سایر خبرها
درباره طبیب تورم که از کابینه رفت
فرماندهی اقتصادی را مطرح کردم در زمان دولت آقای خاتمی. در زمانی که خودم معاون پارلمانی بودم، در مجلس می گفتم اگر می خواهیم در حوزه اقتصادی، خیلی از مشکلات حل شود یک جایی باید حرف آخر را بزند. آن باید عامل هماهنگی باشد. نمی شود جزیره ای عمل کرد. *در بخش اهداف راهبردی برنامه آقای طیب نیا برای وزارت، موضوعاتی از جمله ثروت آفرینی و افزایش درآمد سرانه و افزایش قدرت خرید خانوار مطرح
جداسازی بحرین از ایران، زمینه ها، فرآیند و تبعات آن
/> شما برای رایزنی با روحانیون تماسی گرفتید؟ من خودم خدمت آقای شریعتمداری رفتم، دوستان هم خدمت آقای گلپایگانی و آقای مرعشی رفتند که در آن موقع بزرگان قم بودند. تنها کسی که مساله بحرین را مطرح کرد، آیت الله سید صادق روحانی بود که بعد از انقلاب در دو مصاحبه یکی با روزنامه های ایران و یکی هم با یک روزنامه کویتی گفته بود که بحرین باید به ایران برگردد. ولی آقای طالع بنده یک
ناگفته های جدید مادر حمید صفت درباره قتل همسرش
حاج آقا زد. پسر من قاتل نیست؛ حتی من ندیدم که گلدان را به سمت او پرتاب کند. پس چرا هوشنگ به بیمارستان منتقل شد؟ من با پسرم از خانه بیرون رفتم و نمی دانم چه اتفاقی افتاد. فقط با من تماس گرفتند و گفتند هوشنگ در بیمارستان است. همسر شما چند روز در بیمارستان بستری بود؟ بعد از اینکه ما از آنجا رفتیم، حال همسرم بد شد و همسایه ها با اورژانس تماس گرفتند و او را به بیمارستان
از سالن معراج تا بلوک 5
یادم می رود. _کار شما به نحوی است که امکان بیمار شدن را دارید؟ چگونه با بیماری ها مقابله می کنید؟ ما واکسن های مورد نیاز را زده ایم. خدا پدر و مادر مدیرعامل سازمان آرامستانها را هم بیامرزد. برای نظافت بچه ها اتاق های مخصوصی درست کرد تا هم استحمام کنیم و هم لباس های خوبی در اختیار ما قرار داد. ما یه بار صبح دوش می گیریم و یه بار هم بعد از ظهر تا مسائل بهداشتی هم رعایت شود
تازه های + نشر
دوست می دارم، شما نباشید، آدمی از تنهایی دق می کند. زندگانی بدطعم است. من هم بی شما نمی توانم روی پاهای خودم بایستم. یاد آن وقت ها بخیر، حیف حالا دیگر حوصله ام پیر شده. در همه نفس هایم جای شما خالی است. از آن روزی که مرا بیدار کرده اید، دیگر نخوابیدم، یاد شما مثل طعم میوه ای است که برای نخستین بار آن را چشیده ام.
