سایر منابع:
سایر خبرها
هزار نکته غیرحسن بباید تا شجریان شوی...
. الان که در تهران هستم بهتر است بگویم من یک کلمه زبان فارسی متوجه نمی شوم، ولی از موسیقی زبان شما؛ خیلی لذت می برم 2 دو شوالیه در یک قاب شاید بهترین تعبیر را در مورد استاد شجریان؛ شهرام ناظری در جشن هفتاد و سه سالگی ایشان بکار بردند هنگامی که گفتند ایشان(محمدرضا شجریان) از خودش چهره ای را به وجود آورد که به نظر من تنها آوازخوان نیست. چون صداهای خوب بسیار است. صدایی آمیخته با
عباس جوانمرد: با بلیت 160 هزار تومانی نمایش چه چیزی به مردم می دهید؟
، خودشان را ساختند. منبعی نبود که خودشان را تغذیه کنند. امروز این همه اینترنت، سایت، منبع، ترجمه و امکانات ارتباط گروهی دارید. زنده یاد بیژن مفید در بین ما تنها کسی بود که زبان خارجی می دانست و تنها کسی بود که یک چیزهایی ترجمه می کرد، یا نهایتا شاهین سرکیسیان را داشتیم. ترجمه های این دو تنها پل ارتباطی ما با جهان تئاتر بود و ما از همین طریق با تمام جنبش های پیشرو روز دنیا آشنا می شدیم. حالا از من می
چهره ها در شبکه های اجتماعی (تصاویر)
. واکنش دو شرکت کننده بعد از اعلام نتایج هم جالب و خواندنی بود: این هم سلفی عزیزان بعد از اعلام نتیجه نهایی، با لبخندی بر لبان و به دور از فضایی که هواداران دو عزیز در فضای مجازی بر علیه هم ایجاد کرده بودند و رقابتی که فقط برای خنده و شادی بود را آلوده به ماجراهای سیاسی کرده بودند. با آرزوی روزی که لب همه هموطنانمان سرشار از خنده های از ته دل باشد. ترلان پروانه در
بهترین دوست "سپند امیرسلیمانی"کدام بازیگر است؟
/> با این وجود از بازیگرانی نیستم که وقتی به یک عرصه وارد می شوم مدت ها در آن باقی بمانم. مثلا سال گذشته در تئاتری بازی کردم و امسال هم دوباره نقش تازه ای در این مدیوم پذیرفتم. چرا چنین نگرشی ندارید؟ نمی دانم شاید بیش از حد لوس هستم و زود خسته می شوم. (با خنده) آیا به این تفکر در سال های متوالی پایبند هم بوده اید؟ من پیش از سال گذشته که نمایش کار کردم، 13
خاطراتی که زیر خاک های خرمشهر دفن شدند
23 روز از خانواده خبر داشتید؟ هیچ ارتباطی با خانواده نداشتیم. اصلاً نمی دانستم دقیقاً کجا هستند؟ فقط موقع رفتن گفتند می رویم شادگان. خیلی ها فکر می کردند جنگ 10 روز بیشتر طول نمی کشد اما این 10 روز شد هشت سال. مقاومت مردمی همان 23 روز بود؟ نه. بیشتر بود. ما تا 23 روز ماندیم. شهر خالی شده بود و از مسجد جامع شنیدیم که نیروهای عراقی به فلکه دروازه رسیدند. فلکه دروازه
سنت شکنی و ناهنجاری به سبک خندوانه!
