سایر منابع:
سایر خبرها
بستنی مسموم برای تسویه حساب با بدهکار
او را کنار خیابان دیدم. منتظر ماشین بود. سوارش کردم و به مغازه اش رساندم و بعد از آن باهم دوست شدیم. گاهی برایش وسایل می خریدم و گاهی بارهایش را جا به جا می کردم. شب ها نیز او را به خانه می رساندم. چرا او را مسموم کردی؟ چند باری برای پیرمرد مواد غذایی و جنس برده بودم و او سه میلیون و پانصد هزار تومان به من بدهکار شده بود. اما برای پرداخت این پول مدام امروز و فردا می کرد. بعد
زنبیل خالی من برای مقابله با کرونا
همت گروهی از متخصصان آن وزارت منتشر کرده، راهنمای من شد. جزوه ای حاوی راه حل هایی متعدد برای پیشگیری و مقابله با کرونا، آن هم راه حل هایی به دور از این دارو ها و روش های شیمیایی لعنتی! همه طبیعی، همه پاک، همه سالم و گیاهی! امروز هم از اول صبح زنبیل بازنشستگی در دست در حال تهیه تک تک مواد رازآمیز داخل جزوه بودم؛ موادی که من حتی از وجودشان اطلاع نداشتم و تازه، متأسفانه پیدا هم نمی شدند
جبهه رفتن در خانه ما تکلیف شرعی بود
عازم جبهه شد. 15 سالش بود. مسئولیت هایی هم برعهده داشت. گاهی به عنوان تک تیر انداز اعزام می شد و گاهی هم به عنوان تیربارچی. پنج سالی هم در جبهه بود. در تاریخ 29 اردیبهشت سال 65 در مهران به شهادت رسید. پیکر پسرم 45 روز مفقود بود. سپس شناسایی شد و در تیر سال 65 در گلزار شهدای قلعه نوخرقان معصوم زاده به خاک سپرده شد. چطور پیکرش این همه دیر به خانه برگشت؟ بعد از شنیدن خبر شهادت
قتل زن عمو برای سرقت یک مشت طلا
آنها را دید، تأیید کرد که همگی النگوها متعلق به مادرش هستند. دیگر شکی باقی نماند که زن جوان قاتل زن عمویش است. به همین دلیل وی بار دیگر تحت بازجویی قرار گرفت و این بار به ارتکاب جنایت اقرار کرد. او گفت: به پول احتیاج داشتم اما شوهرم یک کارگر ساده است و پول زیادی نداشت که به من بدهد. روز حادثه، وقتی دخترعمویم به سر کار رفت و من و مادرش و بچه ها تنها شدیم، برق طلاهای زن عمویم وسوسه ام کرد اما این همه
حسرت 40 ساله "زینب کردستان"/روایت "گوهرتاج" از دیدارهایش با امام و رهبری
کوتاه شده است. هرچه جلوتر می روم آثار تخریب حاصل از روشن کردن آتش و مصرف مواد بیشتر و بیشتر پیکر تپه را زخمی کرده است، تا چشم کار می کند لکه های سیاه حاصل از روشن کردن بساط مصرف مواد است. سرسوزن، سرنگ و ...همه و همه آثار تازه و کهنه به جا مانده از معتادین است که از حاشیه امن و دور از دسترس این آرامستان استفاده می کنند و حتی برای خودشان آلونک هایی کوچک با سنگ و چوب و پارچه ساخته
میانجی گری شهید ابراهیم هادی برای استجابت دعای یک زن توسط شهید مدافع حرم
، این شد که امروز بر سر مزار شهید آمدم تا دینم را ادا کنم. وی درباره ویژگی های فرزندش چنین گفت: ابوالفضل انسانی پاک و مومن به تمام معنا بود. به فرمایش شهید سلیمانی که می گفت تا شهید نباشی شهید نمی شوی واقعا مصداقش ابوالفضل است که عشق به شهادت داشت. چندباری به لبنان رفت، ماجرای جنگ سوریه که پیش آمد سالی ذو بار سوریه می رفت و هر بار 45 روز تا دو ماه با لشکر زینبیون خدمت می کرد. ورزشکار بود