بیانیه خانواده حمید صفت + عکس
خانه بیرون رفتم و نمی دانم چه اتفاقی افتاد. فقط با من تماس گرفتند و گفتند هوشنگ در بیمارستان است. همسر شما چند روز در بیمارستان بستری بود؟ بعد از اینکه ما از آنجا رفتیم، حال همسرم بد شد و همسایه ها با اورژانس تماس گرفتند و او را به بیمارستان منتقل کردند و من هم وقتی خبردار شدم، بلافاصله به بیمارستان رفتم. سه روز در بیمارستان بستری بود. مجید امجدی، وکیل مدافع حمید
نه به آتنا تجاوزکردم و نه او را کشتم
گفتم من اینجام، اون یه شهر دیگه. بعد از اون مأموران پلیس امنیت اخلاقی آمدند و به من گفتند باید بروم دادگاه. من هم رفتم. پدر دختر و قاضی در دادگاه حضور داشتند. بعد از حرف های پدر دختر گفتم که آن دختر رفته مسافرت و من پارس آبادم، چطور ممکنه با هم فرار کرده باشیم؟ خلاصه تبرئه شدم ولی 10 روز بعد خود فرانک آمد سراغم و گفت اگه با من نیایی من خودم را می کشم. من هم گفتم برو بکش.من با تو فرار نکردم. خلاصه
پدر آتنا: حرف های قاتل دروغ است
/> ترشی را گرفتم و گذاشتم داخل وانت. دخترم گفت نیاز نبود بگیری، در خانه ترشی داریم. ما که ترشی نمی خوریم و آنهایی را هم که داخل خانه داشتیم به مادربزرگ دادیم. حدود یک ساعت بعد از این ماجرا، آتنا ناپدید شد. خانه مان نزدیک بود. فکر کردم خانه رفته است. با خانه تقریبا 50 متر فاصله داشتیم. با خودم گفتم حتما خانه رفته است. یکی، دو ساعت بعد دیدم خانه نرفته است. با خودم گفتم کجا می تواند رفته باشد. به خانه
شیطان پارس آباد: وجدانم راحت است نه آتنا را آزار دادم نه او را کشتم! + تصاویر
یه شهر دیگه؛ بعد از اون ماموران پلیس امنیت اخلاقی آمدند و به من گفتند باید بروم دادگاه؛ من هم رفتم؛ پدر دختر و قاضی در دادگاه حضور داشتند؛ بعد از حرف های پدر دختر گفتم که آن دختر رفته مسافرت و من پارس آبادم؛ چطور ممکنه باهم فرار کرده باشیم؟ خلاصه تبرئه شدم ولی 10 روز بعد خود فرانک آمد سراغم و گفت اگه با من نیایی من خودم را می کشم؛ من هم گفتم برو بکش؛ من با تو فرار نکردم؛ خلاصه بعد از یک ماه
راهی افغانستان شد تا اذن والدین را برای راهش بگیرد
. گفتم برای چه؟ گفت می خواهم بروم سوریه، گفتم محمد با من از این شوخی ها نکن، پدر و مادر تو را اول به خدا بعد به من سپرده اند برای همین اول به خاطر پدر و مادر، دوم به خاطر خودم و خودت اجازه نمی دهم. گفت خواهر تو را به خدا بگذار من بروم. گریه کردم و گفتم نرو، کجا می روی. همه شهید می شوند تو کجا می روی؟ اما گویی مخالفت های من فایده نداشت، او از خانم حضرت زینب برایم صحبت کرد، از اوضاع سوریه و عراق، از
از دختر 15 ساله تا زن مطلقه 49 ساله متقاضی ازدواج
ما را می شناسید؟ من گفتم: نمی شناسم . پرسید: پس شماره ما را از کجا آورده اید؟ من گفتم: نمی دانم . از آن به بعد سعی کردم اسم معرف ها را هم بنویسم. از او پرسیدم: چه اتفاقی افتاده؟ گفتند: خانه ما خیلی خواستگار زنگ می زند. هم خواستم از شما تشکر کنم، هم بپرسم شما مگر چقدر ما را می شناسید که این موارد تا این اندازه با خانواده ما هماهنگ هستند. این خیلی برایم عجیب است که ندیده، تا این اندازه دقیق ما را می
گفتگو با مادر حمید صفت / به هوشنگ گفت چرا مادرم را می زنی و دعوا شروع شد
