سایر منابع:
سایر خبرها
9 مدافع حرم زیر یک سقف!
/> همسر شهید: اول صفرعلی رفت، او سه سال آنجا بود؛ بعد از سه سال، آقای سیفی گفت که داداشت رفته، تو دیگر نرو؛ گفت من کاری به او ندارم، من می خواهم بروم، دیشب خواب دیدم. گفتم چی خواب دیدی؟ گفت تو این برگه را امضا کن! گفتم چی هست؟ گفت تو امضا کن. وقتی برگه را امضا کردم گفت تو را بازی دادم؛ می خواهم بروم سوریه و رضایتت گرفتم. من گفتم بچه ها چی؟ تو بچه داری. گفت من می خواهم بروم سوریه. بعد من به مادرش زنگ
سرگذشت عجیب دختر 22 ساله که یک مادر معتاد به شیشه است
به گزارش تازه نیوز، زن 22 ساله که هنگام سرگردانی در خیابان های مشهد مورد ظن نیروهای گشت پلیس قرار گرفت، مدعی بود در ساعت 3 بامداد و برای تهیه مواد مخدر از خانه مادرش خارج شده است، درباره سرگذشت تلخ خود به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری امام رضا(ع) مشهد گفت: پنج سال بیشتر نداشتم که پدرم را از دست دادم و در کنار مادرم بزرگ شدم. به نقل از خراسان، آن روزها مادرم برای تامین هزینه های زندگی
جنجال جدید گوهر خیر اندیش
از روزها وقتی من را به خانه رساند مادرم به او گفت لطفا دیگر این کار را نکنیید من خودم به دنبال دخترم می آیم. یک روز اسماعیل خانی گفت به مادرت بگو آبگوشت درست کند تا من به خانه شما بیایم. وقتی به منزل ما آمد ماجرای ازدواج را مطرح کرد که مادرم گفت:دختر من خیلی جوان است و هیچ کاری بلد نیست حتی بلد نیست لباس هایش را جمع کند و اصلا نمیتواند یک زندگی را اداره کند ولی ما 38 سال با هم زندگی کردیم.
وای به حال کسی که کفش فوتبالی به پا یا عمامه به سر داشته باشد!
به گزارش سرویس سیاسی شیرازه ، فهم حقایق زمان انقلاب و شنیدن حال و هوای خاص آن دوران، تاثیر زیادی بر درک صحیح از چرایی انقلاب اسلامی بوسیله مردم را خواهد داشت. در زمانه ای که هجمه های تبلیغاتی پوشالی، سعی در تطهیر چهره ناموزون حکومت پهلوی دارد، مبارزانی وجود دارند که با روشنگری و بیان حقایق، سعی در به تصویر کشیدن چهره واقعی حکومت پهلوی و وقایع اتفاق افتاده درآن دوران می کردند تا جا
شهیدی که چراغ راه پدر شد
. جلوی در مسجد ایستاده بودیم و داشتم نصیحتش می کردم و می گفتم: تو سنی نداری. برو درست را بخوان. در همان حین پیش نماز مسجد داشت از آنجا عبور می کرد. به پیش نماز مسجدمان گفتم آقاسید این بچه می خواهد برود جبهه و نمی رود درسش را بخواند. آقا سید هم یک نگاهی به قد و بالای حسین کرد و گفت خانم شما نه جلویش را بگیر و نه دست پشتش بگذار که برود. این جوان برومندی است و به بلوغ فکری و بدنی رسیده است. بعد از
دو روایت از شهیدی که زائران خویش را حاجت روایی میکند
علی بن جعفر(ع) قم در قطعه 9 ردیف سه شماره 345 آرام گرفت و به خاک سپرده شد. بقاع خبر: پدر شهید نظری ثابت می گوید: سر مزار فرزندم شهیدم دیدم دختر خانم جوانی نشسته است و فاتحه می خواند و گریه می کند. مثل خواهری بود که برای برادرش گریه می کند. گریه اش که تمام شد گفتم: دخترم شما با این شهید آشنا هستید؟ گفت: نه من بچه سبزوار هستم و در قم درس می خوانم چندین شب پیش خواب دیدم که این
