سایر منابع:
سایر خبرها
روایت متهمان از قتل بنیتا
/> سر قرار چه گذشت؟ قیامدشت، سر چهارراه اول ایستادم و مهدی را سوار کردم. عقب را نگاه کرد و بچه را دید. گفت او را به آژانس تحویل بده تا پیش خانواده اش ببرند. گفتم آژانس از کجا بیاورم؟ گفت خب به تاکسی خطی بده. آن هم نمی شد. دست آخر گفت من می روم، بچه و ماشین را گوشه خیابان رها کن. چیزی از ماشین دزدید؟ ضبط ماشین و دو سه تا عینک و آچار برداشت. بعد سوار ماشین یکی از
مجوز ویژه به یک وزیر برای خرید 50 شاسی بلند سوزوکی/ توطئه تکفیری ها در حاشیه شهر مشهد/ مرعشی برای شهردار ...
بود نخبگان جامعه، اصحاب رسانه، مدیران و نمایندگان و اعضای شورای شهر مسیر را اصلاح می کردند و ما به سمت پوست اندازی و کادرسازی در سطح مدیران می رفتیم تا این دوره زمینه ای شود تا بتوانیم در دوره های بعد نیروهای جوان تری را وارد عرصه کنیم. وی می افزاید: باید از دوستان پا به سن گذاشته در اتاق های فکر و حوزه های مشورتی کمک بگیرند. وقتی شرایط فراهم نمی شود که مدیران بعدی در راس کار قرار بگیرند
تبلیغ کتاب ولایت فقیه امام توسط ورزشکار مشهور آمریکا
یکی از بازیکن های معروف گفته بیا این کتاب را بخوان او هم کتاب را خوانده و گفته وای این چه کتاب خوبی است. این شخص کیست که این همه حرف های درست و حسابی می زند بعد می گفت صفحه دوم یا سوم کتاب را نشانش دادم و گفتم این حرف امام خمینی است و به او گفتم دیدی درباره امام خمینی دروغ می گویند همان طورکه درباره ما سیاه پوستان دروغ می گویند. عبدالرئوف فعالیت های تبلیغی هم در معرفی اسلام و تشیع دارد
کودکان آزاد در مدرسه های سبز
خواندم و درس خواندم. من اصلا کودکی نکردم. الهام عبداللهی، مادر یکی از بچه هاست و می گوید؛ حالا بعد از 36 سال یاد گرفته با پسرش کارن کودکی کند: خانه فضای بسته ای است و سرگرمی ها برای کودک تنوع ندارد، اما در مدرسه طبیعت ارتباط با طبیعت، دست ورزی، ارتباطات و تمام کارهای لازم برای رشد ذهنی فراهم است. روزهای اول احساس خطر می کردم، چون بچه من از آمده بود یک جای پر از چاله و چوله که از برف سُر شده بود اما کم
ای موگرینی ندیده هاااا...
گرفته بودند و آن را منتشر تا مردم هم ببینند و فیض ببرند، از دست این عکاسان خلف! کلمه فیض را نوشتم به یاد این شعر حافظ علیه الرحمه افتادم که فیض روح القدس ار باز مدد فرماید دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد فی الحال این بیت زیبای حافظ شیرین سخن به چه خاطر به یادمان آمد و آن را نوشتیم، خدا عالم است! اما نه! صبر کنید به گمانم که بی ارتباط با بیت اول شعر نباشد، آخر مجبور شدیم سری به کل غزل
تغییرات روحی شهید عبداللهی در روزهای آخر
گفت سه تا شهید گمنام آوردند برویم؟ گفتم برویم . موتور تریل قرمزرنگی داشت. آن روز نزدیک بود ما را با موتورش به کشتن بدهد. بعد از تشییع، یکی از شهدا شناسایی شد. من این موضوع را از برادر شهید شنیدم که خواهرش خواب شهید را دیده بود که به او گفته بود، همه کسانی که برای تشییع پیکر من آمده اند، حتی آنها که در پیاده رو عبور کرده اند را شفاعت می کنم . رحیمی در این باره که چرا علی آقاعبداللهی برای
شرط پدر برای خاکسپاری فرزندانش
زاده را مقابلم دیدم. گفتم: کجا بودی؟ پس از مرخصی تو را پیدا نکردم تا وسایل شخصیت را تحویلت بدهم. پاسخ داد: در گردان بودم. روز گذشته به عنوان آمبولانس گردان نیروها را تا خط همراهی کردم. باید به دوکوهه برمی گشت اما با اصرار مانده بود تا مجروحین را از منطقه به عقب بیاورد. صحبت هایمان آن شب تا اذان صبح طول کشید. بعد از کمی استراحت، محمدکاظم در یک جمع شش نفره زیارت عاشورا قرائت کرد. حال و هوای رزمندگان
تابلوی روی دیوار خبر شهادت محمدرضا را به همسرم داد!