کجا بودید؟ من بلافاصله خودم را بین حمید و حاج آقا قرار دادم. همسرم به طرف رفت من چندبار به حمید تشر زدم که حلالت نمی کنم، اگر با هوشنگ دعوا کنی، همسایه ها هم آمدند. یکی از آنها به حمید گفت بیا بریم خانه ما تا کمی آرام شوی اما حمید گفت من با مادرم از این خانه می رویم، بعد هم مقداری از وسایلم را جمع کردم و از آن جا رفتم. در حین درگیری حمید به سروصورت همسر شما ضربه زد؟
علی اکبر مرادی: دلیل خلقتم خدمت به هنر و فرهنگ تنبور است
دوستان ایراد می گیرند که مقام های کلام در جشنواره ها اجرا نگردند. من خودم حدود 47 سال است از اولین باری که روی سِن رفتم می گذرد و تا همین الان چه در ایران و چه خارج از کشور هرگز و هیچ وقت از مقام های کلام روی سِن استفاده نکرده ام چونکه می دانم کلام مستلزم آداب خاصی است. اما متأسفانه تعدادی از دوستان به اشتباه عنوان می کنند که گوشِ نامحرم نباید کلام را بشنود. کدام نامحرم!؟ به راستی من با این تفکر
آقا شاگرد نمی خواهید؟
چیز پیدا می شد. از سوزن خیاطی بگیرید تا نخود و لوبیا و تله موش و پستانک بچه. وقتی از پدرم خواستم که یک جعبه آدامس بدهد تا ببرم توی خیابان ها بچرخم و بفروشم، اخم هایش را در هم کرد و گفت: لازم نکرده. من گفتم لازم کرده و هی اصرار پشت اصرار. ولی او قبول نمی کرد. آخرش دست به دامن بی بی ام شدم. توی خانه ی ما همیشه بی بی حرف آخر را می زد. بی بی مادربزرگم بود و با ما زندگی می کرد. پیرزنی لاغر و
صدام حسین 70 خلبان عراقی را یکجا اعدام کرد!
دست به دست هم داده بودند و این کار رااداره می کردند. حدود 70 نفر در آن ماجرا اعدام شده بودند. مدتی بعد یک روز ستاری را در پایگاه خودمان دیدم و گفتم: مگر قرار نبود آن موضوع بین خودمان بماند؟... گفت: من توی شورای عالی امنیت ملی این موضوع را مطرح کردم؛ آنوقت این خبر فوق سری رو آوردن توی سخنرانی جلوی همه مردم گفتن... با آن اعلام توی سخنرانی، آن ها هم لو رفته
من رفته بودم ببینم سلفی بگیران با موگرینی چه موجوداتی هستند!/ ولایت مطلقه فقیه بن بست شکن است
متحول می شود چه برسد به حکومت لذا نمی دانم چرا برخی ها مدام به فکر حفظ وضع موجود حکومت هستند و این در حالی است که اگر یک نماینده مجلس هم گلابی بخورد جهان آن را می فهمد. نماینده مردم تهران در مجلس با اشاره به اینکه مجمع تشخیص مصلحت نظام به این خاطر تاسیس شد که اگر شورای نگهبان قوانین مجلس را رد کرد و در حالی که آن قوانین برای جامعه ضروری هستند این مجمع بنا بر ضرورت آنها را تصویب کند، گفت
وقتی زن بیوه از شوهر صیغه ای کم سن باردار شد و ...
خانواده ام درگیر می شدم و به مشاجره می پرداختم این بود که چند سال بعد تصمیم گرفتم خانواده ام را رها کنم و به طور مستقل به زندگی ام ادامه بدهم به همین خاطر از شهرستان عازم مشهد شدم و در یک شرکت خصوصی کاری برای خودم پیدا کردم از همه کس و همه چیز بریده بودم تا این که با پسر جوانی در محیط کارم ارتباط برقرار کردم. شهریار 12 سال از من کوچک تر بود اما من که زنی تنها بودم احساس می کردم او تا پایان عمر در
اعتراف تکان دهنده زن همسرکُش