در چهره این جانبازان به ندرت دیده می شود. شاید رامبد جوان هم باید محتاطانه تر رفتار می کرد و فقط جانبازانی را دعوت می کرد که چشم و ذهن مردم با آن ها آشناست. کسانی که روی ویلچر می نشینند یا ماسک اکسیژن به همراه دارند. یا مثلا سراغ آسایشگاهی در تهران می رفت که دیدار با جانبازان آن برای همه هنرمندان، مسئولین و چره های فرهیخته کشور مرسوم شده است و هر از گاهی وقتی کسی تصمیم می گیرد به دیدار جانبازان
75مین زادروز خسرو آواز ایران فرخنده و همایون باد
گل افشان در شهر قوچان ازدواج می کند. حاصل این ازدواج سه دختر (راحله، افسانه و مژگان) و یک پسر (همایون) است. پس از چند سال تدریس و مدیری دبستان های مشهد، آذر ماه 1346 شجریان به تهران منتقل می شود. با استاد احمد عبادی (نوازنده سه تار) آشنا می شود و همکاری اش با رادیو ایران آغاز می شود. همان زمان است که نزد استاد اسماعیل مهرتاش، آواز را می آموزد و نزد استاد بوذری، برای یادگیری خوشنویسی می
از رنگ خون خدا عکاسی کردم
بود و خیلی شهید دادیم. با گروه تلویزیونی سپاه رفته بودم جبهه. موقع تهیه گزارش و عکس بچه ای را دیدیم که راننده لودر بود و جلب توجه می کرد. لودر هیولا بود و این بچه 17 ساله اعزامی از کرمان جثه کوچکی داشت. هی می خندید و بچه ها می خواستند فیلم بگیرند نمی شد. با یک تشری گفتم: اینقدر نخند! گفت: چشم! اما باز می زد زیر خنده. همان موقع هواپیما ها آمدند و من و آقای نظر بین از بچه های
بنیاد در آینه مطبوعات
17 اردیبهشت ماه 1390 افتخار میزبانی دو شهید گمنام دوران دفاع مقدس را دارد و طبق وعد ههای مسؤولان قرار بود، محل خاکسپاری شهدای گمنام، محلی مناسب و در خور شأن شهدا و مکانی مناسب برای مراسم ملی و مذهبی باشد. آن روز عطر شهادت همه خیابانها و فضای شهر را پر کرده بود و مردم شهرستان خواف در استقبالی باشکوه پیکر این عزیزان را در تپه شهدا خاکسپاری نمودند. هر چند حرف زدن از جایگاه والای شهیدان و زنده نگه
بابک زنجانی یا بابک مرتضی زنجانی متولد 1353 تاجر ایرانی /معمای قرن 21 که قوه قضاییه از آن پرده برداری ...
مساله برای مردم هم سخت باشد یا نه. اما این اتفاقی برایم رقم خورد. واقعا اتفاق بود. همین الان در مجموعه کاری ما، افراد خیلی با استعدادی هستند که وقتی روز اول آمدند، خیلی به آنها اعتماد نمی کردیم. اما امروز حساب های میلیاردی ما دست اینهاست. دست چک هایمان دست این افراد است. اینها اتفاقی است دیگر. * کارمندهای شما، چک های میلیاردی امضا می کنند؟ – بله. حتما همینطور است. خود آقای شیرازی منش
به مردم بدهکاریم
خود را همراه با نتایج تجربی خود به رشته تحریر درآورده بودند، چقدر کار ما سهل و بارمان سبک تر می شد. لااقل اینک سکویی زیر پایمان بود که رویش بایستیم، دست کم آنها مسائل و بغرنجی های راه را یافته و نشان داده بودند . نسلی که عباس جوانمرد متعلق به آن بود، رسالتش را به انجام رساند. به قول خودش آنها زندگیشان را کردند و امروز ما متأسفانه سکویی که آنها ساختند را از زیر پایمان کشیده ایم تا باز در این
آخرین نفری بودم که حاج همت را پیش از شهادت بوسیدم/ فکر کردند زنده نمی مانم، خبر شهادتم را دادند!