گفتگو با سوفیا لورن درباره بازیگری بعد از سال ها | کمالگرایی، زیبا پیر شدن و همکاری با پسر
ژنو از خوب پیر شدن، پسرش و چند نقش مورد علاقه اش گفت. در این جا گزیده ای از گفته های او آورده شده است. آن زمان از خودم پرسیدم: از زندگی چه می خواهی سوفیا؟ گفتم یک خانواده خوب که داشتم، و دو تا بچه که داشتم. اما من اصلا آن ها را نمی بینم. بنابراین با خود گفتم از این به بعد شاید باید کمتر کار کنم. اما من کارم را کمتر نکردم، در واقع اصلا کار نکردم. نه به این دلیل که عاشق کارم نبودم، بلکه
سرنوشت زنی که مسلمان شد؛ خدا بهترین ها را به من داد
که می تواند هر قاضی دادگاه خانواده را وادار کند که حضانت کامل دختر ما را به او بدهد. او از این موضوع وحشت داشت، با وجود اینکه هنوز 11 سپتامبر نشده بود و اسلام هراسی در مردم زیاد نبود. او شبانه روز برای از دست ندادن دخترش دعا کرد. به لطف خدا شوهر سابقش با دختری که بچه نمی خواست رابطه برقرار کرد و از گرفتن فرزند او عقب نشینی کرد. لی می گوید: از آن زمان به بعد تمام توجه خود را به خدا معطوف کردم و خیلی احساس آرامش کردم. او واقعا بزرگترین است. من هرگز به مردم نخواهم گفت که من همیشه خوشبخت زندگی کردم ، زیرا زندگی امتحان است. ...
روی پیشانی ام نوشتند تیم نگهدار
ر شهربانی اصفهان سمت گرفتم، با کله گنده های مواد اصفهان، جلسه گذاشتم و گفتم تا قبل از من هر کاری می خواستید انجام دادید از این به بعد مواد ممنوع. و جریان پیشنهاد نورنبرگ چه بود؟ لژیونر شدن در آن زمان آن هم به قول معروف یک شهرستانی؟ سال سوم دانشگاه بودم و شرایط بدنی بسیار خوبی داشتم. در آن زمان تیم نورنبرگ آلمان به کشور ما سفر کرد و دو دیدار دوستانه با تیم های ملی و تیم پاس د
بستنی مسموم برای تسویه حساب با بدهکار
چندین بار دیده ام که شب ها پیرمرد را با موتورش به خانه می رساند. شب حادثه اشکان به مغازه ام آمد و بستنی خرید و به داخل مغازه برد. او ادامه داد: اواخر شب بود که داشتم مغازه را تعطیل می کردم که دیدم چراغ مغازه فریبرز همچنان روشن است. عجیب بود او هیچ وقت تا این موقع شب مغازه اش را باز نمی گذاشت. وقتی داخل رفتم فریبرز را دیدم که بی هوش داخل مغازه افتاده است. خانواده فریبرز نیز مدعی شدند که اشکان مدتی
داستان های کوتاه بلند در مورد مهر و محبت و فداکاری مادر
از شدت حسرت که چرا به حرفش گوش نکردم می سوختم. هزار بار با خودم قرار گذاشتم که دیگه این اشتباه رو تکرار نکنم و همیشه به حرف مامانم گوش بدم وقتی رسیدم خونه انگشتم رو گذاشتم روی زنگ و با تمام نگرانی که داشتم یک زنگ کشدار زدم. منتظر بودم خواهرم در رو باز کنه اما صدای مامانم رو شنیدم که داد زد بلد نیستی درست زنگ بزنی .....؟ داستان کوتاه صدای زیبای مادر تازه متوجه شدم صدای مامانم چقدر
وقتی عاشق پرواز تا ملکوت می رود
بیگاه در بلایای طبیعی و امداد به مردم، نیاز به پرواز امدادرسانی بود. این روحیه آماده به رزمش باعث شده بود به این توجه نداشته باشد که در مرخصی است یا نه. او همیشه آماده حمایت از مردم بود. خداحافظی آن روز بچه ها را راهی مدرسه کردم. بعد هم همسرم رفت. موقع رفتن پشت سرش را نگاه کرد و گفت خداحافظ، نگاهش خاص و معنادار بود. من هر روز تا دم در همراهش می رفتم. ولی حال و هوای آن روز با روزهای دیگر
