیدا کنم، رفته ایم. روی پا های دردناکش لنگید و به سوی مسافران رفت. هوای سحری، نشاط انگیز بود. ترجیح دادم ساک در دست، کنار پراید بایستم و منتظر بمانم. سرانجام پس از چند دقیقه، پیرمرد با مردی آراسته از راه رسید. هردو سوار شدند. پیرمرد ماشین را روشن کرد تا راه بیفتد. از کنار شیشه آرام به شانه اش زدم: کجا عمو؟ مثل این که مرا یادتان رفت! جوری نگاهم کرد که انگار به جا نمی آورد. - با شما که طی نکردیم. آقا دربست گرفتند. مسیرمان فرق دارد. گفتم: طی کردیم. گفتید ده تومان. گفتید سوار شو. چون هوا خوب بود، سوار نشدم و تا حالا منتظر شما بودم. گاز ماشین را گرفت و در حین رفتن گفت: می خواستی سوار شوی. حجت الاسلام مظفر سالاری پیش از این کتاب های نیمه شبی در حله ، گشایش داستان ، سفرنامه ی الیزابت و“قایق راندن به اقیانوس” را به رشته تحریر در آورده است. ...
وقتی قلم مو نذر شد
کردیم یک روز من درس می گفتم و یک روز آن روحانی. در کنار درس دادن سرکلاس مداحی هم می کردم. دانش آموزان در منزل به والدینشان گفته بودند ” یک نفر سپاه دانش آمده و در کلاس مداحی هم می کند” والدین هم به شدت از این موضوع استقبال می کنند. علت استقبال آنها این بود که افراد سپاه دانش معمولا تابع شاه بودند و افراد مذهبی و مومن میان آنها بسیار کم بود. خداحافظی گریان با اهالی روستا استاد کهنمویی خاطره پایان خدمت سربازی و خداحافظی از مردم روستای ” فریس آباد ” را یکی از خاطرات فراموش نشدنی خود ذکر کرد و افزود: بالاخره دوران خدمت به عنوان” سپاه دانش” در روستای بسیار محروم ” فریس آباد” به پایان رسید ...
طرز تهیه تیرامیسوی کلاسیک خوشمزه
تیرامیسو که از زبان ایتالیایی برگرفته شده است، از عبارت tirami su گرفته شده و به معنای مرا بردارید یا مرا شاد کنید می باشد و در انتهای غذا به عنوان نماد امیدواریم شما را شاد کند سرو می شود. این دسر، نوعی شیرینی غنی و چند لایه است که به طور کلاسیک حاوی بیسکویت های مخصوص به نام لیدی فینگر، پنیر ماسکارپونه، اسپرسو، زرده تخم مرغ، شکر و پودر کاکائو است. البته باید اعتراف کنیم که به تعداد مادربزرگ های ایتالیایی دستور پخت تیرامیسو وجود دارد. بنابراین برای اولین تجربه شما، ما یک طرز تهیه ساده اما دقیق و اصیل را انتخاب کرده ایم. بهتر است از تیرامیسوی کلاسیک شروع کنید. سپس در مراحل بعدی می توانید از ...
پسری خائن به جای پدری خائن
قدم زدم و رأس ساعت 8 به محل قرار رفتم دیدم که از جنگل خبری نیست و تنها یک زمین بلا تکلیف است که تعدادی درخت در آنجا کاشته شده و حدود 2000 متر مساحت دارد. دقیقاً رأس ساعت 8 فردی از در سفارت خارج شد و از آن سمت خیابان به طرف من آمد. دیدم که مشخصات او با مستر ترات تطبیق می کند. به هم که رسیدیم به فارسی سلیس گفت: اسمتان چیست؟ گفتم: فردوست . گفت: خوب، من هم ترات و دست داد. بلافاصله پرسید که موضوع چیست؟ گفتم که ولیعهد مرا فرستاده و نام شما را به من داده تا با شما تماس بگیرم و بپرسم که وضع او چه خواهد شد و تکلیفش چیست؟ ترات مقداری صحبت کرد و گفت که محمدرضا طرفدار شدید آلمان ها است. و ما ...
