سایر منابع:
سایر خبرها
هادی نوروزی، کاپیتان پرسپولیس درگذشت
صبر می خواهم. حنیف عمران زاده هم در صفحه اجتماعی خود به درگذشت ناگهانی هادی نوروزی واکنش نشان داد. جزئیات درگذشت هادی نوروزی کاپیتان مرحوم پرسپولیس بر اثر حمله قلبی در خانه به کما رفته و قبل از رسیدن به بیمارستان فوت شده بود. به گفته همراهان مرحوم هادی نوروزی، او ساعت 5 صبح امروز بر اثر حمله قلبی در خانه به کما رفته و جان به جان آفرین تسلیم کرده است. بر
روایت سردار جلالی از سرزمین مجاهدت های خاموش
اگر گیر کردیم، همه گیر نکنیم و بتوانیم در برویم. راه افتادیم و همین که رسیدیم سر ستون، ماشین اولی ها را گرفتند. ما زود سروته کردیم و برگرداندیم عقب و رفتیم. معلوم بود لو رفته بودند. شب قبل گفته بودیم و قبول نکرده بودند. ماشین ها را گرفتند و چهار تا از بچه های ما، از جمله همین آقای نبی رودکی را دستگیر کردند. گفتیم خیلی زشت است از ما گروگان بگیرند. دو سه تا خمپاره داشتیم و بردیم بالای تپه دیدگاه
با چهره های دوست داشتنی در شبکه های اجتماعی
بگوییم که این عکس که گفته میشد مربوط به حادثه منا است، تکذیب شده و مشخص شده است که مربوط به حادثه زلزله پاکستان است و یک دروغ اینترنتی بوده است. گلاب آدینه و نورا هاشمی، مادر و دختر هنرمند در مراسم اکران خصوصی فیلم پدر آن دیگری . دلیل اصلی ماه گرفتی چند شب پیش مشخص شد. مجید جان به جای دستکاریِ طبیعت برو و سمندت را زین کن و مردای مرد را انتخاب کن! همچنین در سر راهت شادی عشق را
هاشمی دچار خود پدر پنداری شده است
یک مدت در خانه مرحوم عباسقلی خان بازرگان بود و بعد این بحث ها به مدرسه مَروی انتقال پیدا کرد و بعد از مذاهب مختلف دعوت می کردند تا با هم بحث کنند. بعضی ها معتقدند آیت الله طالقانی پدر همه گروه های مبارز جریان سیاسی قبل از انقلاب در برابر پهلوی بود و ایشان برایش فرقی نمی کرد این گروه چپ باشد یا لیبرال بلکه نوع و هدفشان مبارزه طلبی بود. حتی شاهد بودیم بعد از انقلاب گروه های خواستند ایشان
اشعار ویژه عید غدیر
همین است که قبل از توبه باید اول برسم با تو مناجات کنم سالی یکبار من عاشق نشوم می میرم سالی یکبار اجازه بده لیلات کنم همه جا رفتم و دیدم که تو هستی همه جا تو کجا نیستی ای ماه که پیدات کنم پدر خاکی و ما بچه ی خاکی توأیم حق بده پس همه را خاک کف پات کنم تو ای پیر طریقت که سر راه منی آنقدر معجزه دیدم که
به آتش کشیده شدن یک روزنامه نگار
شهر خودم داشتم. اما حاجی مباشر اعتقاد داشت که در شیراز خیلی زود دستگیرم خواهند کرد. در حالی که با لباس روحانیت و ریش و سبیل و بخصوص نام مستعار آشیخ علی هیچکس قادر نیست مرا شناسایی کند. یک هفته بعد به سرماخوردگی شدید مبتلا شدم. حاجی مباشر دستور داد برایم آش و سوپ درست کنند و تعدادی قرص مسکن هم در اختیارم گذاشت. فردای آن روز که حالم بدتر شده بود دل را به دریا زدم و برای اولین بار از خانه
چهره های معروف در اینستاگرام سری مهر 94