. در تهران، پزشکی که معاینه ام کرد گفت ترکش در کنار مخچه نشسته است. 20 سال دیگر عوارض خود را نشان خواهد داد. در حال حاضر کاری نمی توانیم انجام دهیم. اگر آلمان هم بیایی باز هم پیش من خواهی آمد و همین جواب را می دهم. تشخیص دکتر درست بود. 7 سال پیش سرگیجه داشتم و به دکتر مراجعه کردم. طبق تشخیص پزشک معالجم ترکش باعث ایجاد کیست در مغزم شده بود. باید به سرعت عمل می شدم. احتمال زنده ماندنم 20
چگونگی حضور نیروهای کمیته انقلاب در جبهه
به گزارش افکارخبر ، برای مصاحبه در دفتر کارش قرار می گذارد. محل کارش در بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس است. خودم را به موقع می رسانم. سوار آسانسور که می شوم، سوال ها را تند تند مرور می کنم و فکر می کنم که حتماً مصاحبه خوبی خواهد شد. در آسانسور باز می شود و من از دژبان سراغ اتاق سرهنگ مهدی رهنی را می گیرم. در می زنم و داخل می شوم. چهره اش به آرامی چهره برادرش، سردار
شهید همت در سپاه مظلوم بود
منطقه هفت (منطقه کرمانشاه) مسئول امور فرهنگی و تبلیغات بود. در آنجا ابتدای امر ایشان را دیدم. چون او قبلاً معلم بود، خوب از پس این کارها برمی آمد. همت جوانی خوش تیپ و خوش چهره بود. درست همسن و سال همدیگر هم بودیم. یعنی هر دو روز 12 فروردین 34 متولد شده بودیم. خب من اوایل جنگ منطقه سرپل ذهاب و سومار بودم اما بعد از مدتی به جنوب رفتم. به هر حال از اخباری که می رسید، می دانستم ایشان به پاوه رفته و آنجا
فرهنگ در رسانه
، ادبیات و متون ایرانی با انیمیشن می تواند زنده شود. اطلاعات/معرفی برگزیدگان سمپوزیوم مجسمه سازی هفته دفاع مقدس اختتامیه سومین سمپوزیوم مجسمه سازی هفته دفاع مقدس با معرفی برگزیدگان خود عصر یکشنبه 29 شهریور به کار خود پایان داد. به گزارش روابط عمومی و اموربین الملل سازمان زیباسازی شهر تهران، مراسم اختتامیه سومین سمپوزیوم مجسمه سازی هفته دفاع مقدس با حضور سردار خضرایی
بادیگاردهای مشهور ایرانی را بشناسید
برزیل * مربی تیم ملی کیک بوکس 1997 * عضو هیات رییسه جوجیتسوی کل کشور * عضو هیات رییسه جودوی استان تهران * عضو هیات رییسه کمانگیری روی اسب کل کشور * دبیر کارگروه ورزش شورای شهر تهران * موسس و مدیر گروه مراقبتی و تشریفاتی کانسپت این گروه متشکل از مردان ورزشکار آموزش دیده بالای 180 سانتیمتر قد و بالای 100 کیلوگرم وزن است. اگر فردی هم باشد با قد 175
بالای سر فرزندان زهرا(س) فریاد می زدیم "یازهرا"+تصاویر
به گزارش شهدای ایران ، در 60 کیلومتری جاده اهواز - خرمشهر و در فاصله 40 متری از جاده اصلی بنایی 5 ضلعی با گنبدی به شعاع 2 متر قرار دارد که به زیارتگاه "خمسه کوثر" معروف است که اهالی منطقه و زائران راهیان نور دارای کرامات بسیاری را از این زیارتگاه نقل کرده اند. 5 شهید سادات که در مردادماه سال 67 به ضرب گلوله مستقیم تانک دشمن به شهادت رسیدند و قطعاتی از پیکر آنان چند روز بعد در همان محل دفن شد.
جن گیری 4 میلیونی در پایتخت!