عکس جسد شعله ور دختر مشهدی / اعتراف خواهر کینه جو + عکس 2 قاتل
. دیگر تحملم را از دست دادم و او را در خواب خفه کردم. سپس دست و پاهایش را با چسب نواری پهن بستم ولی نمی توانستم جسدش را بیرون ببرم. بعد از این ماجرا با مادر و برادرم تماس گرفتم که در نزدیکی منزل من سکونت دارند! به آن ها گفتم خواهرم را کشته ام و اگر برای انتقال جسد به من کمک نکنند، پیکر او را قطعه قطعه می کنم و در زباله دان می اندازم! دقایقی بعد برادر کوچکم و مادر 80 ساله ام از راه رسیدند
گزارش های یک عاشق عوضی| روز دُُیّم؛ اینطوری هم می شود؟
: چهارماً، بچه پررویی. و بعد آدامسش را با ولع بیشتری در دهانش جَواند. آنجا متوجه شدم که واژه عوضی چه ظرفیت معنایی بالایی می تواند داشته باشد. فکر کنم لازم است یادآوری کنم که من کارت خبرنگاری خواهرم را دستکاری کرده ام و به جای او به این جشنواره آمده ام. تازه، دختر نیستم من. لازم به یادآوری است که امروز خواهرم وارد فاز بد درد شدیدی شد. چند دقیقه وقت بود تا فیلم اول اکران بشود. چرخی
کاش امروز نوبت دوچرخه باشد
گرفت و برای خودش بچه معروف می شد. بار اول لابه لای روزنامه ی همشهری که بابا عادت داشت هر روز بخرد، سروکله اش توی خانه و زندگی مان پیدا شد. تا روزنامه را دست بابا می دیدم به اُمید این که امروز نوبت دوچرخه باشد می گفتم: کوچولوهاش واسه ی من. اسمش را گذاشته بودند دوچرخه تا لابد یک دَم، جایی بند نشود! تندتند رکاب بزند، هفته به هفته، کوچه ها را یکی یکی ویراژ بدهد و بچه های هرمحل را پشت سرش
قتل پسر در سکوت خانه / اعدامم کنید
من و مانی بلایی سر یکدیگر بیاوریم. اما هیچ کسی به این ماجرا توجه نکرد. آن روز مانی سراغم آمد تا مثل همیشه از من پول بگیرد که با هم درگیر شدیم. من که کنترل اعصابم را از دست داده بودم در یک لحظه دستانم را دور گردنش پیچیدم و او را خفه کردم .وقتی مانی جان سپرد نیم ساعتی را کنار جسد او نشستم. سپس با همسرم تماس گرفتم و ماجرا را به او گفتم. من خودم با پلیس تماس گرفتم و همان شب دستگیر شدم . وی
دختر مارکسیستی که مسئول شاخه مذهبی مجاهدین خلق بود
اتاق به آن طرف پرتم می کردند ولی من همچنان خواب آلوده بودم. چند روزی مرا بدون خواب نگه داشتند. در آن وضعیت، بعد از پنج شش ساعت اول، دیگر برایم خواب مانند مردن بود و کنترلی بر اعصاب و روان خود نداشتم. شکنجه های ممتد و خواب - بیداری به کلی اعصاب مرا به هم ریخت و دچار تشنج شدم. نمی دانم چندمین روز بود که برای ساعتی تنهایم گذاشتند. ناگهان فکری خطا، به ذهنم خطور کرد. خودکشی! به خیال خود تنها
قاتل: به مرگ فرزندم راضی نبودم
گذشت تا اینکه تصمیم گرفتیم او را در کمپ بستری کنیم. چند بار این کار را انجام دادیم، اما بی فایده بود. مبین هر بار که از کمپ بر می گشت دوباره سراغ مواد می رفت و همه زحمات ما را هدر می داد. او درآمدی هم نداشت و هر بار از ما پول می گرفت تا خرج مواد کند. متهم درباره روز حادثه گفت: رفتار های مبین خانواده را خسته کرده بود به همین خاطر سه روز قبل از ماجرا همسرم همراه دختر و پسرم خانه را ترک کردند
