سایر منابع:
سایر خبرها
چله عزت| ماجرای جالب کمک بادهای الهی به یک شنوک
ساعت تا اونجا راه داری. بعد از سوار کردن بچه های مجروح، در این نقطه که بیمارستانه، بشین! - نگفتند چند تا مجروحه؟ - نه! فقط از لحاظ سوخت مطمئن باش! به سلامت! - سوخت! چرا افسر عملیات این کلمه را به کار برد؟ مگر بدون سوخت هم می شود پرواز کرد؟ نمی دانم چرا آن روز فقط این کلمه روی من اثر گذاشت. هلیکوپتر شنوک حدود دو هزار پوند در ساعت سوخت مصرف می کند. ما هم که همیشه باک
304مین خاطره چی شد چادری شدم
لحظه لحظه ی زندگی چه طور می تونم توصیف کنم سلامی که هر روز بعد از نمازهایم به امام زمانم میدم مثل شربت شیرین سیرابم میکنه! وقتی دختر یک سال و نیمه ام تسبیح تو دستش میگیره و با هر دونه اش الله میگه دنیا مال من میشه، وقتی دختر هفت ساله ام با من نماز جمعه میاد احساس غرور میکنم...... واسم دعا کنید بتونم دو تا دختر هامو یاور پسندیده ی حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
شاعر گیلانی از کتاب های مهم ادبی برای بچه های ایلامی گفت
سوز پدرم فعالیت پژوهشی ام متوقف شد اما با صبوری مادرم شکیبا تر نوشتم و سرودم.فرمانروای عشق. با تو تا غزل. دلواژه های سبز مجموعه اشعار ویژه اهل بیت. ترنم و ترانه مجموعه رباعی. چم و چمه ترانه های رودباری . می خواهم کمی حرف بزنم مجموعه اشعار سپید . ادبیات کودک در گیلان. نامه های عمو ابراهیم مجموعه شعر نوجوان. مثل باران گرداوری مجموعه اشعار ایینی اعضای مراکز کانون گیلان و قم از اثار منتشر شده ی من به
دامادی با لباس نظامی
که او یک فرد معمولی نیست. بلکه یک بسیجی و رزمنده به تمام معناست. بعد از ازدواج هم 3 روز بیشتر نماند و دوباره به جبهه رفت. وقتی بچه دار شد، برای دیدن پسرش، مهدی، آمد و بعد از چند روز دوباره عازم شد. پدرش می گفت غلام عباس تو حالا بچه دار شدی بمان و برای او پدر ی کن مگر تو معلم دینی و قرآن نیستی؟ اینجا هم کارهای خیر بسیاری وجود دارد که بتوانی انجام دهی. اما او می گفت من باید بروم امام فرموده جبهه ها
کودکان زباله گرد: همه ما برای ارباب کار می کنیم
هادی سواد خواندن و نوشتن هم ندارد و تا به حال مدرسه نرفته است. دستان زمخت و کاری ای دارد و محکم صحبت می کند. انگار که سردسته بچه ها باشد، آن ها را مدیریت می کند و به آن ها خط می دهد که چه چیزی به ما بگویند و چه چیزی را کتمان کنند. درباره خودش می گوید: ما هم از مشهد آمدیم اینجا. پدرم فوت شده و شش خواهر دارم که کوچک هستند و نمی توانند کار کنند. مادرم در یک تولیدی لباس کار می کند و با خواهرانم شب را آنجا می خوابند. در واقع نگهبان هم هستند. من کار می کنم که آن ها درس بخوانند.
زین الدین بر قلب ها فرماندهی می کرد
زین الدین خیلی مطرح نبود. تقریبا اوایل جنگ و تشکیلات بود و مثل الان که به نام فرمانده لشکر شناخته می شد نبود، شناخته شده نبود. آن زمان در سپاه همه چیز عادی بود. رفتار های خاص و معمول امروز که امروز در جامعه حاکم است و مثلا با دیدن مسوولی باید سلسله مراتب را رعایت کنیم وجود نداشت. تا وقتی خودش زنده بود و شهید نشده بود به عنوان فرمانده لشکر روز ها در بین بچه ها خیلی عادی حاضر می شد و حتی برخی رزمنده
موارد ممنوعه رابطه با نوجوانان: لجبازی ممنوع!