آقاجان مرا از خودت دور نکن
.... در را باز کردند و چشممان نورانی شد به مکعب نور و روشنایی. آقای علم الهدی و آقای مروی با آداب وارد ضریح شدند و مشغول غبارروبی. بعد از غبارروبی بسته های حاوی غبار حرم هدیه گرفتیم و راهی مهمانسرا شدیم به صرف صبحانه. بعد برگشتیم سمت تالار ولایت و از سخن های مادران شهدا بهره جستیم و بعد از نماز جماعت با بسته ای از هدایای رضوی و باز هم ژتون ناهار جلسه را ترک کردیم. تمام وجود چشم و گوش بودم. حالا که دوماه از آن دیدار گذشته، ما از خیر مهاجرت گذشتیم و من همه اش را از امام رضا (ع) می دانم. از آن جمله که گفتم: آقاجان منو از خودت دور نکن. وقتی وارد مهمان سرای حضرت شدم زیر لب زمزمه کردم: مرا به مهمان پذیر باران دوباره در صحن خود فراخوان پناه من! از شما چه پنهان که دست خالی تر از کویرم و این خاطره به یادگار ماند از روزی که دقایقی را به شوق دیدار ضریح و غبارروبی مزار پشت در نشستیم و از طلوع آفتاب تا زوال ظهر را مهمان خوان وسیعش بودیم. ...
استوری های چند جوان باعث جنایت شد
می کنی. روز حادثه قرار بود دوستم، جاوید، به خدمت سربازی برود. من در مهمانی او دعوت بودم اما مادرم اجازه نداد بروم. برای همین بچه ها مقابل خانه ما آمدند. به مادرم گفتم در خانه پدربزرگ که همان نزدیکی است می نشینم و جایی نمی روم. مادرم قبول کرد. جاوید، مشروب آورده بود. ما یک لیتر مشروب خوردیم. بچه ها استوری های سالار را به من نشان می دادند و می گفتند ببین چه چیزهایی درباره ات نوشته. این طوری من را تحریک می کردند. بعد یک لیتر دیگر مشروب خوردیم. من مست بودم و متوجه نبودم چه می کنم. سالار و حسین من را مسخره کرده بودند و من خیلی ناراحت بودم. همان لحظه دعوای ما بالا گرفت و من حسین را زدم. در ...
فیلم / لاله مرزبان پارتنر شهاب حسینی: رفته بودم بانک رئیس شعبه میشناخت منو اومدم برگه ها رو بهش بدم برگه ...
. امروز صبح که می خواستم به بانک بروم، ناگهان برق ها قطع شد. نمی دانستم چه کار کنم، بانک باز بود اما با شرایط عجیبی مواجه بودیم. رئیس شعبه با لطف و زحمت فراوان ترتیب کار مرا داد. وقتی نوبت تحویل برگه ها شد، او با لبخندی گفت: آبان بگو ثابت نمرده! لاله ادامه داد: در آن لحظه شوکه شده بودم. برگه ها را در دست داشتم و برق قطع بود، همین باعث شده بود کمی نگرانی به وجود بیاید. با شنیدن حرف رئیس بانک، ناخودآگاه گفتم: "ثابت مرد، ولی امیر زنده است!" بعد به خودم آمدم و خنده ای بلند کردم. کل ماجرا به شکل کاملاً بامزه و غیرمنتظره پیش رفت. ...
راز سرقت 30 میلیاردی خانه تاجر فاش شد
رهایی اش خبر داد و گفت: آدم ربایان با این تصور که وضع مالی ام خوب است، مرا با خود بردند تا از من هم اخاذی کنند. آنها مرا به سوله ای منتقل کردند و از من پول می خواستند اما چون من ورشکسته شده بودم و پولی نداشتم، به همین دلیل مرا آزاد کردند. هشت ماه بعد اظهارات اشکان نیز اطلاعاتی در اختیار کارآگاهان پلیس قرار نداد تا به رد و سرنخی از آدم ربایان برسند. تحقیقات پلیسی ادامه داشت تا اینکه در یکی از روزهای زمستان امسال، گزارش زورگیری گوشی تلفن همراه در یکی از خیابان های شمالی پایتخت به پلیس اعلام شد و مأموران با طرح مهار موفق شدند سارق و همدستش را که هر دو سوار بر موتورسیکلتی ...