ماجرای سکه های یک ریالی خانه امام
من بکنید. گفتم: فردا صبح زود بیایید جماران. وقتی آمدند همان جایی که امام نماز و زیارت عاشورا می خواند را نشان دادم و گفتم: اینجا یکی دور رکعت نماز بخوانید. یکی دو رکعت نماز خواندند و رفتند. 40 روز بعد زنگ زد و گفت: حاجی خانمم را آوردم دکتر گفتند بارداره! برخی فرزندشان را خدمت امام می آوردند و ایشان درگوششان اذان اقامه می گفتند. بعضی از والدین از ایشان خواهش می کردند که اسم برای نوزادشان
الحق حدیقه قادرپناه لایق شهادت بود
و زاری نکردم، حتی مردم روستا هم از کار من تعجب کرده بودند، گفتم: جای تعجب نیست، این نوع مرگ برای دخترم سعادت و برای ما هم افتخار است، مگر پیامبر ما نفرمود:، چون آخر زمان فرا رسد، شهادت؛ خوبان امت من را گلچین خواهد کرد. پس مویه کردن، برای مرگ سرخ و با عزت، ناسپاسی از خداوند است. هدیه شهید راوی: فاطمه حسنی مادر شهید چند روز پس از شهادت حدیقه، او را در عالم خواب دیدم، هنگام
نخستین و بزرگترین شهرک استاندارد خاورمیانه کجاست؟ | زلزله 9 ریشتری هم این شهرک را خراب نمی کند
روی سرم خراب شد. به آنها گفتم اگر چنین کاری کنید این شهرک ساخته نمی شود. من در همین لباس می توانم کار کنم و در لباس وزارت و ریاست، کارآمدی ندارم. افراد مختلف می گویند که شهرک را ما ساخته ایم، اما اهمیت نمی دهم؛ چون من این کار را برای دلم خودم انجام دادم. گلزار مراحل ساخت شهرک اکباتان را هفت سال قبل از انقلاب اسلامی و در سن چهل سالگی آغاز کرد. او می گوید: یک تکه زمین در خیابان آبان داشتم
از شکنجه در زندان های ساواک تا خدمت به امام خمینی
برایتان می کنیم. بعد به ایشان عرض کردم آقا یک سؤالی هم در رابطه با خودم دارم: حالا بنده فرار کردم و آمدم، مدتی هم هست بیرونم، بچه ها ایران مانده اند، من احساس می کنم یک تکالیفی به عهده ام است؛ اما الآن نمی دانم چه وظیفه ای دارم، چه کار کنم؟ حضرت امام یک تأملی کردند و فرمودند بمانید، ان شاء الله انقلاب پیروز می شود همه با هم برمی گردیم. افتخار می کنم که کفش جفت کن امام بودم وقتی
شعله های انقلاب از مسجد شمشیرگرها تا شکنجه گاه ارگ کریمخانی
ان کار رژیم بود. بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب به شیراز آمدم و در کمیته انقلاب فعالیت کردم. شیراز یک روز زودتر انقلاب پیروز شد انقلاب در شیراز چه روزی پیروز شد؟ شیراز یک روز زودتر یعنی 21 بهمن 57 انقلاب پیروز شد. نیروی هوایی خیلی فعال وارد شد، انقلابیون هم آماده و مسلح بودند. در شیراز کلانتری ها زودتر از تهران به دست مردم فتح شد. مرحوم مهندس طاهری از
گفتگو با فاطمه فکور یحیایی، بانوی خط مقدم انقلاب اسلامی