...تاج سرم..ولی نعمتم..همه وجودم..خوش اومدی به اینستا..بالاخره آوردمت...دیدی؟؟؟عشقولیا مواظب مادرم باشید..هواشو داشته باشید. دانیال عبادی : مشهد فروش ماشین اهدایی علی کریمی به نفع خیریه معلولین فیاض بخش...که به همت دوستان دو میلیارد کمک مالی و کلی حمایتهای غیر مالی جمع شد دم همه خیرین گرم احسان کرمی : تبریک به خواهر محترمم سرکار خانم نامداری برای آغاز فصلی تازه در زندگی. انشاالله
نقبی به رنج های ناشنوایان / ناشنوایم، ولی هستم
شهید بهشتی مراغه به هوش آمدم و 12 روز بعد نیز مرخص شدم، در آن زمان دکتر معالجم به پدرو مادرم گفته بود بچه تان زنده نمی ماند و اگر ماند نابینا می شو؛ ولی معجزه اتفاق افتاده بود و من سالم و بدون نقص زنده ماندم. دو یا سه ماه بعد از ترخیص از بیمارستان در استخر آلوده روستا با بچه ها شنا کردم و فردای آن روز حالت سرگیجه وتهوع به من دست داد که مرا برای درمان به مراغه بردند؛ پزشک معالج اظهار کرده بود برای
علی یقطین: یک ماه چشم انتظاری ام به عزا ختم شد
به خانواده نمی گفت و معتقد بود که اگر کار برای خداست نیاز نیست که همه جا مطرح شود. ساده زیستی دیگر ویژگی بارز مرحوم ابوالقاسم یقطین بوده و علی، پسر مرحوم یقطین، درباره این امر چنین می گوید: همه عمرش از او خواهش می کردم که یک کفش و شلوار برای خودش بخرد اما هیچ وقت بیشتر از نیازش خرید نمی کرد. قبل از سفر از پدرم خواهش کردم که در این سفر برای خودش هم خرید کند و در یکی از تماس های تلفنی به
علیا:سینمای ایران، سینمای هنری نیست
که روزی زمان به عقب برگردد. بدترین خاطره ام، سر سریال تلنگر بودم که پدرم 19 اسفند 89 پرواز کرد و رفت پیش خدا.بدتر از اون،منی که الان اینجا هستم،17 روزه که مادرم رفته پیش خدا،روز تولد حضرت فاطمه معصومه(س) فوت شدند و دهه کرامت خاک شدند. جو دوستانه رو دوست دارید یا خانوادگی؟ زمانی خانواده،خانواده است که پدر و مادر در کنار هم هستند.خانواده بدون پدر و مادر معنا
میهمانان خانه خدا که میهمان خدا شدند
روزی که قرار شد راهی خانه خدا شود، چه مهربانانه وداع کرد، برادر کوچک ترم دستی بر صورت پدر کشید و گفت بابا سوغاتی برایم فراموش نشود و خواهر بزرگتر و مادرم دعا زیر ناودان طلا و نماز به نیت خود را قول گرفتند. شادی از چشمهای پدر موج می زد و سرخوش که یازده سال انتظار به سرانجام رسیده تا به زیارت خانه خدا برود، بین صفا و مروه هروله کند، طواف خانه خدا نموده و تقصیر و قربانی و اعمال حج را بجای آورد
سردار شهید مجید بشکوه
و همه چیز را می دانی ؛پس از تو می خواهم که مرا در یابی .امروز افسوس می خورم که چرا عمر خود را به عبادت و فرمانبرداری از تو سپری نکردم .در آخر از تو می خواهم که پدر و مادرم را ببخشی و آنان را از من راضی گردانی .یا الرحم الراحمین . ای دوستان و ای جوانان هموطنم !از شما می خواهم که از یاد خدا غافل نباشید و نگذارید ابر قدرتها و دشمنان دین ،به وسیله غرور جوانیتان !شما را به فحشا بکشند . خواهشی که
جست وجو در میان اجساد برای یافتن مفقودان حادثه منا