. همان شب اعلام کردند که صدام پاتک سنگینی زده و جمعی از رزمندگان شهید شدند. مادرشان متوجه شده بود که برای یکی از بچه ها اتفاقی افتاده است. شب که به خانه آمدم، خبر شهادت محمدرضا را به وی دادم. همسرم با شنیدن خبر شهادت محمدرضا خدا را شکر کرد و گفت که خوشحالم که در مقابل خدا و ائمه رو سفید شدم. همیشه می گفتیم که ای کاش در زمان امام حسین (ع) بودیم و وی را یاری می کردیم و امروز هم امام خمینی (ره) راه قرآن و امام حسین (ع) را ادامه می دهد. خوشحالم که فرزندام این راه را برای خودشان انتخاب کردند. انتهای پیام/ ...
ترانه ضامن آهو در کارنامه هنری ام و تاریخ موسیقی ایران ماندگار شد
56 روز بود که من را ندیده و حتی صدایم را هم نشنیده بود، به تهران آمد، خاطرنشان کرد: همان شب که به عیادت من آمده بود، خواب دیدم که در همان هتل در مشهد هستم و نزد پرسنل هتل گلایه می کنم که من دیگر به حرم امام رضا(ع) نمی آیم، صبح بیدار شدم و این بار با عنایت خاصه امام رضا(ع)، صدای من بعد از 56 روز شفاف بود. به شکل باورنکردنی صدایم مثل روز اول برگشته بود. این خواننده مطرح پاپ کشور بابیان وضعیت
به همسرش گفت خداحافظ سالار و رفت
که در رکاب هنرمرد جانباز دفاع مقدس یعنی حمید حسام که امروز به حق از نویسندگان صاحب نام و از چهره های درخشان این رسالت نورانی به شمار می رود مشغول مشق عشق بودم. در گفتگویی وقتی صحبت از غربت و گمنامی شهید شهبازی شد، گفت: او خودش نمی خواهد مطرح بشود و حتی الان هم نمی گذارد و این را در خواب به یکی از همرزمان هم گفته و... به رگ غیرتم برخورد و با همان بی ادبی که تا امروز هم با من هست گفتم: مگر دست خودش
ادعای سهامدار یک بیمارستان خصوصی ساخته نشده به نام اندیشه
زالی و پیوندی آشنا شدم و این شرکت را با هم افتتاح کردیم و می خواهیم هفت بیمارستان را به صورت زنجیره ای در سطح شهر تهران تأسیس کنیم . وی اضافه کرد: در تبلیغاتی هم که برای پزشکان فرستاده شده بود و همینک اسنادش موجود است اشاره شده بود که شرکت اندیشه طب قصد ساخت هفت بیمارستان فوق تخصصی در سطح شهر تهران را دارد که حتی تعداد تخت خواب و تعداد سهام آن بخش و قیمت آن سهم را هم در
آرزویم دیدار با رهبر معظم انقلاب است
رهبری سفارش کردند هر که توان دارد باید در کار فرهنگی هزینه کند من هم همه تلاشم را برای ترویج قرآن در روستا به کار گرفتم. مدیرخانه قرآنی روستای کودزر فراهان ادامه داد: عشق به قرآن، عشق خدا را در دلم ایجاد کرد برای خدا نامه می نویسم و از مشکلات و آرزوهایم می گویم یکی از این آرزوها دیدار با رهبر معظم انقلاب است حتی خواب این دیدار را هم دیده ام و منتظر تعبیر خوابم هستم. وی افزود
بلایی که شوهر خواهرم در آشپزخانه سرم آورد
کرد، با عصبانیت برگشتم و کنار او به استعمال مواد مخدر پرداختم. با خودم گفتم ثابت می کنم که بزرگ شده ام! اما بعد از آن، مصرف مواد را ادامه دادم تا این که درس و مدرسه را رها کردم و پس از طلاق خواهرم به جوانی کارتن خواب تبدیل شدم. دیگر برای تامین مخارجم دست به سرقت می زدم تا این که ... .