لیلا جان قربان | شهرآرانیوز - می خواستم از خاطراتش شروع کنم، از خانه اش و از سبک زندگی اش، اما چشمم به متن نامه رهبر معظم انقلاب افتاد، نامه ای که در سال 1356 از تبعیدگاه ایرانشهر خطاب به زنی نوشته می شود که همه طلا و جواهراتش را برای کمک به رشد و شکل گیری انقلاب اسلامی می فرستد، زنی که از دوست داشتنی هایش برای انقلاب می گذرد. همسرش، مرحوم حاج حیدر رحیم پور ازغدی، در حاشیه دست نوشته
اگر بیاید فقط بغلش می کنم! +عکس
خوانید، قسمت هفتم از این گفتگوی هشت قسمتی است. **: شما چگونه از شهادت برادرتان اطلاع پیدا کردید؟ خواهر کوچک شهید: آن روز من طبقه بالا بودم؛ مادر و خواهرم طبقه پایین بودند؛ من صدای داد مادرم را شنیدم، اولش گفتم طبیعی است، شاید با خواهرم بحثش شده؛ بعدش دیدم صدای مادرم شدیدتر شد؛ آمدم طبقه پایین؛ نه مادرم چیزی گفت نه خواهرم؛ من از روی صفحه گوشی مامانم خبر را دیدم. من هم آن موقع
■ بانوی برزیلی از ماجرای مسلمان شدنش می گوید
اسلام تحقیق کردم و کتاب خواندم تا اینکه به مسجد محمد رسول الله صلی الله علیه و اله وسلم سائو پائولو رفتم و شهادتین را گفتم. خانم سلستینو، ابراز کرد: از همان ابتدا شیعه شدم و جالب اینکه وقتی امام مسجد تاریخ تولد من را دقیق بررسی کرد، متوجه شد تولد من همزمان با نیمه شعبان بوده است، برای همین اسم اسلامی من نرجس شد. وی ادامه داد: مجبور بودم برای یادگیری زبان عربی و نماز به مسجد شهر
عاقبت دست درازی مرد فامیل به زن یک زندانی ! / قتل 4 میلیاردتومانی !
او بشوم. بعد هم از خانه مان رفت. به م زنگ زدم که او دوباره مزاحم من شده. قرار شد او را با ترفندی به خانه بکشم و ساعت یک شب منتظر او بودم. مقتول که آمد مشغول کشیدن قلیان شد و شیرموز درست کردم و در آن قرص ریختم. وقتی خورد به طبقه بالا رفت و خوابش گرفت. من هم از خانه مادرم به م زنگ زدم اول جواب نمی داد و بعد جواب داد و گفت الان خودم را می رسانم. وقتی م آمد، رفت بالا با او حرف
من از مادرم کتاب خواندن را آموختم
/> تجربه یکم؛ یک فتح بزرگ برای یک مادر کتاب به دست، عجیب نیست وقتی کودک نوپایش دربه در دنبال گرفتن کتاب مادر باشد و با هیچ وسیله ای نتوان حواس او را پرت کرد. از همه ابزارهایش برای ورق زدن کتاب مادر استفاده می کند و وقتی بالأخره موفق می شود کتاب حجیم را از دست مادرش بگیرد و پشت به او روی زمین بنشیند و ورق بزند، مثل جنگجویی که فتح بزرگی کرده است لبخند می زند و برق فتح بزرگش را به رخ
تلگرافِ توهین رضاشاه به آیت الله حائری در ماجرای کشف حجاب
رفت. نه اندوخته مالی داشت نه ملک املاکی هیچ چیز، بچه هایش را به خدا سپرد و رفت و روز مردنش هم عجیب است. واقعا تاسف آور است نگذاشتند برای ایشان مجلس فاتحه ای گرفته بشود. در زمان رضاخان، یک ساعت در مسجد امام فاتحه گرفته شد فوراً پاسبان ها ریختند و مجلس را جمع کردند. همه همینطور گریان و نالان. مقبره اش را هم بستند. آن وقت یک در پنجره ای داشت آن مقبره را بستند که یک نفر نرود سر
درخشان مثل مشکات الزهرا
