سایر منابع:
سایر خبرها
طاهرزاده: 29 بهمن تبریز تجلی اتحاد نیروهای سیاسی/ ارسلانی: اگر خطری به این ملت برسد باعث و بانی آن امثال ...
او را مورد هدف گلوله قرار داد. عده ای جنازه محمد تجلا را به دوش گرفتند اما ماموران شاه مردم را به رگبار بسته بودند و خیلی ها نمی توانستند جلوتر بیایند اما وقتی جنازه محمد را وارد محدوده کردیم، مردم به جوش آمدند و چند هزار نفر به تشییع پیوستند. حق شناس را دیدم که کلاه از سر افتاده بود در همین حین فریاد “درود بر خمینی” و “مرگ بر شاه” در خیابان ها طنین انداز شد و همه ی شهر به هم
گرایش 70درصد اساتید دانشگاه به غرب/سران فتنه و دشمنان انقلاب در یک خط قرار دارند
امریکا بگوید همانطور که به شما قول داده بودم بدون شلیک یک گلوله، پیچ و مهره صنعت هسته ای ایران را باز کردم . قاسمی به این سوال که انقلابی جوان، سرباز در جلوی فرمانده حرکت می کند یا پشت سر فرمانده؟ پاسخ داد: سرباز در مبانی فکری و مواضع سیاسی پشت سر فرمانده و رهبر حرکت می کند اما در میدان عمل باید جلوی فرمانده و رهبر حرکتکند چون براساس مدلی که تاحالا بوده اما خوب نبودو افرادی همچون حسین خرازی
صفارهرندی: استعداد تکرار فتنه 88 وجود دارد
: چه کسی خطبه عقد را خواند؟ مهریه چقدر بود؟ مهریه که همان چیزی که الان سنت جاری است بین همه بچه هایی که دارای دغدغه های مشترک هستند، 14 سکه و ما این توفیق را داشتیم، عقدمان را حضرت امام(ره) خواندند. مجری: شما اهل عاشقانه نوشتن برای همسرتان هستید، می نویسید؟ الان در ترک هستم یعنی از بی همتی و از فرصت نکردن، ولی بله آن زمان یک چیزهایی نوشتم. مجری: همسرتان که
زرشناس: غایت نفوذ سیاسی است
زرشناس من می پذیرم. یک ضرب المثلی وجود دارد که می گوید اگر دردم یکی بودی چه بودی، اگر دردم فقط بروکرات ها و تکنوکرات ها بودند... من می خواهم بگویم که این غرب صرفاً غرب نیست که به پایان خودش رسیده و به نفس نفس افتاده، سنت تاریخی ما هم به نفس نفس رسیده است بوی تعفن این سنت تاریخی همه جا را گرفته، عالم اسلام را نگاه کنید، داعش را نگاه کنید، بوکوحرام و... شبیه این جریان ها را با شدت و ضعف در
مرگ مرموز شوهر در پی رابطه پنهانی همسر
هم بلافاصله به آنجا رفتم. اما فکر می کنم موضوعات دیگری هم در میان است و برادرم خیلی مشکلات داشت و با همسرش درگیر بود. او متوجه شده بود لاله همسرش با مردی رابطه دارد و حتی فیلم آنها را دیده بود. می خواست او را طلاق دهد و سر این موضوع خیلی کشمکش داشتند اما به خاطر اینکه بچه داشتند، من مخالف بودم و همه اعضای خانواده هم به برادرم می گفتند این کار را نکن. قرار بود من همسر برادرم را به مکان
کودکان بی گناه قربانی مادران شیشه ای
دختری سه ساله. دلم به حال دخترم و آینده سیاهی که من و شوهر معتاد و قاچاقچی ام برایش رقم زده بودیم، می سوخت. دنیای او را هم خراب کرده بودیم. دلم به حال دردانه ام می سوخت اما اعتیاد آنقدر در تار و پودم تنیده بود که انگار دخترم را هم نمی دیدم. روزهایی که مواد نداشتم و نشئه می شدم به جان خودم می افتادم. رعشه بربدنم می افتاد. همه جا را به هم می ریختم. وسایل خانه را می فروختم تا خرج موادم کنم. گاهی آنقدر
روایتی از فروریختن پلاسکو در گفت وگو با آتش نشانی که از مرگ نجات یافت: جز دو منطقه در تهران، به ساختمان ...