شهردار های تهران؛ از توسلی وکرباسچی تا احمدی نژاد و قالیباف
سبز ببندیم و اجازه ندهیم از جنوب گسترش پیدا کند. شرق تهران هم که مجددا با کوه ها بسته شده است، غرب را هم با مسیل کن ببندیم. حتی به ما پیشنهاد خوبی از یک شرکت شده بود که مبلغ خوبی را به شهرداری بدهد تا اجازه یابند در دهکده المپیک، خانه سازی کنند که من با این پیشنهاد به شدت مخالفت کردم. گفتم ما شهر را روی مسیل کن بستیم و می خواهیم کن محدوده غرب تهران باشد و از آن دیگر تجاوز نکنیم. متاسفانه بعد ها با
اندر احوالات شاهان قاجار از نگاه تاج السلطنه
کاری در گوشه خانه های خود خزیده و تمام ساعات عمر را مشغول کسب اخلاق بد هستند و به کلی از جرگه تمدن خارج گشته و در وادی بی علمی و بی اطلاعی سرگردان هستند مانند اینکه اغلب خانواده ها در امروزی که به یک اندازه راه ترقی برای نسوان باز شده و می توانند دخترها را در مدارس بگذارند، می گویند این عیب است برای ما که دختر ما به مدرسه برود. اگر پدر تاجدار من (ناصرالدین شاه) خود را وقف عالم انسانیت و ترقی
دوستِ مهرداد
. گفتم: چه خبرا؟! مثل لوکوموتیو زغالی دود را بیرون داد و گفت: مامان چی گفته باز؟! گفتم: ببین هر کاری می خوای بکنی به من ربطی نداره، فقط می گم یواشکی بکن که شر درست نشه. بعد از گفت وگوی سازنده ای که داشتیم اوضاع کمی بهتر شده بود. تا اینکه یک شب، دیروقت بابا از خواب پا شده بود برود دست شویی، دیده بود از اتاق مهرداد نور می آید و گوش خوابانده بود پشتِ در و فهمیده بود کار به بوس و بوس
گفتگوی تفصیلی پایگاه خبری مرآت با خسرو معتضد
هستند که از ایران مهاجرت کرده اند و در این کشورها مانده اند. بستن مغازه های این ها در ارومیه کار بسیار غلطی است. سلیمان بهبودی در خاطراتش می نویسد یک روز رضاشاه از خواب بیدار می شود و می بیند که صدایی از مدرسه تربیت که در مجاورت کاخ های سلطنتی قرار داشته بیرون نمی آید. سوال می کند که چرا صدای همهمه بچه ها نمی آید؟ می گویند روز مرگ بهاءالله است و آن ها را تعطیل کرده اند. رضاشاه
برگزاری جلسه قرآن از محل تا منطقه/ شهادت هنگام پست دادن بجای یک دوست/ درجبهه می مانیم تا به زیارت امام ...