شهر منتهی می شد تغییر مسیر دادیم نمی دانم چقدر از شهر فاصله گرفتیم که در کنار جاده ایستادیم ،جسد را از داخل ماشین بیرون آورده ودر کنار جاده رها کردیم. از ترس آنکه کسی جسد را پیدا کند مقداری کاه روی آن ریخته و مقداری بنزین هم روی جسد پاشیدیم،آن را آتش زدیم و بلافاصله با سرعت از محل دور شدیم.صبح روز بعد هنگامی که بچه ها سراغ پدرشان را گرفتند به آنها گفتم که پدرتان برای تعمیر ماشین بیرون رفته
گفت و گو با - حمید ص - درباره ی قتل ناپدری اش
بردم. با هم ورزش می کردیم. آخر او مریضی های زیادی داشت حتما باید تحت مراقبت قرار می گرفت. اوضاع مالی اش چطور بود و کمی هم از پدر خودت بگو؟ پدر خودم که اصلا ندیدمش و نمی دانم الان کجا هست. او یک کارمند صدا و سیما بود و بعد از طلاق از مادرم از او هیچ خبری ندارم. هوشنگ نیز وضع مالی خوبی نداشت و مدتی بود که به قول خودش کاسبی اش در آلمان نیز خوابیده بود. واقعا رابطه ات
آموزش، فرایندی دشوار و هزینه بر است
. شبی برای گرفتن یک عکس دیگر به خانه آقای شهرداری رفتم و ایشان گفت که به تازگی از دل طبیعت بازگشته و عکسی بی نظیر گرفته است؛ اما آن را به من نمی دهد! این عکس لحظه ای پس از زایمان افعی البرزی را نشان می دهد؛ زیرا این جانور تخم هایش را تا هنگام تولد فرزندانش درون بدن خود نگه می دارد. آقای شهرداری هنگام تولد این بچه ها در چند قدمی افعی البرزی بوده است. حق داشت که دلش نیاید این عکس را به من بدهد؛ اما
عامل قتل آتنا به تجاوز اقرار نکرده است
کرده بودم؛ جلوی مغازه نشستم تا عرقم خشک شود؛ وقتی بلند شدم و رفتم داخل مغازه، دیدم دختر بهنام از داخل سرویس، دارد بطری آب معدنی پر می کند؛ به او گفتم دختر، داری چه کار می کنی؟ یک دفعه دیدم افتاده جلوی دستشویی؛ از پله افتاده بود و از بینی و دهانش خون می آمد؛ نمی دانم سکته کرده بود یا چه اتفاق دیگری افتاده بود؛ منم از ترس پدر و فامیلشان که قره داغلی هستند و از ترس اینکه اگر می فهمیدند من را می کشتند
گفت وگویی اختصاصی در زندان انفرادی ادعای عجیب قاتل: آتنا از روی پله افتاد و مرد
دادگاه حضور داشتند؛ بعد از حرف های پدر دختر گفتم که "آن دختر رفته مسافرت و من پارس آبادم؛ چطور ممکنه با هم فرار کرده باشیم؟"، خلاصه تبرئه شدم ولی 10 روز بعد خود فرانک آمد سراغم و گفت "اگه با من نیایی من خودم را می کشم"؛ من هم گفتم "برو بکش؛ من با تو فرار نکردم"؛ خلاصه بعد از یک ماه دوباره از من شکایت کرد و گفته بود که "این با من فلان کار و بهمان کار رو کرده"؛ قاضی به من گفت "تو این دختر را می گیری
گفتگو با 2 خوشگذران که به طلافروشی حمله کردند و ... + عکس
دستگیر شویم. اگر می دانستیم حتماً مخفیگاه مان را تغییر می دادیم و از تهران فرار می کردیم. شما هم قبل از سرقت سی دی فروشی می کردی ؟ بله. ما هر دو سی دی می فروختیم، اما قبل از آن هر دو در یک صحافی هم کار کرده بودیم که حقوق خوبی نداشت. حرف آخر ؟ خیلی پشیمان هستم. کاش کار آبرومندانه ای انتخاب می کردم و الان گرفتار نشده بودم. فقط می دانم که بار کج به منزل نمی رسد
قالیباف طنزپردازی نمونه است
پایگاه خبری گُلوَنی ، نگار فیض آبادی : شما یادتان نمی آید ولی یک زمانی احمدی نژاد که صحبت می کرد، جمع عظیمی از طنزپردازان، خانه نشین شدند. آنها بعد از شنیدن هر جمله مردِ سخن، می گفتند ای بابا حالا ما چی بگیم که خنده دارتر باشه؟ آنها می گفتند الان هر چی بنویسیم مردم فکر می کنند احمدی نژاد برای حرف ما طنز گفته. و این گونه بود که بسیاری از طنزپردازان در آن هشت سال، از نان خوردن افتادند. بس که طنزشان