آن زمان هم ما ریزش را احساس نمی کردیم.در حالی که همگی روی زمین نشسته بودیم ناگهان همه چیز تیره و تار شد و من به عقب پرت شدم. زمانی که به خودم آمدم متوجه شدم یک تیرآهن ضخیمی روی یکی از آتش نشانانی که در حال اطفاء حریق بود،افتاد. تمام این اتفاقات به اندازه یک چشم بر هم زدن به وقوع پیوست،یکی دیگر از بچه ها سر همان صحنه بین دو آهن گیر کرده بود و بعد هم دو پایش شکست، چون من با آنها فاصله ام بیشتر بود
چمران، آنگونه که من می شناختم
دستم را گرفت و دوربین فیلمبرداری را برداشتیم و به اتفاق هم به سمت جبهه دشمن راه افتادیم. ابوالفضل کاسترو می گفت: من با همه سوابقی که در جنگ های مختلف داشتن از شدت ترس دست و پایم می لرزید و پیش خودم گفتم که آخه این چه کاری است که ایشان می کنند. عقب تر از او حرکت می کردم، رو کرد به من و گفت: بچه های ما با این همه انگیزه و شور و اشتیاق در صحنه نبرد حاضر شده بودند این گونه به خواب رفته اند
خاتمی 25 خرداد 88: باورکنید نقطه فشار به رهبری همین جاست!
با نگاهی دقیق تر به محتوای اظهارات اصحاب فتنه مشخص می شود که هدف اصلی فتنه سال 88، نه ابطال انتخابات و نشانه روی احمدی نژاد که ابطال اصل ولایت فقیه و نشانه روی رهبر معظم انقلاب بود؛ هدفی که در شعارهای مرگ بر اصل ولایت فقیه نیز از زبان اغتشاشگران جنبش سبز شنیده می شد. موارد زیر تنها مشتی از خروارها و اندکی از بسیارها اسناد و شواهد فتنه گران در راستای نابودی ودیعه امام خمینی(ره) است. پیشاپیش از انتشار عبارات توهین آمیز و الفاظ رکیک به کار رفته علیه رهبر معظم انقلاب عذرخواهی می شود.
فردریک بَکمن از مردی به نام اُوِه می گوید
این بود که من خیلی زود - چهار یا پنج سالم بود- خواندن را یاد گرفتم. جالب اینکه مادرم معلم بود. وقتی که مدرسه رفتم کتاب های بسیاری از جمله کتاب های بزرگسالان را خوانده بودم، در هشت سالگی کتاب ارباب حلقه ها ی تالکین را خوانده بودم. اگر بپرسید آیا از همان کودکی برایتان روشن بود که می خواهید به عنوان یک نویسنده، به قول معروف، چرخ زندگی تان را بچرخانید، جواب می دادم: نه، من اصلا هیچ برنامه ای
آلخاندور آمنابار؛ لاتین تبار سینما بلد
فیلم های بزرگی چون بچه رزماری ، جن گیر و طالع نحس به این فکر افتادم که باید چیزی در مورد شیطان بسازم ولی نمی توانستم رویکرد مناسبی پیدا کنم و شاید نتوانستم سوژه ای به اندازه کافی واقعی پیدا کنم. چیزی که اجازه بدهد معنای آن بیشتر بیان بشود. سپس به مطالعه و بررسی بیشتر در موردبدی ها و سوء مراسم شیطانی پرداختم و موضوعات بسیار واقعی کشف کردم. موارد پرشگفتی که در شمال آمریکا اتفاق افتاده بودند
گفتگو با پدیده شمشیربازی ایران، مجتبی عابدینی
سالگی پسرها خیلی مسئولیت پذیر نیستند. اما من ول کن تمرین نبودم. سال 1379 که مدال طلای نوجوانان آسیا را گرفتم، هم جبران تمام آن پیاده روی های مسیر خانه تا شیورزی را کرده بودم و هم دیگر یک چیزی توی وجودم افتاده بود که نمی توانستم شمشیربازی را رها کنم. تمرینم بعد از آن مدال تقریبا دو برابر شد و ذهنم را از شمشیربازی نتوانستم خالی کنم. سال 81 به جوانان آسیا رفتم و نقره گرفتم و سال 83 در همان