بار با مادرش به منزل خاله اش رفته بود و دخترخاله اش بی حجاب به استقبال آنها آمده بود. محمدرضا دیگر به خانه خاله اش نرفت و گفت: برای صله رحم نباید معصیت کرد. به یاد دارم یک روز با عجله وضو گرفت و از خانه قصد خارج شدن داشت. به او گفتم: نمازت را بخوان و بعد بیرون برو. گفت: نمازم را خوانده ام، وضو را برای کار در آشپزخانه حسینیه گرفتم. آن زمان در حسینیه غذا را با هیزم می پختند. یک بار همه
اینجا همه کتاب می خوانند
84 شروع شد زمانی که عبدالحکیم به کتابخانه شخصی اش سر زد و 400جلد کتاب را جدا کرد. کتاب هایی که دیگر بهشان نیازی نداشت. قصد داشت کتاب هایش را به دانش آموزان یک مدرسه هدیه دهد: وقتی که کار انتخاب کتاب ها تمام شد فکر تازه ای به ذهنم رسید. پیش خودم گفتم بهتر است تمام کتاب ها را در کتابخانه مدرسه بگذاریم که همه بچه ها استفاده کنند. بچه ها خیلی مشتاقانه از من استقبال کردند. اما مدیر وقت مدرسه خیلی روی
از شاگرد اولی در مدرسه تا زندگی در میان زباله ها
می شدم، در مسیر نزدیک تری به منزل، تاکسی را ترک کردم.هنوز چند قدمی نرفته بودم که چشمم به کارتن خوابی افتاد که داشت درون سطل زباله سر کوچه را جستجو می کرد. از این دست کارتن خوابها زیاد دیده بودم. کاری به کار کسی نداشتند و توی آشغال ها به دنبال چیزی می گشتند که به دردشان بخورد، از پسمانده غذای مردم گرفته تا لباس و کفش مندرس و پاره.یک نیروی عجیبی من را به سمت پسر کارتن خواب می کشاند. نمی دانم چه بود
یادی از حسین پناهی با دیوونه کیه... عاقل کیه؟
ندارد. بعد از این اتفاق بود که حسین علی رغم فشارهای اطرافیان نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد. حسین به تهران آمد و در مدرسه هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری و نمایشنامه نویسی را گذراند. گذرگاه، گال، تیرباران، هی جو، نار و نی، در مسیر تندباد، ارثیه، راز کوکب، مهاجران، چاووش، سایه خیال، اوینار، هنرپیشه، مرد ناتمام
محمدرضا باهنر؛ مهندس لابی گری و مرد رایزنی های سیاسی
. مثلا فرض کنید هزار تا اسلاید را به ما درس داده بود، بعد سر امتحان، به طور اتفاقی یکی از این اسلایدها را روی دیوار می انداخت و از بچه ها می خواست که توضیح بدهند. نخستین سفر خارجی تان بود دیگر؟ جالب است بدانید من آن سفر را در خاطراتم هم نوشته ام: سفر اروپا هم نخستین اردوی سیاحتی من بود و هم نخستین باری بود که سوار هواپیما می شدم. تا آن روز، در عمرم سوار هواپیما نشده بودم و نمی دانستم
بیداری ملی ایرانیان با صدای زنانه
... اما بازگردیم به مسأله تعلیم و تربیت زنان؛ ظاهراً نخستین مدرسه دخترانه پیش از مشروطه تأسیس شد؟ بله نخستین مدرسه دختران را میرزا حسن رشدیه قبل از مشروطه تأسیس کرد ولی مدرسه او بسته شد. چرا؟ عده ای با این مدرسه مخالفت می کردند. گفتم که اصلاً بیرون رفتن دختر برای مدرسه خودش یک مسأله بود و به بهانه ناامنی جامعه مخالفت می شد. حتی شایعه شده بود اینهایی که به مدارس می روند اخلاقشان
فهمیدن مبدأ اصلی حیات طیبه است
/> در دل روایات این نکتۀ مهم که انسان فقط خود را در جنبۀ مادی و محسوس، محصور نکند، به خوبی مطرح شده است. نه اینکه به بُعد مادی توجه نکنیم، اما از بُعد مادی باید فراتر باشیم. امام صادق(علیه السلام) می فرماید: بعضی انسان ها وقتی از دنیا می روند، اسیر از دنیا می روند و برخی آزاد از دنیا می روند. امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) می فرمایند: آزاد باش و خودت را اسیر نکن که خدا تو را آزاد آفریده است. بخش مهمی
قصه های غصه ها/سه روایت از خاطرات مددکار اجتماعیِ بیمارستان مسیح دانشوری
پیوند نداشتم و اوایل، خیلی هم می ترسیدم. همون روز اول که به اداره کارگزینی بیمارستان رفتم، آقایی که بازنشسته شده بود، با جعبه شیرینی اومد توی اتاق. به من هم تعارف کرد. موقع ورود، تابلوی بیمارستان رو دیده بودم. محل درمان بیماران ریوی و سل . گفتم حالا با این شیرینی حتما مریض میشم. شیرینی رو برداشتم ولی از اتاق که بیرون رفتم، شیرینی رو انداختم دور، چون فکر کردم حتما آلوده است.