صحبت کردم و خواستم تا بدن دختر را ترک کند با دعای من دختر بعد از 21 روز زبان باز می کند. به او گفتم به نظرم ضعف جسمانی داشت و باید به پزشک مراجعه می کرد، آیا یک تکه کاغذ می تواند او را درمان کند؟ پری با چهره ای که انگار به او برخورده باشد، گفت: جن ها او را به این حال انداخته بودند من مسئول ضعف جسمانی نیستم، فقط از شر جن خلاصش کردم. از او پرسیدم از جن گیری و دعا نوشتن هر روزه خسته نشده ای
اشک و شرمندگی/ واکنش کاربران خبرآنلاین به حضور جانبازان اعصاب و روان در تلویزیون
خدا به جانبازان و خانواده معظم شهدا صبر بده. نادی هم گفت: پا به پای خنده هاشون گریستم و به یاد آوردم زمانی را که در جبهه ها به نشان پیروزی علامت می دادند و امروز هم به یادمان می آورند آن همه ایمان و اخلاصشان را و ما فقط می توانیم از دیدن چهره های خندان اما پر از درد و رنجشان و چشمان بی روحشان اشک بریزیم تا دل خود را سبک کنیم و چند روز دیگه با هم یادمون میره که در دلهامون چه گذشت . به
تنها پسرم را خودم به جبهه فرستادم/ عاشقانه های من و اصغر تمام نشدنی است/ آرزویم دیدار با مقام معظم رهبری ...
صبح روز اعزام همراهش تا باغشمال رفتم. شعار می دادم و می گفتم: ببینید این تنها پسر من است که خودم او را راهی جبهه می کنم؛ شما هم فرزندانتان را پنهان نکنید. امروز آنها باید در جبهه اسلام بجنگند. همان طور که شهدا جنگیدند و جانشان را در این راه دادند. او رفت و تنها 25 روز مهمان دنیا بود، در تاریخ 18/01/66 در عملیات کربلای هشت و در منطقه عملیاتی شلمچه به شهادت رسید، در واقع آنروز
بنی صدر خائن نبود!/ سال 88 به کروبی رای دادم/ حرف بزنم خیلی جاها به انقلاب صدمه وارد می شود
سیاسی و نظامی کردند که در این اتفاقات ما در کنار آنها بودیم. چطور با آنها آشنا شدید؟ در دانشکده فنی دانشگاه تهران. چه سالی وارد دانشگاه شدید؟ سال 40. فقط محمد حنیف نژاد مهندسی کشاورزی خوانده بود و از کرج به آنجا می آمد. در ماجرای 15 خرداد این عناصر یکدیگر را پیدا کردند. محل آشنایی شما با آنها در دانشگاه بود؟ در جریانات اجتماعی و
گیبادولین: نامه آیت الله خامنه ای برای ما، یادآور نامه امام به گورباچف بود
کرده بود، چیست؟ پاسخ گورباچف به امام که توسط شواردنادزه به ایرن آورده شد و جواب امام که گفتند من می خواستم دنیای جدیدی در برابر ایشان باز کنم اما ایشان متوجه نشدند را هم شنیدی؟ شرح آن جلسه را می دانی؟ گیبادولین: بله خواندم و ماجرایش را هم می دانم. یک ماجرایی درباره اثرگذاری این نامه یادم آمد. سید جعفر لطف الدین در حال حاضر یکی از ائمه مساجد کازان است که پدر او هم امام جماعت مسجد بود
ماجرای یک قرانی پربرکت امام راحل
/> با شادمانی پر می گشودم می رفتم از شهر به روستایی آنجا که دارد آب و هوایی در انتهای این شعر نامی درج شده بود که این روزها کمتر یادی از او هست. جعفر ابراهیمی(شاهد) شاعر شعر معروف خوشا به حالت ای روستایی ... است. به بهانه روز شعر و ادب فارسی جمعی به دیدار این شاعر آشنای روزهای گذشته رفتیم تا هم حالی از او پرسیده باشیم هم برایمان از خاطرات روزهای گذشته بگوید.
بدون مطالعه کاری نمی کنم
/> من از زنده یاد خسرو شکیبایی خواستم بیاید و نقش استاد محمد را بازی کند. مرحوم شکیبایی به من گفت مجید من نمی توانم. اصلا نمی دانم چه باید بگویم. گفتم شما بیا درستش می کنیم. مرحوم شکیبایی آمد و قرار شد هر دیالوگی را که قرار است بگوید اول من به گونه ای بگویم که بفهمد موضوع چیست. مثلا اگر قرار بود بگوید فلانی امروز قرار است به فلان جا بیاد، اول من بپرسم فلانی قرار است امروز بیاید و او
تا چند سال در خانه “ملی” صدایم می کردند!