گفتگو با عکاس آیت الله هاشمی
اعلام کاندیداتوری در 92، رد صلاحیت، پیروزی روحانی و همین طور در روز پیروزی ایشان با رای حیرت انگیز در سال 94؟ ایشان روح بزرگ و قلبی مهربان داشت. یادم هست که سال 84 همان روزی که نتایج آراء را اعلام کردند، به یکی از همکاران حفاظت تماس گرفتم و گفتم، حال ایشان چطور است؟ گفت: با این که اکثر بچه ها ناراحت هستند، ایشان سر حال و خوب هستند. چند روز بعد برای عکاسی از یک دیدار که در دفتر ایشان بود
دسته گلی برای عروس
/> راست می گفت عروس زیبا مضطرب بود. عروسی هم بیشتر مثل یک میهمانی بود که آشنایان با یکدیگر صحبت می کردند. من زبانم قفل شده بود. انگار همه آنهایی که ساعاتی پیش مرا مامور کردند تا در این عروسی حاضر شوم به من خیره شده بودند. دهانم قفل زده بودند. تصویر تک تکشان جلوی چشمانم رژه می رفت. نگاه پدرم ، نماز مادرم و اشک های مادربزرگم دایما در جلوی دیدگانم بود. عروسی هم که کنار دستم نشسته بود از شدت اضطراب
خوابی که مجری معروف زن تلویزیون را به پابوسی امام رضا(ع) کشاند+عکس
غروب بر می گردد. آن روز خورشید غروب کرد و هر چه زنگ می زدم معین رضا پاسخگو نبود. خیلی دلواپس شده بودم. بالاخره. گوشی تلفنش را جواب داد و گفت: در هنگ مرزی تایباد هستند و ماموریت شان دو روز طول می کشد. با شنیدن این حرف کمی ناراحت شدم و گفتم: قول دادی زود برگردی و حالا حرف دیگری می زنی! ناهید زیارتی در حالی اشک می ریخت، افزود: خانه پدرم رفتم و تا آخر شب دمق بودم. ساعت 11شب بود که خوابیدم. اما نیمه
25 سال پیش که ازدواج کردند فکرش را هم نمی کردند چنین پیش بیاید!
/> پیرزن به تندی جواب داد: پسرم من یک مادر هستم. از نگاه کردن به چشم های بچه هایم می فهمم چه حالی دارند. تو هم مثل پسر خودم می مانی... آسانسور رسید و هر دو سوار شدند. در همان حال پیرزن پرسید: دوستش نداشتی؟ و خسرو بدون معطلی جواب داد: عاشقش بودم. حالا هم دوستش دارم. خانمم هم مرا دوست دارد... آسانسور به پایین حرکت کرد. اما نگاه خسرو روی عددهای قرمز طبقات ثابت ماند که شمارش معکوس داشتند؛ درست مثل
سردم بود جابر چیزی بهم داد که احساس سرما نمی کردم / از نواب تا صادقیه را پیاده رفتم
نخ سیگار. دو، سه ماه بعد دوباره یک نخ دیگر هم کشیدم و کم کم به تعدادش اضافه شد، اما نگذاشتم پدر و مادرم بویی ببرند، اما بعد از مدتی پای مواد هم به زندگی ام باز شد. یک روز که همراه رفیقم به پشت بام رفته بودیم، بدجوری سردم بود. گفتم چه کنیم با این سرما؟دوستم یک تکه تریاک داد دستم و گفت بخور. گفتم نکُشد؟ گفت بخور خیالت تخت. خوردم. نیم ساعت بعد نه خسته بودم، نه احساس سرما می کردم. انرژی ام زیاد شده
ناگفته های مهدیه محمدخانی ، خواننده موسیقی سنتی
/> در حال حاضر وقتی به گذشته نگاه می کنم احساس می کنم همه پستی و بلندی های مسیر پیش رویم لازم بوده که اتفاق بیفتد و خوشحالم که جاهایی خیلی عمیق غمگین شدم و درد کشیدم. چون همین اتفاقات بیشتر مرا ساخت. مهم این است که از روز اول به راهی که رفتم ایمان داشتم. این اجراهای خارجی که گفتید بودجه اش از کجا تامین می شود؟ بیرون از ایران همیشه برنامه گذارانی هستند و همچنین ایرانی هایی که