از عید قربان نمی توانم با تو صحبت کنم. بعد از آن از سرنوشت پدرم بی اطلاع بودیم تا اینکه پنجشنبه از اتفاقی مطلع شدم که برای تعدادی حجاج رخ داده بود. بعد از آن هم در شبکه خبر نام پدرم را در بین نام تعدادی از حجاجی که به رحمت خدا رفته بودند دیدم و آن لحظه بود که انگار همه چیز روی سرم آوار شد . او ادامه داد: ما برای استقبال از پدر و مادرم بنر زده و تقریبا همه کارها را برای استقبال از آنها و
نوجوانی که 6 ماه با شهید همت زندگی کرد
زمان قطار تا قبل از ایستگاه دورود می رفت و بعد از آن ممنوع بود. چون خانه پدربزرگم دزفول بود شناخت کاملی از منطقه داشتم برای همین خودم را به دوکوهه رساندم. آن سالها هنوز سپاه و بسیج و عوامل جنگ سازماندهی منسجمی نداشتند برای همین بسیجی هایی که سال 59، 60 یا 61 جبهه بودند مشکل مدارک و اسناد حضور در جنگ دارند. به شهید همت گفتم: برو بابا تو هم مثل بقیه هستی! در مدت 6 ماه آموزش های
از زیر آب تا نوک کوه!
نیستید؟ نمی دانم شاید بیشتر بیش فعالم تا باهوش . عکس هایش بیشتر در فضای نجوم و با یک تلسکوپ غول پیکر است؛ من از همه کوچک تر بودم. 2خواهر دارم که 10 و 12سال از من بزرگ تر هستند. برادرم هم 6 سال از من بزرگ تر است. وقتی آنها در دانشگاه تحصیل می کردند، من تازه داشتم دوران راهنمایی را طی می کردم، شب ها در خانه هر کدام از اعضای خانواده ام حرف جالبی در راستای علم و رشته خودشان داشتند و من فقط
این عشق جهانی است
چه اینکه حضرت امیرالمومنین امام علی(ع) تنها امام شیعیان نیست. او آمد تا همه انسان ها را در هر دوره ای از تاریخ و هر سرزمینی تا رسیدن به سعادت هدایت کند. اما باید با همه ارادتت باورش کنی تا سعادت حقیقی را درک کنی و بچشی. ما را نمی رسد جز آنکه علی(ع) را دوست بداریم و به او عشق بورزیم، چه او جوانمردی است بس عالیقدر و بزرگ نفس، از سرچشمه وجدانش خیر و نیکی می جوشید و از دلش شعله های شور و حماسه زبانه می زد ؛ این جملات فقط بخشی از نوشته های کارلایل، فیلسوف بزرگ انگلیسی است. اینطور است که 14قرن دانشمندا ...
دیوار و در خانه چراغانی ماند/ مفقود الاثر شد و نیامد پدرم
گیرند حاجی حاجی مکه؟ قرارت این بود؟ 2 اما و اگر شد و نیامد پدرم پایان سفر شد و نیامد پدرم دیوار و در خانه چراغانی ماند مفقود الاثر شد و نیامد پدرم 3 بعد از تو فضای خانه دلگیر شده یک ماه شده رفتن تو! دیر شده سوغاتی خوب سفرت کو بابا؟ چشمم به در حیاط زنجیر شده 4
ازدواج های دهه 60 و مهریه های به یادماندنی
مأموریت و مجروحیت و شهادت گفته بود و این که من باید با شرایط سخت حاج یونس بسازم تا با هم ازدواج کنیم. شرط کرده بود مراسم عقد توی مسجد باشد." ازدواج آن ها نیز با شیوه ای بسیار ساده برگزار شده است. همسر او درباره آن روزهای به یادماندنی این گونه می گوید: "بسیار ساده و سه روز قبل از محرم عروسی کردیم. وضو گرفتیم و دعای کمیل، توسل و زیارت عاشورا خواندیم. گفت: من دعا میک نم تو آمین بگو. اول
پدر و مادرم مکه بودند، نمی دانید چه بر من گذشت | من عضو تیم قهرمان آسیا هستم