تاجر ورشکسته پشت پرده سرقت 30میلیاردی | پیامک کشف شده در گوشی سارق اسرار سرقت بزرگ را فاش کرد
حادثه سرقت شده و گزارش سرقت آنها در سامانه پلیس ثبت شده است. 48 ساعت بعد؛ رهایی گروگان جست و جو برای یافتن اشکان، تاجری که گروگان گرفته شده بود، ادامه داشت تا اینکه 48 ساعت بعد آدم ربایان او را در بیابان های جنوب تهران رها کردند. او که به شدت مجروح شده بود توسط راننده خودروی عبوری درحالیکه کیسه ای روی سرش بود با دست و پای بسته پیدا شد و برای درمان به بیمارستان انتقال یافت. او پس از بهبودی به پلیس گفت: آدم ربایان تصور می کردند من هم ثروتمندم و برای همین مرا برای اخاذی با خود بردند. تمام مدت گونی روی سرم بود و آنها مرا به یک سوله منتقل کردند. 48 ساعت در آنجا شکنجه ام کردند اما ...
اوسیمن: ناپولی با من مثل سگ رفتار کرد؛ آن ویدئوی تیک تاک قلبم را شکست
کردند مرا به هر جایی بفرستند تا فقط بازی کنم، اما با من مثل یک سگ رفتار کردند: برو اینجا، برو آنجا، این کار را بکن، آن کار را بکن. من سال ها زحمت کشیده بودم تا به این جایگاه برسم و نمی توانستم چنین رفتاری را بپذیرم. من عروسک خیمه شب بازی نیستم کونته هم نتوانست اوسیمن را به ماندن متقاعد کند. او درباره آن گفت وگوها افزود: البته که تلاش کرد، حتی با این که بعضی ها می گفتند او مرا نمی خواهد. واقعاً جدی می گویند؟ کدام مربی در آن مقطع نمی خواست من را داشته باشد؟ به محض این که آمد، کونته مرا به دفترش صدا زد و گفت از شرایط آگاه است، اما با وجود همه چیز، دوست دارد که بمانم. من به او گفتم دوست داشتم با او کار کنم، اما تصمیمم را گرفته بودم: نمی خواستم در جایی بمانم که در آن احساس خوشحالی و آرامش نمی کردم. ...
روایت های شمس الواعظین از جنگ 12روزه؛ از انتقاد از صداوسیما برای مخابره تصاویر ویرانی تا ماجرای کسری ...
در نهایت از دونالد ترامپ برای فشار بر شیخ تمیم بن حمد آل ثانی (امیر قطر) به منظور میانجی گری یا تأثیرگذاری بر رهبران ایران. شمس الواعظین در ادامه، با بیان اینکه روند تحولات را از نزدیک دنبال می کرده، گفت: بنده تقریباً لحظه به لحظه از روند وقایع آگاه بودم و یکی از کسانی بودم که پیش بینی کردم: اگر ایران بتواند چهار روز در برابر روند فعلی مقاومت کند —با توجه به آنچه مشاهده می کردیم— اسرائیل ناچار به درخواست آتش بس خواهد شد. دقیقاً در روز دوازدهم جنگ، اسرائیل تقاضای آتش بس کرد و اعلام نمود که دیگر قادر به ادامه ی جنگ در شرایط فعلی نیست. او در مجموع، مجموعه روایت های خود را ...
کریم باقری: در صف نان بربری و سنگگ شاطرها خارج از نوبت می خواهند لطف کنند و نان بدهند اما نمی گیرم و می ...