و درست را بخوان وگرنه تو را از این امکانات محروم می کنم، با نوجوان دوستانه صحبت کنیم که مثلا: بعد از اینکه بازی تمام شد وقتی هم برای درس هایت بخوان تا شب درباره مباحث امروز صحبت کنیم و به جمع بندی برسیم. یکی از روش ها برای یافتن از بین بردن رفتار لجبازی یافتن علت آن است بهتر است دور و برمان ببینیم خودمان چقدر لجبازی کرده ایم یا اینکه از چه کسانی ممکن است بچه الگو گرفته باشد بنابراین
معلمی که کلیه خود را به پدر شاگردش اهدا کرد
فیروزآبادی را دیدم، با دلهره جلو رفتم، سلام دادم و گفتم اجازه می دهید من به بچه های یتیم خانه شما درس بدهم؟ نگاه مهربانانه ای کرد و گفت اگر می توانی بسم الله. از آن زمان همه دل خوشی من در اوج روزهای نوجوانی این بود که بعد از تعطیل شدن از مدرسه به یتیم خانه بروم. بچه ها با من انس گرفته بودند. برایشان شعر و قصه می خواندم. اعداد و ریاضی را یادشان می دادم. بهترین روزهای عمر من همان روزهایی بود که
1032/ شهید سلمان جامداری: مبادا در راه پیشبرد انقلاب عذر و بهانه بیاورید
ما به سوی خداست پس چه خو باست که ما خود مرگ با عزت را انتخاب کنیم و شهادت همان مرگ است که البته همه افراد بدان نایل نمی آیند. خدایا از تو می خواهم که آرزویم را بر آورده و شهادت را نصیبم کنی. حسین جان ببین که چگونه پیروان مکتب تو زیر بار ظلم و سلطه جباران و روزگویان تاریخ نرفته و عاشقانه در راه خدای خود شهید می شوند و مظلومانه به خاک می افتند. ای مردم ایران پیرو
لهجه "جناب خان" از کجا آمد؟
که شخصیت جناب خان بر شناساندن مردم جنوب کشور داشته است، عنوان کرد: عشق من این بود که به قومیت ها بگویم بقیه قومیت ها چقدر قشنگ هستند. اینکه قومیت ها، جنوبی گوش کنند. کردها ترکی گوش کنند و همه قومیت ها با فرهنگ هم آشنا شوند. این صداپیشه درباره دوران کودکی اش گفت: بچه که بودم وقتی می پرسیدند دوست داری چه کاره شوی؟ می گفتم دوست دارم ول بگردم. من از صبح تا شب در کوچه بودم و مدینه فاضله ای
جبهه رفتن در خانه ما تکلیف شرعی بود
سرویس ایثار و مقاومت جوان آنلاین: در خانواده میرکریمی ها جبهه رفتن وظیفه، انتخاب و یک تکلیف شرعی بود. با آغاز جنگ تحمیلی ابتدا پدر و بعد همه پسر های خانواده یکی پس از دیگری راهی شدند تا امروز رقیه سادات کریمی مادر شهیدان سیدعلی اصغر، سیدمحمود و سیدمحسن میر کریمی با افتخار و سربلندی راوی حضور و مجاهدت های فرزندان شهیدش باشد؛ مادری که خودش پیکر غرق به خون سیدعلی اصغرش را غسل داد و بعد از 45 روز بی
دختر 18 ساله: زن همسایه با حرفهایش مرا اغفال کرد
های بی دریغ او چنان بود که هیچ وقت نفهمیدم نازنین نامادری من است. خلاصه برای آن که نامادری و پدرم نگران نشوند، پنهانی با مادرم تماس گرفتم و از او خواستم به دیدنم بیاید، من که بی قرار دیدن چهره مادرم بودم، بدون اطلاع خانواده ام شبانه راهی دیدن مادرم شدم. سه روز تمام پدرم از من بی خبر بودند و برای پیدا کردن من همه بیمارستان ها و مکان های دیگر را با اضطراب و نگرانی جست و جو
میانجی گری شهید ابراهیم هادی برای استجابت دعای یک زن توسط شهید مدافع حرم
با همه مهربانانه برخورد می کرد. پدر شهید راه چمنی درباره علاقه فرزندش به امام رضا (ع) تعریف کرد: خیلی به حضرت امام رضا (ع) ارادت داشت. سالی چندبار برای زیارت به مشهد می رفت حتی آخرین روز هایی که در ایران بود و می خواست برود جبهه با همسرش به مشهد رفته بود و از آقا اجازه گرفتند. دوست شهیدی داشت به نام عقیل خلیلی که رفاقت عجیبی با هم داشتند، همیشه عکس او همراه پسرم بود، روز تشییع جنازه که