، اجازه نمی دادند موبایل های مان روشن باشد و اصرار داشتند روی بازی ها تمرکز کنیم. روزی شاید 2 تا 3 ساعت موبایل های مان روشن می شد. راستش آن روز با خواهرهایم در تهران حرف زدند و گفتند مامان و بابا حال شان خوب است. بعد از این تماس، در اینستاگرام دیدم در منا چه اتفاقی افتاده. قلبم داشت از جا کنده می شد. زنگ زدم تهران ولی به خانواده ام زنگ نزدم. زنگ زدم به نیلوفر اردلان و از او پرسیدم. او شماره پدرم در مکه
گفت وگو با شهرام و حافظ ناظری: عاشق بودیم و عاشقانه کار کردیم
از مولانا و شمس تبریزی یا شهریار چه مغایرتی با مسائل معنوی و مذهبی دارد؟! چه بگویم که متأسفانه می بینیم که هنوز هم در کشورمان این مشکلات وجود دارد . البته برای لغو کنسرت تبریز دلایل دیگری هم مطرح شد. شهرام ناظری: بله، توجیهات زیادی وجود دارد، در جایی گفته بودند این برنامه در شأن استاد ناظری نبود! در حالی که برنامه ای برای شهریار ادیب و روز شعر و ادب فارسی چرا نمی تواند در
لم د اد ه با کیبورد
خانم بچه ها و آقازاد ه اعلام می کنند که برای ایشون چلوکباب کوبید ه بیارین چون هیچی چلوکباب نمی شه و تو خونه هم نمی شه د رستش کرد ؛ بعد خود شون غذای د ریایی و از این غذاهای اسم خارجی سفارش مید ن. خیلی د وست د اشتم کباب ترش یا باقالی پلو با گرد ن از همه غذاها ارزون تر بود و تو خونه هم نمی شد د رستش کرد یا یه روز برم آزمایش بد م و د کترا بگن چلوکباب برات ضرر د اره و از این به بعد فقط باید غذاهای
ویژه نامه صبح روشن هدایت در فضای مجازی منتشر شد
خورشید بماند و پروانه ها سرگردان. سلام بر جان روشن و ضمیر فروزانش که با نیایش و نجوا با خدا مأنوس بود و سجاده و سحر، گواه یک عمر تهجد و شب زنده داری اش بود. مادر عارف مادر امام هادی(ع) زنی پاکدامن بود و در زهد و تقوا، در زمان خود بی نظیر به شمار می آمد. ایشان در بیشتر روزهای سال، روزه مستحبی می گرفت و امام هادی(ع) در شأن او فرمود: مادرم، عارف به حق من بوده و از اهل
خبر شهادت پسرم را در خواب شنیدم/ خدا را شکر به آرزویش رسید
استان سمنان هستند، خوش آمد می گوید شاید این میهمانان را نمی شناسد اما تبلور بزرگواری و میهمان نوازی مرسوم در بین همه زنان ایرانی در وجودش باعث می شود تا سفره دل را بگشاید. خانه ای ساده دارد به سادگی دل پاکش و برایش از این دنیا دو دختر و یک عکس از تنها پسرش مانده که همه دل خوشی اش هستند و یک دنیا خاطره که گویی از گفتنشان خسته نمی شود پیش از ورود شنیده بودیم خاطرات این مادر شهید باور
فساد داخلی یا تحریم خارجی؟!/ گلوله هایی که می نویسند
نمرده، زنده است و اومده پیش تو. خدایا من بابامو می خوام. بابامو به من برگردون. روزها گذشت. دخترک بزرگ شد. پدرش نیامد. او را هرگز ندید، نبوسید، نبویید، در آغوش نگرفت. شاید هیچ درکی از محبت پدری نداشت. آرزوی خوردن یک شام با پدر بر دلش سنگینی می کرد. دیدن یک لبخند پدر حسرت بزرگ زندگی او بود. پدر برای او یک واژه ی نا آشنا که فقط معنایش را در کتاب خوانده و
یک دنیا چشم انتظاری، حاصل یک عمر فداکاری والدین