اینکه به این جایگاه برسم تلاش زیادی کردم و پروسه طولانی مدتی را پشت سر گذاشتم. هفت، هشت سال زحمت کشیدم، هم خودم و هم خانواده ام. برای رسیدن به اهدافم سال ها روی تورنمنت ها، تغذیه، خواب، بدنسازی و تمریناتم برنامه ریزی کردیم. اگر در جریان مسابقات باشم به خاطر خستگی و اختلاف زمان ساعت 8 شب قطعاً می خوابم. وقتی هم که برمی گردم خانه و در جریان تمرینات هستم 9 شب خواب هستم. با دیدن یک مسابقه تنیس از تلویزیون
ایرج نوذری و ناگفته های مسافری از هند پس از 20 سال
. من به دوستان گفتم از من توقع معجزه دارید؟ واقعیت این بود که زمان زیادی را از دست داده بودیم. به من گفتند یک دختر ایرانی از بین تعداد زیادی که تست داده اند، قبول شده و حالا من باید ظرف 2 هفته به ایشان یعنی شیلا خداداد که تا آن موقع نمی شناختم، هندی حرف زدن یاد می دادم. از طرف دیگر به خودم نهیب زدم که اگر من این کار را قبول نکنم کسی خواهد آمد که هیچ اطلاعاتی درباره هند و زبان
ترسناکترین چهره گلشیفته فرهانی کنار مادرش + عکس پرماجرا
اش به فرانسه مهاجرت کرد و پس از انقلاب به ایران بازگشت، اما فضا برای هنرمند سیاسی چپ هنوز باز نشده بود. خانواده در شرایط بد مالی به سر می بردند و پدر خانواده با کارهای گوناگون از جمله مسافرکشی یا مترجمی سعی داشت تا چرخ زندگی خانواده را بچرخاند. اسم گلشیفته در شناسنامه “رهاورد” ثبت شده، این بدان دلیل است که نام گلشیفته از سوی ثبت احوال در آن زمان مناسب تشخیص داده نشده بود. در خانه و میان
“ایرج نوذری” سکوتش را بعد از 20 سال شکست!
سیتا را بازی کن. ما سفر به هند را هم فاکتور گرفته ایم و باید آن سکانس ها را در ایران بگیریم! من به دوستان گفتم از من توقع معجزه دارید؟ واقعیت این بود که زمان زیادی را از دست داده بودیم. به من گفتند یک دختر ایرانی از بین تعداد زیادی که تست داده اند، قبول شده و حالا من باید ظرف 2 هفته به ایشان یعنی شیلا خداداد که تا آن موقع نمی شناختم، هندی حرف زدن یاد می دادم. از طرف دیگر به
شهدای کربلای خان طومان
جانسوز دو فرزند این شهید گرانقدر با پیکر پدر شهیدشان در رسانه ها و فضای مجازی دل های زیادی را به آتش کشید و طوفانی برپا کرد. تصویر خواب آرام دختر خردسال شهید بر تابوت پدر و نجوای غم انگیز پسر با پدر قهرمانش در حالیکه دست خواهر کوچک را گرفته است، حال و هوایی عاشورایی به دل هر بیننده ای می بخشید. کاربری در واکنش به این عکس نوشت: کاش می شد این عکس را قاب کرد و برای همه مسئولان در جمهوری اسلامی
زنی که از ترس ساواک، پنهانی در نجف پای درس امام می نشست/ پخش اعلامیه توسط مادر کمیته امداد
روز بعد، فردی که می دانستم از خبرچین های ساواک است؛ به خانه ام آمد و گفت: آمدم مُهر تبرکی کربلا بگیرم، وسط حرفایش پرسید؟ امام را در نجف دیدی؟ گفتم من چنین کسی را نمی شناسم، فقط به قصد زیارت رفته بودم. بعد از دیدن امام خمینی و صحبت هایی که شد، دلم قرص شد و دیگر نمی ترسیدم، در خانه اعلامیه های او را نگه می داشتم و بین مردم پخش می کردم. این ماجرا را که تعریف می کرد سنگ کوب زمین