مشکل این سرزمین کتاب نخواندن است
وقتی ما بچه بودیم مهدی آباد که الان منطقه مسکونی شده همه زمین کشاورزی بود و پدرم گوسفندهایش را برای چرا به آنجا می برد. آن منطقه کاملا روستایی بود و ماشین به هیچ وجه تردد نداشت و پدرم ما را برای سکونت به آنجا نمی برد، زیرا برای رفت و آمد به مدرسه مشکل داشتیم. بعد از آن که اتوبوس به آنجا رفت و آمد کرد ما هم نقل مکان کردیم. اوایل برای من خیلی سخت بود، چون تازه نوجوان شده بودم و عاشق
درخواست پدرزن، زوج جوان را به دادگاه کشاند
؟ به پدر من چه ربطی داره؟ مهریه ام را باید بدهی، مهریه حق من هست. قاضی گفت دخترم آرام باش بگذار همسرت توضیح بدهد ببینم ماجرا چیست. مهرداد گفت: جناب قاضی تقریباً کل زمان آشنایی ما تا عقد و ازدواج 5 ماه شد و زندگی مستقل مان را شروع کردیم، البته که مستقل نبود از دید من... با هزار بدبختی هزینه های عروسی را پرداخت کردم، اما از همان روز های اول پدر خانمم در تمام کار های ما دخالت می
بخوانید، حتی اگر کرونا ندارید
مراقبت های لازم را در منزل دنبال کردم. زهره با تاکید بر اینکه از همان روز اول قرنطینه، محل خواب و سرویس بهداشتی را جدا کردم، می گوید: شیرآلاتی که امکان استفاده مشترک از آنها وجود داشت به صورت مکرر و مستمر ضدعفونی می شد و محل خواب و استراحتم به طوری بود که هوا مرتبا در محیط جریان داشته باشد و سعی داشتم با دود کردن اسفند و اسپری گلاب سنگینی هوای خانه را کاهش دهم چون بچه ها ریه های حساسی دارند
عشق دختر پولدار پسر دانشجو را سارق کرد
اینکه دل فرنگیس را به دست بیاورم به دروغ خودم را پسری ثروتمند معرفی کردم و گفتم ساکن یکی از محله های بالای شهر هستم و ماشین مدل بالایی دارم. باور کرد؟ بله. به همین خاطر مجبور شدم هر بار که می خواستم فرنگیس را ببینم، یا از دوستم ماشین قرض بگیرم یا یک خودروی مدل بالا کرایه کنم.چند وقت از این دوستی گذشت و فرنگیس گفت می خواهد خانه مان را ببیند. برای نشان دادن محل زندگی ام مجبور بودم که
عامل سرقت مرگبار به صحنه جرم بازگشت
برای او کار می کردم 3 میلیون و 500 هزار تومان از او طلب داشتم که مقداری مربوط به هزینه پیک موتوری ام بود و مقداری هم برای او جنس خریده بودم که امروز و فردا می کرد. چند روز قبل هم دوباره 136 هزار تومان برای او چند جعبه نوشیدنی خریدم و بابت حمل بار هم 14 هزار تومان کرایه دادم، اما وقتی از او خواستم طلبم را بدهد گفت که همه را با هم پرداخت می کند. واقعیتش من از امروز و فردای او خسته شده بودم و در نهایت
هفتمین قهرمانی در فرمول یک؛ لوئیس همیلتون به رکورد شوماخر رسید
زندگی دنبال کرده است. او پیش تر با انتشار عکسی از دوران بچگی خود در اینستاگرام و در حالی که دو جام در دست داشت نوشت: “اینجا من 6 سال داشتم و دو جام برای شرکت در مسابقه با ماشین های کنترل از راه دور گرفته ام.” “جام کوچک تر برای شرکت در کلاس ماشین های الکتریکی است؛ در مسابقه همراه با مردان بالغ. جام بزرگ تر برای عنوان بهترین شرکت کننده تازه وارد در مسابقات ماشین های بزرگ تر بنزینی است؛ آن
ملی پوشان حتی غذا و جای استراحت ندارند!