امام رضا(ع) با وجود زائران میلیونی غریب است/گفتگو با نویسنده کتاب شمس الشموس
اتومبیل خوابم برد. اتومبیل ما حوالی نیشابور رسیده بود. در عالم خواب حضرت را دیدم که فرمودند: به شهر ما آمدی آیا به تو خوش گذشت؟ فرمود: باز هم بیا انشاالله که بتو خوش بگذرد، از آنجا بود که به همسرم گفتم سریعا برگرد. او سوال کرد چرا برگردم؟ من نیز برایش توضیح دادم که همه جا را گشتیم ولی زیارت نرفتیم و من شرمسارم. این بود که با این وضعیت برگشتیم و مستقیم به حرم آمدیم و من حتی زیارت نامه بلد نیستم بخوانم
محمود دولت آبادی؛ راویِ روزگار مردم سالخورده
بله. گفت محمود دولت آبادی را می شناسی؟ گفتم بفهمی نفهمی. گفت خیلی آقاست. تا گفت خیلی آقاست، من فوراً متوجه شدم. گفتم چطور؟ گفت با خانواده ما رفت و آمد دارد و خواهرهای من عاشقش هستند و 15 روز هم با هم سفر بودیم و خیلی هم خوش گذشت. من حیفم آمد این هوشمندی آن جوان را فوراً افشا کنم و توی ذوقش بخورد. من زندان بودم وقتی او به عنوان دولت آبادی می آید و این حرف ها را می زند. این داستان به اواخر
خانه ای که در انتظار مصطفی هنوز نفس می کشد!
آنها قد کشیده اند. انگار دور تا دور حیاط با شاخه های مو و یاقوت هایش ریسه کشی و چراغانی شده است!هر هفت بچه حاج آقای ردانی پور، پدر حاج آقا مصطفی، در خانه ای پشت مسجد امام متولد شده اند، اما وقتی قرار می شود خانه شان در طرح شهرداری بلیعده شود، به این محله کوچ کرده و حالا سالیان سال است که اینجا روزگار می گذرانند و خاطرات این خانه و این کوچه و آدم هایی را که آمدند و رفتند، روز به روز مرور می کنند.
ماشین های اینترنتی نان ما را آجر کرد
ها همنشین با پدال و دنده و کلاج، حالا حرف هایی دارد از حرفه اش. خانوم این ماشین اینترنتیا که اومدس نونی ما را آجر کردس. چشم های چمنی مرد از پشت عینک بیضی گردتر می شود دست هایش را بالا می آورد و با بغضی در گلو مانده می گوید: خدا را خوش می یاد که راننده تاکسیا بیکار باشن، آ راننده این ماشین اینترنتیا که اصلا امنیتم ندارن، کار کنن. نیکبخت، حالا در خانه ای کوچک، ساکن خیابان نیرو است. خانه ای که سال
اگر آه تو از جنس نیاز است؛ درِ باغ شهادت باز، باز است
قرار بود فردای همان شب برگردد، در عالم خواب دیدم پشت بام مسجد مشغول نماز خواندن هستم، ناگهان پسرم ابوالفضل که آن زمان یک سال داشت از بالای پشت بام پرت شد پایین، متوجه شدم خدایار در حالی که ابوالفضل به دستش بود، بالا آمد و گفت نگران نباش خانم، من ابوالفضل را گرفتم. نمازت را بخوان. همان لحظه از خواب بیدار شدم. خیلی نگران بودم، قرار بود عصر خدایار از مأموریت برگردد، لحظه شماری می کردم که هر چه زودتر عصر شود او برگردد خانه و من خوابم را برایش تعریف کنم. تا این که انتظارم به پایان رسید، عصر همان روز خودش نیامد و خبر شهادتش را آوردند. پایان پیام/ 80 ...