تبارشناسی اندیشه تمدن اسلامی از مشروطه تا انقلاب اسلامی
نبود، اما برای بسیاری از آنها که بر اساس نوعی فهمیدگی روی مبانی انقلاب مشروطه حرکت می کردند و انقلاب را به رغم خواست سنت گرایان، به نقطه غیر قابل برگشت رساندند، روشن بود که ایران برای ورود به عرصه تمدن، باید چنین انقلابی داشته باشد. مشروطه، تجدد و رفع عقب ماندگی! گرچه مسیر کلی انقلاب مشروطه همان بود که گذشت، اما اختلافات درونی در باره بسیاری از مفاهیم و مسیر کلی وجود داشت. در
هم بازی اژدها
. پیرمردها هم از فرصت استفاده کردند و پریدند توی دریا. چنان هم سروصدا راه انداخته بودند که انگار یک مشت بچه مدرسه ندیدبدید را آورده اند دریا. من آی دلم می خواست بروم توی آب. آخر، ششصدتا تابستان بود که منتظر بودیم بابا ما را ببرد دریا و نبرده بود. حالا هم که یک بار نصیبم شده بود بیایم دریا، گیر این اژدها افتاده بودم که عاشق نون بیار کباب ببر بود. نمی دانم این بازی را کی یادش داده بود
ایرانی ها پای قصه های جهان
در شب های بلند زمستان دور هم جمع می کرد و برای مان قصه می گفت. محفل گرمی که همیشه با قصه گویی مادرم در خانه ما برقرار بود و هنوز هم است. صادقی درباره تجربه و محفل های قصه گویی اش توضیح می دهد: یک گروه قدیمی از اهالی روستا از 60 تا 100 ساله هستیم. هفت خانم و پنج آقا که از گذشته تا امروز هر دو یا سه شب یک بار دور هم جمع می شویم. از خاطره های قدیمی و قصه های بومی می گوییم. همین محفل و با دوستان بودن
شهیدی که آرزویش، شهادتِ در سجده بود
دارم شهادتم در حالی باشد که در سجده هستم. یکی از دوستان می گفت: در حال عکس گرفتن بودم که دیدم یک نفر به حالت سجده پیشانی به خاک گذاشته است فکر کردم نماز می خواند، اما دیدم هوا کاملاً روشن است و وقت نماز گذشته، همه تجهیزات نظامی را هم با خودش داشت. جلو رفتم تا عکسی در همین حالت از او بگیرم دستم را روی کتف او گذاشتم، به پهلو افتاد. دیدم گلوله ای از پشت به او اصابت کرده و به قلبش رسیده، آرام بود انگار
انتقادعطاءالله مهاجرانی از سخنان عبدالکریم سروش درباره آیت الله هاشمی رفسنجانی
دانشگاهی دارند. ایشان متخصص ماشین های درون سوز هستند و درباره این حوزه ها کار کردند، سوم ایشان به مقام رهبری نزدیک هستند، سال ها مسئول نهاد ریاست جمهوری بودند و می توانند گزارش ها را مستقیم خدمت آقا بدهند، در واقع این جمله، جمله محاسبه شده ای بود که ایشان گفت؛ یعنی وقتی که بحث تمام شده بود من یک اشاره ای کردم به آقای هاشمی که همه حرف ها زده شد، یعنی فرهنگ زمانی نبود که رئیس جمهوری یک طرف قضیه را بکشد و
دستمال سرخ ها چگونه تشکیل شدند
منفجر شده بود، آتش برمی گشت سمت خودش. روشنایی ایجاد شد که علیرضا شجاع داوودی توانست او را خوب ببیند و صاف بزند وسط سینه اش و به درک واصلش کند. اما باقی ضد انقلاب همین طور داشتند می زدند و از بالای بلندی به ما که در جاده بودیم اشراف داشتند. من به اصغر گفتم پوشش تان می دهم شما بروید. آنها رفتند و خودم هم می خواستم عقب بکشم که دیدم همین طور دارند از پشت سرم تیراندازی می کنند. نگو محاصره ام