راه حل پیدا کردم و به کمیته و وزارت ورزش دادم که قرار است پیگیر باشند. یک بطری آب و یک بسته ساچمه شرایط تمرینی ورزشکاران المپیکی ماست. این امکانات در شأن تیم المپیکی ما نیست. سرمربی تیم ملی ادامه می دهد: وزارت ورزش و کمیته قول حمایت داده اند، اما از سوی فدراسیون اقدامی صورت نگرفته است. ما فقط شرایط اقتصادی و کرونا را بهانه می کنیم. همه فدراسیون ها اول تست می گیرند و بعد با رعایت پروتکل ها، اردو ها
پدر امیرعلی از اسرار قتل پسرش در بستان آباد می گوید: دختر همسایه قاتلان را لو داد
ناپدید شد؟ حدود ساعت 10صبح سه شنبه 20آبان بود. همسرم به همراه دختر بزرگم و امیرعلی در خانه بودند. آن روز همسرم دخترم را فرستاده بود که از مغازه سبزی بخرد. امیرعلی هم به مقابل در خانه رفته و منتظر بازگشت خواهرش بود. همان موقع زن همسایه وارد خانه مان شده و به سراغ همسرم رفته و شروع به حرف زدن با او کرده بود. این ماجرا حدود 10تا 15دقیقه طول کشیده بود و بعد که زن همسایه رفت و دخترم از مغازه برگشت
اشتغال خانوادگی یک مددجو / نبض امید در دست امداد
سال پیش برمی گردد که توسط یکی از دوستانم با آن آشنا شدم، این کار را دوست دارم ضمن اینکه خدا هم روزی رسان است. از چگونگی آشنایی خود با این کار این گونه می گوید: چهار سال پیش دنبال کار بودم که توسط یکی از دوستانم به یک تولیدی کیف معرفی شدم از همان جا کارم را شروع کردم و به نوعی آموزش اولیه را آنجا گذراندم تا اینکه تصمیم گرفتم خودم تولیدکننده باشم. پرسیدم مواد اولیه و وسایل مورد
پهلوان محله، رفیق بچه ها، همدم بزرگ ترها
روایت می کند که پسربچه ای شش ساله بود و همراه پدر به سالن ورزشی دخانیات برای شروع ورزش ژیمناستیک رفت. پهلوان می گوید: تا دوازده سالگی ژیمناستیک کار می کردم، ولی هر بار که صدای ضرب زورخانه را می شنیدم دلم هوایی می شد برای رفتن به آنجا. آنقدر برای این رشته ورزشی و آداب و رسومش ارزش قائل است که وقتی می خواهد فلسفه هریک از ابزار ورزش باستانی را برایمان روایت کند بادی در گلو می اندازد و با ادب و احترام
روایت های شنیدنی از جبهه/ درجات من بیشتر است یا یک سردار؟!