کتاب استادی در مذاکره منتشر شد
مذاکره، زبان بدن، اخلاق حرفه ای و تکنیک های بازاریابی و فروش و غیره می پردازم. وی تصریح کرد: من یک خلبان سقوط کرده در یک پرواز هستم که از فاصله چهار هزار متری به آب پرتاب می شود و دست و پاهایش شکسته می شود و آنجا متوجه شدم که دانستن مهم نیست. ما دانش خیلی از کارها را داریم اما درک صحیحی از اون کار را نداریم. من به مدیران و دانشجویانی که این همه سال آموزش داده ام همیشه گفته ام که تجربه
آرامش خانواده چگونه بازمی گردد؟
السلام فرمودند: در زمان رسول الله صل الله علیه و آله، یکی از انصار به دنبال کاری از خانه خارج شد (به مسافرت رفت) و قبل از رفتن به همسرش گفت: از خانه خارج نشو تا من بازگردم. اتفاقاً در غیاب آن مرد، پدر همسرش مریض شد. زن، کسی را نزد پیامبر خدا (ص) فرستاد و پیغام داد که شوهرم مرا امر به ماندن در خانه کرده، پدرم مریض شده است، آیا اجازه عیادت از پدر را به من می دهید؟ پیامبر (ص) فرمودند: زن در
داستان های کوتاه بلند در مورد مهر و محبت و فداکاری مادر
جهت بزرگداشت و تکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار میشد ، باعجله به فرودگاه رفت . بعد از پرواز ناگهان اعلان کردند که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه ، که باعث از کارافتادن یکی از موتورهای هواپیما شده ، مجبوریم فرود اضطراری در نزدیکترین فرودگاه را داشته باشیم . دکتر بلافاصله به دفتر استعلامات فرودگاه رفت و خطاب به آنها گفت : من یک پزشک متخصص جهانی هستم و هر دقیقه
نظر همسر شهید خداکرم درباره نحوه شهادتش/حکایت سرداری که به زابل رفت و برنگشت
از هفتم آقا ابراهیم جواد قصد داشت دوباره به جبهه برگردد، من خیلی ناراحت بودم و به او گفتم: تو می خواهی بچه ها را پیش من بگذاری و بروی؟ شما الان برادرت به شهادت رسیده است، دیگر نباید به جبهه برگردی. حاجی به من گفت: الان جنگ است من نمی توانم پیش شما باشم ، این را گفت و از خانه بیرون رفت، بعد از لحظاتی به خانه برگشت، شما باید رضایت داشته باشی تا من بروم، باید بلند شوی و ساک من را به دستم
داستان بهترین جشن تولد
اندوهگین شد. بعد گفت: تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم. باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم.. ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود. روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم. بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده ام کرد
اعتیاد عامل مرگ تدریجی بنیان خانواده / خشتی برای دیوار کج
از کنترل پدرش پس از اتمام موادش بیان داشت: وقتی که موادش تمام میشد مادرم را به قصد کشت کتک میزد، هنوز پیش چشمم هست لحظه ای که مادرم پا برهنه راهی بیابان های لم یزرع لامرد شد تا که زیر شلاق های وحشیانه پدرم جان ندهد؛ آن روز برای اولین بار در عمرم و برای نجات جان مادرم، وقتی که پدرم دیوانه وار از جای مادرم سوال میپرسید به وی دروغ گفتم که نمیدانم و وقتی پدرم از موضوع دروغ من و فرار مادرم آگاه شد
عکس زیر خاکی از 7 ماهگی آقای بازیگر
عباس غزالی عکسی زیرخاکی از خود در کنار خانواده اش منتشر کرد. عباس غزالی بازیگر جوان کشورمان عکسی قدیمی از خانواده خود در صفحه اینستاگرام خود منتشر کرد و نوشت: "مطمیٔنم هممون یکی یه دونه از عکسا داریم یا حداقل تو آلبومای قدیمی دیدیم... گفتم آلبوم یادش بخیر چه حس باحالی داشت چاپ کردن عکس و بعد گذاشتن توی آلبوم. هر از گاهی سراغش
مشکل این سرزمین کتاب نخواندن است