را به روی دوچشم گذاشت و این گونه صحبت با آنان برای منی که آرزوی دیدار یک لحظه ای پدرم را دارم غیرقابل تصور است. دختر نوجوانی که مادر خود را بر اثر بیماری از دست داده بود، اظهار داشت: تمام هم کلاسی هایم به امید دیدار مادرشان آرزوی زودتر پایان کلاس درس را می کنند اما برای من دیگر زنگ ها و تعطیلی زود معنا ندارد. وی افزود: دوست داشتم که با مادرم به خرید رفته و با وی به دردودل
حرف های لومبتزی از آخرین تلاش ها برای مادر بودن در ایتالیا
آماده کردن آن با مردش شریک شود، مردی که اصلاً توانایی این کار را ندارد که این مسئولیت را به عهده بگیرد. اصلاً حضور فیزیکی ندارد. در حالی که نسل دیانا که هم نسل من است، برایش همه چیز تغییر کرده است. دیگر نقش افراد در خانواده ثابت نیست که هر کس کار ثابتی بکند. ممکن است یک جایی پدر و بچه ها در خانه بماند و مادر به سر کار بروند. نسل دیانا همه چیز را برعکس تجربه می کند و همه چیز را تغییر می دهند.
پاسخ به سؤالات شرعی مخاطبان درباره مسائل تحصیلی براساس فتاوای رهبر معظم انقلاب
مفسده ای ندارد، ولی به طور کلی اینکه استاد زن باشد همه شاگردها مرد باشد یا بالعکس معمولا مناسب نیست و گاهی هم ممکن است در این گفتگوها و روابط اشکال شرعی وجود داشته باشد. نماز دانشجویان و طلاب در سفر حکم نماز دانشجویان و طلاب در سفر چیست؟ چه مسافتی را بروند مسافر به آنها اطلاق میشود و اگر قصد ده روز کنند و قبل از اقامت ده روز از سفر برگردند چطور؟ تقریبا سه تا سوال است
عذاب ابدی
را به فراموشی می سپردم وتسلیم محض سرنوشتی می بودم که او وشاید هم خودم برای زندگیم رقم زده بودم. وای خدای من همه آرزوهایم انگار بر باد رفته بود. نمی دانم چرا پیوسته به دنبال یک معجزه، یک جادو،یک نوش دارو ویا چیزی بودم که بتواند خوشبختی را به سان معجزه ای در یک چشم برهم زدن برایم مهیّا کند. شب ها و روزهایم در همین خیال سپری می شد و من هر روز درمانده تر از دیروز می شدم.
مصاحبه خواندنی با ریما رامین فر
آن دیدید، چگونه این تجربه بد را مدیریت کردید؟ اگر مادرم این مصاحبه را بخواند حتما می رنجد اما واقعیت این است که من هنوز دارم تاوان طلاقی را که 40 سال قبل رخ داده پس می دهم. هنوز هم از خیلی چیزها می ترسم. برای همین تمام تلاش خود را می کنم تا پسرم از هر گونه تنش و درگیری دور باشد. همه سعی ام این است که پسرم را از هر گونه آسیبی که خودم آنها را تجربه کردم، محافظت کنم. انتهای پیام/ منبع:کمونه
سوغات غم از سرزمین وحی/ همسفرانی که جا ماندند
آرزوی این روز را می کشید. وقت رفتن که شد از همه حلالیت خواست، خیلی ها برای بدرقه اش آمده بودند از دوست و آشنا و همکارانش. پدرم همیشه می خندید اما خنده های روزهای رفتنش، جوری دیگری بود، از ته دل بود. پدرم خواهر کوچکم را بغل و موهایش را نوازش کرد و او و مادرم را به من که حالا به گفته خودش، مردی شده بودم، سپرد. موقع رفتن و پای هواپیما هرکسی خواسته و حاجتی که داشت به پدرم می گفت، خیلی ها سفارش می کردند