یک کمپوت انجیر می دادیم، یک کمپوت گیلاس یا آلبالو می گرفتیم و بعد همان یک کمپوت را به سه تا کمپوت انجیر تبدیل می کردیم. خلاصه اینکه بازاری بپا کردیم، این موضوع به گوش فرماندهی گروهان رسید، یک روز تلفن قورباغه ای به صدا در آمد، پشت خط، اکبر آقا خنکدار بود، گفت: شنیدم تو و علی فروشگاه کمپوت باز کردین! من که نمی دانستم او به چه منظوری زنگ زده است، شروع کردم به شرح ماوقع. بعد
سرقت های تاجر قلابی به خاطر خرید خودرو
دروغ گفتم بچه بالاشهرم و یک خودروی مدل بالا دارم. حتی سر قرار که می رفتم ماشین کرایه می کردم یا خودروی دوستم را به امانت می گرفتم. تا اینکه یکی از دوستان خلافکارم پیشنهاد سرقت داد. گفت دو سه ماهه بارت را می بندی و می توانی یک خودروی مدل بالا بخری. اول مخالفت کردم اما بعد آنقدر در گوشم خواند که وسوسه دزدی به جانم افتاد. او به من آموزش سرقت داد. چند باری مرا ترک موتورش نشاند و همراهش راهی سرقت شدیم
سهروردی پاگیرم کرد
بعد از پرتودرمانی در سهروردی جنوبی کمی قدم زدیم. چون دوستم احساس بی حالی و خستگی می کرد، در ایستگاه اتوبوس روبه روی همین خیابان اقلیمی که الان در آن ساکن هستم، نشستیم. این نخستین باری بود که به سهروردی آمده بودم. از این محل خوشم آمد؛ آرام و در عین حال پویا بود. مدتی گذشت، قصد خرید آپارتمان داشتم و به این محل فکر نمی کردم، ولی برحسب اتفاق نشانی آژانسی در خیابان مفتح را به ما دادند و برای دیدن ملکی
جواد؛ "جهانی" از زائرنوازی با هتل جواد!
شوند. نگو که برای رفاه و آسایش ما رفته بودند منزل پدرشان. صبح که آمدند بشدت عصبانی بودم و گفتم برای دیدن شما آمده ایم. خلاصه عذرخواهی کرد و تاکید کرد برای آرامش و آسایش شما رفتیم منزل پدر. اینجا تمام بچه ها به جوادآقا متوسل می شوند. در تمامی خانه حضور دارد و این حضور را درک می کنم. در هفته چند بار تماس می گرفت و جویای احوالاتمان می شد. هر بار می گفت: حاج خانوم! رفتم امام رضا(ع)! برایتان دعا کردم
نوزادم چه ویتامین هایی نیاز دارد؟
و همسال خود که با شیر مادرش تغذیه می شود مقایسه کنیم در می یابیم با هم متفاوتند. یک تفاوت ساده در این است که کودک اول فقط یک مزه را می شناسد، آن هم شیرخشکی است که می خورد. اما کودکی که شیر مادر می خورد با تنوعی از مزه ها که مادر در غذاهای خود می خورد آشناست. بنابراین این کودک به راحتی بعد از شش ماهگی غذای جامد را شروع می کند و خوب غذا می خورد. تنها ویتامین مورد نیاز نوزادان
روایتی از مددجویان کارآفرین کردستانی/ از ورشکستگی تا راه اندازی کارگاه تولیدی
شد. کار خوب تحویل مشتری می دادم ولی ماه ها باید برای گرفتن پولش دنبال مشتری می دویدم، مواد اولیه، هزینه کارگر و از همه مهمتر اجاره مغازه روز به روز فشار بیشتری به من وارد می کرد، بازار دیگری جز مشتریان همان منطقه نمی شناختم تبلیغات نداشتم به شدت زمین خوردم حتی سرمایه اولیه ام را از دست دادم. دیگر قادر به پرداخت اجاره کارگاه نبودم، بخشی از تجهیزات را به خانه انتقال دادم
خوشبختی 10 روزه تازه عروس!/ عاقبت اعتماد به کانال های همسریابی
معتاد تزریقی تبدیل شد. آن قدر اعضای بدنش را برای تزریق مواد مخدر سوراخ کرده بود که دیگر جایی برای تزریق نداشت. این گونه بود که من برای جلوگیری از آلوده شدن به ایدز یا بیماری های خطرناک دیگر از او طلاق گرفتم و بعد از 15 سال زندگی مشترک به همراه دختر و پسرم به خانه پدرم بازگشتم و در طبقه بالای منزل آن ها ساکن شدم. حدود پنج سال از این ماجرا می گذشت که روزی با وسوسه های یکی از دوستانم وارد کانال های