را مهم نمی دانند و پی دی اف نوشته هایشان را دست به دست در فضای مجازی می چرخانند. خیلی راحت و با جسارت شاهد آثار نویسندگان کم سن و سال هستیم. نظرتان راجع به این تفاوت نگاه چیست؟ بله. الان مدل کار عوض شده و نگاه به چاپ کتاب هم بازاری است. چیزی که ما درمورد کتاب های کوکان هم شاهدش هستیم. خوب چند نمونه از روی “حسنی نگو یه دسته گل ” تا امروز نوشته شده ؟! ولی آیا ماندگار و به یادماندنی
دردی که تا استخوان امیرمحمد را می سوزاند
دیگر او را به دکتر نشان نمی دادیم و فقط برایش دعا می کردیم و غصه می خوردیم. فرزندم با خواست خدا زنده ماند و ما بعدها امیرمحمد را بارها به پزشکان مختلف در کرمان و تهران و شیراز نشان دادیم اما هرگز بیماری فرزندم درمان نشد. دکترها می گویند برای اینکه خشکی به اندام های داخلی بدن امیرمحمد نفوذ نکند باید به او رسیگی کنیم. *درد امیرمحمد مرا ذره ذره آب می کند مادر امیر محمد گفت
برای دو ستاره قرمز و آبی هم کلاس بگذارید
مثل لوبیای سحرآمیز رشد کرده است. دو سه سال پیش هیچ کس او را با آن چهره محجوب، لهجه شیرین بوشهری و فروتنی ذاتی نمی شناخت اما حالا امید اول گلزنی کارلوس کی روش است. سجاد شهباززاده هم از شهر گلزن های مادرزاد اردبیل می آید. او خود را یکی از کشف های محمد مایلی کهن می داند. خیلی زود خودش را به استقلال تحمیل کرد و حالا کسی گله ندارد چرا شماره 10 این تیم را بر تن می کند. او کم حاشیه است، در
دختر شینا قصه مردانگی زنان جنگ است
راوی زمانی که کودکی چند ساله در روستای قایش شهرستان رزن، از توابع استان همدان، آغاز می شود و تا ازدواج و بعد شهادت همسر ادامه می یابد. آنچه که کتاب را خواندنی می کند، سادگی راوی و خاطرات ساده ای است که در زندگی بسیاری از زنان در جنگ رخ داده است. همین سادگی مخاطب را همراه با کتاب می کند تا ببیند که سرانجام دختر شینا در روزهای سخت زمستان همدان، در لا به لای سوت بمب هایی که بر سر شهر فرود می آید و
این روزها دور و برم خلوت تر شده است
حمید برای جمهوری اسلامی شعر بگویید. تسنیم: یک مقدار دوست داریم گفت وگو را به اصطلاح خودمانی تر کنیم. خانم شفقی! درباره آشناییتان با آقای سبزواری بگویید. چطور این ازدواج صورت گرفت؟ شفقی: ما آنجا با هم در سبزوار فامیل بودیم، مادرشان من را در نظر گرفته بودند، قسمت شد که با هم سال 1329 ازدواج کردیم. سبزوار که به تهران آمدیم حدود سال 47 بود. اول خود آقای سبزواری آمدند و کارهایشان
خانه های شمال قدیم
گیلانی با لباس های پر از رنگشان پشت دستگاه های چوبی می نشستند و چادر شب و شال و گلیم و مروار می بافتند و چموش و رشتی می دوختند. بافته هایی که حالا رنگ میراث گرفته، در موزه احیا شده اند و نفس نفس زنان تلاش می کنند تا زنده بمانند و میراث روستایی گیلان را کامل کنند. میدان شالی دامن پر چین و بلند راهنما روبان دوزی و با شال قرمز و پیراهن آبی، لباس قاسم آبادی شده و از پل تازه ساز