به گزارش سرویس ورزش ساعدنیوز ، کریم باقری نامی فراموش نشدنی برای پرسپولیس و تیم ملی ایران است. این بازیکن بزرگ چهارم شهریور سال 1389 در مصاحبه ای مفصل که در خبرورزشی منتشر شد، بخشی از ناگفته های زندگی ورزشی و حتی غیرورزشی خود را بر زبان آورد. خواندن چکیده حرف های آقا کریم هنوز هم جذاب است پس آن را از دست ندهید: من در خانواده از همه فرزندان کوچکتر بودم بنابراین باید در تمام صف ها قرار می گرفتم. از صف نان گرفته تا صف نفت و... پدرم راننده ماشین سنگین بود و شکر خدا شرایط بدی نداشتیم. در مدرسه تیم خوبی داشتیم که شامل من، علیرضا اکبرپور، ستار همدانی و چند بازیکن دیگر می شد. یک ...
جزئیاتی از حضور بدل صدام در جنگ عراق علیه ایران
توانی برای کشورت انجام دهی، سخن زیبایی است. جواب دادم: قطعا ... به ویژه که شما آن را در مضمون مناسبی به کار بردید. نگاه عمیقی به من کرد و گفت: درحال حاضر تو می توانی خدمت بزرگی به کشور بکنی. می خواهم زمانی را در جبهه جنگ در کنار نیروهای قهرمان مان باشم. سپس، بلند شد و به سمت پنجره رفت و در آنجا ایستاد. دست هایش را به پشتش تکیه زده و شانه هایش را بالا گرفته بود؛ طوری که گویی در حال سان دیدن از یک واحد نظامی است. سپس گفت: آنها نیاز دارند رئیس شان را ببینند. لازم است بدانند که او در کنارشان است. سپس برگشت و ادامه داد: من شخصا قادر به انجام این کار نیستم. جنگ از اینجا اداره می شود و هیچ یک از ...
عیار مردانگی یک پسر 15 ساله
مانده بودم و طفل شیرخواره ام اجازه کندن از زمین را به من نمی داد. مادرت مانند خورشید می تابید و من قابلیت استفاده از آن همه نور را نداشتم. از کنارم عبور کرد و من هنوز در همان نگاه مانده بودم. نماز تمام شد و روی صندلی ای نشست که برایش آماده کرده بودیم به صندلی تکیه داد و شروع کرد به صحبت. گفتم تکیه؛ از مادرت شنیدم که تو و برادر و پدرت آنقدر مرد بوده اید که خیالش راحت بوده و در همه بالا و پایین های زندگی به شما تکیه می کرده... اصلا آمده بودم که بفهمم قلق تربیت فرزند پسرش چه بوده ، پسری پانزده ساله که بیشتر از مردی چهل ساله می فهمید!!! اصلا باید می فهمیدم که چه شد تا برای یک ایران شدی تکیه ...
پسر آرایشگر قربانی کینه دوستش شد
...> متهم جواب داد: من اعتراف نکردم و نزدم. قاضی گفت: فیلمی که شما قبل از جنایت رفتی و چاقو خریدی موجود است، شما با قصد قتل به محل حادثه رفته بودی؟ متهم پاسخ داد: من برای دعوا رفته بودم اما قصدم کشتن او نبود. نمی دانم چه کسی او را کشت چون مست بودم. پس از آن اردلان به جایگاه رفت و با رد اتهام معاونت در قتل گفت: من اصلاً در زمان وقوع قتل در محل نبودم و هیچ نقشی هم در ماجرا نداشتم. من نه خصومتی با مقتول داشتم و نه با او درگیر شدم. ناصر نیز اتهامش را رد و اظهار کرد: بعد از خوردن مشروب بهرام از ما خواست برای تفریح بیرون برویم اما به یکباره به سمت مغازه مقتول رفت و با او درگیر شد. من نقشی در درگیری او نداشتم و ضربه ای هم به مقتول نزدم. با پایان جلسه قضات برای صدور رأی وارد شور شدند. ...