شهدا واسطه ازدواج من و حسین شدند
همسرش زیارت عاشورا زمزمه می کرد. وقتی به خانه مادر شهید رسیدیم جمعیت زیادی در آنجا حضور داشتند. همه این اتفاقات و تصاویر در ذهنم نشان از شهادت محمد حسین داشت اما من نمی خواستم باور کنم که برایش اتفاقی افتاده و شهید شده است. وقتی برادرم آمد و من را در آغوش گرفت، گفت تو همسر شهید شدی. آنجا بود که دیگر متوجه حال خودم نشدم. محمدحسین 14 خرداد شهید شد و روز16 خرداد به ما خبر شهادتش را دادند و شنبه 18
از خودگذشتن بین آهن و آتش
عملیات اطفای حریق این 16 نفر هم شرکت داشتند که در زیر آوارهای پلاسکو به درجه ی شهادت نائل شدند. عکس ها را که نگاه می کنم خیلی از آن ها جوانند، انگار خیلی سال نیست که از نوجوانی شان گذشته است. فکرش را بکن، چند سال قبل، آن ها مثل ما پشت میزهای مدرسه شیطنت می کردند و حالا قهرمانان شجاعت و ازخودگذشتگی هستند. یک روز در کلاس ما رادمان منصوری، 14ساله است. او به یکی از
حکایت باغ سیب
و بعد هم آفت می زند. آفتی که به درخت های پیر افتاده بود، حتی به درخت های دیگر هم سرایت کرده بود. از یک طرف، چهار، پنج میلیارد تومان خرج سیستم آبیاری قطره ای باغ سیب شده بود و این هزینه برای درختان خشک به صرفه نبود. برای همین حالا در قطعات مختلف درخت کاشته می شود تا باغ به سرعت احیا شود. این فاز اوایل فروردین تمام می شود. عددی که آجرلو برای نهال های تازه می دهد این است: 227 هزار و 800 . قرار
فرمانده ای که آخر به گردانش رسید +تصاویر
چیه؟ پدر پاسخ داد: دارم می روم سمت شهر و برنمی گردم، حتی نقل می کردند: 3-4روز قبل وسایل را به عقب ارسال کرده بود. پدر با این که 40روز در منطقه فعالیت داشت ولی در آنجا به شهادت نرسید، به دلیل این که در چشمش لنز داشت و اوضاع منطقه و مشکلات گرد و خاک به لنز آسیب وارد می کرد. بعد از 3روز برای درمان به پدر مجوز داده می شود که همراه بچه های تدارکات برای معاینه به شهر برود که از ناحیه سر مورد
زنی که ایران را ترساند
خراسان را به محاصره خود درآورند و یک گروه ویژه نیز کوچه لاریجانی را زیرنظر گرفت. خانه ای که ایران در آن پنهان شده بود از هر طرف تحت محاصره قرار گرفت. چند مامور از طریق خانه های همسایه خود را به پشت بام رسانده و از این طریق وارد حیاط این خانه شدند. ساعت 9 شب، ایران غافل از محاصره خانه تصمیم گرفت آنجا را ترک کند که دستگیر شد. ایران شریفی پس از دستگیری در کلانتری 14 بازجویی شد و در نخستین
واکنش اولیه چهره ها به خبر درگذشت آیت الله
بابا اتفاقی افتاده است. هنگامی که با محسن صحبت می کردم از او پرسیدم که برای بابام اتفاقی افتاده که او گریه کرد. پرسیدم که آیا ایشان فوت کرده اند جواب داد نه، در بیمارستان هستند و حالشان بد است. زمانی که من به بیمارستان رسیدم اولین نفری را که دیدم آقای دکتر زالی رئیس نظام پزشکی بود. از او پرسیدم که حال پدرم چطور است که ایشان گفتند تمام کرده است؛ زمانی که من به بیمارستان رسیدم همه چیز تمام شده بود