توسعه انسانی مهم تر از توسعه کالبدی است
و از بخش خصوصی تقریبا جدا شدم. من بیشتر علاقه به پزوهش و تحقیق داشتم، این ماجرا تا قبل ازا انقلاب است. بعد از انقلاب چطور؟ بعد از انقلاب برگشتم به وزارت خانه و خدمات بهداشت درمانی در وسعت کشوری. سال 63 در زمان وزارت دکتر مرندی معاون وزیر بودم و با فرصتی که برایم فراهم شد توانستم پیشگیری را در کشور توسعه بدهم. الان که به گذشته برمیگردید کدام مقطع از زندگیتان را بیشتر دوست دارید
بانوی مدرسه های ایران کیست؟
آنها گفتم که قدرشناس خدا باشند که چنین شرایطی را برایشان فراهم کرده است بعد هم شروع کردم به تعریف از مدرسه ای که روزهای گذشته از آن بازدید کرده بودم. بچه ها اصلا باورشان نمی شد.برای همین عکسهایی که از آنجا گرفته بودم به آنها نشان دادم. بعد از آن روز بچه ها وقتی به خانه رفته بودند همین ماجرا را برای پدر و مادرشان تعریف کردند. آنها هم پس از شنیدن برای کمک کردن داوطلب شده بودند و از من می خواستند که
قدیمی ترین پزشک یزد که سال ها پزشک شهید آیت الله صدوقی بود/ هنر نفوذ در دل مردم حتی پسرخاله شاه! +تصاویر
بازنشسته شدم و بعد از بازنشستگی، پزشک آیت الله صدوقی بودم و بعد به طبابت در مطب پرداختم. به مدت 60سال تا سال 93در مطب به طبابت مشغول بودم و الان 3 سال است که به علت حمله قلبی از طبابت معاف هستم و در حال حاضر در خانه به مطالعه مشغولم. یزد رسا: به نظر شد اصلی ترین موضوعی که یک پزشک باید در نظر داشته باشد چیست؟ اگر کسی به خاطر کسب ثروت ،شهرت، به دنبال پزشکی باشد فایده ای ندارد
عکس قبل و بعد چهره زن آرایشگر کرجی که عشق کور فرهاد آن را سوزاند!
اتفاقی افتاد؟ آن شب قرار بود فرهاد به خانه ام در کرج بیاید و چیزی بگیرد. به همین خاطر وقتی زنگ زدند با خودم گفتم فرهاد است.اما وقتی در را باز کردم پسر نوجوانی را دیدم که بدون هیچ حرفی ظرف اسید را روی صورتم پاشید و فرار Escape کرد. وقتی با صدای بلند فریاد کشیدم، دختر 22 ساله ام که در آپارتمان بود خودش را با عجله به من رساند. بعد هم همسایه ها آمدند و مرا با کمک اورژانس به بیمارستان انتقال
پیشنهاد شرم آور مادرزن به داماد در باره خواهر عروس!
روابط من و بهاره در فضای مجازی به یک احساس آتشین تبدیل شد. به خواستگاری اش رفتم و ازدواج کردیم. من کس و کاری نداشتم . پدرم بیمار است و برادرم و خواهرم نیز سر خانه و زندگی خودشان هستند و دخالتی نکردند. ریش و قیچی دست مادرم بود. او هم ذوق و شوق داشت هرچه زودتر مرا در رخت دامادی ببیند. مراسم خواستگاری و عقد کنان برگزار شد و ما زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. همسرم روز خواستگاری
روحانی مضروب حادثه متروی شهرری: حلالش کردم +عکس
تحت پوشش قرارمی دهد. می دانیم که ضارب همان روز حادثه به ضرب گلوله پلیس کشته شد، شما از او راضی هستی؟ حلالش کردم. من چند سال قبل عهدی با خدا بستم و گفتم همه کسانی را که حقی به گردنشان دارم، بخشیدم تا خدا هم به فرموده خودش در قرآن مرا ببخشد. البته هفته اول بعد از حادثه خوشحال بودم که او کشته شده ولی الان می گویم ای کاش زنده می ماند و توبه می کرد. منبع: صبح نو