وقتی ما بچه بودیم مهدی آباد که الان منطقه مسکونی شده همه زمین کشاورزی بود و پدرم گوسفندهایش را برای چرا به آنجا می برد. آن منطقه کاملا روستایی بود و ماشین به هیچ وجه تردد نداشت و پدرم ما را برای سکونت به آنجا نمی برد، زیرا برای رفت و آمد به مدرسه مشکل داشتیم. بعد از آن که اتوبوس به آنجا رفت و آمد کرد ما هم نقل مکان کردیم. اوایل برای من خیلی سخت بود، چون تازه نوجوان شده بودم و عاشق
مادرم با مرد غریبه ارتباط دارد
شیرخواره ای بودم که پدر و مادرم از یکدیگر جدا شدند. کمی که بزرگ تر شدم مادرم گفت که پدرت معتاد بود و در کار خرید و فروش مواد مخدر فعالیت داشت و به همین دلیل زمانی که تو نوزاد شیرخواره ای بودی از او جدا شدم پدرت هم ازدواج کرده و به دنبال زندگی خودش رفته است . مادرم که زنی تحصیلکرده بود هر روز مرا به مهد کودک می سپرد و به سر کار می رفت تا هزینه های زندگی مان را تامین کند به سن نوجوانی که
توهم تا کجا پیش می رود /توهم نگهداری از عشق با دست به دامان شدن رمل و اسطرلاب
های امتحان مادرم یک جوشانده قبل از خواب به تجویز احمد آقا به من می داد که چند سال بعد فهمیدم همهٔ بچه های فامیل آن جوشانده رادر شب های امتحانات خورده اند! سارا در مورد اعضای بدن حیوانات و کارایی هر کدام این طور می گوید: در اولین جلسهٔ ویزیت، زهرا فالگیر و احمد آقا مبلغی برای گرفتن فال و باز کردن سرکتاب از مشتری می گرفتند و به درد و دل زن های فامیل گوش می دادند. بعد بر اساس سرکتاب، احمد
گپی با دختران بدلکار + عکس
فکرشهر: آرزو قدم زنان به ماشین نزدیک می شود و در یک لحظه خودش را روی کاپوت پرت می کند. همه نگاه ها به او دوخته می شود. بعد از برخورد با محافظ مقابل شیشه جلو نقش بر زمین می شود. صدای تشویق بقیه بچه ها و لبخند استاد حکایت از موفقیت او در اجرای این حرکت دارد. باران شروع به باریدن می کند و دختران گروه بدلکاری خیبر برای صحنه پرت شدن از ماشین در حال حرکت آماده می شوند. به گزارش فکرشهر
زندگینامه و وصیت نامه شهید یدالله کلهر/می خواهم با خونم نهال انقلاب را آبیاری کنم
دهد. یدالله از کودکی بچه ایی ساکت، مؤدب و بسیار جدی بود. وقتی عقلش رسید خواندن نماز را شروع کرد. از همان کودکی در صف آخر جماعت نماز می خواند. ما به طور دست جمعی با برادرانم زندگی می کردیم و یدالله از همه برادرزاده هایم قوی تر بود؛ اما با تمام قدرت جسمی و نیرومندی، اخلاقی پهلوانی و اسلامی داشت. هیچ وقت به ضعیف تر از خودش زور نمی گفت. همیشه از بچه های ضعیف دفاع می کرد و مواظب آنان بود
نحوهٔ ارتباط همسران با یکدیگر
الی 30 ( داستان ؛ آیت الله حاج آقا جواد تهرانی و خانواده ) بسم الله الرحمن الرحیم قضیه ای را فرزند آیت الله حاج جواد آقای تهرانی نقل می کردند و می فرمودند: یک شب پدرم در زمستان به حرم مشرّف شدند و دیر وقت برگشتند، دست کردند توی جیبشان دیدند که کلید منزل را نیاورده اند. چراغ اتاق هم خاموش است و بچّه ها خوابیده اند. چه کار کنیم؟ راه های مختلفی هست: دستمان را بگذاریم روی
فریبا نادری: مردم فکر می کنند من مثل پری سیما در ستایش بد هستم
زمانیکه در سازمان بهزیستی بازی داشتم با بچه های آنجا هم همین مشکل را داشتم و آن ها هم از من می ترسیدند. پس چطور توانستید خودتان را به بچه ها نزدیک کنید؟ البته ما این سریال را 2 سال پیش ضبط کردیم و الان بعد از 2 سال این سریال در حال پخش است. آنزمان من با صفحات شخصی خانم هایی که به دلیل اسیدپاشی یا دلایل دیگر دچار سوختگی های صورت شدند در فضای مجازی آشنا شدم و با دیدن عکس ها و